خورشید خانوم



« August 2006 | Main | October 2006 »


September 29, 2006


امکان ایجاد وبلاگ خصوصی در بلاگر


اگه اهل وبلاگ خصوصی نوشتن هستین که فقط چند نفر بخوننش، بلاگر بتا حالا این امکان رو درست کرده که وبلاگ خصوصی داشته باشین. البته این بلاگر بتا یک عالمه امکانات دیگه هم داره، اما برای من این یکی اش از همه مهم تر بود. چون گاهی نوشته های خصوصی آدم رو کسی که نباید ببینه می بینه، بعد می ره تغییرشون می ده و کلی فحش توش می نویسه خطاب به بعضی ها و به اونها نشون می ده به اسم نوشته های شما، و البته واضحه که شما دلتون نمی خواد نوشته های خصوصی اتون مثل ایمیلتون توسط کس دیگه ای خونده بشه و برای همین می رین فوری آدرس وبلاگ رو عوض می کنین، بعد اونوقت همین عوض کردن آدرس رو می کنن بهانه برای اینکه واقعا اون فحش ها رو شما نوشتین! هر چقدر هم مدرک بیارین فایده نداره گاهی، وقتی یکی خودش رو بزنه به خواب خرگوشی. خلاصه که، این وبلاگ خصوصی خوب چیزیه برای پنهان کردن نوشته هاتون از آدم هایی که چشم و احیانا دست ناپاکی دارن. کلا من از وبلاگ برای برنامه ریزی خیلی استفاده کردم. با بچه های کاپوچینو یه وبلاگ داشتیم که چکنویس مصاحبه ها رو می ذاشتیم یا مطلب های گروهی رو و بعد ادیتور می رفت اونجا ویرایش می کرد و کلا بلاگر سهم زیادی در مرتب منتشر شدن کاپوچینو داشته! تو سایت زنان بچه ها مطلب هاشون رو می ذاشتن و هماهنگی می کردیم و در واقع به شکل یه هیات تحریریه مجازی بود. برای بخش انگلیسی سایت زنان هم یه دونه وبلاگ دیگه درست کرده بودم با بیست تا داوطلب ترجمه اونجا هماهنگ می کردیم کارهای ترجمه رو. وبلاگ خصوصی برای نوشتن اعترافات و زرت و پرت هام هم که تا دلتون بخواد داشتم که یه روز همه رو زدم داغون کردم چون از حس اینکه یه نفری بخونتشون همچین مور مورم می شد! خلاصه یهویی هیجان زده شدم گفتم بگم! البته الان که گوگل کردم دیدم خیلی وقت پیش ها این آقای پزشک خیلی مفصل و عالی توضیح داده امکانات جدید بلاگر بتا رو. من تازه دیروز دیدم و هیجان زده شدم. حالش رو ببرین!




خاطره ای از مهرانگیز کار:

"...به خاطر می آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می خواستند گوش هایم را سوراخ کنند. یکی از زن های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمه گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می ریختم اما در دل ذوق زده بودم. یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد. اهل خانه در شادمانی من شریک بودند و هر یک به شیوه خود این واقعه را، که پیش در آمد ورود به زنانگی بود، مبارکباد می گفت. آن روز مادرم در آتشدان اسپند دود می کرد و مادربزرگ برایم عروسک پنبه ای می دوخت. ظهر که فریدون، برادرم، پا به خانه گذاشت، اوضاع دگرگون شد. همین که چشم های گریان مرا دید و خونابه های را پیرامون نرمه گوش، سخت برآشفت. اهل خانه را نفرین کرد و هق هق گریه را سر داد. فریدون زار می زد و اخطار می کرد:
«دارید رسم بردگی را به خواهرم می آموزید. دارید خواهرم را کنیز حلقه به گوش بار می آورید. دارید ... »

ادامه: راه و رسم شکستن سکوت را به من آموخت




دروغگویی خیلی بده. تشویق دروغگویی و دروغ هم بده. متاسفانه خیلی موقع ها هدف وسیله رو توجیه می کنه و خواسته یا نخواسته دروغگو رو تشویق می کنیم چون واقعیت دروغی که گفته در برابر منافع دیگه برامون کمرنگ می شه.


***


چند روز پیش به خاطر یه وضعیت احمقانه مجبور شدم یه دروغی بگم که خیلی فوری هم رو شد، البته تلاشی هم نکردم و فوری خودم رو لو دادم چون داشتم از عذاب وجدان می مردم. فقط ترسیده بودم. اما ته دلم می دونستم کار درست چیه و فقط از روی ترس بیخیال شدم و دروغ گفتم. حالا هم که راستش رو گفتم و پای مسئولیت کاری که کردم وایسادم و خسارتی که زده بودم رو جبران کردم هم فرقی نمی کنه چون به هر حال آبروم پیش خودم رفت. حالم خیلی بده چون می دونستم که دارم کار بدی می کنم و بازم کردم. نباید به حرف کسی که تشویق به دروغگویی کرد گوش می دادم. خیلی احمقم.


***


دو سه باره که خیلی ها تو وبلاگ ها از دروغگوها حمایت کردن و به حاشیه ها پرداختن تا اصل این ماجرا که بابا طرف دروغ گفته. گاهی اصلا نمی فهمم چرا. نمی تونم قبول کنم که نمی دونستن یا نفهمیدن که طرف دروغ گفته. دروغ اعتبار آدما رو کم می کنه. خیلی کم. اما کم کم آدم هایی که از فرد دروغ گو حمایت می کنن هم اعتبارشون داره از دست می ره حداقل برای من. حساب دو دو تا چهارتاست عزیزم.



September 25, 2006


هنوز اسم نداره


به مناسبت اینکه خیلی ها راجع به اول مهر و اینا نوشتن، و به مناسبت اینکه مطلب مزخرف قبلی رد بشه بره، گفتم یه بخشی از یه داستانی رو بذارم اینجا. فقط حواستون باشه این سه صفحه اول دویست صفحه هستش! ولی قول می دم 197 صفحه دیگه اش رو اینجا نذارم!



***


یادش به خیر، دیوونگی و شیفتگی، برق چشما و باقی قضایا. یکی بزرگ می شه بدون اینکه بخواد، یکی بچه می مونه بدون اینکه بدونه هنوز بچه مونده، یکی هم کوتوله می مونه. یه کوتوله تاسف برانگیز، یه استعداد تلف شده، عشق سال های وبا...


***


همه چیز از اونجا شروع شد که فهمیدم لنگ هام از بقیه دراز تره، که لباس هام پاره پوره تره، که موهام شونه نمی خوره، که از سنجاق سر رنگی نه چیزی می دونم نه خوشم می یاد، که بازی با گچ های باقی مونده از ساختمون سازی دور و اطرافمون رو به عشوه اومدن برای پسرهای خاک و خلی ترجیح می دم. من یه دختر دماغ گنده زشت و زمخت بودم. دوران بلوغ جوش جوشی بودن و تیر چراغ برق بودن هم بهشون اضافه شد. نردبون آتش نشانی هم به همچنین، و در دانشگاه به لقب دکل هم مفتخر شدم.


بابا دهنش رو باز می کرد و با تمام اعضای بدنش فریاد می کشید. من تیک تیک می لرزیدم و نمی فهمیدم چرا داد می زنه و دلم می خواست داد نزنه. تو مدرسه میز آخر باید می شستم چون قدم بلند تر بود. کلاس اول بودم. سه نفر بودیم سر یک میز. یکی از دخترها اسمش سعیده بود و به نظر بقیه بچه ها ازگل. نمی دونم چرا، شاید چون اسمش سعیده بود. نسرین نصف میز رو می گرفت و من و سعیده که قد بلند تر بودیم باید تو نصفه دیگه نیمکت خودمون رو جا می کردیم. بعضی روز ها به تنگ می اومدم و روی میز نیمکت رو خط کشی می کردم که هرکس یک سوم جا رو داشته باشه. بعد نسرین کونش رو می کشید به طرف وسط نیمکت که باز ما جامون تنگ شه. بعضی روزا تو راه مدرسه با خودم نقشه قتل نسرین رو می کشیدم. وقتایی که تو کلاس صندلی تکی بود می رفتم رو صندلی تکی می شستم که از عذاب نسرین در امان باشم. شلخته بودم. روزهای اول کلاس اول که باید تمرین کشیدن خط صاف می کردیم از همه عقب می افتادم و خط هام کج و کوله در می اومد. کتاب درسی ام رو گم کردم. فقط یه کتاب بهمون می دادن همیشه. بیرون نمی فروختن کتاب رو. وقتی کتابم گم شد همه دعوام کردن. کسی نبود دنبال کتاب بگرده برام تا اینکه آخر سر یه کتاب دست دومی سال قبل رو که تغییرات جدید رو نداشت برام پیدا کردن.


خانوم فیروزی معلممون بود. زن قد دراز زشتی بود. یعنی بعدا فهمیدم زشته، چون وقتی کار بد می کردم به طرفم گچ پرت می کرد و یا می اومد گوشم رو می گرفت و تمام تنم یخ می کرد. نمی دونم چرا یخ می کرد. خواهرم کلی پارتی بازی کرده بود که من تو کلاس خانوم فیروزی باشم. می گفت معلم خوبیه. همبازی هام همه تو کلاس خانوم کریمی بودن. زن چاقی که بعدا فهمیدم خوشگله. چون اگه گاهی می رفتم سرکلاسش که دوستام رو ببینم لبخندی به پهنای صورتش می زد بهم و دوستام عاشقش بودن. روز اول رفتم تو کلاس خانوم کریمی نشستم کنار الهام. بعد خانوم کریمی با مهربونی من رو برد کلاس خانوم فیروزی. از دوستام دورافتاده بودم. من رو نشوندن پیش نسرین که بعدا فهمیدم زشته و سعیده که می گفتن اسمش زشت بود. این اولین جرقه بزرگ شدن من بود!


یه روز خانوم فیروزی گفت از فردا دیکته داریم و دفتر دیکته بیارین. من فکر کرده بودم دیکته یعنی کل کلاس اول و دیگه به دفتر قبلی احتیاجی نداریم. تو دفتر قبلی ام نقاشی کشیدم. فرداش خانوم فیروزی نقاشی رو دید و گوشم رو گرفت، یخ کردم.


معدلم بیست نشد. تو نمازخونه نشسته بودیم و به معدل بیستی ها جایزه می دادن. یه کتاب نقاشی بود با عکس های صدام. من هرچی نشستم اسم منم صدا کنن و یه دونه از اون کتاب های صدام بهم بدن ندادن. یه دختر دیگه هم مثل من جایزه نگرفت. اون همه نمره هاش زیر ده می شد. بچه ها می گفتن عقب افتاده است.

یه روز تو کلاس خانوم فیروزی به همه جایزه داد. به من مداد رنگی دو طبقه داد. کلی ذوق کردم، ولی مونده بودم چرا جایزه های بقیه به غیر از جایزه سعیده و اون دختره که می گفتن عقب افتاده است از مال من بزرگتر و بهتره. یه پونزده سالی تو کف این ماجرا بودم و هی با خودم کلنجار می رفتم که چرا. بعدا که خودم تو یه موسسه زبان به بچه ها درس می دادم فهمیدم که اینجور موقع ها خانواده ها کادو ها رو می خرن و می دن به معلم که سر کلاس به بچه ها بده و اونوقت فهمیدم که چرا. اون روز سر کلاس از دست خانوم فیروزی کلی حرص خوردم که جایزه من کوچیک تر بود. ولی پونزده سال بعدش خجالت کشیدم. نمی دونم چرا، شاید چون اون موقع ها مدادرنگی دو طبقه گرون بود. شاید چون مامان اینا برای شیر و پنیر و گوشت مرغ تو صف وای میستادن.


متولد نیمه دوم بودم. اون سال که همه دوستام می رفتن کلاس اول گفته بودن من نمی تونم برم و من به پهنای صورت اشک ریخته بودم و نمی دونستم از دست کی باید عصبانی باشم که نیمه دومم. هرچند که اصلا نمی فهمیدم نیمه دوم یعنی چی. مامانم دستم رو می گرفت و سوار مینی بوس های بوگندو می شدیم و هی من حالت تهوع و سردرد می گرفتم و هی می رفتیم جاهای عجیب غریبی که می گفتن دادگاه هستش و مامانم می گفت می خواد شناسنامه ام رو عوض کنه که نیمه اول شم و یه روز نشست کنار پله های دادگاه و بغلم کرد و غصه دار بوسم کرد. بعدش مثل همیشه قیافه اش یه شکلی شد. یه شکل عجیب غریبی که بعدا فهمیدم یعنی اینکه حتما کار رو انجام می ده. عین اون سالی که کوله پشتی مد شد و من دلم کوله پشتی می خواست و بابام مامانم رو دعوا کرد که پول نداره برای من کوله پشتی بخره و مامانم دستم رو گرفت سوار مینی بوس بوگندو کرد و از بالا تا پایین خیابون منوچهری رو رفتیم بالا و اومدیم پایین تا یه کوله پشتی مشکی صورتی سیکلمه دو هزارتومنی خریدیم و من هیچوقت روم نشد بهش بگم که کوله پشتیه خیلی کوچیکه. عین اون موقعی که یه موسسه زبان نزدیک خونمون باز شده بود و دوهزار تومن شهریه اش بود و من برای اینکه برم کلاس تا زبان یاد بگیرم معنی فیلم ها و نوارهای خواهرم رو بفهمم بال بال می زدم و باز بابام دعوا کرد پول نداره و مامانم دستم رو گرفت برد موسسه اسمم رو نوشت. اون روز رو پله های دادگاه هم قیافه مامانم همون شکلی شد. برگشتیم اومدیم خونه رفتیم طبقه هفتم در خونه همسایه مهربونمون رو زدیم و مامان یه چیزایی گفت به خانومه و آخرش فهمیدم که می تونم برم مدرسه همراه با الهام و مریم و سالومه و فرنوش و پریسا. می گفتن "مستمعازاد" هستم. کلاس دوم که شد موقع امتحانای ثلث باید می رفتم سر کلاس خانوم فیروزی امتحان کلاس اول می دادم. بعدش تابستون بعد از کلاس دوم باید امتحانای کلاس دوم رو می دادم. بهم گفتن دوکلاس یکی کردم. نمی دونستم یعنی چی ولی خوشحال بودم که منم مثل الهام و مریم و فرنوش و سالومه و پریسا رفتم مدرسه.


بعدا فهمیدم خانوم مهربون مدیر سابق مدرسه بوده که "رژیم" دوسش نداشته و عوضش کرده. ولی مدیر جدید که چادری بود بهش احترام گذاشته بود و اجازه داده بود سال اول رو به صورت مستمع آزاد سر کلاس خانوم فیروزی بشینم و خانوم فیروزی و خانوم تقدیسیان (معلم کلاس دومم) قبول کرده بودن که اینجوری سر آموزش پرورش رو کلاه بذارن که من بتونم همراه با الهام و پریسا و فرنوش و سالومه و مریم برم مدرسه. تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا باید حتما سرکلاس خانوم فیروزی می شستم. ولی هنوز هم یاد اون تیکه گچی که پرت می کرد و گوشی که می گرفت می افتم تنم یخ می کنه.


***


اسمش شاهرخ بود. خیلی شیک به هیوا گفتم بهش بگه من ازش خوشم می یاد. اونم گفت بهم بگه خیلی خرم چون از من خوشش نمی آد. اونم مثل بقیه پسرهای جمعمون عاشق غزاله بود. همه امون 11 سالمون بود. غزاله خوشگل بود و همیشه موهاش رو یا بافته بود یا سنجاق های رنگی خوشگل داشت. تولدهاش بزرگترین اتقاق زندگی همه امون بود چون همه پسرها هم بودن. من یه بار پیمان رو زدم و دیگه هیچکس با من بازی نکرد تا شب. کلا همه پسرا هم رو می زدن، اما تا من پیمان رو زدم همه قهر کردن. منم رفتم خونمون و شروع کردم با باربی هام بازی کردن. قصه های عجیب غریب می ساختم. بدبختی هر موقع خواهرم سر می رسید باربی ها و کن همه لخت بودن و من باید فوری قایمشون می کردم. اون روزی تو مدرسه همه می گفتن که قراره بمب بزنن تهران رو. خانوم عسگری اومد سر کلاسمون که نمره انضباط بده. هیوا داشت آدامس می جویید. اومد هیوا رو کشون کشون از پشت نیمکت برد و محکم کوبوندش به دیوار و کلی سرش داد کشید که چرا موهاش بیرونه و آدامس می جو اه. بعدش هم گفت نمره انضباطش رو صفر می ده و رفت از کلاس بیرون. هیوا موهاش خیلی فرفری بود و هیچ وقت زیر مقنعه اش جا نمی شد. بعدش که خانوم عسگری ملقب به عجوزه بدقواره رفت هیوا هیچ چی نمی گفت و من تو دلم گریه می کردم و هی فکر می کردم باید بریم آموزش پرورش دعوا کنیم. عصرش موشک بارون شد. مامانم گم شده بود. رفته بود خیابون منوچهری عروسک های بچه های پرورشگاه رو بده تعمیر کنن. بابام هی بهش گفت نره. مامانم هم باز قیافه اش یه جوری شد و چادرش رو سرش کرد و عروسک های پرنسسی رو که آواز خوندنشون خراب بود و تعمیر لازم داشت رو کرد تو یه ساک گنده و رفت. ساعت 8 شد، 9 شد، 10 شد، 11 شد و مامان نیومد. من هی می رفتم دستشویی جیش می کردم. عین اون روز که هفت سالم بود و بابام مامانم رو از خونه انداخته بود بیرون و من تا خود صبح جیش کردم و بابام آخرسر پاشد رفت دنبال مامانم. آخر سر ساعت 12 شب از پشت پنجره دیدم که مامانم از مینی بوس پیاده شد. از فرداش مدرسه ها تعطیل شد و یادم رفت دیگه از هیوا بپرسم مامانش رفت شکایت آموزش پرورش یا نه.




هزار و سیصد و بیست و یک کلمه "زرد" از مادر عروس


طولانیه. نیم ساعت به خودم زنگ تفریح دادم و متوجه نشدم که چقدر نوشتم تو این نیم ساعت! بحث لوس و بیمزه افتخارات وبلاگیه. اصولا من دوست دارم تو زنگ تفریح هام وسط اون همه مطالب قلمبه سلمبه ای که می خونم زرد باشم، برای همین هم به این موضوع زرد پرداختم. پیشنهاد می کنم این مطلب رو در حالتی که آهنگ های جلال همتی خدا بیامرز رو گوش می کنین بخونین اگه خیلی بیکارین! اگه بیکار نیستین هم برین به کارتون برسین که خوندن این مطلب فقط وقت تلف کردنه!



***


این لیست افتخارات یکی از بامزه ترین سری مطلب هایی بود که تو وبلاگ ها خوندم. حیف شد واقعا که چند نفر دلسوز دوستی خاله خرسه کردن و معنی نوشته ها رو برگردوندن. به نظر من بدترین کاری که در حق یک نفر می شه کرد قربانی سازی از اون آدم و نادیده گرفتن عاملیت اون فرده. ظاهرا تمام این علم شنگه ها برای این بود که یک نفری می گفت بابا من "آدم بزرگ" هستم، من رو هم بازی بدین، و چند تا دلسوز اومدن گفتن نه، این "بچه" است، بچه رو آزار ندین. ولی به نظر من این لیست افتخارات به بچگی و بزرگی ربطی نداشت. این نوشته ها قشنگ یه بازی بود با حس خودبزرگ بینی همه مون. بازی با این حس، بازی با این علاقه که دوست داریم از خودمون تعریف کنیم اما قراردهای نانوشته اجتماعی این کار رو جالب نمی دونه. بازی با اینکه گاهی خیلی دوست داریم خالی بندی کنیم و خودمون رو آدم جالبی نشون بدیم (برای همین هم اینقدر این وبلاگ نویسی بهمون حال می ده.) به همین دلیل بود که خیلی هایی که اصلا کوروش رو نمی شناسن و نمی دونستن قضیه از کجا شروع شد هم لیست افتخاراتشون رو نوشتن.


تعریف کردن از خود هیچ اشکالی نداره. جالبه که خیلی جاها برای اینکه استخدام شی باید تا می تونی از خودت تعریف کنی. سر رزومه نوشتن خودم و یا کمک به دوستام برای رزومه نوشتن همیشه این مشکل رو داشتیم که چطوری همه چی رو گنده اش کنیم. اما موضوع اینجاست که رزومه برای اینه که خودت رو به صاحب کار بفروشی. تو وبلاگ قرار نیست به بقیه فخر بفروشی که آهای ببینین من چقدر باحالم. ولی جالبه که همه امون همین کار رو می کنیم چون کلی حس خود بزرگ بینی امون رو قلقلک می ده. فقط کوروش خیلی گل درشت این کار رو کرد. این نوشته های افتخاراتی بازی با این حس بود. حسی که تو همه هست، نه فقط کوروش.


من کوروش رو بچه و قربانی نمی دونم. از بعضی کارهاش خیلی بدم می یاد، مخصوصا کاری که با ویکی پیدیا کرد که واقعا کفرم رو درآورد و به نظرم توهینی به همه جامعه ویکی بود. از دروغ گویی اش در مورد ویکی هم بدم اومد (تو وبلاگ فارسی اش یه چیزی گفت و تو وبلاگ انگلیسی اش دقیقا عکسش رو گفت.) (این رو باید حتما بگم که اینکه یه عده گفتن با اسم من آی دی درست کرده بود و به بقیه حرف های رکیک می زد رو البته باور نکردم چون اثباتش سخت بود که کار کی بوده و فقط برام این مهم بود که مخاطب اون پیام ها عقلشون سر جاشون بود. هیچ واکنشی هم به قضیه نشون ندادم چون قضیه برام ثابت نشد.) ایمیل های لینک دهی اش هم واقعا آزارم نداد چون سریش تر از اون هم من حداقل دیدم و راه چاره اش اینه که دکمه دیلیت رو بزنی و دنیا به آخر نمی رسه. حتی بعدا که وبلاگش واقعا شکل وبلاگ شد بهش لینک دادم و عوضش تونستم مصاحبه کمدی اش با مدیا کاشیگر بدبخت رو بخونم و راجع به رئالیسم و مینیمالیسم کلی چیز جدید یاد بگیرم! اما من این کارهاش رو نمی ذارم به حساب بچگی اش و دلیلی نمی شه که دروغ گویی رو زیر سبیلی رد کرد چون طرف "بچه" است. می ذارم به حساب بی تجربگی اش و فکر می کنم در طول زمان، اگر اطرافیانش بذارن، خیلی از این کارهاش بهتر می شه و احتیاج داره که نقد بشه، همونطوری که همه ماها بی رحمانه نقد می شیم تو وبلاگستان، تو محل کار، تو کلاس درس، تو خونواده، تو خیابون، و غیره. مطمئنم اگه یه سردبیر درست حسابی و "بیرحم" داشته باشه می تونه خبرنگار خوبی بشه.


کوروش یه بهانه تاثیر گذار شد برای نقد حس خود بزرگ بینی همه امون. از این ها گذشته، برام جالب بود که تو تمام مطلب های مفتخرین، یه چند تا چیز واقعی هم بود، یعنی اون آدم ها به بعضی چیزا واقعا افتخار هم می کنن اما روشون نمی شده بگن، و این بهانه ای شد که اونا رو هم بگن و کمی حس خود بزرگ بینی اشون قلقلک داده شه. نقد این قضیه به عنوان اینکه کوروش بچه ای بود که مورد توهین و تحقیر و له شدن و کودک آزاری قرار گرفت به نظر من فقط توهینه به شخصیت کوروش که دلش می خواد جدی گرفته شه و باعث می شه که نوشته های طنز مفتخرین دوباره با یه لنز بدبینانه خونده شه و اتفاقا بار توهین و تحقیر ببخشه به مطالب و به شخصیت خود کوروش.


من تو نوشته های مفتخرین هیچ توهین و تحقیری ندیدم. حتی اگه کسی با نوشته اش صد در صد نیت انتقاد به کوروش رو داشت، حداقل از ملایم ترین زبون ممکنه استفاده کرده بود. جالبه که تمام توهین هایی که مثلا به حسین می شه (و تعدادشون صد برابر بیشتر از این مطالب مفتخرین بود) خوب هستن، چون ما از حسین بدمون می یاد، اما زبون طنز یه عده نویسنده می شه جنایت وبلاگی. یه نفر نوشته بود اگه کوروش دختر بود باز همین کار رو می کردیم؟ من فکر کنم نه. فکر می کنم بازار توهین های جنسی به سمت دختره سرازیر می شد و هیچکس هم نمی اومد مطلب دلسوزانه بنویسه، کما اینکه این همه زن وبلاگ نویس چپ و راست مورد توهین قرار گرفتن و "فحش" بهشون اتفاقا طنز تلقی شده و تشویق هم شده ان. ندیدم کسی دلش بسوزه وقتی دوست طناز وبلاگ نویسمون به یک وبلاگ نویس زن گفت "فاحشه دوزاری." (البته به این معنی نیست که من فاحشه رو فحش بدونم، اما اون کسی که این حرف رو زد و کسایی که تشویقش کردن این کلمه رو فحش بدی می دونن. من مشکلم با قسمت دوزاری اش بود!)


حرف زیاد دارم. انتقاد از کوروش هم که همیشه باهاش جدی برخورد کردم تو ایمیل هایی که بهم زده هم سرجای خودشه. اما فکر می کنم اصلا نمی شه نقد کرد. وقتی نقد مثبت جادی اونقدر بد دیده شد، و زبون طنز معنی های عجیب غریب به خودش گرفت، باز به تئاتر زائر فکر می کنم و جماعتی که فقط دنبال قربانی و شهید سازی می گردن. جماعت اخموی وبلاگستان اصلا هیچ جور نقدی به کوروش رو نمی تونه قبول کنه کما اینکه جادی نقد کرد و باز گفتن بچه رو اذیت کردی. اگه فکر می کنید اشتباه می کنید بهم خبر بدین من فردا یک نقد غیر طنز از کارهای کوروش می نویسم تا عکس العمل ها رو ببینیم (هرچند که اساسا این کار رو وقت تلف کردن می دونم). به شخصه هم ترجیح می دم ملت با طنز تو عرصه عمومی ازم انتقاد کنن تا اینکه پشت سر برینن به هیکلم. امیدوارم که کوروش از دوستانی که دوستی خاله خرسه کردن عاقل تر باشه و خودش خودش رو جدی بگیره و از اینکه اینقدر مورد توجه واقع شده لذت ببره و استفاده لازم رو ببره!


راستی محض روشن شدن ذهن دوستی که فکر کرده بود من واقعا به ده بار گوزیدن افتخار می کنم باید بگم که من معمولا تعداد گوزهام رو نمی شمرم و مسلما بهشون افتخار هم نمی کنم. اصولا من به جز دوستای معرکه ای که دارم به هیچ چی تو زندگی ام افتخار نمی کنم، حتی به تاریخ چند هزار ساله امون. ولی حیف شد که لیست افتخارات من رو از دست دادین. شاید چند ماه دیگه که آب ها از آسیاب افتاد بنویسمشون بفهمین "شمسی خانوم عالم تاب وبلاگستان، اولین وبلاگ نویس زن ایرانی بعد از شهرزاد و ندا و مرجان و طناز، دماغ گنده ترین وبلاگ نویسی که محمدرضا گلزار رو توی یه مهمونی دیده، و تنها وبلاگ نویسی که دوم دبیرستان شیمی صفر گرفته و دیپلمش رو با تک ماده یک و بیست و پنج صدم شیمی گرفته" چه عتیقه بی نظیریه! البته مطمئنا قاطی افتخاراتم این رو هم اضافه می کنم که پارسال از دانشگاه یه دیپلم افتخار گرفتم تو مایه های کارت صد آفرین برای اینکه معدلم چهار (همون بیست خودمون) شده بود (واقعا) و هیچوقت نتونستم پزش رو بدم جایی! آخیش، حالا پز دادم! (فکر کنم اصلا برای اینکه این جمله آخر رو بنویسم این همه صغرا کبری چیدم!)




September 24, 2006


سه چهار ساعته برگشتم به این شهر بی قواره دور. خیلی بهم خوش گذشت برای همین الان تنهایی و شهر کلا بیشتر می زنه تو ذوق. خوبه که اونقدر درس دارم که دیگه وقت این زنجه موره ها رو کمتر خواهم داشت. از دنیا بی خبرم. دیشب تو کنسرت تمام مدت فکر می کردم که چقدر حرص آدم در می آد وقتی می بینه هیچ وقت یه همچین کنسرت هایی تو ایران برگذار نمی شه. اون لحظه ای که جمعیت 10 هزار نفری یه قسمت هایی از The Wall رو فریاد می زدن، فکر کردم که چه حالی می داد اگه مثلا تو استادیوم آزادی همه امون بودیم و این کنسرت بود و اینا. خلاصه دست خودم نبود و همش به این مساله فکر می کردم چون می دونم که کلا پینک فلوید چقدر تو روح و روان خیلی از ماها تاثیرگذاشته. (خب می تونم حدس بزنم الان یه عده دارن می گن حالا همه مشکلات مملکت حل شد کنسرت رفتنش باقی موند که خب البته این حرف رو تقریبا در مورد همه چی می زنن پس بیخیال!)


کلی هم دلم می خواست با شیده بودم دیشب. حلا شیده شیش اکتبر می ره کنسرت رو. ولی اگه با هم بودیم خیلی بیشتر حال می داد. همیشه راه مزخرف برگشت از مدرسه با هم آواز می خوندیم و خیلی موقع ها هم پینکفلوید. من اون موقع ها زبانم خوب نبود و شیده متن های آهنگاشون رو برام می نوشت و من از روشون می خوندم که حفظ شم ارکسترمون هماهنگ تر شه! بعدا البته با میکروفون و کارائوکه(!!) و اینا هم می خوندیم یه چیزایی و بعد از خنده رو زمین ولو می شدیم. فکر می کردیم اگه دوربین های ماهواره های جاسوسی ما رو در این حال ببینن یا ما رو به عنوان موجودات فضایی گزارش می کنن یا احتمالا منفجر می شن!! یادش بخیر...


ایندفعه معلوم نیست کی بابک رو ببینم. حداقل تا نوامبر شاید هم رو نبینیم. یه خورده حرصم در میاد از این وضع. از اینکه کلا دوریم اونقدر حرصم در نمی آد که از اینکه هر موقع بخوایم نمی تونیم هم رو ببینیم حرصم در میاد. یه جور مسخره ایه. اصولا ما تو سر و کله هم زیاد می زنیم و کل کل زیاد می کنیم که باعث می شه دور و وری ها یا کلی بخندن بهمون یا اعصابشون خورد بشه. ولی خب این هم یه مدلشه دیگه! گاهی بد هم نیست که از هم دوریم و آرامش برقراراه. همه اش با هم تو کشمکش عاطفی و عقلی و غیره هستیم. وقتی بحث سیاسی می کنیم که همه رو دیوانه می کنیم چون کلی با هم دعوا می کنیم! ولی یه جورایی خوبه چون کلی ذهنمون ورزش می کنه و هی باید سعی کنیم ادعایی که می کنیم رو بسطش بدیم و براش دلیل بیاریم و اینا. ولی بعدش وقتی که تو بغل هم ولو می شیم و چرت و پرت های لوس لوسیمون رو با زبونی که هیچکس ازش سر در نمی آره می گیم کلی حال می ده. بعدش هم من کلا خیلی گیج و حواس پرتم و کلی خوب بود که یه آدم حواس جمع کنارم بود که مثلا وقتی می خوام در کمد بالای صندلی هواپیما رو باز کنم که ساکم رو بردارم بهم بگه حواسم باشه که درش نخوره دقی تو کله ام. (الان یه قلمبه رو کله ام سبز شده!)


نمی دونم اصلا اینا رو چرا اینجا می نویسم. ولی دوباره تا چند روز بگذره و به زندگی جدید عادت کنم حالم گرفته است. از اون بدتر هم اینه که باید بشینم یک عالمه خر بزنم که اصلا حال نمی ده! حالا اگه می شد مثلا فیلم ببینم الان که یه خورده حواسم پرت شه خوب بود که خب نمی شه دیگه.


راستی اینجا بازم ویدیو هست از کنسرت های اخیر راجر واترز.

من برم سر درسم دیگه اینقدر وراجی نکنم. زنگ تفریحم باید بیام شونصد تا وبلاگ بخونم ببین کی با کی دعوا کرده، کی داره دنیا رو نجات می ده، کیا افتخارکردن، احمدی نژاد چه افاضات جدیدی کرده و غیره!


پ.ن. غلط دیکته هام رو لطفا آف لاین بذارین. فکر کنم باز حواس و حدس و حرص و اینا رو اشتباهی نوشته باشم!




Oh George...

Are these the people that we should bomb
Are we so sure they mean us harm
Is this our pleasure, punishment or crime
Is this a mountain that we really want to climb
The road is hard, hard and long
Put down that two by four
This man would never turn you from his door
Oh George! Oh George!
That Texas education must have fucked you up when you were very small



کنسرت معرکه بود. جای همه خیلی خیلی خالی.



September 21, 2006


حیف که دارم می رم مسافرت وگرنه حتما منم لیست افتخاراتم رو می نوشتم. خیلی باحاله! هرچند احتمالا به زودی یه عده آدم بزرگ می یان همه امون رو دعوا می کنن که بچه های بدی بودیم و سربه سر بچه مردم گذاشتیم. فعلا بزرگترین افتخارم رو بگم که یه بار ده بار پشت سر هم گوزیده ام (البته مطمئنا به پای کاوه نمی رسم ولی چون کاوه وبلاگ نداره نمی تونه پوزم رو بزنه!) بقیه اش رو برگشتم می نویسم.


دارم می رم واشنگتن پیش بابک تا یکشنبه. کنسرت راجر واترز هم می ریم که شدیدا هیجان زده ام براش. چند تا از دوستام هم هستن و خلاصه فکر کنم کلی خوش بگذره. خواب هم که رسما تعطیله. دلم لک زده برای چارپنج ساعت خواب. 5 ساعت دیگه باید فرودگاه باشم و تازه لباسا و ظرفا رو شستم (تمام لباس هام و ظرف ها کثیف بود!) و حالا باید ساکم رو ببندم. تو هواپیما هم باید خر بزنم. نمی دونم کی قراره بخوابم. خلاصه اگه نیستم و اینا برای اینه که اصلا وقت نکردم. اون 700 صفحه هفته پیش رسما دهنم رو صاف کرد. این هفته ام که ناقابل 500 صفحه دارم. امیدوارم وقتی برمی گردم همه وبلاگ ها لیست افتخاراتشون رو نوشته باشن یه خورده بخندیم! راستی، سایت کنشگران (سایت خبری - تحلیلی جامعه مدنی ایران)هم به همت آسیه و جادی و محبوبه و دوستان راه افتاد. خیلی زحمت کشیدن و مطمئنم سایت خوبی خواهد شد. کلی مبارکه.



September 18, 2006


دیوانه ای از قفس پرید...


شیش صبح. عین تراکتور خوندم، 300 صفحه تموم شد، 250 صفحه دیگه مونده، سیگار ندارم، 24 ساعت وقت دارم 250 صفحه دیگه رو بخونم و 6 صفحه بنویسم. یاد دانشگاه آزاد به خیر چه روزگار خوش و اوقات فراغت خوبی داشتیم. خوابم می یاد. سیگار ندارم. تموم نمی شه لامصب. فردا هم امتحان دارم. انقدر مرغ خوردم به قد قد افتادم. دلم کباب کوبیده چرب و چیلی مگس نشان می خواد. "یجوج مجوج" کسی سراغ نداره؟ حاضرم زنش بشم به خدا اگه شعبده بازی کنه تموم شه کارام و البته اگه بهم کباب کوبیده بده و نیکان خطبه عقدمون رو بخونه. نصفه شبی همینم مونده بود یاد نوار قصه های دوران پارینه منگلی ام بیفتم. بابک و شیده کجایین؟! من می خوام نویسنده این کتاب رو بکشم! نپرسین چرا! ببخشید حال ندارم گزینه پینگ شدن اتوماتیک وبلاگ رو بردارم که اینجا پینگ نشه شما نیاین گلواژه های منو بخونین. از اون بدتر اینه که تا 3 بعد از ظهر فردا نمی تونم برم سیگار بخرم. ترک می کنم. به خدا ترک می کنم این لعنتی رو که بی موقع تموم می شه. شما هم ترک کنین. به جاش پسته بخورین! نه اصلا ویدیو کلیپ "دیوونه" رو ببینین. شاهکاره. عین مخ نداشته من می مونه. راستی، وبلاگ مفید یعنی فقط وبلاگ من. خود خودشه! درسته پارسا جان؟!




September 17, 2006


گاهی فکر می کنم، بعضی اتفاقا انگاری باید بیفته هرجوری که هست و هیچ جوری هم جلوش رو نمی شه گرفت. هر کاری هم که بکنی فرقی نداره. نمی دونم والا. تو سراسر دنیا کمپین برای نسل کشی دارفور در جریانه. و باز هم آدم ها می میرن. نمی دونم چند صد تا پتیشن و نامه تا حالا نوشته شده. فکر کنم مثلا تو تمام دانشگاه های آمریکا گروه های دانشجویی حقوق بشری یه کمپینی دارن برای دارفور و مرتب به کوفی عنان و بوش و سناتورهای آمریکا نامه می نویسن. اما انگاری امضاها و کمپین ها برای دارفور، مثل امضاها و نامه ها و کمپین ها برای کبری رحمانپوره. اونی که باید جلوی اتقاق رو بگیره خوب می دونه چه خبره و فقط نمی خواد و صد تا امضا و هزارتا امضا و میلیون ها امضا فرقی نمی کنه براش. امروز هم روز جهانی برای دارفوره. خیلی ها از دارفور حرف می زنن و در همون حالی که دارن حرف می زنن آدم ها اونجا عین برگ درخت رو زمین ریخته می شن و کشته می شن. بعد مثلا آدم تعجب می کنه از کسایی که نژادپرستی رو می خوان توجیه کنن! خب تعجب نداره. آدم آدمه دیگه، غیر از این بود تعجب داشت. عجالتا حالا که روز جهانی برای دارفور هم تغییری تو تراژدی دارفور به وجود نیاورد و اصولا اهمیت دادن یا ندادن نوادگان کوروش هم هیچ تاثیری تو ماجرا نخواهد داشت، بهتره اسم امروز رو گذاشت روز یادآوری بدی های حال به هم زن آدم ها. یا اینکه اگه می خوایم بومی اش کنیم و حالش رو ببریم، اسمش رو بذاریم روز ملی نژادپرستی و بعد همه تو کافه های اروپایی جمع بشیم و شراب اصل فرانسوی بنوشیم به سلامتی همه نژاد پرستای عالم، به خصوص از نوع ایرانی اش. واسه مزه اش هم هرچی مسلمون و عرب و افغانی دیدیم تف کنیم تو صورتش! بالاخره تراژدی دارفور هم همه اش زیر سر این عرب های سوسمارخوره دیگه.


---
* روز جهاني دارفور - اين‌جا و اكنون



September 15, 2006


مرگ قهرمان مرده


سال های سیزده سالگی و چهارده سالگی و پونزده سالگی، سال های خیال پروری و قهرمان پروری و اوریانا فالاچی خونی و ایده آلیسمی از جنس پرولتاریا بود برای من! حالا اینا به هم چه ربطی دارن رو باید از اونایی پرسید که کتابا رو دم دستم می ذاشتن و منم می ذاشتم لای کتابای درسی ام می خوندمشون و مثلا وانمود می کردم دارم درس می خونم.


یک مرد، زندگی جنگ و دیگر هیج، اگر خورشید بمیرد، به کودکی که هرگز زاده نشد، پنه لوپه به جنگ می رود و مصاحبه با تاریخ رو اکثر کسایی که اوریانا فالاچی رو دوست داشتن خونده بودن. و من از همه بیشتر شیفته "اگر خورشید بمیرد" شدم. فکر می کردم کمتر خبرنگاری ممکنه به یه همچین موضوع هایی توجه کنه اون هم با این زاویه دید هوشمندانه. خوندن این کتاب ها کلا مخم رو زد. دیگه نه دلم می خواست فضانورد شم و نه دلم می خواست معلم شم. دیگه تو انشاهای جدید دلم می خواست خبرنگار شم. از اون خبرنگارها که وقتی می رن به یه سفرپرماجرا توی راه به بچه ای که توی شکمشونه فکر می کنن و هی با خودشون کلنجار می رن و بعدا اون کلنجارها رو کتاب می کنن. بزرگ که شدم دیگه وقت نکردم دوباره بخونم کتاب هاش رو. بعد از یازده سپتامبر دلم نخواست دیگه بخونم کتاب هاش رو. برای همین هیچوقت نخواستم کتاب "خشم و غرور" رو بخونم و قبول کنم که خبرنگار قهرمان ضد فاشیسم من حالا خودش اندیشه های نژادپرستی جدید رو بازتولید می کنه. خوندن یکی از مقاله هاش رو نصفه ول کردم و ترجیح دادم با رویای زن باهوشی که از حس لمس خاک کره ماه می نویسه خوش باشم.


اوریانا فالاچی برای من با فروریختن برج های سازمان تجارت جهانی در 11 سپتامبر مرد. اوریانا فالچی، وقتی که از "زادوولد مثل موش صحرایی" مسلمونا و "هوا کردن باسنشون به اسم عبادت" نوشت برای من مرد. اوریانا فالاچی وقتی که مبارزه با فاشیسم رو ول کرد و به گفتمان هایی از جنس اسلاموفوبیا دامن زد برای من مرد. حالا ترجیح می دم مثل خیلی های دیگه فکر کنم که به خاطر مریضی اش مجنون شده بود و اون حرف های نژادپرستانه رو از رو دیوونگی زده بود. ترجیح می دم به اوریانا فالاچی ای فکر کنم که بر ضد جنگ می نوشت و دیگر هیچ. اوریانا فالاچی ای که با احساس از خبرنگاری می نوشت و باعث شد من بالاخره خبرنگاری بخونم:


"…today's history is written the very moment it happens. It can be photographed, filmed, recorded on tape in interviews with the few people who control the world or change its course. It can be transmitted immediately through the press, radio, television. It can be interpreted, heatedly discussed. For this reason I like journalism. For this reason I fear journalism. What other profession allows you to write history at the very moment it happens and also to be its direct witness? Journalism is an extraordinary and terrible privilege. Not by chance, if you are aware of it, does it consume you with a hundred feelings of inadequacy. Not by chance, when I find myself going through an event or an important encounter, does it seize me like anguish, a fear of not having enough eyes and enough ears and enough brains to look and listen and understand like a worm hidden in the wood of history. I do not exaggerate, you see, when I say that on every professional experience I leave some of my soul. And it is not easy for me to say, Oh, come now, there's no need to be Herodotus; for better or worse you'll contribute a little stone to help compose the mosaic; you'll provide information to help make people think. And if you make a mistake, never mind…"


Preface to "Interview with History" by Oriana Fallaci. Translated by John Shepley, 1976, page 11.



September 13, 2006


تجربه عجیب مسخره ایه. همه اش به خودم می گم آخرش می شم خانوم هویشام. واسه همین تا یه سری ظرف جمع می شه تو دستشویی فوری می رم می شورم. خونه رو جمع و جور می کنم و اینا! البته خب خونه همون امضای شلختگی من رو داره، ولی اوضاع واقعا از همیشه بهتره و خودم خوب می دونم که از ترسه. ترس اینکه خونه ام مثل خونه یکی از فامیل هامون که تنهاس و کمی خل تبدیل به سگدونی شه. خلاصه که، من که اصولا دست به توهمم خوبه و خیلی موقع ها شب ها یهویی خیالاتی می شم و می ترسم، مرتب سعی می کنم حواسم رو جمع کنم که خیالات ورم نداره بترسم که اوضاع خراب می شه! رادیو یا تلویزیون معمولا روشنه. هنوز البته گاهی وقتی تلفن زنگ می زنه از جام می پرم. چند باری غذای واقعی درست کردم و همه اش یک بار تن ماهی خوردم که خودش خیلی بهتر از اون چیزیه که پیش بینی می شد. جمعه عصر نزدیک بود برم تو مود افسردگی و اینا که آره امشب موقع بیرون رفتن و تفریحه و من کسی رو ندارم باهاش برم بیرون که یه دختر لبنانی که سر گزارشی که راجع به دانشجوهای لبنانی نوشته بودم باهاش آشنا شده بودم بهم تلفن زد و دعوتم کرد واسه مهمونی لبنانی های دانشگاه اون شب. کلی ذوق کردم و رفتم قلیون کشیدم و فلافل خوردم و کلی هم رقصیدم که البته صبح بعدش عین خر دنده ام درد گرفته بود که البته می ارزید! متوجه شدم که پای تلفن با این و اون زیادی حرف می زنم و بعضیا می خوان از دستم در برن پای تلفن! یاد یه آقایی از دوستانمون افتادم که خیلی حرف می زنه همیشه و ما می گفتیم چون تنهاست اینقدر حرف می زنه. حالا حواسم رو باید جمع کنم که مثل اون آقاهه نشم و زیاد مخ ملت رو نخورم. به جاش می نویسم، همه چی، وبلاگ، ایمیل، دفترچه، فروم کلاس، خلاصه هرجایی که تحملش اجباری نباشه واسه آدما. استادم امروز بهم می گه گربه بیار که خل نشی از تنهایی! فکر کنم اگه به گربه های آمریکا آلرژی هم نداشتم باز هیچ علاقه ای نداشتم به این کار. یک سال قبلا گربه داشتم. گربه که حرف نمی زنه! عوضش با بابک مرتب تلفنی حرف می زنم! شده مثل اون موقع ها که اون آمریکا بود و من ایران. روزی شیش هفت بار حرف می زنیم. یه جورایی حس های اون موقع ها دوباره زنده شده. می ترسم شرطی شده باشیم فقط دیگه وقتایی که از هم دوریم با هم حال کنیم!! حالا هفته دیگه می رم واشنگتن سه چهار روز. بعدش دیگه معلوم نیست کی هم رو ببینیم. اینم یه جورشه دیگه.


***


چند وقتی بود که حدس زده بودم. یهویی وقتی یه چیزی می گفتم پای تلفن جوابم رو پرت می داد یا حرف خودش رو می زد. عصبانی می شدم گاهی. آخر سر بهش گفتم. گفت گوشاش سنگین شده و هرچی هم گوشی رو می چسبونه به گوشش فایده ای نداره. کپلی من، 70 سالشه و من نمی خوام این رو قبول کنم. بهم گفت اگه دست اون بود می گفت همه تو 60 سالگی بمیرن. داشتم حساب می کردم یعنی 10 سال پیش. خوبه که قرار نیست دست اون باشه. خوبه که همه این سال ها بوده. همین صداش از راه دور هم خوبه. همین تصور اینکه بالاخره یه روزی می رم تو بغلش خودم رو جا می کنم و نازم می کنه و بوسم می کنه خوبه. مهم نیست که معلوم نیست اون موقع چه موقعیه. به هر حال یه روزی هست دیگه. کپلی من واسه من صبر می کنه.


***


یه زنیه که خیلی ها بهش مدیونن. می شه بهش افتخار کرد برای همه کتاب هایی که نوشته، مقاله هایی که نوشته، زحمت هایی که کشیده، و و و... نگرانشم. مریضی اش به نظر نگران کننده می یاد. اصلا از همه حرف هایی که امروز زد نگران شدم. کاشکی خوب بشه. کاشکی اینقدر سختی نکشه. کاشکی انقدر اذیتش نکنن این آدم هایی که تمام وجودشون پر از نفرته. کاشکی زودتر پیداش کرده بودم این زن باهوش شاد و باسواد رو. کاشکی یکی از زندگی اش یه فیلم مستند درست می کرد. کاشکی تصویرها و صداها باقی بمونن. کاشکی حالش زودتر خوب شه...



September 11, 2006


خر تو خر


حقا که خرن که فوری تا یه خر می بینن حالشون گرفته می شه و وحشی می شن و جفتک می ندازن. فقط همین رو می تونم بگم. و تاسف برای همه کسایی که تو شرق کار می کردن و بیکار شدن، و تاسف برای همه کسایی که شرق رو با وجود ایرادهاش می خوندن و دوست داشتن، و تاسف برای مملکتی که تعدادی از بهترین روزنامه نگارهاش مجبور به تبعید خودخواسته یا اجباری شدن و بودنشون تو ایران هم فرقی نمی کرد و اون هایی هم که موندن باید تو همچین وضعیت خر تو خری دست و پا بزنن، و تاسف برای مملکتی که همین راه باریک انتقال اطلاعات هم بهش بسته شد، و تاسف برای ما "خارج نشین ها" که کاری جز تاسف خوردن از دستمون بر نمی آد و حالا هی باید بیشتر و بیشتر وبلاگ ها رو "ورق بزنیم" تا دور نیفتیم از مملکت بیچارمون که هممون با همدیگه خرابش داریم می کنیم و و و...


* نيک‌آهنگ: فعلا مدتی از کشيدن هر گونه جانور پرهيز کنيد!
* ندا دهقانی: می سوزاند اما می گذرد
* عکسی از تحریریه شرق بعد از توقیف (حسن سربخشیان)
* بلغورات من به انگلیسی در این مورد



September 9, 2006


پرستو!


پرستو جونم تولدش بود چند روز پیش و من که تاریخ ها رو با هم قاطی پاتی کردم پاک یادم رفت. می دونین که وبلاگش رو فیل تر کردن و دومین جدیدش هم فیل تره. گفتم این فرم رو بذارم اینجا، که اگه کسی هست که دوست داره وبلاگش رو بخونه اما نمی تونه، ایمیلش رو تو این فرم وارد کنه تا مطالب وبلاگ پرستو براش ایمیل بشه. پپر جونم تفلدت مبارک. (مقادیری در مورد "شکوفایی" حرف دارم که باشه برای بعد!!!!)



Enter your Email





September 8, 2006


دری وری از در و دیوار*


به سلامتی و میمنت حال و احوالم اومده سرجاش و دیگه می تونم پای کامپیوتر هم زیاد بشینم. درد و مرد هم دیگه ندارم مگر اینکه تکون شدید بخورم. فکر کنم جوش خورده یه جورایی. بابک اومد چند روز اینجا حسابی بهم رسید. استراحت کامل کردم. یک عالمه مسکن خوردم و خوب خوابیدم. آرامش تمام. یه روز هم رفتیم دریا. خونه جمع و جور شد. ماشین که کثافت از داخل و خارجش می ریخت رو تمییز کردیم. جریمه هام رو دادم. موبایل هامون رو عوض کردیم. خرید های گنده ام رو کردم. جابجایی های وسایل خونه انجام شد و چیزایی که باید کارتون می شد یا دور ریخته می شد هم روبراه شد. خلاصه زندگی ام یه خورده آدم وار شد. این "مرد من" ایندفعه شدیدا در نقش ناجی ظاهر شد. و البته بی خبری از دنیا و دودر کردن همه هم خوب بود!! فکر کنم دیگه داشتم به نقطه های بدی می رسیدم! نمی دونم چرا اینقدر حالم بد بود! خدا رحم کرد همه چی به خیر گذشت و منم افسردگی نگرفتم باز...


اونقده می خوام ور بزنم که حد نداره! این چند وقت چون نمی تونستم پای کامپیوتر بشینم هی ولو بودم جلوی تلویزیون هر برنامه مزخرفی که بگین نگاه کردم. البته یه فایده ای داشت و اونم اینکه حالا کلی موضوع دارم درموردشون تو کلاس زنان و رسانه حرف بزنم! (اینجوری خودم رو توجیه می کنم مثلا ارواح خیکم!) تو ایران ملت نرگس دارن. اینجا هم یه سریال های خانواده هست که بهشون می گن Soap Opera. دست هرچی سریال خانواده تو ایرنه از پشت بستن. باید ببینین تا به تلویزیون ایران ایمان بیارین!


امیدوارم از آسمون یه لپ تاپ برای من نازل شه، چون اصولا پشت دسک تاپ نشستن سیستمم رو می ریزه به هم. فعلا لپ تاپ من رو بابک برداشت و کامپیوتر اون رو من. یه تلاشی بکنم این پول های جاسوسی رو زنده کنم شاید یه لپ تاپ غراضه ای گرفتم. پیشنهاد شما چیه واسه لپ تاپ؟ چی خوبه؟ توشیبا؟ (آی بی ام که چینی شد رفت پی کارش. حیف!) کجا جاسوسی کنم نون و آبش بیشتره؟!


راستی این شر و روهای من امروز از هر در و دیواریه و ربطی به هم نداره ها!


نمردیم و دیدیم خاتمی تروریست هم شد. مسلمه که دوستان آی کیوشون نیومده پایین که زرت و زرت به خاتمی صفت تروریست رو می چسبونن. ولی به هر حال، تروریست یه مفهوم مشخصی داره. اینقدر تابلو دیگه شلوغش نکنین چون بیشتر مضحکه تا چیز دیگه! اینکه ملت عکس رضا پهلوی گرفتن دستشون جلوی محل سخنرانی خاتمی دیگه آخرشه! خدا همه رو شفا بده. بدبختی ملت ما اینه مخالف های حکومت هم هیچ دست کمی از خود حکومت ندارن تو تندروی و بی انصافی و تعصب کورکورانه و مضحکی!


همه حرفای که می خواستم بعد از دعواهای خروس ها بزنم سیما به خوبی نوشته. خیلی جالبه که زن وسط دعواها در نقش یک قربانی بی دست و پا و در نقش زن یکی دیگه بساط معامله قرار می گیره. حالا این زن زن هرکی می خواد باشه. به شخصه از به میون اومدن اسم "ناموس" آقا خروسه هم کلی ناراحت شدم. همینکه این خانوم گیر یه همچین آدمی افتاده باید به اندازه کافی ناراحت کننده باشه و واقعا درک نمی کنم مساله به اون زن بدبخت چه ربطی داشت. امیدوارم سوراخ دعا رو ملت گم نکنن.


یه سخنرانی داشتم تو یه کلاسی درباره خلاصه ای از فعالیت های جنبش زنان ایران تو چند سال اخیر. یه تایم لاین نوشتم براش. خیلی از جنبش های اجتماعی تایم لاین های مختلف براشون نوشته شده. حالا یه خورده درستش می کنم بعد می ذارمش تو ویکی پیدیا برید شما هم درستش کنین. بد نیست یه همچین چیزی باشه. می خواستم یه سری تاریخ راجع به مشروطه و اینا دربیارم. کلی مقاله در مورد زنان و مشروطه پیدا کردم. مقاله هایی که تو روزنامه ها و سایت های معتبر منتشر شدن. بعد متوجه یه نکته خیلی بدی شدم. اکثر این مطلب ها منبع ندارن! یه روزنامه نگار که تاریخدان نیست که بره تو آرشیو ها بگرده و سند پیدا کنه و اینا. خودش هم که اون زمان زنده نبوده. مسلما از یه سری کتاب منابعش رو برمی داره. اما دریغ از ذکر اسم یک منبع. تو اینجا به این کار می گن Plagiarism. همون چیزیه که تو مطبوعات و دانشگاه های ایران بیداد می کنه. معمولا با لفظ دزدی ازش ذکر می شه. منتهی تا حرف دزدی تو مطبوعات به میون می یاد، چپ و راست همدیگه رو متهم می کنیم که ادبیاتمون بده و فشارخونمون یهو می ره بالا. خب plagiarism هم درواقع معنی دزدی می ده و جزو بدترین کارها تو دانشگاه و مطبوعاته. هر نکته ای که تو مطبوعات نوشته می شه و خبرنگار خودش شاهد ماجرا نبوده باید منبعش ذکر بشه. یعنی هر جمله ای باید معلوم شه که گوینده اش کی بوده یا از کجا برداشته شده. خیلی بده که این مقاله های مشروطه ای همه اشون یه جوری نوشته شده انگاری خبرنگار خودش در مکان و زمان حاضر بوده. اسم دو تا کتاب رو آوردن هیچ چی از آدم کم نمی کنه و فقط به اعتبار مطلب اضافه می کنه به خدا. بماند که تو مطبوعات ما بدتر از این هاش به وجود می یاد و مطلب طرف رو که هی و حاضر تو اینترنت هست و برمی دارن و چاپ می کنن به اسم خودشون. کاشکی لا اقل فمینیست ها اینجوری نباشن که بالاخره یکی از بحث های اصلی فمینیسم اخلاق فمینیستیه! (خب باشه خودم هم به این جمله ام شیشکی بستم! ظاهرا من هنوز هم دلم خوشه!)


به شدت این علی قدیمی خونم اومده بود پایین. دیدم ظاهرا حسین منصور هم با آقای دکتر علی قدیمی زیادی نشست و برخواست کرده یه نمه از ذوق بی پایان این بشر افسانه ای تو اون هم سرایت کرده! کلی خندیدم. البته حیف که این مصاحبه رو دیگه لینک نداده بود. جون من بخونین، مخصوصا تیکه مینمیالیسم و امپرسیونیسمش رو!


تولد وبلاگ سلمان رو هم باید تبریک گفت حتما. نمی دونم چی بگم راجع به وبلاگش که قبلا نگفتم. اونقده این بشر گله و وبلاگش خوبه و نوع نگاهش جالبه که نمی دونم چی بگم دیگه. فقط خوشحالم که هنوزم می نویسه و از چنگ اعتیاد خانمان سوز وبلاگ نویسی رهایی پیدا نکرده هنوز. شوخی نیست ها. پنج سال آدم دووم بیاره تو این بلبشو اونم با یه همچین کیفیتی. تولد وبلاگت مبارک همسایه قدیمی!


خب بسه دیگه خیلی ور زدم. بازم میام ور می زنم. و بازم مرسی! لپ تاپ فراموش نشه اگه پیشنهادی دارین.


* یادش بخیر این "دری وری از در و دیوار" اسم ستون شیده تو کاپوچینو بود...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage