خورشید خانوم



« September 2006 | Main | November 2006 »


October 31, 2006


"فحش" به "رئیس جمهور"؟


یه کامنت گرفتم حالم کلی خوب شد از چند ساعت پیش چون کلی اسباب خنده شد! می ذارمش اینجا چون یه سوال دارم. کامنت برای مطلب "تهوع" نوشته شده، همونی که راجع به سخنان گهربار احمدی نژاد در باره جمعیت 120 میلیونی بود:


بابا خجالت نمي كشيد. الان 10 دقيقه وقت منو تلط كردين بابت خوندن اين مطالب چرت و پرت. اصلا تقصير همين احمدي نژاده. چون اگه آدم بود مي داد همه شما دخترها و زنهاي ايراني از دم تيغ ميگزروندن كه زمين و زمان يه نفسي بكشن. در ضمن خاك بر سرتون كنن. ايراني هاي چمپيت چلفت شلفت چوتكا. آخه تو كه اينجوري ادعاي روشن فكري مي كني حواست نيست كه داري هزينه معادل چندين برابر كشورهاي اروپايي و آمريكايي براي دسترسي به اينترنت پرداخت مي كني بعد به جاي اينكه به فكر انجام دادن يك كار مفيد و سودمند علمي باشي زدي تو انتشار چرت و پرت و عقايد روشن فكرانه. اصلا شما مطبوعاتي ها يه چيزيتون ميشه. احمق. خيلي الاغي. گوساله.


حالا سوال من اینه: من سر این مطلب فحش زیاد خوردم. اصولا هر موقع به احمدی نژاد یه تیکه ای می ندازم فحش خوب می خورم. مدتهاست کلا فحش زیاد نمی خورم واسه همین یه خورده بیشتر به نظرم اومد. ناراحتم نیستم اصلا و بیشتر اسباب خنده است این کامنت ها. منتها برام عجییه. به نظر شما این حساسیت قضیه اش چیه؟ یه عده ملت واقعا دوست دارن این آدم رو؟ کار بدی می کنم تیکه می ندازم و بد و بیراه می گم به یه رئیس جمهوری که ظاهرا خاطرخواه داره و به طرفداراش دارم توهین می کنم؟ یا اینکه تئوری توطئه است اینا "مامور رژیم" هستن؟ با توجه به بحث آزادی بیان از یه طرف، و بحث احترام به عقاید مختلف از یه طرف دیگه، به نظر شما نباید به احمدی نژاد فحش داد؟! (می دونم به این کامنتا نباید زیاد توجه کرد و خودشو ناراحت کرد. منم اصلا ناراحت نیستم و از دید طنز بیشتر نگاه می کنم، اما کلا این واکنشا جالب اومد به نظرم.)


پ.ن. ببخشید برای پست قبلی. حالم واقعا بده. ولی می گذره.


P.S. Baba lotfan raaje be in ghaziyeye fohsh dadan ya nadan ham benevisin! (daneshgaham, farsi nadaram, vaghte editore unicode ham nadaram. badan farsish mikonam!)



October 30, 2006


سخته به آدمی که نمی فهمه جنس درد تو چیه بگی درد داری. از اون بدتر اینه که به دردت بخنده و مسخره بازی دربیاره و جدی نگیره. از اونم بدتر اینه که اون تنها آدمی باشه که باید درک کنه واقعا درد داری...


حباب ها که می ترکن دردم می گیره. اینو قبلا هم گفته بودم مگه نه؟


Click to listen to Axiom of Choice - Golnesa Joonom

Rain Drops by Axiom of Choice


October 29, 2006


خب من این چند وقته گند جدید نزدم و تصادف نکردم و جایی رو آتیش نزدم که رکورد خوبی به حساب می یاد! فقط امتحانم رو خراب کردم که البته عجیب نیست چون کلاس طراحی وب هستش که تو کار عملی اش خوبم، اما از اول می دونستم که اگه امتحان باشه و یهو کلمه به کلمه یه سری اصطلاح ها و کد ها رو سوال کنن گند می زنم چون حافظه این جور چیزا رو ندارم (من اگه حافظه داشتم جدا نوبلی چیزی می بردم! خدا رو شکر که حافظه ام اینقدر خرابه!)


آشپزخونه و حموم رو در یک اقدام انقلابی سابیدم و شستم و کلی تمییز شدن. حالا تا هفته دیگه آشپزی نمی کنم که آشپزخونه کثیف نشه، ولی حموم دستشویی رو دیگه نمی شه استفاده نکرد! مونده فقط جنگل مولا، یعنی اتاقم و یک جاروی اساسی. داشتم فکر می کردم بندازنم بیرون از اینجا بدم نمی شه. می رم یه اتاق می گیرم یه جا که قیمت همین خونه می شه. تمییز کردن یه اتاق خیلی راحت تر از یه خونه است. همخونه هم خواهم داشت مالیخولیا نمی گیرم. هرچند که خدا می دونه با این وضع سیگار کشیدن و بی خوابی و درس زیاد، کدوم آدمی تو این شهر ممکنه من رو تحمل کنه. به هر حال، این خونه دو خوابه است که دیگه به دردم نمی خوره. نمی تونم یه خوابه هم بگیرم چون خونه های دانشگاه کلی متقاضی داره و مثلا یه سال دو سال دیگه نوبتم می شه که ایشالا از این شهر دیگه رفتم. حالا فعلا باید صبر کنم بیان خونه رو بازرسی کنن ببینم چی می شه.


یه دوست جدید پیدا کردم که خیلی خوبه. همیشه دلم می خواست یه دوستی اینجا داشته باشم که به جز رستوارن رفتن، مثلا با هم بریم سینما یا خرید و اینا و بعدم بشینیم تا بوق سگ ور بزنیم. همه عمرم با شیده این کارا رو می کردم. اینجا اومدم گلریز و بابک بودن. گلریز و بابک که رفتن من کلی تنها شدم از این نظر. اینجوری که بوش میاد حالا دوباره از تنهایی در می یام.


نازلی گفت خیلی چس ناله میکنم اینجا. راست می گه یه جورایی. یه خورده باید خودم رو جمع و جور کنم. البته اون چند روز حالم یه جورایی زیادی خراب بود. الان که فکرش رو می کنم نمی فهمم چرا! با بابک هم فرداش حرف زدم بعد از اینکه به مدت یک روز خودمون رو واسه هم چس کرده بودیم. اولین بار بود که یک روز تمام با هم حرف نزده بودیم. بعدش کلی حرفای خوب زدیم. کلی تکلیفم معلوم شد. بابک تو یه چیزایی حتی از منم باحالتره! حیف که اگه حرفایی که زدیم و قرار مدارایی که گذاشتیم رو اینجا بنویسم جنگ جهانی سوم رخ می ده و مورد تکفیر عمومی قرار می گیرم و گرنه بدم نمی اومد حرفاش رو تجزیه تحلیل کنم. حالا شاید بعدا. یه روزی در آینده.


راستی، رفتم Departed رو دیدم امشب. خیلی باحال بود. اصل اسکورسیزی بود. لئوناردیو دی کاپریو و مت دمون و جک نیکلسون هم شاهکار بودن. کلی خوشحالم که لئوناردو دیکاپریو از سایه جوادیسم تایتانیک بیرون اومده. این بشر واقعا بازی اش خوبه. حتی تو تخماتیک ترین فیلم ها هم خوب بازی می کنه، چه برسه به فیلمای مارتی، مارتی عزیز!


الانم فقط بیورک می چسبه. شب به خیر...



October 28, 2006


چقدر چسبید این:


"قاچاق مي‌كنم واژه‌ها را
از كويري‌ترين ترانه‌هاي بي‌ تو غريب
مي‌گذرم
از فلات حرف‌هاي نگفته
دره‌هاي خط فاصله
كوه‌هاي نقطه‌چين
قاچاق مي‌كنم واژه‌ها را
و ممنوع‌ترين عاشقانه را براي تو مي‌سرايم."
آسیه امینی


بقیه اش رو اینجا بخونین.



October 27, 2006


یکی از عکس های منصور نصیری عزیز از تجمع میدون هفت تیر برنده جايزه اول تک عکس خبری مسابقه کاوه گلستان شده. مبارکه منصور جان. واقعا تو شرایطی که خبرگزاری های داخلی اجازه، امنیت، یا جرات ندارن که از این جور چیزا عکس بگیرن و خبرگزاری های خارجی به یه ورشون هم اینجور تجمعات رو حساب نمی کنن چون احتمالا خطر داره یا به اندازه کافی براشون سک*سی نیست و فقط تو کار احمدی نژاد هستن، کارهایی مثل عکس های تو و آرش خیلی ارزش داره.


***بقیه این مطلب رو پاک کردم. فکر نمی کردم اینقدر آدم بد دل تو این دنیا وجود داشته باشه! بابا برین زندگیتون رو بکنین! چه حال و حوصله ای دارین اینقدر قضیه رو جدی می گیرین! راستی نمی دونستم اینقدر مهمم! کلی حال کردم!




مقابله با فیلی که تر می زنه به روزگارمون!


به قول کلاغ سیاه آهای ملت،


یه سایتی هست به اسم نو فیل تر که یه راهنمای جامع مقابله با فیل تر درست کرده و می تونین از اینجا دانلود کنین. خوبه که داونلود کنین نگه دارین یا اینکه رو سایت های خودتون بذارین چون احتمالا زود خودش فیل تر می شه! واسه ملتی که پشت فیل تر بودن بفرستین بد نیست.


یه سایتی هم هست به اسم ایران فردا که به گفته خودشون از تکنولوژی SSL استفاده می کنه و در نتیجه فیل تر نمی شه. خلاصه می شه به این هم فکر کرد که از این سایت برای بازتاب بعضی خبرها یا دومین جدید سایتتون که جوونمرگ شده استفاده کنین.


و اما سرزمین رویایی هم مرورگر تورپارک رو معرفی کرده که اگه از اون به جای اینترنت اکسپلورر یا فایر فاکس استفاده کنین احتمالا می تونین فیل تر رو پشت سر بذارین. اینجا می تونین دانلودش کنین. اگه به مشکل بر خوردین کامنت های اینجا رو ببینین.


اینجا هم یه برنامه دیگه رو می تونین بگیرین که تا دیروز می دونم جواب می داده!



October 24, 2006


آتیش!


اومدم خونه، داشتم از گشنگی می مردم، می خواستم سیب زمینی سرخ کنم. سیب زمینی ها رو پوست کندم و خورد کردم و روغن رو ریختم تو ماهیتابه گذاشتم روی گاز و رفتم ایمیلم رو چک کنم تا روغن داغ شه که یه ایمیل اعصاب خورد کنی گرفتم و حواسم پرت شد. نتیجه اینکه آشپزخونه رو یه جورایی آتیش زدم. همه کابینت ها و گاز دود گرفته و سیاه شده. ماهیتابه تفلن کفش کنده شد و چسبید به گاز و آتیش ازش می زد بیرون و من حالیم نشد تا اینکه دیدم پشت سرم روشن شده و یهویی جیغ این ماسماسکی که دود رو تشخیص می ده در اومد.


فوری خاموشش کردم. بعد این دودا نمی رفت و اون ماسماسکه هم جیغ می زد و من نمی دونستم چه کنم. خونه هم یه جورایی تاریک شده بود! همسایه روبروییم لای در خونه اش رو باز کرد و بست. خوبه من آتیش نگرفته بودم! یه دختره داشت رد می شد دید دود داره از پنجره می زنه بیرون اومد بالا ببینه چه خبره. دو تایی افتادیم به جون این ماسماسکه که خفه اش کنیم و خفه نمی شد. آخر هوله خیس روش گذاشتیم بعد از یه ربع خفه شد.


اینم از امروزم. کارام رو رسیدم بکنم ولی صبح خواب موندم خیلی بد شد. با بابک هم فکر کنم قهرم! و نمی شه فعلا اغواش کنم بیاد اینجا. داشتم فکر می کردم فقط یکی رو می خوام خونه رو جارو کنه و موکت ها رو تمییز کنه. بقیه کارها رو به هر حال خودم باید بکنم. البته بماند که تمییز کردن این دوده ها هم اضافه شد. راستی از توصیه در مورد AAA ممنون. فکر کنم همین کار رو بکنم. مخصوصا با وضع الان دیگه شدید لازم دارم. اون زنه که سخنرانی ام رو بهم زده بود دیرزو هم فهمیدم یه خانومیه که شیزوفرنی داره و تو خیلی از سخنرانی ها میاد و همین کار رو می کنه. نشد احساس مهمی یه روز باقی بمونه تو من!


پ.ن. ببخشید کامنتا رو جواب نمی دم ها. کلی حال می کنم می خونم. ولی وسط درسم و اینا می یام چک می کنم بشینم جواب بدم بعد یهویی حواسم پرت می شه یا آتیش راه می ندازم یا عقب می افتم. مرسی که وراجی های منو می خونین و از تنهایی درم میارین!




خورشید خانوم مهم می شود!


امروز یه سخنرانی کوچیک تو یه جمع کوچیک یکی از گروه های دانشگاهمون که رو "فرهنگ آزاد" و اوپن سورس و اینجور چیزا کار می کنن داشتم (همونایی که جیمبو رو آورده بودن دانشگاهمون) راجع به وبلاگ ها و فیل ترینگ و سانسور و کمپین آن لاین و اینجور چیزا. بعد یه زن خل و چلی یهو سر و کله اش پیدا شد. وسط حرفای من هی سوالای بی ربط می پرسید و هی حرف من رو قطع می کرد. مشکل هم اینجا بود که من اصلا نمی فهمیدم چی می گه! مثلا می گفت هدف شما چیه؟ دموکراسی آمریکای شمالی؟ جنگ؟ مدل دموکراسی تو عراق؟ بعد گفت مردم ایران چی احتیاج دارن؟ اگه قرار بود تو از طرفشون حرف بزنی چی می گفتی؟ آب؟ برق؟ کشاورزی؟ غذا؟ هی می گفتم بابا من زور بزنم از طرف خودم حرف بزنم، آخه یعنی چی از طرف مردم ایران حرف بزنم و این ول نمی کرد! اونجایی که داشتم راجع به کمپین های اینترنتی زنان حرف می زدم هم یهویی برگشت گفت چقدر از زنا حرف می زنی (حالا من یک ساعت راجع به چیزای دیگه ور زده بودم)، از مردا بگو، مردا هم مهمن و غیره. هی بهش می گفتیم بابا صبر کن حرف من تموم شه بعد موقع سوال و جواب حرفت رو بزن و این هی حرف می زد. این بدبختا هم مثل اینکه تا حالا همچین پدیده ای رو تجربه نکرده بودن و دست و پاشون رو گم کرده بودن و خلاصه انداختنش بیرون. شاهکاری بود. من یه جورایی برام عجیب نبود! سخنرانی به هم زدن کارمونه دیگه! فقط نمی فهمیدم درست حسابی چی می گه (همینایی هم که مثال زدم معلوم نیست درست فهمیده باشم) و گرنه از جواب که در نمی مونم! بعدش شب هم این گروهه بهم ایمیل زدن کلی معذرت خواهی کردن. همچین یه خورده احساس مهمی بهم دست داد! نمردیم و سخنرانی ما رو هم به هم زدن!!


خورشید خانوم بدبخت می شود!


متوجه شدین من تازگی ها چقدر وبلاگ می نویسم؟ تنهایی کار دستم داده وراج شدم دیگه. مرسی که زیاد به روم نمی آرین! ولی خدا این وبلاگ رو حفظ کنه که خوب نجات دهنده است وسط این همه کاری که سرم ریخته. یعنی دارم رسما له می شم. الان ساعت پنج و ربع صبحه و نقدی که باید می نوشتم تموم شد، می رم می خوابم تا هفت و نیم صبح. بعد کلاس دارم تا 11. بعدش باید بدوام برم دفترم بشینم مقاله کلاس عصر رو که از بس سخت بود نتونستم تموم کنم، تموم کنم و بشینم نقدش رو هم بنویسم تا قبل از ساعت 3. 3 تا 6 کلاس دارم. بعدش باید بیام خونه خر بزنم برای امتحان چهارشنبه. بعد از امتحان هم برم برای استادم کار کنم. ماشین هم ظاهرا باطری تموم کرده منم نمی تونم تنهایی هولش بدم هیچکس رو هم ندارم بگم بیاد کمکم هول بده بکشیمش کنار با یه ماشین دیگه باطری به باطری کنم. همسایه هامون هم قربونش برم حتی سلام هم به آدم نمی کنن چه برسه به اینکه کمک کنن. همسایه روبروییم از من اینترنت می گیره. ماه به ماه در می زنه پولش رو می ده، بعد تو اتوبوس که می بینمش هیچی نمی گه. یه بار هم سلام کردم بهش جوابم رو نداد!! تازه از همه اینا بدتر اینه که دانشگاه نامه داده به همه ساکنین شهرکی که من توش زندگی می کنم که از اول نوامبر می یان به همه خونه ها سرک می کشن که تمییزی خونه ها رو چک کنن. همه چی رو می خوان چک کنن، یخچال، گاز، کابینت ها، حموم. حتی اگه ظرف نشسته هم داشته باشیم دعوامون می کنن! ظاهرا تو قراردادمون نوشته که همچین حقی دارن و مثل اینکه برای مبارزه با جک و جونوره. حالا من موندم تو این اوضاع گوزپیچ کی قراره خونه رو تمییز کنم! باید از سرتاپای خونه شسته شه و سابیده شه. فکر کنم منو از اینجا بندازن بیرون مجبور شم خونه گرون غیر دانشجویی بگیرم. مگر اینکه بابک محبتش قلمبه شه پاشه بیاد اینجا بهم کمک کنه این طویله رو تمییز کنیم! آهای ملت بهش بگین بیاد به من کمک کنه. قول می دم از فمینیست بودن استعفا بدم!




October 22, 2006


تهوع


بدن زن ایرانی همیشه محل مذاکره سیاستمدارا بوده. یه روز حجاب ممنوع می شه، یه روز حجاب اجباری می شه، یه روز می گن هی بزایین که ارتش بیست میلیونی درست کنیم، یه روز می گن نزایین که جمعیت داره به ترکمون می رسه و حالا احمدی نژاد آخرین شاهکار حال به هم زن خودش رو رو کرده و گفته تا می تونین بزایین. این رئیس جمهور مملکتیه که شهروندانش هنوز خواب کوروش کبیر می بینن و رویای یه دموکراسی ای رو می بینن که قراره از آسمون براشون فرود بیاد. مملکتی که از اول فکر می کرد احمدی نژاد یه شوخیه و هنوز هم فکر می کنه یه شوخیه. مملکتی که به مصاحبه پارسال احمدی نژاد وقتی حرف از وزیر زن بود و گفت "تا چهار تا حلاله" هیچ توجهی نکرد یا شاید هم باز فکر کرد اینم یه شوخیه که باید بهش خندید. خب به این شوخی جدید احمدی نژاد هم هرهر بخندین. زن های عزیز، جوجه کشی راه بندازین و آسوده بخوابین که اگه هشت تا بچه پس بندازین دیگه اصلا لازم نیست برین سر کار و به تعداد هشت تا بچه حقوقتون رو حساب می کنن و می فرستن در خونتون. اصلا هم فکر نکنین که این قضیه شوخیه. مادرهای تنهایی که گاهی مجبور شدین کار جنسی کنین که بتونین شیکم بچه هاتون رو سیر کنین، خوشحال باشین که "نجات دهنده" در گور نخفته و می خواد از این به بعد بهتون حقوق بده بابت تعداد فرزندهایی که دارین و دیگه لازم نیست تنتون بلرزه به خاطر شغلی که دارین. سکینه خانوم تو البته شانسی نداری دیگه، چون تو اشتباه کردی بعد از سه تا بچه لوله هات رو بستی که بتونی بری تو خونه های مردم زمین بشوری و خرج سه تا بچه و شوهر دیوانه ات رو بدی. تو هنوزم باید تا بوق سگ کار کنی خرج شوهرت رو بدی و باز هم ازش کتک بخوری. احتمالا وزیر جوان بهداشت هم فوری یکی از معدود ساختارهای به دردبخور مملکت یعنی خانه های بهداشت رو بازسازی می کنه و از توزیع کاندو*م و قرص های جلوگیری از بارداری رایگان و برگزاری کلاس های تنظیم خانوداه جلوگیری می کنه.


احمدی نژاد فرقی نداره با بقیه نه؟
1- هولوکاست افسانه است
2- حق مسلم ما
3- سازمان برنامه ریزی
4- واگذاری زمین های مدرسه البرز
5- بانک پارسیان
6- اینترنت پرسرعت
7- اوضاع نشر
8- مرکز امور مشارکت زنان
9- هاله نور
10- اوضاع قیمت ها در یک سال گذشته
11- وزیر فاجعه آموزش و پرورش
12- چند تا شماره دیگه لازمه بنویسم تا فرقش بره توی چشمتون؟


آه ای دموکراسی پس چرا از آسمون نمی افتی تالاپی تو بغلمون؟ قول می دیم این فمینیستای غرغرو مامور رژیم رو هم گونی سرشون بکشیم و نذازیم دیگه زر زر زیادی کنن و از انتخاب بد به جای بدتر طرفداری کنن.


مرتبط:
زنان بزایند که دو بچه کم است! - فهیمه خضرحیدری
آقای رئيس‌جمهور به كجا چنين شتابان؟ - سرمقاله اعتمادملی
پیشنهادِ وسوسه‌انگیزِ یک رئیس‌جمهور - نیم نگاه
بحثِ تنظيمِ جمعيت در رساله نکاحیه - (این دیگه آخرشه!) پرستو




عکس های آرش از موسوی خوئینی بعد از آزادی:


mousavi.jpg




Hey you!



Hey you, out there on your own
Sitting nake*d by the phone
Would you touch me?
Hey you, with your ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?


Click to listen to Hey You




آزاده اکبری:


اينترنت خوب، اينترنت بد!


" همايش زنان و اينترنت در هزاره سوم" تمام شهر را پر كرده‌اند با بيلبوردهاي مربوط به اين همايش. حتما ما هم بايد كلاهمان را هفت آسمان بيندازيم بالا و بگوييم به!به! دستتان درد نكند. امروز سر كلاس جامعه شناسي ارتباط جمعي، استادمان شهلا اعزازي درباره اين همايش گفت. من اعتراض كردم كه وقتي كلمه زن فيلتر است چه فرقي مي‌كند كه اين همايش باشد يا نباشد..."


ادامه مطلب



October 21, 2006


تله کنفرانس درباره مهاجرت فردا (یکشنبه) در تهران


از وبلاگ مرکز همایش های مجموعه فرهنگی هنری تهران:


"در تاریخ 30 مهر ماه 85 (22 اکتبر) ساعت 16 الی 18:30 خانم پانته آ وزیری دانشجوی دوره دکترا دردانشگاه مهندسی کورنل، ایتاکا، نیویورک و آقای علی فرنود دانشجوی دکترا در رشته عمران و شهر سازی در دانشگاه متدیست جنوبی در دالاس تگزاس در یک ارتباط مستقیم ویدیویی صوتی به صورت مشترک به بررسی معضلات و مزایای تحصیل ایرانیان در کشور ایالات متحده آمریکا میپردازند و همینطورسعی خواهند نمود که به این دغدغه همیشگی نخبگان خارج از کشور مبنی بر "ماندن یا برگشتن" از دیدگاه خود پاسخ گویند.


مكان : تهران ـ شريعتي مقابل بهارشيراز ـ مجموعه فرهنگي هنري تهران ـ طبقه سوم مركز همايش ها


نحوه ثبت نام : اين برنامه داراي وروديه 2000 توماني مي باشد كه در روز برنامه از مراجعه كنندگان دريافت مي گردد."


برای دیدن پوستر کنفرانس روی عکس زیر کلیک کنین:


پوستر تله کنفرانس مهاجرت




...


بعضی روزا خوبه، بعضی روزا طاقتم طاق می شه. حباب ها که می ترکن دردم می گیره. حالا همه حبابا ترکیده...


***


روزنامه مستقل دانشگاه ما امروز صدساله شد. همون روزنامه ای که همیشه هرچی دلش بخواد به رئیس دانشگاه و فرماندار ایالت و رئیس جمهور و دولت و غیره می گه. صد سال! "روزگار" جالبی داریم...


***


عین خلا پاشدم رفتم اورلاندو، یونیورسال استودیوز، برای یه شب ترسناک هالووینی. فقط واسه اینکه بیرون رفته باشم و حالم از خودم تو چاردیواری ام به هم نخوره. عاشق اصطلاح "پنیری" هستم. شب کاملا پنیری ای* بود! رنگای باسمه ای. رنگ و لعاب روی دروغ. خونه های پوشالی. بخار از نوع فیلم هندی. الکی جیغ بزن. برای هر برنامه ای باید دو ساعت تو صف وای میستادی و بوی عرق ملت و بوی گند لنگ بوقلمونی که به نیش کشیده بودن رو تحمل کنی تا بتونی بری تو یه سالنی یه جوری بترسوننت. خدا رو شکر دوستام هم مث خودم درجه مشنگی اشون از یه حدی پایین تر نبود و بی خیال همه برنامه ها شدیم. تئاتر دیشب ولی حرف نداشت. یه برداشت متفاوت و مالیخولیایی از آلیس در سرزمین عجایب که خودش اصل مالیخولیاست. ملکه قلب ها که یه مرد دو جنسی بود شاهکار بود. بازی با جنسیت ها عالی بود. بازی با آهنگ تولد. من کی هستم؟ اینجا کجاست؟ خونه ام کجاست؟ آلیس در سرزمین عجایب با آهنگای بیورک و ریدیوهد و با یک عالمه خشونت و نوزادی که از تو کله اش کرم در می آوردن عالی بود. سرگیجه خوبی می داد به آدم.


***


نشست زنان روزنامه نگار هم تو دانشگاهمون برگزار شد. مزخرف به تمام معنی بود. وقتی که به روزنامه نگاری به چشم صنعت نگاه کنی، نشست روزنامه نگاری و زنان هم همین شکلی می شه که از موضع قدرت و پول و امکاناتی که داشتی برگردی بگی زنا خودشون اعتماد به نفسشون پایینه که مدیر نمی شن. حرف از بچه داری و وظایفی بود که رو دوش زنا گذاشته می شه و خودشون انتخاب می کنن این مساله رو و برای همین مدیر نمی شن. کسی نپرسید بابای بچه پس کجاست؟ استادهای فمینیست مشغول تئوری های عجیب و غریب و پیچیده می شن که مقاله هاشون تو ژورنال ها چاپ شه. رسانه ها هم هرچی دلشون بخواد به خورد ملت می دن که بفروشن. بعد هی باید بشینیم غصه بخوریم پس چرا تغییری ایجاد نمی شه. چرا ملت فلانن و بسارن. سوراخ گنده بین تئوری های توی دانشگاه و ملتی که می خوان دو روز عمرشون رو شاد باشن هیچوقت پر نمی شه. همین می شه که سوال مهم کنفرانس می شه ازدواج کردن با مرد روزنامه نگار چطوریه! کنفرانسه پر از پنیر بود!


***


طاقتم داره طاق می شه. هیچ امیدی هم نیست. همینجوری قراره بمونه. عین همه این سال ها. حتی اون حس باحال ناخودآگاه که همیشه می گفت یه اتفاق خوبی می افته رو هم ندارم دیگه. یعنی قرار نیست هیچ اتفاق خوبی دیگه بیفته؟ تو دلم رخت می شورن...


* پنیری گرته بردای یا ترجمه تحت اللفظی وحشتناکی از اصطلاح cheesy هست که معنی اش تقریبا می شه زرد، خالتور، ضایع، جواد و غیره!



October 16, 2006


جوان بائز


سی و نه سال پیش در چنین روزی جوان بائز رو به خاطر شرکت در تضاهرات ضد جنگ ویتنام دستگیر کردن. (تقویم تاریخ شد!) نمی دونم اصلا اسم جوان بائز به گوشتون خورده یا نه. این خواننده صلح طلب یکی از محبوب ترین خواننده های منه. صدای خاصی داره که گاهی روان آدم رو نوازش می ده و گاهی هم رو اعصاب آدم سوهان می کشه (که البته لازمه به نظر من گاهی!) تو اینترنت کلی چیز راجع بهش هست، اما چیزی که شاید کمتر باشه اینه که خیلی از نوشته های جوان بائز در دفاع از "عدم خشونت" تو کتاب های آموزشی کلاس های عملی تمرین عدم خشونت و صلح طلبی تدریس می شه. اگه برسم یکی دو تا از این نوشته ها رو از کتابم اسکن می کنم می ذارم اینجا بخونین. خیلی جالبن و کمک می کنن که چطوری تو بحث با آدم های طرفدار خشونت یا جنگ کم نیارین. من تو یه کلاسایی شرکت می کردم که کوئیکرها (مسیحی های باحال طرفدار صلح که حتی توشون کوئیکر atheist هم پیدا می شه!) برگزار می کردن در مورد عدم خشونت و به جای دعای اول و آخر کلاس آهنگای جوان بائز رو می ذاشتن که حال و هوای همه روحانی شه! با مذهبی که آئین دینی اش گوش کردن به آهنگ های جوان بائز باشه استثنائا حال می کنم! شنیدن این آهنگ امیدوارانه از جوان بائز تو این روزای گند پراز خشونت و تهدید جنگ می چسبه (اجرای وودستاک 1969):



اینجا ازش یه سری کلیپ دیگه هم هست.




Google Reader


خب به سلامتی برقا اومد و باید یه دینگی الکی کرد که بپریم اون بالا دوباره ملت بیان خونه هامون. ولی این دفعه یه فایده ای هم داشت. آرش کمانگیر بهم گفت چرا از گوگل ریدر استفاده نمی کنم و منم که جدا استخونام درد گرفته بود از بی بلاگرولینگی، دیگه غیرتی شدم رفتم سراغش. واقعیتش اینه که من عین "بعضی" آدمای مسن که سختشونه یا حال نمی کنن برن سراغ تکنولوژی های جدید و مثلا شاید به کامپیوتر عمرا دست بزنن، یه جورایی از این فید و مید و آر اس اس (و البته پادکست!) می ترسیدم فکر می کردم خیلی جینگولن و از سواد من بالاتر. "ماها" نسل بلاگر پارینه ذغالی هستیم دیگه!! خلاصه این همه مدت که این ملت تکنولوژیک هی فید مید می کردن من به روی مبارک خودم نمی آوردم. ولی جدا این گوگل ریدر عین گلابی می مونه و اصلا گاز نمی گیره. اولش هی به خودم زحمت می دادم می رفتم تو هر بلاگی لینک فیدش رو برمی داشتم می دادم به گوگل ریدر، بعد دیدم خیلی منگل بودم چون اصلا در مورد بیشتر وبلاگ ها کافیه آدرس وبلاگ رو بدی و خودش فیدش رو پیدا می کنه. یه باحالی هم داره برای فوضول هایی مثل من و اونم اینه که اگه یه نفر مطلبش رو پاک کنه فایده ای نداره و به هرحال توی فید ریدر می مونه! همینجوری من مچ کتی رو گرفتم دیروز و کلی هم حال داد!


خلاصه که پیشنهاد من به همه افرادی که مثل من بودن اینه که به حرف این دوستای تکنولوژیکمون گوش بدین و برین از یه فید ریدر استفاده کنین و این بلاگ رولینگ خیانت کار استکباری رو ول کنین. از همه آسون تر هم فکر کنم همین گوگل ریدر باشه (البته یه خورده سرعتش برای من پایینه). سایت دودردو هم در واقع یه جور فید ریدر عمومی هست که کار جمع کردن فید ها رو به جای شما انجام داده، منتها کار رو در مقیاس بزرگتری انجام داده و اگه بخواین فقط وبلاگ هایی که باهاشون حال می کنین رو ببینین خودتون باید از یه فید ریدر استفاده کنین. فقط کاشکی یکی پیدا می شد شونصد تا لینک من رو انتقال می داد. کلی زور زدم تا حالا 70 تاشو اضافه کردم و فکر کنم حالاحالاها هی باید اضافه کنم.


الان گوگل کردم چند تا مطلب خوب فارسی پیدا کردم راجع به همینایی که گفتم. امیدوارم هرکی منو مسخره کنه که چقدر از قافله عقبم و تو دلش حال کنه که خودش مدت هاست می دونسته این چیزا رو سوسک شه بره جهنم یا مورچه گازش بگیره!


با گوگل ریدر فیدها را به اشتراک بگذارید و در وبلاگهای خود نمایش دهید


تحولات تازه در گوگل ریدر


آر‌اس‌اس و مبارزه با سانسور


این هم از طریق هنوز دیدم: برای وبلاگ‌خوان‌ها، برای فيلترشده‌ها


*پ.ن.1- اینکه ملت می گن قدیما که اینا نبود چیکار می کردیم، خب قدیما اینقدر وبلاگ هم نبود، تعدادشون زیاد شد که سرو کله یه چیزی مثلا بلاگرولینگ هم پیدا شد دیگه!


**پ.ن.2- البته مسلمه که این فید ریدرها فقط واسه وبلاگ خونی اختراع نشدن و هر سایتی که مرتب به روز می شه و آراس اس و سایر جینگولات داره رو می شه بهشون اضافه کرد.


***پ.ن.3- به کامنت "حسن" تو پست قبلی ام یه نگاهی بندازین توضیحات جالبی داده درباره اینکه چرا سرعت اینترنت پایین اومده تو ایران. (البته یه تیکه باحال هم اومده شما به روی خودتون نیارین!)



October 14, 2006


چراغ گازی!


به قول لوا و سرزمین رویایی انگاری برق وبلاگ ها رفته این مدت که بلاگرولینگ خرابه. کاشکی یه سرویس بهتری بود که همه می رفتیم سراغش. این شونصدمین باره بلاگرولینگ قاط زده. فکر کنم مهدی و احمد و روبو باید به فکر این باشن که برن یه پروپوزال بنویسن یه گرنت خوب بگیرن و رو سرورهای خیلی توپ یه بلاگرول مخصوص وبلاگ های فارسی درست کنن. می شه برای پروپوزاله اینجوری استدلال کرد که این نگه داشتن شبکه وبلاگ ها و سایت های اینترنتی برای ایرانی ها و قضایای آزادی بیان و حقوق بشر و سایر مسائل سسکی خیلی مهمه و ازاین جور صحبتا! اگه خواستین پرپوزال بنویسین و دلیل اختراع کنین من حاضرم کمی از اختراعاتم رو در اختیارتون بذارم!


حالا که برقا رفته من لینک بعضی از مطلب های جالبی که این مدت خوندم رو می ذارم اینجا حالش رو ببرین:


سیبیل طلا یه مطلبی نوشته که درباره دو تا (به عبارتی هفشتا) موضوعه، یکی یه تحلیل بامزه راجع به اینکه اگه روایت کشته شده های یازده سپتامبر از زبون خودشون نوشته می شد چه چیزایی بود و یکی هم راجع به نوبل ادبیات امسال که البته به مطلب جالب پارسا در این مورد هم اشاره کرده. من عاشق این سبک نوشته های نازلی هستم.


آقای سید آبادی یه مطلبی نوشته در مورد مستعار نویسی و اهمیت مستعارننویسی روزنامه نگارها که به شدت با نگاهش موافقم. البته بحث به وبلاگ نویسی خیلی ربطی نداره و امیدوارم وبلاگ نویس های مستعار نویس ناراحت نشن که به شدت اعتقاد دارم مستعار نویسی وبلاگی خیلی هم خوب چیزی هست و هنوز گاهی آرزو می کنم کاش مستعار مونده بودم. من با این مساله که بی طرفی خبرنگار افسانه ای بیش نیست و برای همین هم بهتره خواننده بدونه که پیشینه یه روزنامه نگار چیه که بتونه بهتر مطلب رو تحلیل کنه و اینکه مرگ نویسنده در مورد خبرنگارها صدق نمی کنه به شدت موافقم. (فکر کنم بی کامنتی این مطلب آقای سید آبادی به خاطر همون برق رفتگی باشه!)


حاجی واشنگتن یه سوالی پرسیده راجع به اینکه چرا موکت نمازخونه مدرسه اشون رو عوض کردن وقتی همکلاسی ارمنی اش پابرهنه اونجا قدم گذاشته که البته ملت گفتن چون نجس بوده و خب فکر کنم سوال حاجی درواقع این بوده که چی می شه که یهویی یک ارمنی یا هر آدم دیگه ای رو تو یه سیستمی نجس می دونن. به قول خود حاجی آدمیزاد مگه نجس می شه؟


روزنامه نگار نو یه مطلب جالب راجع به روزه گرفتن 88 درصد مسلمون ها تو کشور لائیک فرانسه نوشته که به نظرم کلی نکته توش داره.


کوروش ضیابری یه نامه سرگشاده به وزیر ارتباطات و فناوري اطلاعات نوشته.


مطلب روزنامه نگاری با دو استاندارد امید معماریان هم فکر کنم برای خبرنگارا جالب باشه.


این قضیه ممنوعیت اینترنت پرسرعت هم به نظرم خیلی مهمه. برای ماهایی که اینور آب نشستیم شاید تصورش زیاد ملموس نباشه ولی به قول جادی این کار هم یه نوع سانسوره و به نظر من از سانسور هم بدتره. این کار یعنی عملا دولت امام زمان داره به اختلاف طبقاتی بین ملت خودش و ملت های غربی و استکباری دامن می زنه. به جای اینکه دولت امام زمان یه کاری کنه که همه به راحتی به اینترنت دسترسی پرسرعت داشته باشن که از دسیسه های شیطان بزرگ آگاه بشن و راحت بتونن به سایت های اسلامی سر بزنن، داره عملا همون تعدادی رو هم که به اینترنت دسترسی دارن محدود می کنه! آقای احمدی نژاد، این وبلاگ خود شما که اینقدر سنگینه با اینترنت پرسرعت راحت تر دیده می شه. بلاگچین یه پرونده ای درست کرده از مطلب هایی که تو وبلاگ ها این روزها نوشته شده در این مورد.


ژرفا خیلی مفید و مختصر توضیحات خوبی راجع به جایزه صلح نوبل امسال داده. در ضمن از طریق وبلاگش لینک ویدیوکلیپ خدای تبلیغ فیلم شام عروسی رو دیدم (که اونم از نهال گرفته بوده). شاهکاره این امین حیایی.


فرنگوپولیس هم یه مدت وبلاگش رو بست و وبلاگ هم نمی خونه که خب ناراحت کننده است، اما یه جورایی هم باید خوشحال باشیم که عوضش بیشتر روی پایان نامه دکتری اش تمرکز خواهد کرد و می شه امیدوار بود که در آینده یه تحقیق توپ درباره گوشه ای از این وبلاگستان درندشت بخونیم.


خب من تا اینا رو بنویسم هزار تا کار وسطش کردم فکر کنم نصف لینک های دیگه ای که می خواستم بدم رو یادم رفت.


آهان این یکی رو بگم تا یادم نرفته که آدرس وبلاگ های آزاده پورزند عوض شده. آزاده از این به بعد به فارسی اینجا و به انگلیسی اینجا می نویسه. لطفا اگه می شه لینک هاتون رو عوض کنین. مرسی!


فعلا تا برقا بیاد به دودردو سر بزنین و با چراغ گازی هم شده خونه های شیشه ای تون رو روشن نگه دارین. راستی منم خوبم!




October 9, 2006


پارسال سوسکی یه سایتی رو معرفی کرد که توش می تونستی یه نامه ای برای آینده خودت بنویسی و بعدا مثلا یک سال دیگه اون نامه هه برات ایمیل شه. معمولا آدم بعد از یه مدت یادش می ره اون نامه رو و وقتی بعد از یک سال براش فرستاده می شه جالبه که ببینه اوضاع اون موقع چی بود و چقدر فرق کرده. من اوضاعم خیلی بد بود پارسال. حالا که یهویی این نامه هه اومد بی احتیار نیشم باز شد که اوضاع کلی فرق کرده و آرزوی پارسالم تا یه حدی برآورده شده. خوبه آدم امید داشته باشه و عین خر کار کنه. گاهی وقتا جواب می ده! نامه رو می ذارم ادامه این مطلب شاید امید بخش باشه برای دانشجوهایی که وضعیت مشابه من رو دارن.


***


Dear FutureMe,


I really feel horrible these days. It is my first semester in graduate school in US. I have language problems, especially with academic style of talking and writing. It’s a nightmare for me to write a paper or prepare a presentation. It’s a nightmare to read an anthropology book in one day let alone analyzing it. I hate my Women and Development class, as well as its teacher. I feel so weak comparing to other students in the journalism class. I feel I know nothing about feminism in my women’s studies class. I cried in the restroom the other day before my presentation. I feel so scared. I have lost my self confidence. I’m afraid I can’t make it this semester and I have to quit school. Then I will become a housewife which is an equivalent of death for me. I just wish it was easy for me to read and write academic stuff. If I had that ability, life would be much easier. The rest I think I would handle. I hope next year that I receive this email, I have reached the level of competence I need to survive at school. That’s my only wish for this year.


Khorshid



October 5, 2006


شور


تقی که صدا می یاد نترسی ها. اینجا امن امنه. پلیس مرتب گشت می زنه. تا وقتی توی چار دیواری هستی امنی. تا وقتی مسیر اتوبوس-رو می خوای بری امنی. دیگه وقتی که مجبوری رانندگی کنی و تمام تنت می لرزه از ترس مشکل خودته. خب بیخیال شیر و گوجه فرنگی و کاهو شو که فقط ماهی یه بار مجبور شی بری خرید، یا برو زانو هات رو عمل کن که بتونی همه جا با دوچرخه بری. خوش به حال آمیش ها. اصلا با ماشین و الکتریسیته هیچ کاری ندارن. هنوز با درشکه می رن اینور اونور. مجبور نیستن از تصادف بترسن. مگه اینکه یهو یه دیوانه ای تو جاده بهشون بزنه. یا اینکه یه دیوانه ای از دنیای ماشین ها یهو اسلحه بکشه تو مدرسه پنج تا از بچه هاشون رو بکشه. بعد همون شب می رن خونه خانواده قاتل ماشینی. می گن بخشیدنش. فکر کن! عین منگلا باید بشینم گریه بکنم و بگم خوش به حال آمیش ها. اگه خدایی هم هست خدای همون آمیش هاست حتما. خدایی که من داشتم که خدا نبود. گولم زدن. حالا موندم بدون خدا. همه اش تقصیر اون معبد های چندهزار ساله مصری بود که دست کشیش های اعظم رو که خدا رو اختراع کرده بودن رو کرد. اگه نفهمیده بودم اینم یه اختراع هوشمندانه بوده الان اوضام خوب بود و به روح مارکس هم شیشکی می بستم. البته هیچوقت برای آمیش شدن دیر نیست. احتمالا تنها راه در رفتن از ماشینه. ولی عوضش یه چاردیواری دارم که امنه. که تا وقتی که حقوقم زیر خط فقره ولی اندازه ای هست که کرایه اش رو بدم می تونم توش بشینم و لنگامو هوا کنم و با شورت راجع به جنبش های اجتماعی بخونم و بگوزم. چه حس خوبی باید داشته باشه که آدم برای اولین بار پول کرایه خونه و سیگار و غذا و شیرچایی صبح و قرص میگرن و نواربهداشتی اش رو خودش بده. خود خودش. وقتی هوس قرمه سبزی می کنه نگران این بشه که لوبیا قرمز نداره و بعد یهویی یادش بیفته که هیچوقت از لوبیا قرمز تو قرمه سبزی خوشش نمی اومده، اما همیشه یکی بوده که فکر می کرده قرمه سبزی بدون لوبیا قرمز خیانت به روح آشپزی ایرانیه. و بعد یهو کشف کنه که می تونه اولین قرمه سبزی بدون لوبیا قرمزش رو بپزه و البته یادش هم نباشه که فقط داره برای یه نفر غذا درست می کنه و یهویی مجبور شه چهار روز قرمه سبزی بخوره که تا مدتها هوس غذایی که پختنش طول می کشه نزنه به کله اش. وقتی هوس بیف استرگانف می کنه ولی خیلی گشنشه هم می تونه با گوشت چرخ کرده بیست دقیقه ای بیف استرگانف درست کنه و به روح بدرالملوک بامداد "فمینیست" که کلی از آداب "کدبانوگری" تو کتاب آشپزی اش نوشته بود صلوات دانمارکی بفرسته. تازه غذاهاش رو می تونه برای اولین بار موقع پختن شور شور بکنه و مجبور نباشه وقتی ولو می شه جلوی تلویزیون غذا بخوره نمکدون رو بذاره کنار دستش که هی نمک بزنه و هی نمکدونه بیفته و هی نمکا بریزه. اصلا خوبی اش اینه که زندگی تنهایی شور می شه. شور شور.



October 3, 2006


یه جوک بی مزه ای بود که به طرف می گن با شیش تا بیل جمله بساز، اونم می گه آخرش نفهیدیم هابیل قابیل رو با بیل کشت، یا قابیل هابیل رو با بیل کشت. حالا حکایته منه که تا مدت ها یوسف علیخانی و کوروش علیانی رو با هم قاطی کرده بودم و از اونور نمی دونستم کدومشون داره قابیل رو با بیل می کشه و خلاصه هر دفعه گیج می شدم و فکر می کردم اینا یه نفرن و هی وبلاگ عوض می کنن. حالا چند وقته دوزاری ام افتاده که یوسف علیخانی آخرش بیل رو زد تو سر قابیل و با کوروش علیانی فرق می کنه. ولی همه این حرفای بیمزه رو گفتم که بگم یوسف علیخانی (و نه کوروش علیانی یا هر آدم دیگه ای تو این دنیا)، نویسنده وبلاگ تادانه (و نه هروبلاگ دیگه ای) که مدت ها سایت ادبی خوب قابیل رو می گردوند و نمی دونم چرا سایت رو شهید زنده کرد، دیگه برای کسی کامنت نمی ذاره و اگه یه موقع کامنتی به اسمش دیدین بدونین که یه نفر دیگه است. طفلک همون بلایی به سرش اومده که سر خیلیای دیگه اومده. البته از قدیم گفتن که شنونده باید عاقل باشه و حواسش به آی پی هم باشه و اصولا اگه شنونده عاقل نبود بهتره بگیم به یه ورمون، ولی چون از یه عده از وبلاگ نویس ها خواسته توضیح بدن در این مورد، گفتم اینجا بنویسم. خدا تمام مریض ها رو شفا بده یا اینکه بهشون پول روانپزشک بده که به جای اینکه از کامنت دونی وبلاگ ها برای درمان خودشون استفاده کنن برن دکتر.


*بی ربط: الهی این کلمه دیسکورس و کلیه مشتقاتش مخصوصا صفت و قیدش از زمین وربپرن که دهن من رو (و همچنین دهن دوستای عزیزم که نصفه شبی با سوالای احمقانه در این باره مزاحمشون می شم) سرویس کردن. فکر کنین اگه این کلمه اختراع نشده بود چقدر فلسفه و جامعه شناسی شیرین تر می شدن و چقدر میزان بازی کردن با کلمه ها کم می شد (منتظر پتک از طرف همه جامعه شناسا و انسان شناس ها و فلسفه دان ها و غیره عزیز هستم!)


من فعلا عین این بدبختا تخم گذاشتم تو خونه و دو هفته است که فقط می رم دانشگاه و بر می گردم خونه و هی یا خر می زنم یا با در و دیوار حرف می زنم (چون یه جورایی از رانندگی ترسیدم و جایی جز دانشگاه نمی رم که مجبور باشم ماشین ببرم). این وبلاگ ها هم که لوس شدن یا دیر به دیر آپ دیت می کنن یا کمتر مطلب باحال می نویسن که تفریحات من هیجان انگیز بشه. معلوم نیست این کیوان ور پریده هم کجا رفته احتمالا نهنگی چیزی پیدا کرده. صفا هم که با موشک رفته فضا احتمالا از شر ملت صهیونیست. مریم هم که مدت هاست ما رو ول کرده رفته. خسرو هم که احتمالا هنوز داره بیل می زنه وبلاگش رو نوساز کنه. آرش هم رفته به قولش عمل کنه چوپونی کنه! آقای دکتر علی قدیمی هم سرگرم لمبوندن کله پاچه است به ما فقیر فقرا کاری نداره. هی، هی... زندگی لوس و مزخرفیه!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage