خورشید خانوم



« November 2006 | Main | January 2007 »


December 31, 2006


خب کلی زیر زبونم مزه کرده که از دنیا به دور باشم. اونقدر خسته شدم چندماه گذشته که هرچی می گذره خستگی ام درنمی ره و دست و دلم به کار نمی ره. خیلی کم به اینترنت سر می زنم. چند روزی هم رفتیم دیزنی و اورلندو که کلی خوش گذشت و البته اونجا دیگه اصلا اینترنت نداشتم و فقط یه روز از لابی هتل وصل شدم که کامنت ها رو منتشر کنم و ایمیلم رو چک کنم. دست این سرمایه داری آمریکایی درد نکنه که اینقدر بچه ها رو خوشحال میکنه و منم از خوشحالی این بچه ها ذوق می کردم. البته این دیزنی چیز برای انتقاد زیاد داره. از همه جالب تر خونه میکی ماوس و مینی ماوس هست و اینکه چطوری از بچگی نقش های جنسیتی رو تو ذهن بچه ها فرو می کنن. خونه مینی ماوس خوشگل و صورتی و مرتب و تمیز و میز آرایش و چرخ خیاطی و آشپزخونه کامل و مرتب (و البته قسمت مورد علاقه من یخچالش بود که همه اش پنیر بود توش و منم که عاشق پنیر!). خونه میکی ماوس پر از چیزای ورزشی و آشپزخونه اش هم عین آشپزخونه من توش بمب زده بودن انگاری! از درو دیوارش رنگ ریخته بود و آشغال! (اعتراف می کنم تا حالا حتی یه دونه کارتون میکی ماوس هم ندیدم و نمی دونم تو کارتونش هم همینطوریه یا نه.) آدما از جاهای مختلفی میان اونجا کار می کنن که نمی دونم کار داوطلبانه هستش یا پول می گیرن. اما جالب بود که خیلی هاشون از دانشگاه های درست حسابی اومده بودن و مثلا دختری که دم یکی از توالت ها داشت کار می کرد از دانشکده حقوق جرج تاون بود. (اسماشون و اینکه از کجا می یان رو روی یه کارتی رو سینه اشون زده بودن.)


این سیاوش جونوور یه زبونی داره که آدم نمی دونه از پسش چه جوری بربیاد! داشت یه جا با چند تا دختر بازی می کرد و ما می خواستیم بریم و صداش زدیم. اومده می گه مزاحمم نشین من دارم گفتگوی تمدن ها می کنم! وقتی سربه سرش می ذاشتم به روشی می گفت به این خواهرت یه چیزی بگو ها! بگو دست از سر من برداره! یه جا پاهام رو گذاشته بودم رو شیکم روشی تو رستوران چون خیلی خسته شده بودم. اومده با چنگال سراغ پای بنده و بهم می گه لطفا با زندگی ات خداحافظی کن! بدم می آد بهم بگه خاله و چپ و راست هی الکی می گفت خاله، خااااااله که جیغ من رو درآره! یه جا به یکی گفتم سیاوش خواهر زاده امه و اومده ادای من رو در میاره و می گه لطفا به من نگو خواهر زاده خوشم نمی آد! بهش می گم تو برو قطر روشی بمونه پیش من که تنهام. می گه مشکل خودته! به مامانت بگو یه خواهر دیگه برات بزاد! شب تو هتل من یخ کرده بودم و بابک بقلم کرده بود. بعد هرهر مرتیکه می خنده می گه این بقل کردن خیلی ژیقانس داشت ها! کلی عشقولانه بود! ادای حرف زدن من و بابک رو هم درمیاورد جونور. بعدش هم عکس شمشیر کشیده داده به من می گه برای بابانوئل ایمیل کن بگو برای من کریسمس شمشیر بیاره. خلاصه با کلی بدبختی یه روز یواشکی براش شمشیر خریدیم، درخت کریسمس درست کردیم، یه جوراب گنده خریدیم که شمشیر توش جا بشه و یه روز زودتر از کریسمس مراسم با شکوه اهدا شمشیر رو برگزار کردیم چون دیگه داشتیم می رفتیم اورلندو. پنجشنبه وقتی که داشتن می رفتن توی فرودگاه خیلی عر زدم. دست خودم نبود. خیلی زود گذشت. هنوز دلم می خواست باشن. دلم برای اون روزایی که جلوی تلویزیون ولو می شدیم و می لمبوندیم و ور می زدیم تنگ شده. دلم برای شیطونیا و کشتی گرفتن ها و زبون بازی های سیاوشم تنگ شده. ولی جدی خیلی خوش گذشت. هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم تو زندگی ام. یه جا توی دیزنی رژه روز کریسمس بود و من سیاوش رو روی کولم گرفته بودم که بهتر بتونه ببینه. ناخوداگاه از اینکه داشت ذوق می کرد و پاهاش دور گردنم بود یه حس شدیدا خوبی بهم دست داد و عین منگلا زدم زیر گریه.


حالا دیگه باید خودم رو جمع و جور کنم که کلی کار دارم و یواش یواش باید کارای مقدماتی تزم رو هم انجام بدم و یه ترم سخت در پیش دارم. باید بشینم کلی وبلاگ هم بخونم که از همه دور شدم. این دوروزه نوشته های بازی یلدا رو خوندم و کلی خندیدم! خیلی بازی باحالی بود دست سلمان خوشفکر درد نکنه.


سال نوی میلادی هم برای اونایی که سال نوشون هست مبارک. من که امشب حتما می رم مراسم شهرمون ببینم ساعت دوازده شب چند نفر رو می تونم بوس کنم!



December 30, 2006


اعدام صدام: سرپوش روی حقایق؟


فکر کنم اکثرمون تو فامیل یا همسایگی یا دوستا و آشناهامون کسایی رو داشتیم که تو جنگ کشته شدن یا اسیر شدن و هیچکدوممون از جنایت های صدام دور نبودیم و کسی رو نمی شناسم که از صدام بدش نیاد. اصلا نمی خوام بحث مخالفت با مجازات اعدام رو هم بکنم الان (من با مجازات اعدام مخالفم.) چیزی که شدیدا ناراحتم کرده اینه که چرا الان و اینقدر زود باید صدام اعدام شه؟ اگه اشتباه نکنم نمی شه برای کسی که مرده دادگاه بین المللی برگزار کرد دیگه. به همین راحتی پرونده خیلی از جنایت های بین المللی صدام بسته شد. کی از این مساله سود می بره به جز مثلا کشورهایی که در طول جنگ عراق با ایران صدام رو حمایت کردن؟ دادگاه های بعدی صدام می تونست کلی به روشن تر شدن تاریخ کمک کنه. حرصم در میاد. به همین راحتی رو خیلی چیزا سرپوش گذاشته می شه. صدام اعدام شد و خیلی ها خوشحال می شن برای چند روز، ولی کشته شدن این آدم جز خنک شدن دلمون برای چند روز فقط باعث می شه که خیلی های دیگه که تو جنایت های اون شریک بودن از جمله بعضی دولت های غربی از محاکمه در برن. کی به صدام سلاح فروخت؟ کی بهش بمب شیمیایی داد؟ کی حمایتش کرد؟ خون یک میلیون صدها هزار کشته ایرانی تو جنگ با عراق فقط به گردن صدام نبود. حالا کی بقیه کسایی که تو این جنایت شریک بودن رو به محاکمه می کشه؟ نمی تونم باور کنم که اجرای سریع حکم اعدام صدام یه تصمیم کاملا مستقل از طرف دادگاه عراقی و دولت عراق بود. مرگ صدام در زمانی که هنوز خیلی حرف ها ناگفته مونده خوشحالی نداره. شاید باید عزادار این باشیم که خیلی از حقایق در مورد جنایت هایی که در حق ایران شد در طول جنگ با عراق همراه با صدام دفن می شه. طبق قانون عراق می شد که صدام در تمام دادگاه ها شرکت کنه و اگر حکم اعدام هم در هر کدوم از دادگاه ها صادر شه هم حکم معوق بمونه تا پایان همه دادگاه ها و آخر سر اعدام شه. چرا این اتفاق نیفتاد و فوری در پایان اولین دادگاه حکم اجرا شد؟ چه ناگفته هایی که ممکن بود در دادگاه های بعدی گفته بشه در مورد جنایت هایی که صدام در حق خود عراقی ها کرد. کی بیشترین سود رو می بره از اعدام صدام در چنین لحظه ای؟ خیلی ها می گن اعدام یه دیکتاتور برای بقیه دیکتاتورها درس عبرت می شه. گیرم که بشه (که اعتقاد دارم نمی شه)، ولی حتی طبق همین استدلال اگه دادگاه های بعدی برای بقیه جنایت هاش هم برگزار می شد و به خاطر بقیه جنایت هاش هم بازخواست می شد درس عبرت بهتری نمی شد؟ دلم خوشه اینجا دارم این خزعبلات رو می نویسم وقتی که می دونم هیچوقت به این سوال ها جوابی داده نمی شه و شرکت های نفتی و کارخونه های اسلحه سازی کارشون رو ادامه می دن و سودش رو می برن و عراقی که تیکه پاره شده کماکان درگیر جنگ داخلی هستش و دولت هایی که صدام رو حمایت کردن به کارشون ادامه می دن و شبکه های خبری آمریکا صحنه های خوشحالی عراقی ها رو نشون می دن که مثلا نشون بدن آمریکا عراق رو نجات داد و دولت آمریکا هم یه چیزی داره تو چشم دنیا بکنه که مثلا روی گندکاری هاش تو عراق سر پوش بذاره. ای کاش حداقل دنیا جای بهتری می شد با اعدام صدام...



December 23, 2006


یعنی چی اسمش رو گذاشتین بازی یلدا؟ نمی گین آدم شب یلدا کار و زندگی داره شاید نرسه بیاد آن لاین؟ من تازه الان اومدم آن لاین ایمیل و کامنت هام رو چک کنم بعد از دو روز دیدم بازی راه افتاده. از همینجا اعلام می کنم بازی تا شب عید باید ادامه پیدا کنه!


اینم پنج تا چیزی که شاید ندونین در مورد من. نمی شه بیشتر باشه؟ آخه نمی گین وبلاگ نویسا عاشق نوشتن از خودشونن دنبال بهانه می گردن هی بنویسن؟ من دلم می خواست ده تا بنویسم!


1- وقتی که پنج سالم بود خروسک حاد گرفتم و بخشی از ریه ام تقریبا از بین رفت. یک چمدون سوغاتی شکلات رو یه ضرب خوردم از ترس اینکه خواهرم از مدرسه بیاد و شکلات ها رو بخوره و برای همین حساسیت شدید دادم و یک ماه تموم تو بیمارستان کودکان تو چادر اکسیژن بودم در حالی که به هر دو تا دست ها و پاهام سرم وصل بود و فکر می کردم دیگه نمی تونم راه برم. تا دوره بلوغ نه می تونستم شوکولات بخورم، نه آجیل، نه آلوچه، و نه بستنی یخی چون حالت آسمی می گرفتم و باز به حال مرگ می افتادم که البته گاهی می خوردم و حالم خراب می شد.


1- من تا هفت هشت سالگی دو تا شخصیت خیالی داشتم به اسم ابراهیم زاده و محبوب که خیلی هم جدی بودن تو زندگی ام و باید همه بهشون احترام می ذاشتن.


2- وقتی اولین بار با یه پسری خوابیدم (و البته هر دو لباس تنمون بود) فکر کردم عضو شریفش که سفت شده کمربنده و بهش گفتم کمربندش اذیتم می کنه و پسره فرداش باهام به هم زد چون به این نتیجه رسیده بود که من خیلی شوتم.


2- یکی از آرزوهام اینه که تو عفو بین الملل کار کنم.


3- کلیدر رو تا تا وسط جلد ده خوندم چون یکی گفت آخرش گل محمد می میره و دلم نمی اومد قسمت مرگش رو بخونم.


3- من همیشه سر توالت کتاب می خونم و اکثر چیزایی که خوندم سر توالت بوده. اصولا اگه چیزی نخونم دستشویی شماره دو ام نمی یاد.


4- یه بار خواب دیدم علیرضا حیدریان (کشتی گیر) تو وان حموممون با دوبنده قرمز نشسته و من دارم پشتش رو لیف می کشم (و البته من تا حالا ندیده بودم این حیدری رو تو تلویزیون و فقط اسمش رو شنیده بودم!) چند سال بعد که شیده رئیس من بود و سرکلاسم اومده بود که تدریسم رو ارزیابی کنه داشتم کلمه کشتی گیر رو به انگلیسی به بچه ها یاد می دادم و یهو اسم حیدری رو مثال زدم و دیدم شیده که جریان خواب رو می دونست از خنده کبود شده و منم سرکلاس جلوی همه بچه ها پنج دقیقه خندیدم و بعد از کلاس رفتم بیرون و وسط راهروی موسسه یک ربع بلند بلند می خندیدم. (اخراج نشدم.)


4- از شاملو چندان خوشم نمی آد و فقط چند تا از شعرهاش رو دوست دارم.


5- از هشت سالگی تا چهار سال پیش نماز می خوندم.


5- معدل دیپلم من ده و خورده ای هستش با تک ماده شیمی 1.25. دوم دبیرستان هم شیمی صفر شدم ثلث سوم چون تقلبم رو گرفتن. هر کس که شیمی بلده ناخودآگاه به نظرم خیلی باهوش می یاد.


خب اینم از پنج تای من! نمی دونم کی کیو دعوت کرده و کی نوشته. اگه تکراریه ببخشید چون من امروز شیش ساعت رانندگی کردم (راستی من ده بار ایران امتحان رانندگی رد شدم، اینو اضافه نکردم که از پنج تا بیشتر نشه!) الان ساعت پنج صبحه و باید پنج ساعت دیگه هم بیدار شم و نمی رسم خیلی وبلاگ بخونم.


خلاصه این پنج نفر رو که هنوز ننوشتن دعوت می کنم: آسیه امینی، صبا بی قرار، کسوف، دنتیست، زیتون، راوی، آذرستان، نازلی دختر آیدین، جادی، دیوونه، کلاغ سیاه...


خب نمی شه شیشمی رو اضافه نکنم. حتما فهمیدین که من ریاضی ام هم چندان تعریفی نداره!




December 15, 2006


این روزای خوب


این ترم کذایی بالاخره تموم شد. بالاخره تونستم همه تحقیق ها و مقاله ها و پروژه ها رو تحویل بدم بدون اینکه هیچکدوم رو نمره ناتموم بگیرم. استادهام خیلی راه اومدن و یکی اشون بهم پنج روز وقت اضافه داد در حالی که خودش دو روز دیگه زایمان داره. یکی از بچه ها می گفت اگه یه خورده دیگه وا می داد احتمالا موقع زایمان باید در حال خوندن تحقیق تو می بود! (عجب جمله بی سر و تهی شد!) به هر حال کلاس های من تو مطالعات زنان تموم شد و فقط تزم مونده. دیگه از اینجا به بعد کلاس های ارتباطات رو باید بگیرم همه اش. دانشکده ارتباطاتمون کارش درسته، اما من تو مطالعات زنان خیلی حس بهتری دارم همیشه. مهمترین دلیلش هم رابطه استاد و شاگرده و اهمیتی که به آدم می دن و آدم رو به چشم همکار نگاه می کنن نه شاگرد. سر مشکلی که این ترم برام پیش اومده بود، برای یکی از استادهام ایمیل زدم و عذر خواهی کردم که کمی بی نظم شدم و بهش گفتم که به زودی بهتون توضیح می دم چی شده. بهم جواب داد که اصلا اعتقاد نداره به اینکه توضیح بدم و نوشته بود که مخالف اینه که استاد قدرت داشته باشه رو شاگرد و گفته بود تنها فکری که می کنه اینه که حتما من یک پژوهشگر کوشا!! هستم که چند تا کار با هم روی سرم ریخته و اینو درک می کنه. از اونطرف استاد یه کلاسی ام تو ارتباطات وقتی فهمیدم درگیرم بدتر بهم گیر داد که خب اگه می ذاشت خودم برنامه ریزی کنم برای کارم مطمئنا بهتر می تونستم کارم رو انجام بدم به جای اینکه اون قیم من بشه و اصرار کنه که حتما در فلان تاریخ پرزنتیشن بدم. بعدش هم انگار ما بچه دبستانی هستیم، ده نمره گذاشته برای حضور و غیاب. انگار مثلا دانشجوی فوق مورچه گازش گرفته این همه سختی بکشه بیاد دانشگاه با اونهمه مخارج و غیره بعدش درس نخونه بخواد الکی غایب شه. همکلاسی هام تو مطالعات زنان چشاشون گرد شده بود وقتی فهمیدن این استاده به حضور غیاب هم کار داره!


این کله من هم کلی شرافت به خرج داد و اصلا درد نگرفت تا دقیقا دیروز که همه کارها رو تحویل دادم. بعدش آنچنان سردردی گرفتم که مدتها بود نگرفته بودم و مجبور شدم شیش تا قرص بخورم. حالا این قرصه کافئین داره و دوتاش هم من رو بیخواب می کنه، چه برسه به اینکه شیش تا بخورم و خلاصه دیشب تا صبح کله پا رفتم. ولی قرص خوبیه و باعث شد دیگه محتاج استومینوفن کدئین نباشم که اینجا هم گیر نمی آد.


امروز همه اش به تنبلی گذشت و البته بالاخره یه خورده غذای درست حسابی پختم به روشی وسیاوش غذای واقعی بدم که البته بچه ما آخرش شب گفت "هاگ داگ" می خواد! حرف زدنش شاهکاره بعضی وقتا غلط غولوط که حرف می زنه دلم غش می ره براش. مامان بدجنسش هم بهش می گه بیسواد، بعد اینم خیلی جدی اعتراض می کنه! کاملا انتظار داره جدی بگیریمش و بهش احترام بذاریم و اگه از چیزی ناراحت شه مامانش رو می کشه تو اتاق یواشکی بهش می گه که مثلا لطفا جلوی بقیه به من فلان چیز رو نگو. بعدش اینجوری که می کنه آدم یادش می ره گاهی که همه اش شیش سالشه و کوچولوه. بعد اون روزی که ساعتش رو گم کرده بود بعد از اصرار مامانش که ساعتت رو باز کردی از دستت گم می شه بده بذارم تو کیفم، روشی دعواش کرد. بعد دوباره روشی رو برده تو اتاق، بهش می گه خب من بچه ام دیگه، بالاخره بعضی وقتا هم چیز گم می کنم! از دستم ناراحت نباش!


بچه ام خیلی هم جرزنه! امروز داشتیم توپ بازی می کردیم، بهش گل زدم، بعد می گه قبول نیست چون پشتم می خارید! بعدش هم می گه چون پشتم می خارید باید پنالتی بزنم! اونقدر از دستش می خندم که خدا می دونه. روشی هم که یه ذره هم عوض نشده. همه اش داریم ور می زنیم با هم و غیبت می کنیم و تو سرو کله هم می زنیم. اون روزی بردمش کمکم کنه لباس هامو بشورم و البته من هم خیلی شیک به اندازه پنج تا ماشین لباس و غیره باید می شستم و بعد اومد همه رو برام تا کرد (از اون کارا که من هیچوقت نمی کنم!) بعد بدجنس می گه تو منو کوزت گیر آوردی! خلاصه هنوزم جنسش خرابه بدتر از خودم و هنوزم باحال و دوست داشتنیه. انگار نه انگار که اینهمه مدت هم رو ندیدیم و گاهی اوقات خیلی کم تلفنی حرف زدیم چون اونا قطر زندگی می کنن و تلفن بین قطر و آمریکا هم خیلی گرونه. حالا گاهی اوقات یادم می افته که سیزده روز دیگه می رن و بعد فوری سرم رو به یه چیزی گرم می کنم که بهش فکر نکنم اعصابم خورد شه که بتونیم همین چند روز رو حسابی با هم خوش بگذرونیم. اونقدر حالم این روزا خوبه که حد نداره. اصلا به نظرم همه چی خوبه! حتی این داهات ما هم به نظرم جای باحالی می یاد. از رانندگی دیگه نمی ترسم و همه اش دلم می خواد باهاشون اینور اونور برم. کاشکی مامان بابام هم می تونستن بیان...



December 14, 2006


دوستم ناراحت شده از دستم و فکر کرده تو این مطلب بهش گفته ام احمق! من فقط می خواستم با این فحش هایی که اخیرا داده شده بازی کنم و منظورم این نبود که کسی احمقه این وسط. و خیلی سوءتفاهم های دیگه. اون مطلب من اصلا در مورد رای دادن یا ندادن نبود که گفتم اصلا غلط بکنم در این مورد چیزی بنویسم. بحثم این بود که چرا باید پیش فرض بگیریم که جنبش زنان باید از انتخابات و اصلاحات حمایت کنه که البته به نظر می یاد که به خاطر خستگی مفرط این بحث رو فقط تو ذهنم کردم و تو نوشته خودش رو نشون نمی ده! من اگر ایران بودم و در انتخابات شرکت می کردم، مطمئنا به خاطر مطالبات حقوق زنانی ام نبود، چون به غیر از یک کاندیدا هیچ کس دیگه ای رو نمی شناسم که اصلا دغدغه مسائل زنان داشته باشه (مثالش همین حرف های معصومه ابتکار و زهرا صدر اعظم نوری) و مقاله نجم آبادی هم خیلی حرف ها رو زده در مورد جنبش اصلاحات که شاید فرض بشه که نزدیک ترین گروه فکری به اعضای جنبش زنانه. اگر رای می دادم مطمئنا به خاطر خواسته هایی بود که لزوما ربط مستقیمی به جنبش زنان نداشت.



December 13, 2006


عصای قلابی!


می گم چند وقت پیش تو یه وبلاگی که الان یادم نمی یاد چه وبلاگی خوندم که گاهی "اشتباهی" (!) فیلتر می کنن و اگه باهاشون تماس بگیری بگی فیلترش رو باز می کنن و ظاهرا چند تا سایت رو اینطوری از فیلتر درآوردن.


در راستای اینکه من فکر می کنم من رو اشتباهی فیلتر کردن چون من شدیدا دست به عصا می نوشتم همیشه (از ترس همین فیلترینگ!) گفتم شاید اگه بهشون اعتراض کرد فایده ای داشته باشه. کسی می دونه چجوری می شه با اینا تماس گرفت؟ هرچی فکر می کنم یادم نمی آد تو کدوم وبلاگ خوندم این قضیه رو.


وبلاگ انگلیسی ام که دو سال پیش فیلتر شد چون مخاطبم خارج از ایران بود تلاش خاصی براش نکردم، فقط خیالم راحت شد و زدم به سیم آخر اونجا و هرچی دلم می خواست می نوشتم چون آب از سرم گذشته بود! حالا اگه می خوان این رو هم فیلتر کنن از همین تریبون اعلام می کنم که می زنم به سیم آخر ها! خلاصه که گفته باشم!!!!!!


*پ.ن-1: خب نیما کامنت گذاشت و یادم انداخت مطلب رو کجا خونده بودم. تو وبلاگ روبو نوشته بود که در مورد فیلتر اشتباهی تماس گرفته بودن و نتیجه داده. اینجا هم ایمیل و شماره تلفن تماس رو نوشته برای اینکه به فیلتر شدن "اشتباهی" اعتراض کرد. به گمانم همه فیلترشده ها باید یه شونصدتایی ایمیل بزنیم یهویی چندهزار ایمیل می شه ها شاید یه فرجی شد چون خب هممون اشتباهی فیلتر شدیم دیگه!


*پ.ن-2: و البته این فیلترینگ بهانه است! در حال جون دادن و تموم کردن آخرین تحقیق این ترم هستم که تا صبح باید تحویل بدم و همیشه تو این جور موقع ها آدم از هر فرصتی استفاده می کنه که همه کار بکنه الا کار اصلی اش! از فردا دیگه با خیال راحت با روشی و سیاوش می رم الواتی!



December 12, 2006


این اصلاح طلبان "فمینیست" و این فعالان جنبش زنان احمق ضد جنبش!!!!


وقتی می بینم دوستان اینقدر با حرارت به جنبش زنان می توپن و اینکه چرا تو انتخابات از لیست اصلاح طلبا حمایت نمی کنن و بعد بعضی هاشون هرچی از دهنشون در می یاد هم می گن، و بعد وقتی می بینم دوستانی از خود جنبش زنان هم فکر می کنن اصلاح طلبا دلشون به حال جنبش زنان سوخته، دلم از ساده انگاری ها می گیره. اینها ربطی به این نداره که باید رای داد یا نه. خود من طرفدار پر و پاقرص رای دادن به معین در انتخابات رئیس جمهوری بودم. ولی اینکه ملت انتظار دارن جنبش زنان بیاد از لیست اصلاح طلبا تو این انتخابات حمایت کنه و چون نکرده پس لیاقتش بوده هرچی به سرش اومده و احمقه و اینا دیگه خیلی حرفه!


در راستای اینکه این وبلاگ ها هیچ تاثیری نداره رو تشویق ملت به رای دادن و آخرش هم یه کسی مثل احمدی نژاد رییس جمهور می شه، اما از اونطرف دوستان اصلاح طلب و خیلی از اعضای جنبش زنان با اینترنت سر و کار دارن، به جای اینکه راجع به رای دادن یا ندادن بنویسم (که دیگه اصلا غلط بکنم همچین کاری بکنم!) فکر کردم لینک این مقاله قدیمی دکتر افسانه نجم آبادی تو مجله زنان رو بذارم اینجا. (فکر کنم مال سه سال پیشه)


تاریخچه این مقاله اینه که یه زمانی مجله زنان نظر خواهی کرده بود که آیا جنبش زنان وجود داره تو ایران یا نه، و یکی از سوال هاش هم در مورد ارتباط جنبش زنان با جنبش اصلاح طلبی بود. مقاله های مختلفی توسطه اعضای جنبش زنان و خارج از جنبش نوشته شده اون موقع که مقاله نجم آبادی هم یکی از اون هاست. بخشی از مقاله نجم آبادی یه بحث جالبه در مورد خود اصطلاح جنبش که به درد آدم هایی مثل من که رو نظریه های جنبش های اجتماعی جدید کار می کنن می خوره، اما بخشی اش هم به تعاملات جنبش زنان با جنبش اصلاحات برمی گرده. خوندنش رو به همه اصلاح طلبان عاقل و احمق و همه فعالان جنبش زنان عاقل و احمق توصیه می کنم! (این بحث عاقلی و احمقی رو از خود دوستان اصلاح طلب وام گرفتم!)


اگر مبارزات زنان ايران را «نه ـ جنبش» بناميم، چه؟ - دکتر افسانه نجم آبادی


پ.ن. ای جز جیگر بزنه هر کی خرعبلات زیبای من رو فیلتر کرده. ایشالا خر گازش بگیره.



December 7, 2006


ضد حال! + لینک های تجمع دانشجوها


هیچ چی بدتر از این نیست که خواهر و خواهر زاده ات بعد از سه سال بیان پیشت و نتونی درست حسابی باهاشون حال کنی چون آخر ترمه و کلی تحقیق و امتحان داری. از همون دوشنبه که اومدن من مشغول خر زدن و نوشتن بودم. سه شنبه یه مقاله کوچیک باید تحویل می دادم، چهارشنبه یه امتحان گنده داشتم، فردا یه تحقیق باید تحویل بدم و دوشنبه دو تا دیگه. البته بعدش خلاصم و تعطیلاته، ولی جدا خیلی ضد حاله. هنوز هیچ جا نبردمشون و البته اون خانومه که حامله بود (قضایای تصادف و توفان ملخ ها) هنوز اینجاست و خب دوست خواهرمه و خواهرم هر روز می ره اونجا و پسرهاشون با هم بازی می کنن که من بشینم اینجا کارم رو بکنم. استثنائا بودن این خانومه یه نکته مثبت هم داشت! خواهرم نتونسته بود بلیط دیرتر گیر بیاره واسه همین تو همچین موقعی اومد و همه اش هم سعی می کنه کمک کنه من کارم رو انجام بدم، مثلا امروز که خوابیده بودم وقتی پاشدم دیدم هیچ صدایی نمی آد فکر کردم رفتن بیرون، بعد دیدم ساعت هاست از خواب پاشدن و صداشون در نیومده بوده که من چند ساعت بخوابم! ولی مشکل خودمم که اصلا دیگه هوایی شدم حال نوشتن ندارم و دارم حسابی جون می کنم!


حالا از این ها که بگدریم مرسی به خاطر ایمیل های خوبتون. من کامنت رو باز نذاشتم این مدت چون وقت زیاد ندارم سر بزنم یه موقع دلخوری پیش می یاد که چرا دیر پابلیش می شن کامنت ها و از اینجور حرف ها. ایمیل ها رو سعی می کنم جواب بدم، اگه دیر شد ببیخشید که شدیدا گوزپیچم الان.


عکس های تجمع دانشگاه رو هم که نرسیدم لینک بدم. دیگه حتما همه دیدن و گزارش ها رو خوندن، ولی جدا که یکی از معدود کارهای امیدوارکننده این چند وقته بود تو جنبش دانشجویی. یک چه عجب و خوش آمد هم باید گفت به كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت که همزمان با 16 آذر اعلام موجودیت کرد. من برم سراغ کارم. لینک های تجمع رو می ذارم برای اون یک درصدی که ممکنه ندیده باشن و برای دل خودم!


عکس های کسوف - عکس های خبرنامه امیر کبیر یک و دو - گزارش خبرنامه امیرکبیر - و وبلاگی که درباره تجمع یک عالمه خبررسانی کرد



December 6, 2006


«دانشگاه زنده است»


تجمع اعتراض‌‏آميز دفتر تحكيم وحدت به مناسبت روز دانشجو


زمان: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵ ـ ساعت ۱۲ ظهر
مکان : میدان انقلاب- دانشگاه تهران ـ مقابل سر در دانشکده فنی
(ورود به دانشگاه تهران را از درب ۱۶ آذر)


دانشگاه زنده است



خبرنامه امیرکبیر:


دانشگاه زنده است


فراخوان تجمع پاسداشت ۱۶ آذر در دانشگاه تهران


نه اینکه خطر در کمین دانشجو بودنمان است، که کار ما از خطر گذشته و دانشجوبودنمان را در نبودنمان معنا کرده اند .
نه اینکه سه آذر اهورای مان را از یاد برده باشیم، که می خواهیم هر یکمان آذری باشیم اهورایی در آذر سرد یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج.
نه اینکه به دنبال پاسداشت روزمان از سوی ایشان باشیم، که خود روزمان را با فریاد زنده بودن دانشگاهمان و شرفمان پاس خواهیم داشت.
پس در پاسداشت شهادت سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به دست عمله استبداد تاریخی، حیاط دانشگاه تهران را به نشانه حیات دانشگاه به زیر گام های خویش می گیریم. و از سرِ زنده بودن دانشگاه،فریاد زنده بودن مان بر سر آنانی خواهیم کشید که تیشه کهنه و پوسیده خویش را به ریشه های جوان اما تنومند دانشگاه فرود آورده اند.
به نام استقلال خواهی سه آذر اهورایی، و به نام سر در انقلابی دانشگاه، و به نام دانشگاهیان شهید مدافع وطن.
و با یاد مظلومیت عزت ابراهیم نژاد،
و با نگاه بر معصومیت اکبر محمدی، و با نگاه بر دشنه فرود آمده در سبزوار، و با نگاه بر جولان سفیر مرگ در دانشگاه های علم و صنعت و علامه،
و با یادآوری ستاره های نشسته بر سینه دانشجویان و خطوط قرمزتر از همیشه نظام، و با یادآوری تصفیه اساتید مستقل و زرخرید آزادی و استقلال دانشگاهیان ،
و در آرزوی آزادی و استقلال برای دانشگاه ؛ با تجمع در برابر مسلخ گاه سه آذر اهورایی بر وقوع انقلاب فرهنگی دوم اعتراض می کنیم.
فریاد بر می آوریم که دانشگاه زنده است و نسبت به :
سلب حق تحصیل و تدریس
تعرض به حریم دانشجویان
سلب حق فعالیتهای صنفی و سیاسی تشکلهای دانشجویی
صدور احکام سنگین کمیته های انظباطی
اعتراض می کنیم.
دفتر تحکیم وحدت با دعوت از دانشجویان، اساتید مستقل، روشنفکران، فعالین مدنی و سیاسی، احزاب و سایر نهادهای مدنی، جهت شرکت در تجمع و اعتراض «دانشگاه زنده است»، بار دیگر بر لزوم تشکیل «جبهه فراگیر مقاومت مدنی در دفاع از دانشگاه» تاکید می کند.


زمان: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵ ـ ساعت ۱۲ ظهر
مکان : میدان انقلاب- دانشگاه تهران ـ مقابل سر در دانشکده فنی .
(ورود به دانشگاه تهران را از درب ۱۶ آذر)


زنده باد دانشگاه
اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور
دفتر تحکیم وحدت
آذر ۱۳۸۵




December 5, 2006


روشی و سیاوش اومدن اینجا! بعد از سه سال دارم می بینمشون! الان تو اتاق بغلی خوابیدن! هنوز باورم نمی شه که ویزا گرفتن و اومدن. آخرین باری که دیدمشون وقتی بود که می رفتن قطر. تو فرودگاه مهرآباد. سیاوش رو بردم ماشین بازی. فیلم دو دقیقه ای که از روشی و سیاوش گرفتم تو فرودگاه رو این مدت صد بار نگاه کردم. حالا اومدن پیش خود خودم. اینم خبر خوب من بود! اونقدر این مدت بدشانسی آورده بودم که همه اش می ترسیدم یه چیزی بشه، ویزا ندن، بلیط گیرشون نیاد، اداره مهاجرت تو فرودگاه برشون گردونه، همینجوری الکی دلم شور می زد. تو فرودگاه پیداشون نمی کردم، نگو که همش نیم ساعت کارشون طول کشیده بود و بیرون اومده بودن و طرف بارها بودن. عین این دیوونه ها همه جا زنگ زدم و می گفتن اطلاعات مسافرها رو نمی تونیم بدیم. خلاصه بالاخره پیداشون کردم. روشی همون روشی مهربون باحال که یادش نمی ره کارتیه آبی و لواشک آلو قرمز و آلوچه من دوست دارم، سیاوش هم همون سیاوش جونور، فقط قد کشیده و عینکی شده بچه ام. دو تا از دندون هاش هم افتاده. اما با وجود اینکه کلی خوابالو بود بازم جونور بود. وقتی بغلشون کردم بوسشون کردم انگار دنیا رو بهم دادن. نمی دونم جدا چطوری تحمل کردم این سه سال رو! خیلی خوشحالم، خیلی :)



December 4, 2006


ده ساعت و نیم دیگه می رسن! باورم نمی شه هنوز. اصلا باورم نمی شه...



December 3, 2006


با سیفون از شر فیل ترینگ خلاص شین


خب نرم افزار سیفون به سلامتی راه افتاد. دست پژمان گل هم درد نکنه که به زبان فارسی یک سری توضیح عالی و مفصل داده.


خلاصه می گم:


اگر ایران هستین و پشت فیل ترینگ:
به یه نفر خارج از ایران می گین بره سیفون رو داونلود کنه و به شما آدرس و یوزر نیم پسورد بده تا بتونین از طریق اینترنت اون وب گردی کنین. همین! یه کار خوب دیگه ای هم که می تونین بکنین اینه که کمک کنین چند نفر دیگه هم تو ایران این دسترسی رو پیدا کنن. مثلا یه گروه از دوستاتون رو درست کنین و وصلشون کنین به یه نفر خارج از ایران.


اگه خارج از ایران هستین:
نرم افزار سیفون رو داونلود کنین و آدرس و یوزر نیم پسورد بدین به کسایی که تو ایران پشت فیل ترینگ هستن. چجوری این کار رو بکنین؟ این رو به فارسی بخونین یا تو سایت سیفون برین می فهمین چیکار باید بکنین. خسیس نباشین لطفا و به خاطر حقوق بشر و خیلی حقوق دیگه کمک کنین.


توضیحات دقیق و مفصل رو که پژمان نوشته. نکته اش اینجا اینه که اگه آدرس کامپیوترتون و یوزنیم و پسوردتون پخش و پلاشه تو اینترنت ممکنه آی پی شما ایران فیل تر شه که بعیده، ولی خب، بهتره اینکار بر اساس اعتماد متقابل انجام بشه. به هر حال چون نمی شه همه کامپیوترهای دنیا رو فیل تر کرد، این سیفون بهترین راه مقابله با فیل ترینگه.


این هم توضیحات دندون پزشک محله درباره سیفون: سیفون بر وزن قلیون


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage