خورشید خانوم



« January 2007 | Main | March 2007 »


February 25, 2007


سیب گنده


من دارم خل می شم انقدر کار دارم. این وسط چهارشنبه هم باید تو نیویورک تو یه کنفرانسی شرکت کنم که بسیار ترسناکه. می دونم اصلا اونجا یخ می زنم از سرما می میرم. تو فلوریدا من همه اش سردمه چه برسه اونجا. فکر کنم باید برم استوا زندگی کنم.


سه شنبه عصری می رسم نیویورک و احتمالا چهارشنبه شب می رم نیوهیون پیش دوستم، از بس که این نیویورک گرونه، یه شب بیشتر هتل نگرفتیم. نمی دونم اصلا می رسم چیزی از نیویورک ببینم یا نه یا اینکه فقط می رم سازمان ملل سک سک می کنم و برمی گردم. شاید هم با دوستم پنجشنبه برگشتیم نیویورک. کلا همیشه دلم می خواسته این شهر رو ببینم، از بس تو موسسه کیش اون درسه که راجع به جاهای دیدنی سیب بزرگ بود رو درس داده بودم. و البته سکس اند د سیتی هم که جای خودش رو داره! (می دونم، در این لحظه کاملا زرد زردم!)


شنبه یکشنبه هم می رم بوستون. که فکر کنم کلی خوش بگذره. این تافته رو هم می بینم خواستین بگین نایب الزیاره شم!


آخر روم نشد به کسی ایمیل بزنم بگم دارم می یام اونورا هم رو ببینیم و بگردیم و اینا، نمی دونم چرا همه اش یاد یه کسی می افتادم که خیلی از این کارا می کنه! خلاصه خودتون ایمیل بزنین دیگه! D:



February 23, 2007


پدر احمد باطبی از ربوده شدن همسر احمد باطبی و اعتصاب غذای باطبی حرف می زنه و خواهش می کنه هرکاری می تونین بکنین. می گه شنبه ساعت نه تا نه و نیم اگه می تونین برین جلوی زندان اوین. ببخشید اگه از این سر دنیا اینو می نویسم. گفتم شاید نشنیده باشین.


بشنوین


*پ.ن. من نمی دونم این سایتی که مکالمه تلفنی رو انجام داده مال کدوم گروهه. لینک مستقیم گفتگو رو یکی برام ایمیل زده بود. فکر کنم تو این وضعیت اهمیتی نداشته باشه این سایته مال کیه و سیاستش چیه.


بی بی سی: همسر باطبی 'از بازداشت خود خبر داد'



February 21, 2007


به گمونم احمد باطبی جون سالم به در نبره و میون دغدغه های شرقی-غربی ما و هیاهوی رسانه ای جنگ و لودگی های چندش آور احمدی نژاد و قلدری های حال به هم زن بوش بی سر و صدا سرنوشتی مثل اکبر محمدی پیدا کنه. می دونم که نباید از این حرفا زد، ولی وقتی برای بار دوم حمله مغزی داشته و تشنج پیدا کرده، نمی دونم دیگه چه امیدی می شه داشت. چه دردناکه که احمدباطبی ها اینجوری می شه وضعشون و فخرآورها(!) یه جور دیگه. چجوری؟ گفتن نداره. یا می دونی و خودت رو زدی به اون راه، یا نمی دونی که تازه شدی مثل میلیون های دیگه. و همین کوچه علی چپ هاست و ندونستن هاست که داره کورسوهای امید رو هم خاموش می کنه. تازه از اون بدتر هم هست. دعواهای درونی، ریشه به تیشه هم زدن، ول کردن اون سیستم های قدرتی که دارن ترتیب هممون رو می ده و چسبیدن به فرعیات مزخرفی که فقط سرمون رو گرم می کنه... من خیلی وقته کلا امیدم رو بریدم. کار از یاس فلسفی و اینا گذشته! کلا خیلی وقته رفتم قاطی باقالی ها. البته کار عجیبی نکردم، فقط به بقیه باقالی ها پیوستم. تعدادمون خیلی زیاده. به خاطر همین تعداد زیاد باقالی هاست که اوضاع تغییر مثبت نمی کنه و احمد باطبی هم بی سرو صدا سکته دومش رو می کنه. یادمون باشه وقتی مرد حتما درباره اش بنویسیم هممون. لینک های وبلاگ ها رو هم یکی جمع کنه. یکی هم یه گزارش برای بی بی سی بنویسه که وبلاگ ها درباره باطبی چی نوشتن. یکی هم بعدا اینا رو دسته بندی کنه و تحلیل محتوی کنه و تحقیق از توش درآره. مقایسه تطبیقی بین قضیه گنجی و باطبی هم موضوع خوبیه. زودباشین، چون خیلی زود دیر می شه. همین روزا...



February 19, 2007


هه هه! این رو ببینین! خلاصه که حسابی قاطی باقالی ها هستم این روزا! پست وبلاگی هم تا دلتون بخواد رو درفت گذاشتم! به هر حال گفتم حیفه اولین شاهکار هنری من رو نبینین! (اولین تمرین فلش کلاس روزنامه نگاری آن لاین بود! همچین جو گیر شدم...)


من اون گاوه ام! شما تصور کنین مثلا اون یه گاوه ؛)



February 8, 2007


از اینکه عادی شده بود ناراحت بودم. حالا می بینم ترک عادت سخته. حتی مدت ها غمگین بودم که باید ترک عادت کنم. اما حالا با همه وجودم می خوام که ترک کنم، فراموش کنم. بدی اش اینه که با همه تار و پود روحم گره خورده بوده، بیشتر از اونچه که می تونستم تصورش رو بکنم. حالا می خوام فراموش کنم و سخته. گاهی یه چیزایی یادم می یاد، یا یه چیزایی می گم که می فهمم فراموش نشده و به طرز اعصاب خورد کنی هنوز توی وجودمه. می خوام ببرم، فراموش کنم. پس زنده باد فراموشی که دوای همه دردهاست...


نوشتن یادم رفته. نوشتن سخت شده. باید از همین وبلاگ قراضه شروع کنم و بنویسم تا یواش یواش دوباره نوشتن یادم بیاد. شاید خودم رو وادار کنم هر روز دو سه خطی هم شده اینجا بنویسم، شاید دوباره آشتی کنم با عادت نوشتن که چه خوب بود، و چه بد بود مدتی که از یادم رفته بود. بعضی عادت ها رو باید فراموش کنم و بعضی ها رو باید دوباره به یاد بیارم تا گیر نکنم تو یه وضعیت راکد مرداب گونه که هر چی می گذره بیشتر تو رو اسیر خودش می کنه. پس زنده باد نوشتن که آرام بخشه و یادت می یاره که هنوز هستی، زنده باد نوشتن از زنده بودن، از درخت نبودن...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage