خورشید خانوم



« February 2007 | Main | April 2007 »


March 28, 2007


سفر به کربلا


نمی دونم این پی بی اس چرا اینقدر تازگی ها فیلم درباره ایران نشون می ده! دیشب هم درباره یه گروه ایرانی بود که پارسال به کربلا سفر کردن. فیلم رو متاسفانه نذاشته روی سایتشون. ولی آخر فیلم با ولی نصر مصاحبه کردن که اینجا می تونین ببینین.


یکی از مسافرین مردی بود به اسم کامران که هم تو فیلم با مادرش حرف می زنن تو خونه اشون، هم با خودش و و ازش فیلمبرداری کردن در طول سفر و بعدش. مادر یک زن بی حجاب با رژلب و لاک قرمز و موی زرد که در حالی که سیگار می کشید آش پشت پا می پخت و سگشون رو یک جا بغل کرد و از علاقه کامران به سگشون حرف زد و اینکه کامران و سگ کشتی می گیرن با هم و اینا. کامران اول انقلاب عضو سپاه پاسداران بوده، جبهه رفته، در طول سفر از مناظق جنگی که رد می شدن کلی غمگین بود. کلی از عشق به شهادت حرف زد و اینکه سعادتش رو نداشته شهید شه و هنوز دلش می خواد شهید شه. یک مسیری رو توی حرم امام حسین سینه خیز رفت، البته یکی هم بالاسرش بود بادش می زد، و در طول سفر ریش داشت و بعدش برگشت ریشش رو زد. نامزدش بسیار شیکان پیکان بود و یک خط لب کلفت قرمز هم داشت و توی خونه اشون مهمونی گرفتن و زن ها از جمله نامزد کامران بی حجاب بودن و همه هم جلوی دوربین بی حجاب ظاهر شدن. خلاصه تضادهای جالبی بود. یک تضاد جالب دیگه اش این بود که مادر کامران خیلی راحت گفت که دلش نمی خواد پسرش دوباره بره جنگ و هیچ مادری دلش نمی خواد بچه اش شهید و کشته بشه. و البته یه سری فیلم از دوران جنگ نشون داد که رزمنده ها دارن تو خیابون با سرودهای جنگی و آهنگرانی رژه می رن و زنی چادری داد می زنه که پسر ده ساله و پنج ساله ام فدای حسین و این جور چیزا.


دوران جوونی آهنگران رو هم نشون داد که متوجه شدم جوونی هاش بد چیزی نبوده اصلا و باهاش یه مصاحبه ای هم کرد و روی زمین نشسته بود و ظاهرا تو خونه اش مبل نداره و از این حرف زد که می دونست خیلی از رزمنده هایی که براشون می خوند می رن شهید می شن دیگه بر نمی گردن. یه رزمنده دیگه هم تو اتوبوس کربلا بود که خیلی گریه کرد وقتی از مناطق جنگی رد می شدن و البته گفت که هیچکس از قصد نمی خواد شهید بشه ولی خوب خیلی خوبه و افتخاره که شهید بشه آدم و زنی هم بود که می گفت کربلا بهشته و خیلی قیافه خوشحال و آرومی داشت وقتی که از کربلا برمی گشت. و البته یک مسئول دولتی حزب اللهی رو هم نشون داد که خیلی زیبا گفت که مساله ای مثل امام حسین مهمه چون می تونه به عنوان عامل تبلیغاتی دولت کار کنه و در دین هم زیارت حرم های امام ها توصیه می شه که برای دین تبلیغ بشه.


خلاصه مجموعه جالبی بود که هزار تا فکر تو کله آدم می نداخت که البته عمرا من یک کلمه بگم چه فکرایی تو کله ام اومد و چجوری قضاوت کردم چون هیچ رقم حوصله جر و بحث ندارم! البته وقتی نماینده راستگرای مجلس پنجم خیلی شیک اومده آمریکا تو شهر ما زندگی می کنه و ساختمون سازی می کنه و پول پارو می کنه و حالش رو می بره و پسرهاش که به روایتی بسیجی بودن ایران اینجا یکی اشون مسئول تبلیغات و روابط عمومی یک کلابی هست که Pimp and Hoes Night برگزار می کنه و اون یکی پسرش رو به جرم خریداری فحشا گرفتن و یه چندباری هم تو تلویزیون نشونش دادن، آدم دیگه از هیچ تضادی تعجب نمی کنه.


فقط آخر فیلم کلی حسودی ام شد به این مسافرین کربلا. چون واقعا به امام حسین و سایر قضایا عشق می ورزیدن و کلا خیلی خوبه که آدم به یه چیزی ایمان داشته باشه چون زندگی خیلی شیرین تر می شه اون موقع و خیلی آرامش بیشتری پیدا می کنی. اصولا وضع آدمایی که به یه چیزی ایمان دارن خیلی بهتره از بقیه و کمتر دچار یاس فلسفی می شن و کمتر سوال های آزار دهنده تو ذهنشون می یاد. ولی وقتی بکارت روحی ات رو از دست می دی و یه چند تا سیب می خوری دیگه هیچوقت خواب آروم نداری و همیشه یه چیزی یه جای مخت وول می خوره و آزارت می ده و نمی ذاره شبا راحت بخوابی. عین الان من که نصف شبی از خواب بیدار شدم و خوابم نمی بره و به شکل مشنگ وارانه ای دارم این مزخرفات رو اینجا می بافم.



March 26, 2007


میرزا قاسمی و فلش ژورنالیسم


اگه می خواین بدونین سه روز گذشته مشغول چه کاری بودم این رو ببینین:


دستور پخت میرزا قاسمی!


(این هم کار هفته قبلمه)
برای کلاس پیشرفته تولید آن لاین مدیا، باید فلش ژورنالیسم یاد بگیریم و هر هفته دهنمون سرویسه با پروژه های فلش، علاوه بر کارهای وب دیزاین و نقد کردن سایت ها و خوندن کتاب و امتحانای اون کلاس. خلاصه واقعا بین بیست تا سی ساعت هر هفته کار می بره این کلاس. البته خب خیلی چیزا هم یادگرفتیم و استادمون می گه الان از حدود 90 درصد آدمایی که فلش ژورنالیسم کار می کنن بیشتر می دونیم!


البته واضحه میرزا قاسمی به ژورنالیسم چندان ربطی نداره. ولی مهم اینه که ما یاد بگیریم چطوری با عکس ها ور بریم و یه داستانی رو تو یه بسته مولتی مدیا تحویل بدیم. بیشتر هم برای اسلاید شو ها و اینفوگرفیک ها این کارها رو باید بلد بود مخصوصا که روزنامه های اینجا تقریبا همه اشون به سمت آن لاین شدن و تولید کارهای مخصوص وب و مولتی مدیا رو آوردن.


این دفعه باید یک "How to" درست می کردیم و هدف کار هم این بود که یه سری کار با عکس ها بکنیم مثل فید کردن و زوم کردن. خلاصه من هم که جز آشپزی کار دیگه ای بلد نیستم یاد بدم تصمیم گرفتم یه غذایی که این آمریکایی ها خیلی دوست دارن و در ضمن همه چیزش پیدا می شه رو یاد بدم.


حالا جالبه که خودم هم با این دستور غذایی که دادم میرزا قاسمی رو پختم که بتونم عکس بگیرم. نتیجه این شد که یکی از بادمجون ها ترکید تو فر که البته تو عکس جمع و جورش کردیم معلوم نیست! بعدش هم یادم افتاد که مامانم سیر رو له می کرد به جای اینکه خورد کنه و برای همین مزه سیر اونقدر وحشتناک خوب بود. ولی دیگه نمی تونستم دستور غذا رو تغییر بدم چون کلی وقت گذاشته بودم اون زوم افکت عکس سیر خورد کردن رو دربیارم!


حالا اگه خواستین از روی این فلش میرزا قاسمی درست کنین یه فکری به حال بادمجونتون بکنین، یا رو ذغال کبابی اش کنین یا درجه فر رو تغییر بدین یا اگه گاز غیر برقی دارین روی گاز دودش بدین، و در ضمن سیر رو له کنین.


پ.ن. 1. نوشیکا تو کامنت نوشته قل از اینکه بادمجون رو بذاریم تو فر بهش یه چاقوی کوچیک بزنیم دیگه نمی ترکه.
پ.ن. 2. من هنوز فر رو تمییز نکردم بعد از دو روز. وردی، جادو جمبلی چیزی می دونین خودش تمیز شه؟ خیلی اوضاعش خرابه!



March 24, 2007


Talking to Iran


الان برنامه Now پی بی اس یه مستند پخش کرد درباره یه گروه مسیحی آمریکایی (از کلیساهای مختلف) که رفته بودن ایران برای تحقیق و گفتگو برای بهتر کردن روابط بین دو کشور. خبرنگار آمریکائی-ایرانی جمیله پاکسیما تیم رو تو سفرشون به تهران و قم همراهی کرده. گروه با خاتمی و احمدی نژاد و کاشانی ملاقات می کنن و وارد وزارت خارجه می شن. می دونم احتمالا فحش می خورم اما از حرفای معاون آمریکا-اروپا وزیر امور خارجه خوشم اومد و یه جورایی هم بیشترین تاثیر رو روی گروه داشت.


مستند جالبیه و به نظر من دو طرف ماجرا رو تا حد خوبی نشون داده (البته می شه ایراد گرفت که دو طرف نیست و طرف های دیگه ای هم هست و همه صداها نیومده تو این مستند، شاید بهتره بگم دو طرف از طرف های ماجرا رو تا حد خوبی نشون داده بود!) اینجا که رفتین سمت راست بالای صفحه فیلم رو می تونین ببینین.



March 23, 2007


"زلف بر باد"


محسن نامجو


فیلم با کیفیت بالا (۲۴ مگابایت)
فیلم با کیفیت پایین (۱۰ مگابایت)


شعرش رو هم اینجا بخونین.


یه کار دوست داشتنی از تهران اونیو



March 21, 2007


این یک بهاریه نیست


برای مامان، بابا، روشی، شیده

ماهی گلی خریدم. یونجه سالاد خریدم به جای سبزه! ماهی ای که اصلا شبیه ماهی شوریده نیست خریدم. یه سری چیزای دیگه هم خریدم. یهویی به سرم زد آخه مهمون دعوت کردم واسه سال تحویل. فتانه عکس سمنو پزون فرستاده بود. آنی دیگه امسال نبود که از اون سمنوهای خوشمزه اش بپزه که مزه سمنوهای مامان مدیا رو می داد و منو یاد حیاط خونه مدیا اینا و گلای گلیسریدشون می نداخت. نصفه شبی عین خلا رفتم صدف دات کام و 45 دلار خوراکی ایرانی خریدم. سمنو و سبزی و رب انار و ترشی و مربای آلبالو و رشته و باقلوا. باقلوای های تیفانی رو یادته؟ بابا دو تا بسته می خرید، یکی مخصوص من، یکی مخصوص مهمونا. بیخوابی زده بود به کله ام. انگار دنبال گمشده ای می گشتم که پیداش نمی کردم. پنج صبح خوابیدم، هشت و نیم پاشدم. رفتم دانشگاه. ساعت یک رفتم تظاهرات ضد جنگ و به جای شعار دادن گریه کردم. سه رسیدم خونه. خونه رو تمیز کرد، سبزی پلو ماهی قلابی و کوکو سبزی و سالاد درست کردم. دیس سبزی خوردن بدون تره درست کردم. روشی زنگ زد. اشک هام رو پنهان کردم. فکر کنم اونم داشت گریه می کرد. زودی قطع کردم چون نمی خواستم با عر زدن هام حالش رو بگیرم. نمی تونستم که عجی مجی لاترجی کنم که پهلوی هم باشیم و بگیم و بخندیم و سر به سر هم بذاریم و هم رو بغل کنیم و بوس کنیم و غم ها رو دود کنیم بره هوا. منم هیچی جز این نمی خواستم که پهلوی هم باشیم و بگیم و بخندیم و سر به سر هم بذاریم و هم رو بغل کنیم و بوس کنیم و غم ها رو دود کنیم بره هوا. مهمونا اومدن. سفره هفت سین قلابی رو بدون سمنو و با سبزه قلابی و عکس اونایی که دورم ازشون و تخم مرغای رنگ نشده چیدیم. شمع روشن کردیم. خوردیم. نوشیدیم. نفهمیدیم سال تحویل کی شد از بس رادیویی که گوش می دادیم بی مزه لحظه سال تحویل رو برگزار کرد. مصنوعی بود، مصنوعی تر شد. من اینجا چیکار می کنم؟ روشی الان تنها یه ور دنیاست. مامانم الان تنهایی نشسته داره سال رو تحویل می کنه. حتما لباس خواب نو پوشیده. عینک گنده اش رو زده و داره دعا می خونه. سبزه هاش قد کشیده. دلش تنگ شده. عادت کرده؟ عادت کردم؟ بابا خوابه. تلخه حتما مثل همه عیدها. عادت کرده؟ عادت کردیم؟ شیده زنگ زد. باز خلقم تنگ بود و نزدیک بود بزنم زیر گریه و مصنوعی حرف زدم و زود قطع کردم. یادته عیدا می رفتیم پیاده روی؟ شکوفه های زرد و سفید و سرخابی. اکباتان آروم هزار رنگ. آواز خونی های بهاری. یادته لباس عید می پوشیدیم و عید دیدنی رسمی می کردیم؟! کجاییم الان؟ عادت کردیم؟ یادته می گفتم از عید بدم میاد؟ حالا بیشتر بدم میاد. انگاری عید امسال یه سیلی خورد تو صورتم. نمی دونم چرا. هیچ موقع اینقدر دوری ها اذیتم نکرده بود. دوری نزدیک ترین ها.


***


وقتی که دوری همه چی دراماتیک تر می شه. وقتی که دوری سر یه موقع هایی مثل الان دلت می خواد گم و گور بشی یه جایی که یادت نیافته الان چه موقعیه. وقتی که دوری، سانتیمانتال می شی، اشکت میاد دم مشکت، هی فکر می کنی یه چیزی رو گم کردی و عین خلا دور خودت می چرخی و نمی فهمی چی شده. وقتی دوری یونجه می ذاری سر سفره هفت سینت و سمنوات رو "آن لاین" سفارش می دی برای یک هفته بعد از عید. وقتی دوری گاهی طاقتت طاق می شه اما نمی تونی کاری کنی. نمی تونی دستت رو دراز کنی و نزدیک ترین ها رو لمس کنی، بغل کنی، ببوسی، بو بکشی. نمی تونی و فقط باید تحمل کنی. وقتی دوری باید عادت کنی. به همین سادگی...



March 19, 2007


س مثل شادی!


امسال سبزه نذاشتم چون دل و دماغش رو نداشتم و اصلا معلوم نبود که عید داشته باشم یا نه که هفت سین و سبزه بخوام، ولی حالا عید دارم. سفره هفت سین رو حالا بدون سبزه می ذارم. عوضش به جای سبزه می شه عکس سی و سه نفر رو گذاشت. می شه عکس شادی رو گذاشت. اسم و فامیلش به انگلیسی اولش "س" داره!


جونی برام نمونده که شخصی تشکر کنم از همه کسایی که به کمپین ما کمک کردن (و البته می دونم که کمک ها هم به خاطر دلایل شخصی نبود!) آخراش دیگه کم آوردم. به هر حال خیلی خیلی مرسی که کمک کردین این مدت. فقط همین. بقیه اش برای بعد. عیدتون مبارک...


Press Release: Good News and Happy Iranian New Year - Sadr and Abbasgholizadeh Released



March 16, 2007


از وبلاگ آسیه - وارش:


"از ديوار مردم اگر بالا رفته بودي وضعت بهتر از اين بود....!

سلام دوست من
ديشب رفتم خونت. همه جا تميز و مرتب بود. اصولا اگه من و تو خونه نباشيم خونمون جمع و جورتره. حسين براي اولين بار تو دوهفته اخير مي خنديد. هنوز تو راه پله بودم كه صداشو شنيدم. قلبم ريخت . فكر كردم اومدي پريدم از جام. ولي حسين گفت كه زنگ زده بودي. گفت كه صدات خوب بوده و فقط نگران بيروني.


دخملكتم خوب بود. شنيدم ديروز باهاش گپ زدي و كلي حالش بهتر شده.
برات 200 ميليون وثيقه خواستن آره؟ عزيزكم اگه از ديوار مردم بالا رفته بوديم احتمالا ما هم الان وضع بهتري داشتيم. مي تونستيم در زمان زندوني بودن سرمونو بندازيم پايين و بيايم بيرون و بريم اون سر دنيا و كسي هم نپرسه خرت به چند؟!


ما تاوان چيو داريم پس مي ديم؟
ديشب كل اموال و دارايي هاي خونوادتو رو هم ريختيم قيمت اموال سند دار 70 ميليون هم به زور مي شد. 200 ميليون بايد وثيقه بذاري تا شب عيد بتوني به قولي كه به دريا دادي عمل كني؟ براي همينه كه مي گم اگه از ديوار مردم بالا رفته بودي احتمالا الان هم وثيقت بجا بود و هم اصلا مشكلي نداشتي براي موندن اون تو.


از اين كه مطمئني،‌از اينكه خيالت راحته،‌از اينكه باورت رو نمي شه شكست خوشحالم. نگران نباش. ما عيد نداريم تا وقتي بيرون نياين.


حرف اخر اينكه اگر نياين واقعا هفت سينمون رو جلوي اوين مي چينيم.


خبر اين بود: شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده ديروز با خانواده هايشان تماس گرفتند. شادي صدر در اين تماس عنوان كرد كه براي پايان بازداشت، از او 200 ميليون تومان وثيقه خواسته اند و وي نيز گفته است كه قادر به فراهم كردن چنين وثيقه سنگيني نيست.

پيوست:
دوست من از قلم افتاد اين خبر بد كه در دفترتان را پلمپ كرده اند. هم راهي را و هم مركز كارورزي را. امسال عيدي ما همه ، كامل پرداخت شد!"


منبع: وبلاگ آسیه - وارش


خوبه که بقیه بچه ها هنوز مثل من حناق نگرفته ان. منکه چند روزیه حناق گرفته ام...


پ.ن. آسی، چقدر خوبه که هستی...



March 12, 2007


اگه دوست داشتین این لوگوها رو بذارین تو وبلاگ هاتون. کد هر کدوم رو زیرش گذاشتم. فقط کافیه کپی پیست کنین هرجایی که می خواین باشه. این فقط برای اینه که یادمون نره...


شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید



Free Shadi Sadr & Mahboubeh Abbasgholizadeh



ممنونم از دوست گلم که مثل همیشه کمک بود و این لوگو رو درست کرد. مهم نیست کجای این کره خاکی هستیم. مهم اینه که دلمون کجاست...



March 11, 2007


خبرهای بد


برای شادی و محبوبه قرار بازداشت موقت صادر شده. یعنی اینکه ولشون نمی
کنن. وکیل هم نمی تونن داشته باشن تو این مدت. می ترسم همون بلایی که سر سینا و جهانبگلو و خانوم کار اومد سرشون بیاد. پروژه اعتراف گیری و شکنجه روحی...


ساکت نمونین تو رو خدا...


صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده


تا نپذيرفتن وكالت ها فقط صدر مي تواند به حكم خود اعتراض كند



March 10, 2007


بعد از یک روز بی خبری...


كانون وكلا‌ بازداشت شادي صدر را پيگيري مي‌كند


تماس دو دقيقه اي شادي صدر با خانواده اش - از محبوبه عباسقلي زاده خبري نيست گریه های دریا...


نگرانم...مدام ماجراي زهرا کاظمي ذهنم را مسموم مي کند! گفتگو با دختر محبوبه عباسقلي زاده


نگراني اتحاديه اروپا از دستگيري فعالان زن ايران


I'm Worried … The story of Zahra Kazemie keeps poisoning my mind!, Interview with daughter of Mahboubeh Abbasgholizadeh



March 9, 2007


"روزهای تهدید، تهدید و تهدید...."*


قابل توجه عشاق سینه چاک پست کلنیال جمهوری اسلامی که به نحو پساساختارگرایانه ای نسخه های دوزاری مردسالارانه درباره جنبش زنان ایران می پیچن و تحلیل های صد من یه غاز پرتاب می کنن


*خاطرات محبوبه حسین زاده از روزهای زندانش:


"می پرسه وقتی آزاد بشی در مورد زندان چی می نویسی؟ میگم: از تهدید، بازجویی، شکنجه روانی، تحقیر و برخورهای بد شما و وضعیت بد زندان .... و مرد میگه حتما می نویسی که مسائلی رو از زندگی ات مطرح کردیم که با شنیدنش، تا مدتی نمی تونستی حرف بزنی.... و من میگم کار مهمی نیست شنود تلفن دیگران ....و مرد میگه باید خدا رو شکر کنم که گیر نهادهای امنیتی موازی نیفتادم....و باز صدای جیغ و گریه یک زن در اتاق بازجویی....و بوی بد پرونده سازی...." ادامه...


و شادی و محبوبه هنوز در بند، هنوز در انفرادی... و نگران فرناز...



March 8, 2007


روز جهانی زن بر یاران در بند جنبش زنان ایران مبارک


گیرم که در باورتان به خاک نشست
و ساقه​های جوان​اش از ضربه​های تیرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می​کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده​ای پرواز را علامت ممنوع می​زنید
با جوجه​های نشسته در آشیانه چه می​کنید؟
گیرم که می​زنید
گیرم که می​برید
گیرم که می​کُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می​کنید؟



Press Release: Campaign to Free Women's Rights Defenders in Iran

Three Women’s Rights Defenders Remain in Detention
FOR IMMEDIATE RELEASE
March 8, 2007




March 7, 2007


باید نوشت...


شادی رو فرستادن انفرادی. جلوه و محبوبه و ژیلا رو هم. شهلا انتصاری هم که از روز اول. وکیل و موکل تو سلول انفرادی. انگار هیچی دیگه نباید بگم. ظاهرا اگه از ناراحتی هامون بنویسیم یعنی اینکه ضعیفیم و اینا. خوب گور بابای هرکی که اینطور فکر می کنه. نوشتن از ناراحتی نشانه ضعف نیست. نشانه اینه که سیب زمینی نیستیم. نشانه اینه که این آدم ها مهمن. نشانه اینه که همه مثل مرتجعینی که با زور و تقلب قدرت رو در دست گرفتن فکر نمی کنه. نشونه اینه که با ارتجاع نمی تونن جلوی تاثیر گذاری این انسان رو بگیرن. شرمنده، من نمی تونم ناراحت نباشم از دربند بودن معلمم، دوستم، انسانی که بیشترین تاثیر رو تو راهی که رفتم و کارهایی که کردم داشته، کسی که نگاه من رو به دنیا عوض کرد. زنی که بی سر و صدا سختی کشید، بی انصافی دید، یک عالمه تهمت شنید، اطلاعات خواست بدنامش کنه، موکلاش رو بارها مجبور کردن وکیلشون رو عوض کنن، وکلایی که باهاش کار می کردن تهدید شدن باهاش همکاری نکنن وگرنه پرونده وکالتشون رو لغو می کنن، ممنوع الخروجش کردن، بارها سعی کردن با پخش شایعات بی اساس ترور شخصیتش کنن، و اون فقط تحمل کرد، کار کرد، نوشت، وکالت کرد، پروژه پشت پروژه انجام داد، حمایت کرد، و ما رو هم تشویق به کار کردن کرد. باید از شادی نوشت، باید از ناراحتی اینکه الان به جای دفتر راهی و کمک حقوقی رایگان به زنا تو سلول انفرادیه نوشت. باید از زنی که گاهی 8 صبح از خونه می زنه بیرون و یازده شب برمی گرده و کار می کنه تا شاید شرایط رو برای چند تا انسان دیگه بهتر کنه نوشت. و نه فقط از شادی، باید از همه این زن های بزرگ نوشت که کارهای بزرگ می کنن و حالا بی انصافانه در بند هستن. پس کاش شما هم بنویسین. قبل از اینکه یادمون بره، قبل از اینکه دیر بشه...


پ.ن. و خبرهای بدتر که در راهه...


In English:
Five of the detainees in solitary confinement




حال بعضي از زنان بازداشتي خوب نيست


گفتگويي کوتاه با پرستو دوکوهکي پس از آزادي


اخبار تکان دهنده از زنان بازداشت شده:


سايت ميدان - طبق آخرين اخبار بدست آمده از بند 209 زندان اوين، تعدادي از زنان بازداشتي در جلوي دادگاه انقلاب حالشان خوب نيست و هر لحظه بدتر مي شود.


در حال حاضر مهناز محمدي که مبتلا به بيماري است، به شدت حال عمومي بدي دارد به طوريکه حتي توان راه رفتن ندارد.


فاطمه گوارايي در اغما به سر مي برد و رضوان مقدم زونا گرفته است. غير از اينها خبري هم از شهلا انتصاري نيست. او از همان ابتدا در سلول انفرادي محبوس شده است.


مسئله اعتصاب غذا هم چنان ادامه دارد و 3 تن از زنان جوان را به عنوان عاملان اين اعتصاب به بند عمومي منتقل کرده اند.


نسرين افضلي، زارا امجديان و مريم حسين خواه اين 3 نفر هستند که اينک به بند عمومي منتقل شده اند.


طبق آخرين خبرها از زندان اوين مسئولان در حال پراکنده کردن زنان بازداشتي هستند. اينک آنها به سلول هاي سرد و تاريکي منتقل شده اند که حتي پتويي نيز براي گرم کردن خود ندارند.


عصر ديروز تعداد 8 نفر از زنان بازداشت شده در جلوي دادگاه انقلاب آزاد شدند، اما همراهان ديگرشان از اين موضوع اطلاع نداشتند. به اين 8 نفر و هم سلولي هايشان گفته بودند که مي خواهند سلولشان را عوض کنند.


در حال حاضر مسير بازجويي از زنان دستگير شده تغيير کرده است و ديگر سوالات درباره تجمع و نحوه بازداشت نيست، بلکه کاملا معطوف به فعاليت هاي گذشته، سفرهاي خارجي، ارتباطات و گاه سوال هاي نا هنجار اخلاقي است


---


زنستان هم نوشته نسرین و زارا و مریم کتک خورده ان/ نیما همسر نسرین هم نوشته.


---


:این سه تا خبر به انگلیسی


Three Women taken to Evin Criminal Ward, Beaten


Some of the arrested women are not in good condition


High Commissioner for Human Rights Concerned over Arrests of Women Activists in ‎Iran


---


این وبلاگ من فعلا وضعش همینه. غر نزنین لطفا. به جاش کمک کنین این اخبار پخش بشه. اخبار به انگلیسی هم مرتب آپ دیت می شه. این صفحه سایت میدان رو ریفرش کنین مرتب تا اخبار انگلیسی رو ببینین. مرسی!


---


کاش کس دیگه ای دستگیر نشه. کاش آسیه فردا آزاد شه...



March 6, 2007


Eight Women Released, 24 Women on Hunger Strike, One in Solitary Confinement


Eight women’s rights activists who were arrested in the peaceful demonstrations in front of Tehran’s Revolutionary Court Sunday were released today. Parastoo Dokoohaki, Saghie Laghayee, Sara Laghayee, Niloofar Golkar, Parastoo Sarmadi, Nahid Entesari, Farideh Entesari, and Sara Imanian have been released today from Evin Prison, after their families submitted bail to the court.


The eight women who were released today confirmed that the 24 women who are still in section 209 of Evin Prison have started a hunger strike in protest to their illegal confinement. They suspect that other women would not be released soon.


Among the 24 women still in custody, Shahla Entesari has been held in solitary confinement since her arrest following the protest at the court on Sunday. She was one of the five women who were being prosecuted in the court Sunday. She was arrested immediately after the court session ended.



March 5, 2007


فکر کنین، اگه یه نفرشون، یا سه نفرشون فقط تو زندان بود، الان کلی زوم کرده بودیم. داد و بیداد کرده بودیم. اگه فقط آسیه بود، اگه فقط پرستو بود، اگه فقط شادی بود، اگه فقط نوشین بود، اگه فقط مریم بود، اگه فقط پروین بود، اگه فقط...


حالا همه اشون هستن. همه این زنای دوست داشتنی زحمت کش باهوش شجاع، پس چرا ساکتیم؟


چیکار می شه کرد؟ هرکاری به عقلتون می رسه بکنین. فقط سکوت نکنین. می خوان ساکت باشیم...


هنوز باورم نشده چی شده. اگه یه نفرشون بود باورم می شد و زوم می کردم روش. حالا همه اشونن. من که دارم دیوونه می شم. از چراغ های خاموش یاهو مسنجر و گوگل تاک دارم دیوونه می شم. از ایمیل هایی که جوابی نخواهند داد. از تلفن هایی که برداشته نخواهند شد. از نبودن ها. از آپ دیت نشدن وبلاگ پرستو. می گن پرستو می یاد بیرون فردا. یعنی تا چند ساعت دیگه. باورتون می شه؟ هنوز باورم نمی شه. نسرین کی می یاد؟ شادی کی؟ آسی کی؟


من دارم دیوونه می شم. شما رو نمی دونم...




1- می شه لطفا لوگوی کمپین رو بذارین و لینک بدین به پتیشن (پتیشن به انگلیسی - پتیشن به فارسی) و در ضمن امضا کنین و امضا جمع کنین؟ نگین امضا چه فایده داره. حداقل می فهمن که ما هستیم. تمام دردشون اینه که ما هستیم. امضا کنین و نشون بدین که هستین.


فعالین جنبش زنان ایران را آزاد کنید

Logo's code in Persian


Logo's code in English


2- شنیدم یه عده از بچه ها فردا آزاد می شن و از خونواده هاشون وثیقه خواستن. یه عده اشون رو اما نگاه می دارن، حداقل تا 8 مارچ. داریم فکر می کنیم اگه می شه خارج از ایران 8 مارچ هر شهر و کشوری که ممکنه برنامه بذاریم. هرجا که هستین اگه امکان این رو دارین که برنامه ریزی کنین و یه کمیته محلی تشکیل بدین برای شهرتون به من ایمیل بزنین. تو سایت میدان هم اخبارش رو منعکس می کنیم. زود فقط لطفا.

این ایمیل من:
khorshid@gmail.com


3- راستی، کسی خبر داره برنامه 8 مارچ تهران جلوی مجلس ساعت 2 برقراره یا نه؟ من مطمئنم و خبر دقیق دارم که بچه هایی که تو زندان هستن الان می خوان این برنامه برگزار شه. اما نمی شه همینطوری رو هوا این کار رو کرد مخصوصا که اکثر برگزار کننده ها داخل زندان هستن. و فکر نکنم بشه روی اونهایی که فردا آزاد می شن هم حساب کرد. اگه کسی خبر دقیق داره از این مساله لطفا ایمیل بزنه بهم.




فعالین جنبش زنان ایران را آزاد کنید


از یادداشت های شهر دور، خیلی دور


چین و چروک های صورتش مانع این نمی شه که برق چشم هاش رو نبینی. زیباست، بامزه، شجاع، و باهوش، خیلی باهوش. مثل همه ماها دیشب نخوابیده. تا صبح بیدار مونده، تلفنی حرف زده، نوشته، مصاحبه کرده، نگرانه، و می خواد شوخی کنه که حواس ما هم پرت شه. آزاده هم انگار هیچ نخوابیده و ترجمه کرده. هی تلفن می زنه. من سرم گرم دو تا اپل مارتینی بود دیشب. تو کافه جان هاروارد بوستون می خندیدم و روحم خبر دار نبود. پشت سر پرستو با گولبولمون کلی حرف زدیم! شب مست مست بودم. اما شادی گفته بود نزدیک هشت مارچ بهمون برس. وبلاگ بزن. جشن همبستگی. چشام چارتا شد. سوال نکردم. فقط تمام تنم گرم شد و یه حس خوبی تو وجودم اومد. بیانیه هم بود. بیانیه رو لینک دادم. اسم ها رو نگاه کردم. از دیدن اسم ها کنار هم دوباره یه حس خوبی بهم دست داد. به فردا چشم دارن. امضا نکردم. از میخونه های بوستون تا خیابونای تهران خیلی راهه. خجالت می کشم امضا کنم. از داغی گرمای اپل مارتینی تا سردی صورت های سنگی مامورها و قاضی های دادگاه انقلاب خیلی راهه. اینترنت لعنتی. ایمیل فرناز. آر یو فاکینگ کیدینگ می؟ همه خونه خوابن. نمی شه جیغ زد، داد زد، گریه کرد. دارم ترجمه می کنم و می فرستم که نازلی ادیت کنه. ایمیل روباز می کنم. آزاده ترجمه کرده همه رو. آزاده نخوابید. اصلا نخوابید. من بین خواب و بیداری ام. خوبه که یه نفر حداقل مونده که زنستان رو آپ دیت کنه و چه قدر مرتب. سهیلا هم اصلا نخوابیده. هی ایمیل می زنه. داره می میره. آرش می گه بخواب، آروم باش. دور نیستی. صبح شده. آزاده ساعت 5 صبح باز ایمیل زده. بند 209. آسیه، شادی، پرستو، نسرین، ساقی. آر یو فاکینگ کیدینگ می؟ خوابم یا بیدارم؟ همه اشون؟ کی مونده پس. سایت چی می شه؟ کجایین؟ پسوردهاتون عوض شده. من دلم تنگ شده. وکیل های داوطلب جلوی دادگاهن. حسین نیلچیان رفته جلوی دادگاه. دریا کجاست؟ آوا کجاست؟ پپر چی شد؟


موهاش نقره ای شده. یه کلاه مشکی خوشگل سرشه که سیخ سیخی موهاش معلوم نشه. سر به سرمون می ذاره. می گیم چیکار کنیم؟ می گه هیچی، بخورین. می گم یه موقع شور نگیردتون برگردین. می گه منم مثل بقیه ام دیگه. یهویی شور بر می داره منو. از اون دو ماه می گذره فوری. از سردخونه می گذره فوری. از اونی که تو گونی پیچوندن و بردن پشت سردخونه می گذره. از سلول های بدخیم می گذره. از چشم بند و انفرادی می گذره. می گم بنویسین. می گه حرف نزن دیگه دارم می میرم. می گم بنویسین. می گه که چی بشه؟ اصلا من به آینده چشم ندارم. می گم لااقل واسه ما که داریم این بیرون می میریم بنویسین. می گه "آهای ملت ایران..." بعد می خندیم. نگاهش خاکستری شده. می دونم که بیشتر از ما می فهمه چی شده و عمق نگرانی اش از جنس دیگه ایه. می گم بنویسین تو رو خدا. از فرودگاه زنگ می زنم بخونین تایپ می کنم. لیوان دوغ رو بر می داره به شوخی می گه می ریزه روم. دوستاشن. همه دوستاش. شاید یکی باید برای اون بنویسه. براش لالایی بخونه و بگه آروم باشه. آزاد می شن. می گیم سلول ها نوسازی شدن. می گه فقط استارباکس کم داره. اگه استار باکس بزنن تو اوین من بر می گردم! می گم بنویسین. می گه از قول من بنویس مهرانگیز کار گفت "جنبش زنان از بند 209 زندان اوین عبور خواهد کرد." همین...


* نوشته شده در هواپیما بالای نمی دونم کجا. آپ دیت شده در فرودگاه جکسون ویل. دارم می رسم خونه بالاخره. 4 ساعت دیگه.



March 4, 2007


لطفا خبر رو پخش کنین. فارسی ها رو از زنستان ببینین. ترجمه هرچی شد می ذارم اینجا استفاده کنین.



50 of the women's rights movement activists were arrested in front of the Revolutionary Court in Tehran.


The security police forces attacked a peaceful gathering of women's rights activists that had taken place at 8:30 am in front of the Revolutionary Court in Tehran in objection to the recent governmental oppressions and the summoning of some of these activists. The police forces who used violence to scatter the crowd, arrested at least 21 of the protesters.


According to the report published by Zanestan and Advar News, the list of the arrested is as follows:


Shadi Sadr, Asieh Amini, Jila Bani Yaghoub, Mahboubeb Abbasgholizadeh, Mahboubeh Hosseinzadeh, Sara Loghmani, Zara Amjadian, Mariam Hossein Khah, Jelveh Javaheri, Niloofar Golkar, Parastoo Dokoohaki, Zeinab Peyghambarzadeh, Maryam Mirza, Saghar Laghayee, Khadijeh Moghaddam, Saghie Laghayee, Nahid Keshavarz, Mahnaz Mohammadi, Nasrin Afzali, Tal'at Taghinia, Fakhri Shadfar, Maryam Shadfar, Elnaz Ansari, Fatemeh Govarayee, Azadeh Forghani, Sommayeh Farid, Minoo Mortezayee, Sara Imanian.


Nooshin Amhadi Khorasani, Parvin Ardalan, Shahla Entesari and Susan Tahmasebi—five prominent members of the women's rights movement—who had to attend their court hearing left the court session in support of their fellow activists. They, too, got arrested upon their departure from the court.


The police officers hit Nahid Jafari's head to the police van and as a result of such violent actions, her teeth broke and the officers are currently refusing to take her to the emergency room.


(ترجمه آزاده است. لطفا بفرستین هرجا می تونین. بازم ترجمه بود می ذارم اینجا)



March 3, 2007


این نوشته های پایین رو ول کنین قبلا نوشته بودم. این حرفای عجیب غریب احمدی نژاد نابغه رو بچسبین درباره زن های گیلانی. نمی دونم چرا به جای اینکه خنده ام بگیره دردم گرفت. دیگه حالم بهم می خوره از خرعبلاتی که این آدم هر روز می گه. هرچقدر هم این نماینده های مجلس حزبل یا انقلابی یا هرچیز دیگه ای باشن، امیدوارم تو مخشون خاک اره نریخته باشن و یه سر و صدایی بکنن. آخه چقدر یه آدم می تونه مزخرف بگه؟ واسه یه سوسک یک عالمه آدماعتراض می کنن و بگیر ببند می شه و غیره، جالبه برام بدونم برای حماقت یه رئیس جمهور چند نفر اعتراض می کنن...


***


همه چی عالی برگزار شد. پنل و سخنرانی خیلی خوب بود که حالا گزارش هاش به زودی منتشر می شه. مهرانگیز کار رو بالاخره بعد از دو سال کار و آشنایی از راه دور دیدم که خیلی خوب بود و اصولا خیلی این زن باحاله. انگار نه انگار که اینقدر کار کرده و کتاب چاپ کرده و سختی و مریضی کشیده. خاکی و باحال و سرزنده و تو هرکاری که بتونه مفید باشه و از دستش کاری بربیاد کمک می کنه. امیدوارم سال های سال خوب و خوش باشه. شب قبل از سخنرانی کلی دلشوره داشتم که کلی آرومم کرد و توصیه هاش خیلی به دردم خورد. (راستی این شماره زنستان ویژه نامه مهرانگیز کاره.)


به مدت 7 ساعت نیویورک رو دیدم. از ساعت 4 بعدازظهر تا 10 شب تا تونستیم تو خیابونا راه رفتیم. البته این احمدی نژاد تو تایم اسکوئر هم دست از سر ما بر نداشت و تصویرش مرتب از دو تا از مانیتور ها پخش می شد (مال تبلیغ رویترز بود.) داشتم فکر می کردم چقدر آدم باید بدبخت باشه که تو تایم اسکوئر هم از شر ریخت این آدم در امون نباشه!


Ahmadinejad in Times Square


کلی شنیده بودیم گرینیچ ویلج باحاله و اینا. خوب ما از سازمان ملل رفتیم تا خیابون پنجم و کل خیابون پنجم رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اونجا (یعنی یه چیزی بیش از 50 تا خیابون رو رد کردیم) و بعد دیدیم خبری نیست! البته حتما خبری هست و باید باز می رفتیم، اما دیگه داشتیم می مردیم رسما. دوستم که پاهاش تاول زده بود. همه اش امیدوار بودیم یه بار باحال بریم آخرش که خوب ملنگ بشیم تو قطار نیوهیون دو ساعت تخت بخوابیم که دریغ از یک بار. نمی دونم آدم چقدر باید خنگ باشه تو نیویورک بار پیدا نکنه؟ به اندازه من دیگه احتمالا!!


البته از رو که نرفتیم. تاکسی گرفتیم رفتیم هتل که چمدونم رو بردارم و همونجا ولو شدیم تو بار هتل که اپل مارتینی نخورده از نیویورک نریم. بعدش هم که رفتیم ایستگاه مرکزی که خوشگل بود! و سوار قطار شدیم و اومدیم نیوهیون. سرما قابل تحمله. با سه تا شلوار و سه تا پولیور و کلاه و دستکش و شال گردن کاملا قابل تحمله. اما نمی دونم اینکه می گن اینجا خیلی سردتر می شه یعنی چی؟ یعنی از این سردتر هم می شه؟!


همه اینا به کنار، من دچار یه بدبختی شدم و اونم اینکه شب قبل از سفرم نامه اومد برام از اداره رانندگی که گواهینامه ام رو باطل معلق کردن. به خاطر همون تصادف تخمی و یه عده آدم تخمی تر که من رو دیوانه کرده ان و هی اشتباه می کنن. پرونده تموم شده رفته و هنوز اینا گند می زنن. دیگه دیوانه شدم. یک ساعت گریه کردم اون شب چون جدای همه بدبختیایی که خواهم داشت، فردا صبحش من باید با ماشینم دو ساعت می روندم تا فرودگاه و اونجا ماشین رو پارک می کردم که یکشنبه شب باهاش برگردم. حالا مجبور شدم شاتل بگیرم 70 دلار و یکی از دوستام تا ایستگاه شاتل من رو برد. اما بدبختی یکشنبه است که من 9 شب می رسم و شاتل ساعت دو صبح راه می افته و چهار صبح می رسه شهر ما، پنج ساعت تو فرودگاه باید علاف بمونم با چمدونی که دسته اش رو شیکوندن تو بار و زیر بار خصارتش خسارتش هم نرفتن چون خصارت خسارت دسته نمی دن (چمدون مال خودم هم نیست!) و بماند که چهار صبح هم باید یکی رو پیدا کنم که بیاد دنبالم، وگرنه باید تو دانشگاه پیاده شم و تا 6 صبح تو دفترم تو دانشگاه بخوابم تا اتوبوس ها راه بیفتن. یه پروژه فلش هم باید دوشنبه تحویل بدم و سه شنبه هم سرکلاس کنفرانس دارم. خلاصه اصلا نمی دونم چی می شه! بعدش هم که باید دو ماه دنبال گواهینامه ام بدوم و ثابت کنم که اشتباه کرده ان. از همه خنده دارتر ثبت سالانه ماشین و مالیاتشه که این ماه باید تمدید می شد و من ماه پیش تمدید کردم و پولش رو دادم. حالا به جای مدارک ثبت سال جدید، واسه من پلاک ماشین فرستادن با یه شماره متفاوت از شماره ماشین! خلاصه همینجوری بدبختیای مربوط به ماشین و رانندگی پیش می یاد و موضوع اینه که من اصلا علاقه ای دیگه به رانندگی و اینا ندارم، اما تو این شهر کوفتی بخوای از دانشگاه خارج شی حتما به ماشین احتیاج داری و نمی تونی از شرش خلاص شی. هر فرودگاهی هم بری دو ساعت فاصله است. اه اصلا بی خیال. یه چیزی می شه بالاخره.


دلم می خواد یه هفته فقط استراحت مطلق کنم. خیلی خسته ام و از دنیا هم طبق معمول به دور افتاده ام. خیلی بده آدم وسط ترم مسافرت بره. همه اش دارم عین تراکتور کار می کنم و بیخوابی می کشم.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage