خورشید خانوم



« April 2007 | Main | June 2007 »


May 24, 2007


دو روزه رسيدم واشنگتن بعد از دو روز رانندگی. چند روزه اصلا به اينترنت دسترسی نداشتم و الان يه دقيقه اومدم بای اينترنت خونه دوست بابک. (با اديتور هاله می نويسم حرف ب با سه تا نقطه زيرش هم هيچ رقم بيدا نمی شه تو کامبیوتر این دوستمون!) خلاصه اگه کامنت ها دير منتشر شد و جواب ايميل ندادم ببخشيد. به محض اينکه برای بابک خونه بيدا کنيم و اينترنت دار شيم می نويسم. تابستون رو برای اينترنشيب واشنگتن هستم. حالا بعدا بيشتر می نويسم. فقط می خواستم بگم زنده ام!



May 20, 2007


درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران



Iranian police crack-down on women


خبر و اندازه بزرگ تر عکس رو تو سایت کانون زنان ایرانی ببینید. عکس رو یه نفر با موبایلش گرفته.



May 16, 2007


دهه شصت و بایکوت خبری و شکاف نسل ها و دهه هشتاد (یا به عبارتی نمی دونم چه تیتری برای این مطلب بذارم)


زینب چند سالشه؟ زینب جرمش چیه که باید بندهای مختلف زندان اوین رو تجربه کنه؟ قلبش ناراحت بود نه؟ قرص هاش همراهش بوده حتما ایندفعه. توصیه های ایمنی رو حتما رعایت کرده ایندفعه. حتما می یاد و باز مقاله می نویسه و خاطراتش از بند نسوان زندان اوین رو می گه...


**


مدت هاست که دارم درباره دهه شصت می خونم، خاطرات زندانی ها، قصه اعدام ها، فیلم هایی که هست، سایت های رنگ و وارنگی که تا چند وقت پیش به خاطر طراحی های بدشون فوری می بستم و حالا سعی می کنم به noise طراحی ها توجه نکنم و متن ها رو بخونم. تابوت ها، قبرهای بی نشان، خاوران، و و و.. تا قبل از دسترسی به اینترنت که چیزی نمی دونستم از دهه شصت. یک بایکوت خبری عمدی در خانواده. ترس؟ فرار از یادآوری روزهای بد؟ شاید مامانم از اعدام خواهر دوستش می گفت، شاید درباره دخترعموم چیزی می شنیدم، اما نمی فهمیدم. تاریخ به روایت آموزش و پرورش و حکومت هم که داستان خودش رو داشت. تا قبل از خوندن مخصوصا خاطرات، عصبانی می شدم از خیلی از اعضای گروه های مختلف اپوزوسیون که هیچ تغییر مثبتی در ایران رو نمی تونن تحمل کنن، چون در چارچوب جمهوری اسلامی اتفاق افتاده. در دوره خاتمی که کمی تونستیم نفس بکشیم درک نمی کردم که چرا به خاتمی اینقدر فحش می دن و مسخره اش می کنن و چرا درک نمی کنن که برای ما کمی مجال نفس کشیدن تو اون خفقان چقدر ارزشمنده. حالا که این ها رو می خونم، حالا دچار یه حس دوگانه شدم. وقتی می خونم از انسان هایی که زنده در تابوت خوابیده شدن، وقتی از شونزده ساله ها و هیفده ساله هایی می خونم که اعدام شدن، وقتی از بیماری های عصبی ای که گریبان خیلی از اونهایی که در دهه شصت جون سالم به در بردن و پناهنده شدن رو می خونم، وقتی داستان ها و رمان هایی رو می خونم که توشون رد پای ترس و وحشت از دهه شصت وجود داره، وقتی خانواده های بعضی از قربانیان یا زندانیان اون دهه حتی به منی که گوزی هم نیستم با وحشت می گن این کارا چیه می کنی و می نویسی و زندگیت رو بکن که بعدا می فهمی ارزشش رو نداره، وقتی فیلم ها رو تو یوتیوب می بینم، خلاصه وقتی هر چیزی که یادآور جنایت های دهه شصت هست رو می خونم یا می بینم بیشتر از پیش احساس نا امیدی بهم دست می ده. بیشتر متوجه این شکافی می شم که بین دو نسل از ایرانی ها افتاده که هیچ جوری انگار نمی شه پرش کرد و فراموشی یا نادونی در باره تاریخ و تاریخچه زندگی تک تک آدم ها این شکاف رو عمیق و عمیق تر می کنه.


یه تعداد زیادی آدم که به هر حال اونقدر جربزه داشتن که جون و زندگی اشون رو سر مبارزه با قدرت و سلطنت بذارن و خیلی هاشون از باهوش ترین و بهترین دانشجوها یا متخصص های ایران بودن یا جونشون رو از دست دادن یا مجبور به ترک ایران شدن سر این قضایا (همونطور که خیلی از آدم های اینطوری تو جنگ با ایران و عراق کشته شدن و شاید این مطلب من به نوعی در مورد آدم هایی که درگیر جنگ بودن هم صدق کنه). ایران امروز این آدم ها رو کم داره. بخشی از "قحط الرجال" و "قحط النسوان" ایران الان به خاطر اینه که جای این آدم ها خالیه. درسته که این آدم ها خارج از ایران هم خیلی هاشون فعال موندن و دلشون برای ایران تپیده، اما دوری از حجم عظیم تغییری که این چند سال افتاده عملا باعث شده خیلی هاشون اون کارایی ای رو نداشته باشن که ممکن بود اول انقلاب داشته باشن اگه بهشون اجازه رشد داده می شد. اما یه چیز مهم تر اون خشمی هست که تو وجود خیلی هاشون هست. خشم از عدم اجرای عدالت. خشم از اون کار ناتمام یا به قول فرنگی ها unfinished business.


وقتی که فعالان زنان رو گرفته بودن من هم مثل خیلی های دیگه عین سیر و سرکه می جوشیدم و دو هفته تقریبا شبی سه چهار ساعت همه اش خوابیدم و مدام گریه می کردم و کار خبری سنگین و ترجمه و غیره. همه اش هم فقط برای زندان هایی که طولانی ترینش دو هفته بود. وقتی حرف های بابای زینب رو خوندم همینطور اشک از چشمام سرازیر بود و تمام وجودم رو خشم گرفته بود از اینکه چرا این فلان فلان شده ها باید کسی مثل زینب رو اینقدر اذیت کنن با این شرایط غیر انسانی که دواهاش رو هم بهش نمی دن حتی. بعد یهو فکر کردم که وقتی ما اینقدر تحت تاثیر قرار می گیریم از این زندان های کوتاه مدت، وقتی که آدم عملا با گوشت و خونش حس می کنه که حتی یک روز زندان هم به خاطر عقیده ات غیرانسانیه، اونوقت اون هایی که قربانی دهه شصت هستن چی کشیدن؟ وقتی ما پر از حس نفرتیم نسبت به کسی مثل مرتضوی یا قاتلای زهرا کاظمی مثلا، پس کسی که همسرش و مثلا خواهر برادر جوونش تو زندان بدون محاکمه سربه نیست شدن دهه شصت یا خودش شکنجه شده و سه چهار سال زندان بوده همراه با کابوس اعدام چه حسی داره نسبت به هر کسی که اون موقع تو ساختار قدرت ایران بوده؟


حالا دیگه عجیب نیست برام که بعضی از قربانی های دهه شصت عصبانی می شن از حجم سر و صدایی که هست درباره فعالان زن و حتی گاهی مسخره می کنن که سه روز و دو هفته زندان چقدر داره جدی گرفته می شه و شاید احساس طلبکاری می کنن از ماهایی که این بگیر و ببندهای کوتاه مدت رو اینقدر جدی می گیرم و به مثلا دهه شصت، یا زندانی های سیاسی دیگه چندان توجه نمی کنیم.


فقط حالا بعد از خوندن و دیدن و شنیدن درباره اون دهه و جنایت های مشابه، حداقل می تونم درک کنم این حس ها از کجا می یاد. نه اینکه قبول کنم، که همونطوری که گفتم حتی یک روز زندانی کشیدن به ناحق غیر انسانی هست و باید بهش اعتراض کرد و هیچ هم مسخره نیست، اما فقط حالا می تونم درک کنم که ریشه این نفرت ها و تمسخرها و عصبانیت ها تو چیه. و خب اون شکاف بین نسل ها، بین فعالان داخل ایران و بعضی از اعضای اپوزسیون خارج از ایران به خاطر این تاریخچه هینطور عمیق و عمیق تر می شه. دیگه تعجبی نداره برام که چرا خیلی از فعالان سیاسی خارج از ایران انتخابات رو تحریم کردن و اونقدر از دست ماهایی که طرفدار شرکت در انتخاباتیم عصبانی بودن (هر چند که هنوز اعتقاد دارم تحریم انتخابات کار خیلی اشتباهی بود.) دیگه برام تعجبی نداره اگه خیلی از این افراد حرف از اصلاحات درون سیستم ایران رو اینقدر بد می دونن و استدلال می کنن که تو "رژیم جانی ها" اصلاحات غیر ممکنه.


البته احتمالا این حس هایی که دارم و این چیزایی که به خیال خودم "درک" می کنم به درد عمه ام می خوره فقط. ولی نمی دونم آیا کس دیگه ای هم با من هم عقیده هست که محاکمه نشدن عوامل جنایت های دهه شصت و سرپوش گذاشتنشون توسط دولت ایران عامل بخشی از شکافی هست که تو جامعه ما افتاده بین کسایی که به "اصلاحات" اعتفاد دارن و کسایی که به "براندازی" اعتقاد دارن؟ آیا راهی وجود داره برای آگاه کردن آدم ها و مخصوصا نسل من و بعد از من درباره تاریخ معاصر ایران (مشخصا انقلاب و سال های اول انقلاب)، آدم هایی که لزوما جزو هشت میلیون ایرانی ای نیستن که به اینترنت دسترسی دارن؟ آیای راهی هست برای پر کردن این شکاف بین نسل ها، بین اون هایی که رفتن و اون هایی که موندن، اون هایی که می دونن و اون هایی که نمی دونن اوایل انقلاب واقعا چه اتفاقایی افتاده؟


***


می خواستم از زینب بنویسم و از هاله اسفندیاری و معلم های زندانی و بقیه زندانی های این چند وقته. اصلا نمی دونم چرا یهو این چیزا رو نوشتم و اینهمه نوشتم. ساعت هفت صبح شده و دیگه اصلا حالش رو ندارم یه بار هم بخونم این رو و چیزی اش رو تغییر بدم و اگه منتشر هم نکنم مثل همه چیزایی که این چند وقته نوشتم و منتشر نکردم پاک می کنم. پس این رو می زنم بره و اگه ایرادی چیزی دیدین تو کامنت ها بنویسین. شدیدا دوست دارم نظر شما رو هم بدونم، و بد نیست اگه هم بگین مثلا واقعیت های تاریخی ای که نظر شما رو شکل داده چیه. مثلا آیا از قربانیان دهه شصت هستین، یا جنگ، یا شما هم تو بایکوت خبری بودین یا خارج از ایران بودین ده بیست سال گذشته رو و غیره.


* شاید مرتبط:
كميسيون حقيقت، نياز ناگزير جامعه ما - منیره برادران



May 7, 2007


"مي گويد: "ما به اين موضوع قائل نيستيم که سرخپوست خوب سرخپوست مرده است." بعدها وقتي آزاد مي شوم رفتار آنها، جمله بازجو را تکميل مي کند: "سرخپوست خوب، سرخپوستي است که بشود کنترلش کرد." و اين در حالي است که بخش ديگري از همان آنها به دنبال سرخپوست مرده هستند.


"سرکوب" و "کنترل"؛ اين رفتار دوگانه حاکميت است در برابر جنبش زنان. دم اولي از کيهان سر در آورده و تاج دومي از احکام دادگاه انقلاب. اما هردو، تيغ دولبه قيچي اي است که جنبش را درميان خودش گرفته است. تيغي که نمي بخشمش اگر باغچه زيباي حياط دفترمان را درو کند."


سرخپوست خوب سرخپوستي است که باغچه دارد؛ محبوبه عباسقلي زاده




تجربه های جدید رو دوست دارم. آشتی با تن خودم رو دوست دارم. ایندفعه هم تب کردم. اما تب خفیف. انگاری آزاد شدم. انگاری مدت ها بود خودم دستی دستی خودم رو توی تنم زندانی کرده بودم. وقتی خودم رو رها کردم به درک جدیدی از خودم رسیدم.


اینکه یادم می یاد تنهایی همیشه هست و از درد نمی شه فرار کرد رو دوست ندارم. پوست کلفتی ام رو دوست دارم. دیوار رو دوست ندارم ولی لازم می دونم. از تکرار می ترسم. تا صبح گریه کردم اما انگار گریه هه تصفیه کرد روحم رو. نباید بترسم از ضربه خوردن. باید دوست داشته باشم. مرد وجودم احساس آزادی می کنه، اما زن وجودم هنوز غمگینه. شاید اشتباه می کنم. شاید باید باور کنم اشک هاش رو، صداقتش رو. از کی تا حالا اینقدر بد بین شدم و ترسو؟ کار اون دیواره؟



May 4, 2007


هتاک خودی، هتاک غیر خودی


من نمی دونم جریان توهین زرین کلک به دانشجوی محجبه تا چه حد درسته. اگر واقعا همچین توهینی کرده که بهش گفته کچل و دست کرده توی روسری اش و موهاش رو آورده بیرون و گفته نه، مو داری و کچل نیستی، به نظر من باید حتما محاکمه بشه (البته از نوع عادلانه اش) چون به اون دختر توهین کرده. تو هر جای دنیا همچین اتفاقی بیفته کلی شولوغش می کنن.


ولی ادبیات این وبلاگی که به ناگهان عین قارچ سبز شده به نظرم به شدت فاشیستیه و من رو نگران می کنه. اینکه به راحتی آدم ها به خودشون مجوز کافر سنجی بدن، اونم تو مملکتی که مجازات کفر می تونه مرگ باشه، به شدت مشمئز کننده و ترسناکه. اینکه جایزه برای هک کردن یه سایتی تعیین کنن چون از صاحب سایت یه کار بدی سر زده واقعا زشته. (اون هم وقتی که طرف محاکمه نشده هنوز.) اینکه یه وبلاگ دیگه آدرس خونه و شماره تلفن زرین کلک رو بذاره تو وبلاگش واقعا تاسف آوره.


و دیگه اینکه، چطور اینقدر استانداردهای دوگانه در برخورد با هتاک ها وجود داره؟ این هایی که فوری وبلاگ راه انداختن و اعتراض می کنن، وقتی تو پارک دانشجو نیروی انتظامی برخورد فیزیکی کرد با زن ها، کتکشون زد، هولشون داد، بهشون فحش های رکیک داد، کجا بودن؟ وقتی تو میدون هفت تیر دلارام علی رو روی زمین کشوندن و همه جونش افتاده بود بیرون و دستش رو شیکوندن و حسابی مشت و مالش دادن اینا کجا بودن؟ وقتی به زور اون زن رو می خواستن بکنن تو ماشین پلیس و این زن جیغ می کشید که نمی ره این ها کجا بودن؟


آیا فقط وقتی یه استاد به یه دانشجو می گه کچل و دست می کنه تو رو سری اش هتاکی اتفاق افتاده؟ آیا فقط وقتی به محجبه بودن کسی توهین می شه هتاکی اتفاق افتاده؟ آیا وقتی به حق انتخاب پوشش یه زن تجاوز می شه هتاکی صورت نگرفته؟ آیا وقتی پلیس به یه زن می گه جنده هتاکی به وجود نیومده؟ وقتی پلیس کتک می زنه هتاکی به وجود نیومده؟ جدا از گردانندگان این سایت می خوام بپرسم چطور پیش خدای خودتون روتون می شه به نماز وایسین وقتی اینقدر گزینشی عمل می کنین و خودی و غیر خودی دارین؟ چطوری می تونین نسبت به توهین و هتاکی ای که هر روز نسبت به زنا تو ایران می شه ساکت بشینین و بعد یهو سر یه همچین اتفاقی اینقدر سر و صدا راه بندازین؟ تا کی دو رویی و استاندارد دو گانه؟


*مرتبط: . . . برده‌ای رونق مسلمانی!



May 1, 2007


The Scarlet Letter


The Scarlet Letter


هیس! هیچی نگو. نه با زبونت، نه با نگاهت، نه با دستات، نه با دمای بدنت، و نه حتی با تپش قلبت. هیس! باید اخراجت کرد. باید فرستادت صومعه تا تربیت بشی، تا پاک بشی. باید آب توبه ریخت به سرت. هیس! ساکت باش. هیچی نگو. حقی نداری. مالنا رو دوست داریم ما، اما روی پرده سینما. مالناهای بیرون پرده نقره ای رو نقره داغ می کنیم. به صلیب می کشیم. پای دیوار ندبه دفن می کنیم.


Breaking News


...تو فقط یک سوراخی. ما سوراخ سنج. برو بشین تو جایگاه متهم. قاضی ما هستیم، هیات منصفه ما هستیم، دادستان ما هستیم، زندانبان ما هستیم، مجری حکم ما هستیم، و خدا هم.


دادستان: طبق تحقیقات واحد تجسس بادهوای ما، عملکرد سوراخ مورد نظر مورد رضایت ما نیست. به عبارت دیگر، واحد تجسس ما با عملکرد سوراخ مورد نظر حال نکرده است و حتی در بعضی موارد احساس خطر کرده است.


قاضی رو به هیات منصفه: نوبت شماست.


هیات منصفه رو به قاضی: پارول.


قاضی: حکم می شود تا ابد موجودیت متهم به عملکرد سوراخ تقلیل یابد. کلیه مدارک دانشگاهی، احساسات روانی، تاریخچه، مطالعات، ادراک، شهود، هویت، نیازها، دردها، دلتنگی ها، افسردگی ها، عاشقی ها، کودکی ها، و تنهایی های متهم نادیده گرفته خواهد شد.


متهم: عملکرد سوراخ را چه کسی قضاوت می کند؟


غریبه: قاضی ما هستیم، هیات منصفه ما هستیم، دادستان ما هستیم، زندانبان ما هستیم، مجری حکم ما هستیم، و خدا هم.


خدا: پارول...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage