خورشید خانوم



« May 2007 | Main | July 2007 »


June 30, 2007


گزارش وبلاگی از هیجدهمین کنفرانس بنیاد مطالعات زنان ایران – قسمت اول


به قول فرنگی ها Disclaimer:


ساعت 12 و نیم شبه. تو محوطه پایین آپارتمان بابک رو زمین نشستم که به امر خطیر گزارش نویسی از روز اول کنفرانس بنیاد مطالعات زنان که امسال تو دانشگاه مریلند تو واشنگتن برگزار می شه بپردازم! از قبل بگم که گزارش وبلاگی هست و برای روایت درست تر و بهتر به گزارش های رسمی تری که احتمالا تو سایت های مختلف خواهد اومد مراجعه کنین اگه علاقمند بودین. آقای خبرنگار رادیو فردا هم از صبح تا شب امروز بود (نمی دونم چرا دلم براش سوخت!) و آخر شب هم دیدم ماه منیر اون جلو نشسته بود پس احتمالا تو رادیوهای مختلف هم گزارشش خواهد اومد. همه چی از دم نقل به مضمون و پراکنده است بر اساس یادداشت های پراکنده من و حافظه قراضه ام و فقط من چون الان اینترنت ندارم و فقط می رم بالا یه لحظه وصل شم که اینو بفرستم هوا نمی دونم کی کجا چی نوشته. این پایین نشستم چون خونه بابک سوئیته و اون بیچاره هم از صبح زود سر کار بوده و می خواست بخوابه. صبح هم من هشت صبح با سر و صداهام بیدارش خواهم کرد روز تعطیلی و البته من خیلی هم پر سر و صدا تایپ می کنم همیشه! (اینا رو گفتم که بگم وضعیت به شدت غیر حرفه ایه!)

***


ترس ها و منگلی های من


کمی می ترسیدم راستشو بخواین که تو کنفرانس شرکت کنم. گزارش هایی که سالای پیش خونده بودم از کنفرانس خبر از یه جو خاصی می داد و دعوا و اینا. ولی خب دیدم به خاطر تحقیقم که جنبش زنان ایرانه حتما لازمه که شرکت کنم و حتی اگه این کنفرانس نماینده جریان خاصی هست باز باید ازش آگاه باشم چون قرار نیست من هم فقط به یه جریان خاص بپردازم و صد البته که واشنگتن بودنم هم مزید بر علت شد. خلاصه صبح هم دیر رسیدم چون با کمال منگلی اتوبوس دانشگاه رو پیدا نکردم و برگشتم خونه ببینم چطوری با مترو می تونم برم. از مترو که پیاده شدم و سوار اتوبوس دانشگاه شدم چند تا خانوم ایرانی دیگه دیدم که اونها هم مال کنفرانس بودن و خیلی گرم و صمیمی باهام برخورد کردن و یه خورده حسم بهتر شد!


لولیتا یا گل یاس؟


آخرای اولین سخنرانی رسیدم که مال خانوم فاطمه کشاورز، رئیس بخش زبان ها و ادبیات آسیا و خاور نزدیک دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس، بود به نام "یاس ها و ستاره ها: در تهران به جز لولیتا چه می خوانند؟" ظاهرا این اسم کتاب خانوم کشاورز هم است به انگلیسی که اسمش هست:
Jasmine and Stars: Reading More than Lolita in Tehran


چون دیر رسیدم نقل می کنم از دفترچه خود کنفرانس درباره چکیده سخنرانی:


"شکل جدیدی از "اورینتالیسم" (شرق گرایی) در آمریکا تصویری ناقص و هیولائی از ایران، اسلام؛ و خاورمیانه به دست می دهد. "لولیتا خوانی" تبلوری از این گفتمان است. جناح پرخاشگر سیاستمداران آمریکا از این دیدگاه برای توجیه سلطه طلبی خویش بهره می گیرد. من این روایت اورینتالیستی (شرق گرایانه) را تحلیل و گفتمانی که عمق و پیچیدگی فرهنگ مورد نقد را نشان بدهد پیشنهاد می کنم (ترجمه ای که شده اینجا اشتباهه، در واقع ایشون بر عکس اورینتالیسم رو می خواد پیشنهاد بده، counter narrative.) این تحلیل روایتی از فرهنگ و ادب فارسی برخاسته که صدای گویندگانی چون فروغ فرخزاد و پارسی پور را در بر [می گیرد]."


A “New Orientalist Narration” of Iran/Muslim Middle East is emerging in America. Exemplified by Reading Lolita in Tehran, this discourse promotes a distorted vision of the non-Western world. The U.S. hawks us this literature to justify their aggressive global vision. I propose a counter-narrative capable of depth, freshness and nuance. Such a narrative, should communicate the color, complexity, and layerdness in the indigenous culture. My proposed model is enriched with Farrokhzad and Parsipour’s literary voices.


تنها چیزی که یادم مونده از آخر سخنرانی (هنوز جا نیفتاده بودم که یادداشت بردارم) یکی این بود که اشاره کرد یاس رو به خاطر اشاره به گل های یاسی که مادرش سر سجاده اش می ذاشته آورده که اشاره کنه به اینکه اینجور زن ها هم وجود دارن. یه چیز دیگه هم که آخرای حرفاش زد این بود که آذر نفیسی می گه ای کاش اجازه تخیل به قانون اساسی کشورها داده می شد. شهرنوش پارسی پور خودش این اجازه رو به خودش می ده تا تخیلش رو پر و بال بده و به کتاب های زنان بدون مردان و طوبی و معنای شب اشاره کرد. و به فروغ و صادق هدایت و سیمین دانشورهم اشاره هایی کرد به عنوان نویسنده هایی که پیچیدگی ها رو نشون می دن (و در واقع "اورینتالیستی" نیستن).


و اما خلاصه ای از سوال ها (و اظهار نظرها) و جواب ها (همه نقل به مضمون) که کمی داشت ترسناک می شد! (اول قرار شد 15 دقیقه مردم سوال کنن بعدش 15 دقیقه خانوم کشاورز جواب بده)


1- وقتی به شرق می رسیم همه سایه روشن ها رو می بینیم. اما به غرب می رسیم همه سیاهی. مثل این می مونه که این همه اندیشمند و فلاسفه و نویسنده های آلمان رو نبینیم و بگیم آلمانی همه فاشیستن.
2- رژیم جمهوری اسلامی رو کی آورده؟ این رو هم امپریالیسم آورده یا از این کشور پا شده؟ میلیون ها آدم این رژیم رو انتخاب کردن.
3- هایده درآگاهی خودش رو معرفی کرد و گفت من تو کتاب خانوم نفیسی به اسم فریده اومدم. با خانوم نفیسی اختلاف عقیده دارم و به کتابشون هم نقد دارم، اما سه روز بعد از جلسه جهاد دانشگاهی که خانوم نفیسی بهش اشاره می کنه من به جرم اعتیاد و فساد اخلاقی از دانشگاه اخراج شدم... من با کتاب شما بیشتر مشکل دارم... من جزو نئو اورینتالیسم ها هستم با این حساب تعریفی که شما می دین، چون تمام عمرم به افشای عقب موندگی های جامعه خودی پرداختم... شما مدعی هستین که چراغداری هستین که دارین تصویر کامل فیل مولانا رو نشون می دین... من تحقیر و راسیسم غرب رو درونی نکردم... در کتاب شما بخش عظیمی از ایران غایبند. شما یاس جانماز مادربزرگ یادتون هست اما از زن های سکولار خبری نیست. شما از گل یاس حرف می زنین. دوستای ما در گورستان خاوران هستن و خانواده هاشون سر خاک اون ها گل یاس می ذارن. جای اونها کجاست؟... شما نئو آل احمدیسم هستین. می خوام نظرتون رو در مورد کتاب طلب آمرزش صادق هدایت بدونم. (مطمئن نیستم این سوال در مورد صادق هدایت رو خانوم درآگاهی پرسید یا سوال کننده بعدی. یادداشت هام قاطیه و حافظه ام هم پر!)
4- من ادبیاتی نیستم. کتاب لولیتا رو با زحمت خوندم. مساله ای که مهمه اینه که تو آمریکا نئوکانسروتیست ها نیروی عظیمی دارن می ذارن، پول می دن تا موضع نئوکان ها رو بالا ببرن... نویسنده هایی هستن که کمک می کنن به بالا رفتن ایدئولوژی نئوکانسروتیست ها. (یه اشاره ای هم به خطر جنگ کرد ولی یادداشت اصلا ندارم در این مورد.) با نویسنده های ناشناخته تو آمریکا کمتر مصاحبه می شه، اما با آذر نفیسی همه رسانه ها مصاحبه کردن... نفیسی از ولفویتس پول گرفته...
5- کتابتون رو نخوندم اما دو موضوع دیدم. دنیا به دو دسته تقسیم شده: ظالم و مظلوم. شما می گین همه تقصیر ها گردن ظالم هستش. مظلوم چی؟ اگه سیمین دانشور رو می بینین،... اون زنی که تو کمپین یک میلیون امضا برای امضا می گه بذارین شوهرم بیاد ازش اجازه بگیرم چی؟ تو کتاب شما این زن کجاست؟
6- برای اینکه درک شما رو بهتر بفهمم از نئوارینتالیسم، می خواستم بدونم نظر شما راجع به مرجان ساتراپی چیه؟ می خوتم بدونم خطش رو چطوری می کشین؟
7- برای اینکه حول دیکتاتوری فقط نچرخیم که بلای جمهوری اسلامی سرمون نیاد، همونطوری که به ابوغریب اشاره کردین، به کشتار 67 هم اشاره کنین. هم فجایع این سمت رو ببینین هم فجایع اون سمت رو.
8- درست و غلط انحصار ایدئولوژی خاصی نیست. ولی چرا جامعه ایران نباید ایدئولوژی... (متاسفانه اینجا بد یادداشت برداشتم! فکر کنم منظور این بود که چرا به نظر شما کار شهرنوش پارسی پور بهتر به نظر می یاد.) آیا شما انتظار دارین دنیا زرین کلاه ایرانی کتاب زنان بدون مردان پارسی پور رو درک کنه و از طریق اون مرد ایرانی رو بشناسه؟ (سوال کننده مرد بود!)
9- می خوام بدونم آیا این کنفرانس 3 روزه سیاسیه یا اینکه در باره نفس زنان راجع به صلح و دوستی و غیره هست. اگه سیاسیه بگین من دیگه نیام.


و اما جواب های خانوم کشاورز:


- به من اجازه بدین وارد مسائل شخصی آدم ها وارد نشیم که کی به کی پول داده و... به محتوی اثر نگاه کنیم. البته مهمه اینها، ولی من کارم نقد ادبی اجتماعی است و ترجیح می دم به محتوی اثر نگاه کنم.
- آیا همه در غرب گناهکارن؟ من اینو نخواستم بگم. تو هیچ فرهنگی فقط سیاه و سفید نداریم. مثلا بگیم چون جمهوری اسلامی این کار رو کرده، هیچ اتفاق خوبی دیگه اونجا نمی افته... هدف من اینه که یک فضای وسیعی هست این وسط (بین سیاه و سفید) که مردم ایران با اون روبرو هستن. مردم دارن اونجا زندگی می کنن... همه اینا داره از قربیل ما می افته، می گیم یا خیلی بده، یا خیلی خوبه.
- آیا من از ایران می خوام تعریف کنم؟ متدولوژی من جلوی این کار رو می گیره. من می گم وقتی از ایران می نویسیم صدای این هایی که تو ایران هستن (و تو این فضای بینابین) رو هم اضافه کنیم و لایه های مختلف و پیچیدگی ها رو نشون بدم.
- هنر واقعی که پیچیدگی داشته باشه نمی تونه کشت و کشتار رو فراموش کنه یا خوبی ها رو فراموش کنه...
- اینکه می گم صدای زرین کلاه رو بشنویم، برای اینکه نشون می ده در همین فضای ایران زنی هست که داره زندگی می کنه و داره سیستم رو رد می کنه... مردم نمی خوان این دایره بسته باشه و ... دیده نشه... پیچیدگی این قضیه دیده می شه (تو قضیه زرین کلاه).
- آیا با این دیدگاه می خوام عقب موندگی ها رو بپوشونم؟ نه. چطور می شه فروغ و پارسی پور رو خوند و عقب موندگی ها رو نادیده گرفت؟ من پیشنهاد می کنم کتاب من رو بخونین. این تصور من نیست که چون ما با امپریالیسم مشکل داریم اون طرف رو نبینیم.
- طلب آمرزش هم اثر مهمیه. به همون ترتیبی که مذهب متعصب رو نشون داده، اشتباهات او طرف رو هم نشون می ده هدایت تو کتاب هاش. بی حرکتی های [قشر تحصیل کرده رو هم نشون داده.] تفاوت هدایت با بقیه اینه که به جای اینکه این درسته و اون غلطه رو نشون بده، لایه های مختلف و پیچیدگی ها رو نشون می ده.
- کار خانوم ساتراپی رو دوست دارم چون لایه های تفاوت ها رو نشون می ده.
- یه تصویری گذاشته شده از ایران که انگار اونجا همه انسان ها افتاده ان. این تصور ناقصه. خودمون باید این تصویر رو درست کنیم.


روز شهرنوش پارسی پور


جایزه زن سال رو به شهرنوش پارسی پور می دادن امسال. اول قرار شد فیلمی که درباره شهرنوش پارسی پور توسط مرضیه وفا مهر (بازیگر سابق تئاتر و فیلم ساز مستند فعلی و شاگرد بیضایی) درست شده بود نشون داده بشه به اسم Crossed Out


Crossed Out


مرضیه وفامهر بسیار زیبا بود و خواست بیاد کوتاه حرف بزنه و گفت:


درود بر شما به دو دلیل: یک، چون شجاعت به خرج دادین حرف دوستایی اتون که موافقشون نیستین رو بشنوین و دو: چون شجاعت به خرج دادین حرفای خودتون رو بزنین در صورتی که بعضی ها موافقتون نباشن. من رشته ام تئاتر بود اما مجبور شدم فیلم مستند بسازم. کارم کودک و جنگ بود چون کودکی ام رو تو جنگ از دست دادم. حالا که دارم بالغ می شم،... 33 سالمه، یه چیزی رو تجربه کردم با پوست و گوشتم و اون اینکه چطور هنرمند و نویسنده ای که مستقله و به هیچ حزب و دسته ای وابسته نیست چقدر تنهاست. به هر حال اگه وابسته باشین یا مثل گروهی فکر کنین حداقل می دونین تنها نیستین. اما هنرمند مستقل تنهاست. این چند ساله که ماهواره داشتم و شبکه های ایرانی ماهواره رو دیدم فهمیدم چقدر جسارت عجیبی و توهین می شه به هنرمندا تو ایران. من نمی دونم راه کدومه چاه کدومه. هر چی سعی کردم راه خودمو پیدا کنم می بینم دورم همه اش آتیش و چاه و هیولاست و هیچ راهی نیست. (فکر کنم منظورش این بود که از همه طرف انتقاد و توهین و اینا می شه و تو این وضع که همه چی بد داره نشون داده می شه مونده که چطور می تونه راه و چاهی پیدا کنه.) چطور این رسانه ها (تو ماهواره ها) بار فجایع تاریخی رو می ذارن سر روشنفکر. از بابک احمدی نقل می کنم که می گه کلمه روشنفکر کلمه ضعیفیه. هرکسی در هر سطحی داره کار فکری می کنه و روشنفکره. مادری که به بچه اش یاد می ده تو کار خونه کمک کنه، کسی که تو روستا داره به یکی دیگه چیزی یاد می ده، این ها هم دارن کار فکری می کنن و روشنفکرن. پس همه آدم هایی که چیزی یاد می دن به نوعی روشنفکرن. نمی تونیم بار مسئولیت اشتباه ها رو به دوش همه انسان های روشنفکر بذاریم. همین آدم ها از اونور چقدر راحت می گن فاجعه 28 مرداد رو فراموش کنیم. باشه، فراموش می کنم در صورتی که تو ایران یه بن بست هم به اسم مصدق نیست. کشتاری که شده (دهه شصت) حالا از هر دسته ای که بودن رو هم که باید فراموش کنم. کشتار جنگ رو هم که فراموش کنم. کشتار نویسندگان رو هم فراموش کنم (اینو دیگه نمی دونم واقعا چطوری فراموش کنم.) نیاز انسان خلاق و هنرمند رو که آزادیه هم ندیده بگیرم. انگار به زنی که حامله است منگنه بزنیم و انتظار داشته باشیم که بچه اش هم سالم به دنیا بیاد و دست و پاش کج و کوله نشه. پس فکر کردم حداقل یه فیلم بسازم ببینم که انسان خلاق تو حکومت تمامیت گرا، چه مذهبی چه غیر مذهبی چطور می تونه کار کنه. برم یه فیلمی بسازم از یه آدم مستقل. برای همین شهرنوش پارسی پور رو انتخاب کردم. این فیلم کراسد آوت یه تدوین 23 دقیقه ای از 3 ساعت فیلمه، فقط به خاطر تشکر از شهرنوش پارسی پور که حاضر شد با من مصاحبه کنه. فقط امیدوارم دست و پای این فیلم کج و کوله نشه!


بعد فیلم شروع شد. خیلی قشنگ بود. صدا ها یعنی. همه فیلم صداهای اکو شده شهرنوش پارسی پور بود که جاهایی از کتابش رو می خوند و مصاحبه با خواهرش و ناصر تقوایی همسر سابق "شهری" (همون شهرنوش.) من نمی دونستم ناصر تقوایی شوهر پارسی پور بوده و حالا باید برم حتما کاغذ بی خط رو دوباره با این دید ببینم! فیلم یه جاهایی اشکم رو درآورد. جاهایی که خواهر پارسی پور از تجربه های زندان شهرنوش می گه و زندگی ای که قاطی پاتی شد و غیره و علی پسر شهرنوش و مخصوصا زندان غزل حصار. آهنگ ترنج محسن نامجو هم بود تو فیلم که یک جایی کاملا اشک من رو درآورد و واقعا که شهرنوش پارسی پور همون ترنجه به نوعی... فیلم تصویرای عجیب غریب داره از طبیعت و دلفین و دریا و جوجه ای که سر از تخم در میاره و غیره که فکر کنم شاید فیلمساز خواسته اون جهان عجیب غریب عرفانی / پر از طبیعت و کائنات / و رئالیسم جادوئی و غیره کتاب های پارسی پور رو نشون بده. کمی به نظر من ولی بی ربط بود. اما صداها عالی بود. صدای شهرنوش پارسی پور، موسیقی، صدای خط کشیدن روی کاغذ و غیره. امیدوارم تو اینترنت یه جوری گیر بیاد بعدا همه بتونن ببینن.


Hoseleh Nadaram, Kheyli Toolani Bood!


بعدش دکتر فرزانه میلانی به معرفی خانوم پارسی پور پرداخت. یادداشت برداشتم اما ساعت یک و نیم شبه و می خوام حرف های فاطمه معتمد آریا رو بنویسم حتما و البته دکتر میلانی خب با لحنی بسیار ادبی و شاعرانه و زیبا خیلی تعریف کرد از نوشته های خانوم پارسی پور و یه مروری بر کتاب هاش کرد و تحلیل و اینا، اما خب چون خود خانوم میلانی اول صحبتش گفت پارسی پور از هر تعریفی مستغنی است من هم فعلا این تیکه اش رو فاکتور می گیرم.


شهرنوش سبز


خلاصه لوح زن سال رو دادن به شهرنوش و همه به پاش بلند شدن و دست و سوت و اینا. و من خیلی حس خوبی داشتم که بلند شدم و حداقل تو زمان زنده بودن نویسنده مورد علاقه ام می تونم چهار تا دست بزنم براش.

خانوم پارسی پور با همون لحن زیبا و آهنگین و در عین حال رکش (اگه صداش رو نشنیدین به خاطراتش تو رادیو زمانه حتما گوش بدین، یعنی به هر حال خاطراتش رو گوش بدین!) شروع کرد به صحبت:


وقتی بهم گفتن که زن سال شدم، فکر کردم که چرا برگزیده باشم؟ در آئین (فکر کنم گفت ذن-بودائی) هر انسانی در مرکز یک دایره است... از خودتون آغاز می شه.. هر انسانی به نوبه خود برگزیده است... بعد فکرکردم حالا من یه کارایی هم کردم و حالا اینجا برگزیده شدم. اما در هر لحظه (فکر کنم گفت هر لحظه، مطمئن نیستم) از پرواز یه هواپیما 200 متر مکعب هوا آلوده می شه. فکر کردم آیا من ارزش این رو دارم که 200 متر مکعب از هوا رو آلوده کنم و از آلمان سوار هواپیما شم بیام اینجا که نشون بدم زن برگزیده شدم؟ چون من خیلی این مدت سبز شدم، حزب سبزی نیستم اما طرفدار سبز ها و حفظ محیط زیست... واقعیت اینه که برگزیدگی نمی بینم. هر چی می بینم زندگی من از سلسله اشتباهات شروع می شه... یه روزی عاشق تکنولوژی بودم دیوانه وار تکنولوژی می خواستم برای دنیا و ایران. حالا به شدت نگران طبیعت هستم و واقعا مساله در خطر بودن طبیعت شدیده الان... یه زمانی به عنوان یه زن به دنبال زنجیر پاره کردن بودم. اما حالا فکر می کنم شاید اشتباه می کردم. شاید اون قانونی که زن رو محدود به خونه می کرده خوب بوده. چون حالا دیگه زن ها نمی خوان بچه بسازن. مردا که نمی تونن بچه بزان... فکر کردم قانون گذار متوجه این بوده که اگه زن ها (ادامه اش رو ننوشتم و یادم نمی آد چی بود...) نخستین شاعر جهان زنی بوده که 4500 سال پیش تو سومر قدیم زندگی می کرده. فکر کردم پس شاید خط رو هم زن ها اختراع کردن... پختن غذا هم به اندازه کشف نظریه نسبیت مهمه، کاره، تولیده... دو ماه پیش از طریق گوگل پیدا کردم که خط رو زن ها اختراع کردن. منظورم البته از گفتن این پز دادن بود! اما همیشه فکر کردم که چرا جهان مردانه خشن هست و هستی زنانه رو نابود می کنه (اشاره داشت می کرد به اسطوره های زنانه و مردانه دوران زن سالاری و مرد سالاری و غیره تو تاریخ که اسطوره مرد می زنه مغز اسطوره زن رو داغون می کنه و مغز زن می شه آسمون و زمین و غیره). چرا این اتفاق افتاده. از چی سوء استفاده کردیم (ما زن ها؟) که هستی مردانه واکنش نشون بده در برابر آزادی زنانی که اولین شعرها رو گفتن و اولین اختراعات رو کردن؟


وقتی که چیزی رو بوجود می آورید به عنوان زن، ممکنه تنها بمونید... زن هایی هستن که همه کار می کنن، کار می کنن، بچه دارن، اما این ها زندگی شلوغی دارن... من این رو فهمیدم که سرنوشت زنانی که کار می کنن یا می خوان چیزی رو خلق کنن اغلب تنهایی است. آیا خلق یه اثر می ارزه به یه تنهایی؟ من تنهایی گذروندم و چوبش رو خوردم. دوره بدی بود. انقلاب های زیاد. انقلاب 57 هم که زندگی امون رو نابود کرده. میلیون ها کشته. ده دوازده هزار اعدام. هزاران کشته جنگ... اینها باعث می شه گاهی خودم رو ببخشم که از نرم های طبیعی جهان جدا شدم که چیزی خلق کنم... آیا خودخواهی خودم بوده که از پسرم جداشم و تسلط مرد رو قبول نکردم؟ باید قبول کنیم که مردها از زن ها قوی تر هستن. از نظر عقل و هوش و خلاقیت و غیره تقریبا برابریم، اما از نظر جسمی زن ها ضعیف ترن و این راز هستیه. شاید خداوندگار زنانه است و عاشق مرده، برای همین مرد رو بزرگ می سازه (این حرفش شدیدا ایهام داشت!!) ... من این سوال ها رو دارم الان و جوابی ندارم براشون... نمی دونم الان چه چیزی رو به جهان تبلیغ کنم. شیفته تکنولوژی و سفر بودم که حالا می بینم طبیعت رو آلوده می کنن. هیچ نوع چیزی نیست که بخوام به عنوان یه فتوی و بیانیه صادر کنم بگم راه درست چیه، یا هیچ نوع قانونمندی را بشارت بدم.


من خدا پرستم، اما از بس از خدا حرف زدن من عصبانیم. اونقدر از خدا حرف می زنن می خوام زیر خدا بزنم.

به این آمارها توجه نکنین که می گن ایرانی ها 4 ساعت در سال کتاب می خونن و عوضش آمریکائی ها کلی کتاب می خونن. تو آمریکا این همه روزنامه و مجله در خونه ها می ندازن و جزو آمار مطالعه می یاد اما کسی اینا رو نمی خونه. اما تو ایران یه روزنامه رو ده نفر می خونن، یک کتاب رو 30 نفر می خونن.


99 درصد اختراعات مال سال های اخیره. ما تو تکنولوژی غرقیم و داره ما رو می خوره. من موظفم بگم که باید مواظب باشیم (مواظب طبیعت).


خیلی ها از مساله صیغه که مطرح کردم من نارحتن. بذارین این رو هم بگم که صیغه اصلا اسلامی نیست. سنی ها اصلا ضد صیغه ان. صیغه شیعه است که به سومر و ایلام می رسه اصلا. تو اون دوران و بخشی از دوران زن سالاری... انسان های اهل شکار... هرج و مرج جنسی.. تجاوز می کردن به زنا. قانونگذار تصمیم گرفت که بخشی از زنان که داوطلبانه می خوان ازدواج موقت داشته باشن... تو ایران انگار فقط دو جور زن داریم: نجیب (شوهر دار) و نا نجیب (روسپی). صیغه در شکل دیگری برای گروهی از زنان جامعه ما راه حل مشروعه. چیزی که بده اینه که بچه ای اگه به وجود بیاد از پدر اسم نمی بره و اسم نمی گیره (یکی تو جمعیت گفت که ارث می بره) ، پس خوبه این مشکلش هم حل شده. (فکر کنم یه جایی اشاره کرد به زنی که مثلا سه تا بچه داره و شوهرش مرده و کسی حاضر نیست باهاش ازدواج دائم کنه به خاطر مسئولیت سه تا بچه. و البته اشاره کرد به اینکه منظورش مردهای زندار نیستن که برن صیغه کنن، چون اونا به هر حال 4 تا زن عقدی می تونن بگیرن و به هر حال اصلا کار خودشون رو می کنن و بیشتر نظرش زن هایی هستن که می تونن از این راه فایده ببرن.)


بعدش فیلم زرین، کاری از شیرین نشاط رو نشون دادن که داستان زرین کلاه زنان بدون مردان پارسی پور بود که خیلی خوب بود. خیلی. فقط همین رو می تونم بگم. (خود خانوم پارسی پور هم تو فیلم بازی می کنه و نقش خانوم رئیس رو شاهکار بازی می کنه! بهروز وثوقی اش هم جالب بود برای خودش. اما از همه بهتر نقش زرین بود که نمی دونم کی بود بازیگرش.)


Sokhanranie Bad, baba hadeaghal farsi harf mizadin!


بعدش سخنرانی خانومی بود در مورد این: پرسپکتیوز آن سایکولوجیکال ول بی اینگ آو یانگ ایرانین-امریکن ویمن.


بسیار بسیار انتقاد دارم به این سخنرانی که بد ارائه شد، هیچ حرف حسابی به نظر من نداشت، متدولوژی اش بیشتر کمی بود، در واقع هم کمی بود هم کیفی و گفته های نمونه های تحقیق یعنی دخترهای جوون 16 تا 29 ساله توش اومده بود اما به نظرم هیچ نقشی توی تحقیق نداشتن و اصلا چه معنی داره تو کنفرانس مطالعات زنان هی عدد و درصد و آمار و پوزیتیویسم راه بندازیم و بابا دیگه اینجا دست از سر این چیزا بردارین و خانومه خیلی بد انگلیسی حرف می زد و کاشکی مثل بقیه فارسی حرف می زد و اصلا من کف کردم این چطور پایان نامه دکترا بوده و حالا بعدا یه خورده هم انصاف به خرج می دم و می نویسم در مورد چه چیزهایی حرف زد اما الان ساعت شده دو و ربع شب و من باید هشت صبح پاشم و باسن مبارکم هم داره کباب می شه دو ساعت رو زمین نشستم و نتیجه حرف ایشون هم البته این بود که دخترهای جون ایرانی آمریکائی حالشون خوبه الحمدالله و من هم دیگه نمی رسم حرفای خیلی باحال فاطمه معتمد آریا رو بنوسیم، ایشالا فردا، و البته این فیلم گیلانه که من ندیده بودمش محشر بود و عین خر گریه کردم و همین دیگه. شب شما بخیر! آهان یه چیز دیگه، حتی یه بار هم دیگه از رو این نمی خونم چون خیلی دیره، خلاصه اگه واقعا همه این رو خوندین و به این جاش رسیدین دیگه به باحالی خودتون ببخشید اگه جایی گند زدم!




June 25, 2007


چهار تا سوال از حسین درخشان!


1- تو از کجا خواب نما شده بودی که نامه شاهرودی در راهه؟!


2- چرا اگه نگران وجهه ایران و توطئه نئوکان ها برای حمله به ایران هستی، کاری نمی کنی که سنگسار از قانون ایران حذف شه که همه جا آبرومون نره با وجود قانونای این جوری؟ اگه ضد قدرت هستی، چرا قدرت "محلی" رو نقد نمی کنی؟ به هر حال وجود نقض قانون بشر تو ایران خودش یه بهانه ای هست برای اینکه وقتی حرف از اصلاح بزنی یه عده بهت بتوپن و بگن این رژیم اصلاج پذیر نیست! یعنی وجود انواع و اقسام نقض حقوق بشر خودش می تونه عامل براندازی باشه، پس یعنی تو براندازی، نه؟!


3- چرا وقتی که هاله اسفندیاری زندانه و دستش کوتاهه از تلاش هایی که براش می شه و کنترلی روشون نداره، می ری می گردی ببینی کی داره برای آزادی اش تلاش می کنه و تو بوغ و کرنا می کنی که فلان شخص مثلا طرفدار جنگ عراق بوده و اینا؟ چرا به خاطر اجندای خودت پرونده هاله اسفندیاری رو که به هر حال نقشی نداشته تو دعوت از آدم هایی که دارن برای آزادی اش تلاش می کنن سنگین تر می کنی؟


4- چطور تو کامنت چند وقت پیش من رو سانسور کردی، چون من گفته بودم "تو مخت گوزیده" اما حالا راه به راه به گوز آن لاین لینک می دی؟!!!


** حسین جواب من رو اینجا هم داده و برای همین من جوابش رو از وبلاگ خودم دیگه بر می دارم.




دانشجویان پلی تکنیک را آزاد کنید


+


خبرنامه امیر کبیر



June 20, 2007


خیلی خیلی مرسی اگه خبر قضیه سنگسار رو جایی پخش کردین. پرس ریلیس به انگلیسی آماده است در مورد اینکه حکم متوقف شده و وضعیت فعلی قضیه سنگسار.


Temporary Success: Stoning of Mokarrameh and her Partner Suspended



June 19, 2007


آپدیت:
*** رييس کل دادگستري قزوين: اجراي حکم سنگسار در تاکستان متوقف شد


مرتبط:
اجراي حكم سنگسار در تاكستان متوقف شد- آسیه امینی


---


سنگسار یک زن و یک مرد پنجشنبه در بهشت زهرا تاکستان


مکرمه و مردی که باهاش رابطه داشته پنجشنبه ساعت نه صبح تو بهشت زهرا تاکستان سنگسار می شن.


اینجا به فارسی خبرش هست.


این هم پرس ریلیس به انگلیسی.


شما چیکار می تونین بکنین؟ به شماره تلفن های مقامات زنگ بزنین یا اینکه مقامات ایران رو فکس بارون کنین. خبر رو پخش کنین و به خبرگزاری ها بگین. اگر ایران هستین و نزدیک تاکستان آماده باشین که اگر فردا حکم لغو نشد پنجشنبه ساعت نه صبح بهشت زهرا تاکستان باشین.


سایت میدان رو سر بزنین تا خبر های بعدی رو اونجا بخونین.


اینجا به زبان انگلیسی شماره تلفن ها و فکس ها رو گذاشتیم:
URGENT ACTION ALERT: You Only Have Hours to Oppose the Scheduled Public Stoning of Mokarrameh and ‎Her Partner



June 15, 2007


چرا اینقدر توهین و نفرت و دروغ؟


خانوم مهستی شاهرخی، من نمی دونم شما به چه دلیلی اینقدر به من توهین کردین و درباره آدمی که نمی شناسین اینقدر دروغ بافی می کنین. از خوندن نوشته پر از نفرتتون خیلی متعجب شدم. منتظر معذرت خواهی شما مخصوصا به خاطر دروغ هایی که درباره من و نوشته من نوشتین هستم.



June 14, 2007


سلام! بالاخره از بی اینترنتی و بی خانمانی در اومدیم. البته این اینترنته من رو دیوانه کرده چون پنج دقیقه یه بار قطع می شه و نمی دونم ایراد از چیه.


بالاخره عین گاو خوابیدم و حالم جا اومده. به زودی خدمت دوستان پایتخت نشین می رسم که دلم شدیدا برای معاشرت تنگ شده.


مرسی از پیغام های محبت آمیز. فکر کنم به زودی باید اعلام ورشکستگی ایمیلی کنم به خاطر بی ادبی در جواب ندادن ایمیل ها. این یه ماهی که دسترسی درست حسابی به اینترنت نداشتم و وقت کافی نداشتم حسابی من رو عقب انداخت از معاشرت.


برم ببینم دنیا دست کیه!



June 8, 2007


روزهای دیوانه دیوانه دیوانه


*پسانوشت! به همه اونایی که نوشتم اینم اضافه کنین! با خیال راحت تا پنج صبح بیدار بودم ایمیل بازی و وبلاگ بازی. 8 صبح بابک بیدارم کرده که ماشینمون نیست! تو خواب فکر کردم دزدینش. معلوم شد با جرثقیل بردن چون مجوز پارکینگی که اینجا داشتیم اعتبارش تموم شده بوده! دوست بابک اومد دنبالم رفتم اون سر شهر 140 دلار دادم ماشین رو آزاد کردم اومدم، بعد کلید تو در گیر کرده بود در خونه رو نمی تونستم باز کنم و خلاصه دیگه همه اش دارم می خندم! راستی مرسی از کامنت هاتون کلی حال داره می ده!


***


این دو ماه رو یادم بمونه که بعدا هر موقع کم آوردم یادم بیاد که همیشه می شه از پس همه چی براومد! زبان این نوشته چندان بهداشتی نیست پس اگر به بهداشت علاقمند هستین فوری ببندین این صفحه رو.

***


عین خر خسته ام. یکی دو هفته خستگی بعد از بیخوابی های وحشتناک آخر ترم بود. سر امتحان ها گاهی بیش از چهل و هشت ساعت بی وقفه بدون خواب رو گذروندم. وسطش هم مارک از سوئیس اومد چند روزی که درس و مرس رو تعطیل کردم چون اصولا این آدم رو سه سال یه بار معمولا می بینم. بعدش هی می نوشتم و تموم نمی شد. آخر هم طبق مرض همیشگی ام، مقاله ای که استادمون گفته بود حدود پونزده صفحه باشه شد سی و شش صفحه و چیز مزخرفی هم شد چون حتی یک بار هم نرسیدم دیگه ویرایشش کنم. بعدش این پورتوفولیو بود که پروژه آخر ترم یه کلاسی بود و هنوز هم نرسیدم ایرادهاش رو برطرف کنم. بعدش هم یه امتحانی که باید خونه روش کار می کردیم و در راستای همون مرض برای شیش تا سوال 17 صفحه نوشتم. تازه یادم اومد که باید نقد یه بسته مولتی مدیا رو هم می نوشتم که یه هفته دیرتر دادم که البته به خیر گذشت. بعدش که این کارها تموم شد، تا دو هفته عین روح سرگردون بودم. انگار هرچی می خوابیدم فایده نداشت. بعدش هی به خودم فحش دادم که چرا اینقدر وسواس دارم. اصلا منی که معدل دیپلمم ده بوده، چرا دارم خودم رو اینقدر زجر می دم؟ تازه اصلا آخرش هم بخوای کار بگیری یک نفر هم نمره هات رو نگاه نمی کنه و به این فکر نمی کنه که چقدر دهنت رو صاف کردی تو دوران تحصیل. تازه کافیه "پارتی" داشته باشی که اگه نداشته باشی زحمت هات و قابلیت هات مهم نیست و اینترنشیپ رو از دست می دی چون یکی دیگه که شاید به خوبی تو نباشه آشناهایی از ما بهترون داره که از بالا توصیه می کننش. بعدش هم پروژه ای که کلی براش آرزو داشتم و کلی برای طراحی اش زحمت کشیده بودم به لطف یک مشت آدم عوضی باد هوا شد. به خیال خودم درسم که تموم می شد می خواستم برگردم ایران و این پروژه رو گسترش بدم و بعد فازهای بعدی اش رو طراحی کنم و... حالا اینکه نشد به جهنم، حرف و حدیث های بعدش خیلی مسخره بود. به خدا خیلی ملت مسخره ای هستیم. می شینیم تو دیار فرنگ و از صدقه سر "گرنت" و "فاندینگ" از ما بهترون مخمون رو پر می کنیم از تئوری و نظریه و به خیال خودمون مبارز راه نابودی امپریالیسم و امپراتور می شیم و سوادمون رو به رخ این "بیسواد"های "برانداز" که نشستن وسط میدون جنگ می کشیم. حسین درخشان هم که گل سر سبدشونه با اون خزعبلاتی که بلغور می کنه مرتب و روزنامه کیهان هم که باید خر باشی ندونی چطوری اخبار ویژه اش رو تهیه می کنه از خوشحالی تو کونش عروسی می گیره و نویسنده هاش بنگ ها رو می زنن و مقاله می رینن پشت بندش.


بعدش باید خونه رو جمع می کردم و وسائل بابک رو بار می زدم می یومدم واشنگتن. خدا این دوست و همخونه عزیزم رو سلامت نگه داره که اگه اون نبود من سر از دیوونه خونه در می یاوردم. با آرامش و مهر همه دیوونه بازی ها و شلخته بازی های من رو تحمل کرد و با وجود همه کارهایی که خودش داشت و همه بیخوابی های مشابهی که به خاطر درس هاش داشت، پا به پای من کمک کرد که خونه کثافت تبدیل به دسته گل بشه. جعبه های سنگین رو گذاشتیم پشت ماشین و به اندازه سه ماه بار و بندیل بستم که برم واشنگتن. ساعت شده بود هشت و نیم شب. نصف شب دیدم نمی شه ادامه بدم و ده ساعت از راهم مونده بود. به توصیه سیامک که واقعا مخش کار می کنه و نگرانم بود زنگ زدم به یکی از دوستان قدیم که ساوانا بود و اعلام کردم که یک ساعت دیگه خونشون تشریف فرما می شم که شب رو بمونم. فردا صبحش با باباش یه صبحونه مشتی بهم دادن (باباش نونای محشری می پزه) و راه افتادم ده ساعت مسیر حوصله سربر تو اتوبان 95 رو روندم تا ده شب رسیدم واشنگتن. تا رسیدم بابک گفت باید بریم از دوستش جی پی اس بگیریم که فرداش بتونیم بریم دنبال خونه بگردیم و گم و گور نشیم. خدا عمر بده دوستش و مخترع جی پی اس رو که کمک کرد در عرض سه روز بعدش حدود چهل تا خونه ببینیم و من هی مخم سوت بکشه از کوچیکی و مزخرفی خونه ها و قیمت های بالاشون و هی تو دلم قربون صدقه خونه دانشگاهم برم که بزرگه و دلبازه و کلی هم ارزونه. آخرش یه سوئیت قوطی کبریت گرفت به قیمت ماهی هزار دلار به علاوه ماهی هفتاد دلار برای پارکینگ! آخه اینم شد زندگی؟ حالا این مدت وسائل هم همه اش پشت ماشین بود چون جائی نداشتیم بذاریمشون. آخرش بردیمشون خونه یکی از دوستاش اون سر شهر گذاشتیم، بعد در یک عمل بی شرمانه درست یک ربع قبل از اینکه یکی از دوستای بابک داشت می رفت سفر اروپا و ما رفته بودیم ببینیمش من بهش خبر دادم که می خوایم خونه اش خراب شیم. واقعا فکر نمی کردم یه روزی احتیاج اینقدر پررو ام کنه! چون همون روز باید از اتاقی که بابک قبلا داشت بیرون می اومدیم و جایی نداشتیم بریم. دوستش هم که خیلی ماهه طفلی گفت باشه حتما بمونین خونه من. بعدا فکر کردم چه کار زشتی بود که اینقدر دیر بهش خبر دادیم (هرچند که خودم پنج دقیقه قبلش به فکرم رسید که اونجا بمونیم). آدم از قبل بدونه یکی می یاد خونه اش می مونه یه کارایی می کنه دیگه. شاید یه سری وسائلش رو جمع کنه، چه می دونم. به هر حال نمی دونم چجوری از خجالت این کار دربیایم و ازش تشکر کنیم که اینقدر بهمون اعتماد کرد.


بعدش هم که برای کنفرانس باید می رفتیم اورلندو، بلیط هم چون ارزون بود به تمپا گرفته بودیم که یک ساعت و نیم راهه تا اورلندو. بابک گواهینامه اش اعتبارش تموم شده و باید خونه می گرفت که آدرس دار شه گواهینامه جدید بگیره. من هم به لطف خارجی بودن گواهینامه ام سالی یه بار تو فلوریدا باید تمدید شه و تازه تمدیدش کرده بودم و ایالت عزیز فلوریدا هم به خارجی ها همون موقع گواهینامه جدید نمی ده و برای یه ماه یه کاغذ مجوز رانندگی می ده و یه ماه بعد گواهینامه رو پست می کنه. تو فرودگاه تمپا ماشینی که رزرو کرده بودیم رو بهمون ندادن و گفتن باید اصل گواهینامه داشته باشی و ومجوز و پاسپورت کافی نیست. حالا ما باید از تمپا می رفتیم شهر خود من (دو ساعت راه) شب می موندیم و بقیه وسائل بابک رو بر می داشتیم و من یه سری کارهام رو می کردم و فرداش می رفتیم اورلندو (دوباره دو ساعت راه) باباش رو برمی داشتیم می رفتیم هتل چند روز می موندیم و باز من از تمپا برمی گشتم. بدون ماشین یعنی اینکه باید حداقل پونصد شیشصد دلار پول تاکسی و هتل می دادیم. آخرش با یک فیلمی از یه جای دیگه که با دانشگاه فلوریدا قرارداد داره ماشین گرفتیم بعد از سه ساعت علافی. فرداش رسیدیم فرودگاه اورلاندو بابای بابک رو برداشتیم رفتیم هتل دوباره برگشتیم فرودگاه که نصف شب یه خانوم دیگه ای که از دوستاشون بود و برای کنفرانس می اومد رو برداریم. ولی خب بسیار از این خانوم دکتر نعیمه که نماینده سازمان بهداشت جهانی تو عراقه خوشم اومد و زنی به این کار درستی تو زندگی ام کم دیدم و به علافی سه ساعته اش می ارزید.


روزهای بعدش بیخوابی های پشت سر هم بود. دلگیری ها و دلتنگی های من. حس نامرئی بودن. فحش دادن به خودم بابت خیلی چیزا. و البته بنده اولین کت شلوار عمرم رو هم خریدم به علاوه چهار جفت! کفش رسمی به خاطر کار تو شهر آدم حسابی ها که هیچ شباهتی به شهر دانشگاه من که شهر دمپائی لا انگشتی و شلوار کوتاهه نداره. هیچ هم خوشم نمی آد از این ریخت رسمی که اصلا شبیه من نیست و تازه راه رفتن با این کفش ها هم که مثلا راحت ترین کفش های ممکنه بود هیچ راحت نیست و تو کنفرانس یکیشون بدجوری پای من رو که به دمپایی و کتونی عادت کرده زد.


جنازه متحرک رسیدم واشنگتن. به اندازه نصف وزنم بار داشتم و دو تا خط مترو باید عوض می کردم. باز جنازه متحرک رسید خونه. دو روز گذشته هم هی باید خرید می کردیم برای خونه جدید که باز هم کلی مونده چون بابک قبلا تو یه اتاق تو خونه همکارش بود و اصلا وسائلی نداره و باید همه چی خرید.


ده روز دیگه اینترنشیپم شروع می شه برای یه موسسه زنان که خیلی کارهاشون برام جالبه (بیشتر کارهاشون با زنای کشورای عربه). هرچند که می دونم آخرش نا امیدی خواهد بود چون هیچکدوم از کارهایی که تو کشورای دیگه می شه رو تو ایران نمی شه کرد چون اساسا پول وجود نداره برای کار. دولت که به ماها پول نمی ده و اگه به فرض محال هم بده تا آخر عمر داغ ننگ روی پیشونی هامون زده می شه. سازمان ملل هم اینطور که من فهمیدم تا حالا فقط به سازمان های دولتی و هر کسی که به نوعی با دولت ارتباط داشته باشه تو ایران پول درست حسابی می ده. سازمان های دیگه خارجی هم اگه پول بدن که آدم می شه دزد و برانداز و جاسوس و نوکر امپریالیسم. خلاصه که کشک دیگه. مگر اینکه یه روزی یه یجوج مجوجی ظاهر بشه واست پول برینه که بشه کار کرد. البته که خیلی کارها هم تو ایران می شه بدون پول و داوطلبی. ولی نوع پروژه ای که من دنبالشم، یعنی آموزش اینترنت و استفاده آموزشی از اینترنت و خبرنویسی آن لاین به زن ها و ایجاد شبکه خبری-آموزشی از طریق اینترنت برای زنای شهرستانی که احتیاج به کلی کارگاه های آموزشی و مدرس و هاست و دومین و برنامه نویسی و طراحی و کلی ابزار کار از قبیل کامپیوتر و اینترنت و حتی کافی نت رایگان داره به علاوه کلی مسافرت داخل ایران، بدون پول امکان پذیر نیست. بماند که خیلی از این کارها به یمن پول خارجی و ساعت ها تلاش شبانه روزی انجام شده بود و به لطف دوستان از دشمن بدتر همه اش باد هوا شد. مسلمه که بعد از بساط هایی که شده بنده به قبر جد نه چندان بزرگوارم بخندم همچین کاری رو از آپارتمانم در امنیت در اون سر دنیا انجام بدم که جون و آبروی یه عده آدم تو شهرستان های ایران رو به خطر بندازم. خلاصه همه زحمت ها بر باد رفت و بچه ام رو که یک سال براش زحمت کشیده بودم و تازه داشت راه می افتاد کشتم و رفت پی کارش. هنوزم جاش درد می کنه وقتی بهش فکر می کنم. اصلا کلا هم نا امید شدم و نمی دونم دیگه چه غلطی می خوام تو زندگی ام بکنم. برنامه کلی زندگی ام و اصلا رشته های تحصیلی ای که انتخاب کرده بودم همه اش به خاطر این پروژه بود و کلی براش هم کار کرده بودم و هم تحقیق. حتی تزم هم در همین رابطه بود و دلیل اینکه عین این بدبختا فلش و اچ تی ام ال و سی اس اس هم یاد گرفتم واسه همین بود. حالا شدم که یه آدمی که به هیچ دردی نمی خورم. عین الاغا همه تحقیقام راجع به ایران بود. وقتی نتونم تو ایران کار کنم به چه دردی می خوره راجع به ایران تحقیق کنم و نظریه های تخماتیک صادر کنم از اون سر دنیا؟ به گمونم راهی برام نمونده جز اینکه آبکی کار کنم مثل خیلی های دیگه. مگر اینکه دوباره از صفر شروع کنم که به نظرم خیلی دیره.


خلاصه که خسته ام. خیلی خسته. هنوز اینترنت درست حسابی ندارم. هنوز جای ثابتی ندارم که شروع کنم بر اساس اون شهر رو یاد بگیرم. اصلا انرژی این رو ندارم که کتابایی که با خودم آوردم رو بخونم، انگار نه انگار که باید تزم رو هر چه زودتر شروع کنم به نوشتن. از این کولی بودن هم خسته شدم. وسائلمون تو سه تا خونه الان پخش و پلاست. هر روز هی سردرد می گیرم. دوباره عین گاو دارم سیگار می کشم و همه زحمت های کم کردنش بر باد رفت. دلم تنگ شده برای دوست و همخونه مهربونم که فکر کنم دلگیرش کردم، برای خونه خودم و شهر آروم خودم که همیشه غرش رو می زنم و می گم عین ده می مونه و حالا لوا برام لینک یه مقاله ای رو فرستاده که همین ده تو رده بندی شهرهای آمریکا شماره یک شده! دلم تنگ شده برای مامانم که شنیدم با واکر راه می ره دیگه. دلم تنگ شده برای بابام که صداش خیلی نگران و خسته است و دو ماهه که همه اش باهاش تند تند حرف می زنم چون همه اش وسط یک عالمه کارم. دلم تنگ شده برای روشی که یه ماهه اصلا صداش رو نشنیدم و یک عالمه حرف دارم براش. دلم تنگ شده برای اون شیده ای که پونزده سال می شناختم نه اون شیده ای که یهویی جن رفت تو کونش و یه رفتاری کرد که اصلا نمی تونم هیچ جوری تحلیلش کنم. دلم تنگ شده برای شادی که از وقتی آزاد شده فقط یه بار باهاش حرف زدم و حتی نمی رسم ایمیل هاش رو جواب بدم. دلم تنگ شده برای گلریز که مدتهاست باهاش درست حسابی حرف نزدم. دلم برای آسیه و شعراش تنگ شده. برای گپ زدن و خندیدن با نازلی و تحلیل های تخمی و غیر تخمی نصفه شبی، برای درد دل با کتی، برای چت کردن و بحث و درددل با آرش که یک ماهه باهاش حرف نزدم، برای روزنامه خوندن و وبلاگ خوندن. دلم برای خودم هم تنگ شده...




June 2, 2007


پرنده مردنی است


دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنیست


فروغ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage