خورشید خانوم



« June 2007 | Main | August 2007 »


July 30, 2007


وردپرس برای دور زدن فیلتر


چه هیجان انگیزه این ورد پرس. مردمش هم که باحالن. خوبی اش اینه که قالب ها رو چند تایی اش رو فارسی کردن و گزینه فارسی هم از قبل توشه. من مشکلم با بلاگر همیشه این بود که باید برای راست به چپ کردنش باهاش ور بری! تازه در حال گسترش وردپرس فارسی هم هستن بچه های اینکاره.

اما از همه مهمتر، وردپرس یه راهیه برای دور زدن فیلترینگ. وبلاگ های وردپرس علاوه بر http، پروتکل https رو هم دارن که حداقل هنوز فیلتر نمی شه کردش. یعنی به زبان عامیانه، هر وبلاگی دو تا آدرس داره همزمان.

الان مال من اینه:
http://khorshid.wordpress.com/
https://khorshid.wordpress.com/

اگه اولی رو هم فیلتر کنن، اون دومی فیلتر نمی شه، واسه همین اون آدرس رو نگه دارین اگه یه موقع باز فیلتر شدم از اون برین سراغ وبلاگم. (البته پیش فرض همه اینا اینه که مثلا شما از وبلاگ من خوشتون می یاد. وگرنه که اصلا به این کارا کار نداشته باشین! فقط برین یه وبلاگ تو وردپرس برای خودتون بگیرین!)



July 29, 2007


خورشید وردپرس دات کام


اگه تو ایران هستین یا وبلاگتون رو تو ایران می شه دید، اگه می شه و حال می کردین لینک این رو هم بذارین. البته نمی دونم چطور بهتره که اون هم بسته نشه. حس خوبی ندارم وقتی تو شمارنده وبلاگم می بینم خواننده های توی ایرانم تعدادشون کم شده و تعداد سایت های پروکسی که از طریقشون مراجعه شده به وبلاگم زیاد شده. راستی راهی وجود داره که آرشیو اینجا منتقل شه به ورد پرس دات کام که مجانیه؟ می دونم اگه فضای خودم رو داشته باشم می شه از مووبل تایپ به وردپرس منتقل کرد همه چی رو. اما نمی دونم رو وردپرس دات کام هم می شه یا نه.


در ضمن کمال تشکر رو دارم اگه اعضای نهضت وردپرس فارسی این قالبی که من انتخاب کردم یعنی MistyLook by Sadish رو فارسی اش کنن که من مجبور نشم هر دفعه راست به چپ کنم نوشته هام رو، و عنوان پست ها هم راست به چپ شه! من تو ترجمه های وردپرس یه کمی کمک کردم، شما هم به من کمک کنین!



July 24, 2007


راهنمای سواد دیجیتالی برای عصر ارتباطات


قابل توجه روزنامه نگاران آن لاین و دوست داران روزنامه نگاری آن لاین و نویسندگان سایت های خبری (از جمله سایت های زنان) و غیره!


کل کتاب "ژورنالیسم 2.0 - چگونه دوام بیاوریم* و موفق شویم: راهنمای سواد دیجیتالی برای عصر ارتباطات" رو به شکل پی دی اف می تونین دانلود کنین با وجدان آسوده. کتاب روی سایت J-lab گذاشته شده که یه موسسه آموزش روزنامه نگاری اینتراکتیو هست. (با تشکر از میندی مک آدامز، استاد عزیز، که تو وبلاگش "آموزش آن لاین ژورنالیسم" این کتاب رو معرفی کرده!)


کتاب یه سری چیزای خیلی پایه ای رو معرفی می کنه، که ممکنه برای بعضی ها تکراری باشه. البته علاوه بر چیزهای خیلی پایه ای نکات خوب دیگه ام داره که فکر کنم به درد همه بخوره، مخصوصا درمورد صدا و ویدیو. اگر هم خبرنگاری هستین که با حوزه آن لاین خیلی سر و کار ندارین اما دوست دارین آشنا بشین، خیلی خوبه این کتاب چون هر چی که لازم باشه برای آشنایی بدونین رو معرفی می کنه.


کتاب نوشته مارک بریگزهست. زبانش هم خیلی سخت و پیچیده نیست. فصل های مختلف کتاب این چیزا رو در بر می گیره:


- پیش گفتار: نوشته فیل میر
- فصل 1: FTP, MB, RSS اوه اوه!
- فصل 2: وب 2
- فصل 3: ابزار و اسباب بازی ها
- فصل 4: شیوه های گزارش گری جدید
- فصل 5: چطوری وبلاگ بنویسیم
- فصل 6: چطوری برای وب خبر بنویسیم
- فصل 7: صدای دیجیتال و پادکست درست کردن
- فصل 8: عکاسی دیجیتال و آماده کردن عکس ها
- فصل 9: فیلم گرفتن برای گزارش های خبری و Feature
- فصل 10: تدوین پایه ای ویدیو
- فصل 11: نوشتن متن ها، گذاشتن صدا روی تصویر
- فصل 12: پس گفتار: همه رو کنارهم گذاشتن


* دووم آوردن تو عنوان کتاب اشاره به اینه که تو دنیایی که خبرنگاری داره روز به روز آن لاین تر می شه، چطوری می تونیم عقب نیفتیم و بتونیم چیزایی که لازمه رو یاد بگیریم که رقابت کنیم با بقیه. ممکنه این به وضعیت روزنامه نگاری الان ایران خیلی مربوط نباشه، با توجه به اینکه هنوز روزنامه های چاپی خیلی فراگیر تر هستن از روزنامه های آن لاین و سایت های خبری. ولی به هر حال ما هم داریم با فاصله چند سال همون راه رو می ریم، اگه البته نزنن پدر صاحاب هرچی اینترنته تو ایران در بیارن.



July 23, 2007


قدرت نوشتن، حرف زدن


"برای ما، حرف زدن [از واقعیت های زندگی امان] تنها یک نوع بیان قدرت خلاقانه نیست، بلکه یک مقاومت است، یک عمل سیاسی که سیاست های قدرت را که ما را بی نام و بی صدا می خواهد به چالش می کشد. به همین دلیل، این کار شجاعانه است، و به همین دلیل، این کار یک تهدید به شمار می آید. برای آنانی که که قدرت ستم پیشه در دستشان است، این تهدید حتما باید از بین برود، منهدم شود، و خاموش شود."

bell hooks, 1989, "Talking Back: Thinking Feminist, Thinking Black," p. 8


بل هوکس یکی از فمینیستای مورد علاقه منه. زنی که منبع الهام خیلی از زنان فمینیست سیاهپوست و اقلیت های دیگه در آمریکا بوده. بل هوکس در کنار کتاب های مختلفش در مورد زنان سیاهپوست و ارتباط نژاد و جنسگونگی و طبقه اجتماعی، از حرف زدن هم زیاد گفته، از ساکت نموندن و جواب دادن. از قدرتی که در حرف زدن از تجربه ها وجود داره. انگار حتی قبل از اینکه بل هوکس رو بشناسم جایی ته ذهنم می شناختمش...


پاتریشیا هیل کالینز یکی دیگه از فمینیست های مورد علاقه منه. کالینز جامعه شناسیه که فرهنگ مقابله با سیاهپوستا و سایر اقلیت های آمریکا رو به چالش می کشه و البته فرهنگ خود سیاه ها رو هم نقد می کنه (علاوه بر نظریه intersectionality که در مورد ارتباط تنگاتنگ عوامل مختلفی که به ایجاد ظلم منجر می شن صحبت می کنه و می گه نهادهای قدرتی از قبیل جنسگونگی، نژاد، ملیت، طبقه اجتماعی، گرایش جنسی و غیره رو نباید به تنهایی نگاه کرد و این ها در ارتباط و کنش و واکنش با همدیگه هستن که ظلم رو به وجود می آرن و این ارتباط متقابل رو باید بررسی کرد). کالینز هم از حرف زدن از تجربه ها زیاد گفته. از اهمیت توجه به تجربه های منحصر به فرد هر روزه انسان هایی که در اقلیت هستن و یا مورد ظلم هستن. به نظر هیل کالینز، این حرف زدن، و خود آگاهی درباره ظلمی که نهادها و ساختارهای اجتماعی به انسان ها خصوصا زن ها وارد می کنن خودش یه جور فعالیت عملی (کنشگری) در راه تغییر اجتماعیه.


درباره حرف زدن و نوشتن از تجربه ها خیلی های دیگه هم گفتن، و ادبیات فمینسیتی هم بهش توجه ویژه ای داره. نوشتن علاوه بر به چالش کشوندن قدرت، اثر شفا بخش هم می تونه داشته باشه. فهمیدن اینکه اونقدر قدرت داری که ساکت نمونی و جواب بدی به اونچه که به تو می گذره خودش می تونه به توانمند سازی ات کمک کنه.


از تجربه هاتون بنویسین، در موردش حرف بزنین. نگین فایده ای نداره. زنی در جای دیگه ای از دنیا ممکنه با خوندن تجربه های شما احساس تنهایی اش کم شه. زنی که شما رو نمی شناسه می تونه امیدوار شه به ادامه دادن، به بقا. دنیایی که شما رو ساکت می خواد هم باید بشنوه حرف های شما رو، جواب شما به ظلم رو. حرف زدن از تجربه هاتون و کنار زدن پرده های اندرونی، ظلم مکرری که به زنا می شه رو به چالش می کشه، متزلزلش می کنه. گاهی وقتا که شرایط سیاسی و اجتماعی اجازه کارهای عملی جمعی برای تغییر اجتماعی رو نمی ده، همین حرف زدن ها و خود آگاهی ها خودشون می تونن آروم آروم به تغییر اجتماعی کمک کنن. یادتون هم نره، تغییر خودتون هم یه جور تغییر اجتماعیه. همیشه لازم نیست کل بشریت رو نجات داد. اول باید خودمون رو نجات بدیم!


پ.ن. شتابزده و پراکنده نوشتم چون دیر وقته و وقت نداشتم بیشتر پر و بالش بدم. اما حیفم نیومد ننویسم اینا رو، چون امروز شنیدن قصه های سه زنی که من اسمشون رو می ذارم زنان برنده (چون تونستن دووم بیارن و برشرایط خاصشون غلبه کنن) و گفتن قصه خودم براشون کلی حالم رو بهتر کرد و امید داد بهم. با گفت و شنود امروز، احساس توانمندی بیشتری می کنم. شما هم امتحان کنین!



July 21, 2007


بیخوابی زده به سرم. منم به تقلید خیلیای دیگه به شیوه خانوم حنا و زیتون می خوام شماره ای بنویسم!


1- دیروز اون یکی کارآموزی که با من کار می کنه و یه دختر 21 ساله ایرانی-آمریکاییه بهم گفت کفشت رو از ایران خریدی؟ گفتم چطور؟ گفت آخه سرش مربعیه، اینجا مد نیست! فکر کردم خوب شد لیز کلیبرن عزیز مرد امسال و ندید چنین روزی رو! تازه من از این کفشه دو تا خریدم با دو رنگ متفاوت از بس که خوشم اومده بود ازش (جزو همون انقلاب خرید 4 تا کفش اول تابستون). هم راحته و پاشنه اش کوتاهه، هم در عین حال یه خورده رسمیه که به ژیقانس اینجایی که کار می کنم می خوره. البته به ناگهان متوجه شدم که مدت هاست به مد فکر نکردم و اصلا نمی دونم مد چی چیه دیگه چون تو داهات دانشگاه من همه دمپایی لا انگشتی می پوشن و حتی گاهی با لباس خواب می یان دانشگاه. (خودم سابقه بیرون رفتن با پیژامه محبوب چهارخونه ام رو دارم!) فکر کنم من فقط بزرگ نشدم، یهویی پیرهم شدم!


2- از مضرات سیگار همین بس که وقتی پاکت سیگار و فندک و سوییچ ماشین دستتونه و می خواین سیگار و فندک رو بذارین تو ماشین و برین سر کار، به جاش سیگار و سویچ رو می ذارین تو ماشین و در و قفل می کنین و می بینین فندک دستتون مونده. نکشین این وامونده رو! یه موقع دیدین زود یائسه شدین ها...


3- حسین درخشان یه مطلب نوشته تو گاردین درباره سیاه نمایی رسانه های غربی درباره کنترل حجاب زنا تو ایران و بعد وسطاش نوشته امسال وضع از سالای پیش بهتر شده! من موندم این وبلاگای فارسی بچه های داخل ایران چرا اینقدر سیاه نمایی می کنن و "احساس می کنن" کنترل حجاب زیاد شده امسال! فکر کنم قضیه "احساس کتک خوردن" زنا تو میدون هفت تیره!


4- من و این خانوم محترم که تو کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان تو دانشگاه مریلند آشنا شدیم به ناگهان متوجه شدیم در دوران راهنمایی یه مدرسه می رفتیم و یک عالمه دوستای مشترک داریم و من یهویی یادم اومد که این همون "نسیم عبدیه" که... (بعد از دو روز که می دونستم اسمش چیه!). سخنرانی نسیم تو کنفرانس یکی از بهترین سخنرانی های کنفرانس امسال بود. کلی بهش اصرار کردم بنویسه در مورد سخنرانی اش و پنلی که توش بود که به بلاگیدن من از کنفرانس هم کمک شه، بعدش خودم کلا کم آوردم تو بلاگیدن کنفرانس و حتی به مطلب هاش لینک ندادم. حتما بخونین این پست نسیم رو درباره پنل و این پستش درباره سخنرانی خودش که درباره کمپینی برای ورود دخترا به استادیوم به عنوان یه راهکار ترویجی (ادوکسی) برای حساس کردن دختران جوان نسبت به حقوق زنان بود. نسیم دانشجوی دکترای آموزشه و برای طرح این کمپین هم از تئوری های آموزشی استفاده کرده. فکر کنم بچه هایی که آموزش می خونن خیلی به درد جنبش زنان می خورن.


5- خدا عمر بده انار رو که از افسردگی نوشته. درسته خیلی غر می زنم تو این وبلاگ ولی هیچوقت جرات نکردم از افسردگی ام بنویسم. انار می گه نوشتن از افسردگی و خوندن نوشته های دیگران در مورد افسردگی کمک می کنه به بهتر شدن آدم. شاید منم یه روزی جراتش رو پیدا کردم و نوشتم.


6- یکشنبه سه تا دختر باحال مهمونم هستن به صرف قرمه سبزی! بعد از مدتها احساس می کنم دوباره یه جمع همفکر و صمیمی پیدا کردم که می تونیم دور هم بشینیم و کلی حرف بزنیم. فقط حیف که یه ماه دیگه برمی گردم فلوریدا و دوباره از این جمعا دور می افتم. بعد از مدتها یه آشپزی حسابی می کنم. این زندگی اداری تو واشنگتن هیچ وقت و حال آشپزی مفصل نمی ذاره واسه آدم. ربط این شماره به شماره 4 تکذیب می شه!


7- این وبلاگ تیم المپیاد فیزیک آمریکا که الان تو اصفهان هستن واسه المپیاد فیزیک جالبه برام. ظاهرا خیلی المپیاد خوب برگذار شده.


8- دلم واسه خونه ام و همخونه ام و حتی شهری که همیشه خیلی ازش بدم می اومد تنگ شده! حتی یه دونه سنجاب هم من ندیدم اینجا و عوضش تا دلتون بخواد آهو دیدم که تو اتوبان زیر ماشینا له شده. احتمالا سنجابای واشنگتن همه رفتن ایران جاسوسی!


9- من دیروز بستنی سرخ شده خوردم در یک رستوران مالزیایی!


10- راستی به filter@dci.ir ایمیل زدم پرسیدم چرا وبلاگم فیلتر شده. بهم گفتن آدرس وبلاگم در پایگاه مرکزی داده های فیلترینگ موجود نمی باشد و لطفا با آی اس پی خودم تماس حاصل فرمایم. کسی می دونه یعنی چی؟


خب شیوه موثری بود دیگه ساعت پنج صبح خوابم گرفت. تشویقم کنین اینجوری بنویسم شاید مشکل بیخوابی ام هم حل شد!


پ.ن. ای آس پی های بدجنس که سرخود وبلاگ من رو فیلتر کردین: ایشالا خر گازتون بگیره. منکه خودم اولین سانسورچی وبلاگم هستم. مخابرت هم که ظاهرا فیلتر وبلاگ من رو برداشته و گفتن تو لیستشون نیستم. شما ها چرا خودشیرینی می کنین؟ زورتون به شر و ورهای من رسیده؟ یعنی نوشته های من اینقدر خطرناکن؟ بابا اینقدر به من اعتبار ندین، حیفه به خدا!



July 18, 2007


گند بزنن این ایالت مریلند رو با این قوانین مسخره اش. یعنی قوانین خیلی مسخره و مزخرفش. یعنی اومدنم به واشنگتن تقریبا نصف بیشترش کشک. اعصاب ندارم. گاز می گیرم. نزدیک نشین.



July 17, 2007


***** خب آسیه می گه که یک نفر کل پول رو می خواد بده (بخونید داستانش جالبه). صبر باید بکنیم تا مطمئن شیم و چاره ای نیست. اگر نشد، اونوقت شاید دو سه روز وقت باشه فقط برای جمع کردن پول. اما من مطمئنم که اگه لازم شد می تونیم دو روزه هم پول جمع کنیم. نازلی جانم از همینجا بهت می گم که گوش به زنگ باش بساط حساب بانکی و پی پل رو آماده داشته باش که اگه ما شنبه یا یه شنبه فهمیدیم باید پول جمع کنیم بتونیم! تی قربان. ایشالا که لازم نشه.


****نفس بکش برای ده روز! (آسیه)*
(کماکان می گم که من خبری ندارم آیا ما خارج از ایران می تونیم پول جمع کنیم یا نه از طریق پی پل! خبرتون می کنم به خدا. من هنوز با آسیه یا خانوم ستوده نتونستم حرف بزنم.)


**** گزارشی از یک اعدام اجرا نشده: شمارش معکوس برای سینا پایمرد


*** ساعت چهار صبح پریسا آپ دیت کرده که اعدام ده روز به تعویق افتاده. قرار شد خبر بده اگر لازم بود ما پول جمع کنیم.


** پریسا تا سه صبح وبلاگش رو آپ دیت کرده و ظاهرا با وجود حکم توقف اعدام، زندان گفته از توقف حکم خبر نداره و بچه ها نگران تکرار قضیه سنگسار بودن که حکم توقف سنگسار بوده ولی قاضی کار خودش رو کرده. آسیه و باقی جلوی زندان بودن. مهتاب کرامتی هم از یونیسف بوده. اگر احتیاجی به جمع کردن پول بود همینجا خبر می دم.


* خب مینو و مهیار عزیز خبر دادن که اعدام متوقف شده. به هر حال اگه نیاز به جمع کردن دیه بود خبر بدین. (خبر رو هم که دارین سه تا اعدامی دیگه امروز بوده. روزی چند نفر رو اعدام می کنن تو ایران جدا؟)

***


لطفا اگه خانوم ستوده و افرادی که پیگیر اعدام سینا هستن رو می شناسین و می شه حکم رو چند روز متوقف کرد و مشکل فقط پول دیه است، بهشون خبر بدین که ما خارج از ایران می تونیم پول جمع کنیم برای دیه سینا، با استفاده از پی پل، مثل دفعه پیش که برای مریم عابدی دیه جمع کردیم. فقط باید یک شماره حساب در ایران اعلام کنین و یک آدم معتمد در ایران که ایمیل هم داره حاضر شه پیگیرش تو ایران شه و یک سایت معتبر هم باشه که بعدن سندهای نقل و انتقال پول رو بذاریم آن لاین مردم ببینن.


یه همچین چیزایی راه حل داره به خدا (هرچند مقطعی) و آدم های عادی می تونن کمک کنن (مساله کل اعدام نیست که ندونیم چطوری می شه کامل لغو شه و بگیم از دست ما خارجه). کاش لااقل دو هفته زودتر خبر می دادین.


مرتبط:
- سينا پايمرد- كه در 16 سالگي مرتكب قتل شد- در آستانه اعدام است


گفت و گو با نسرین ستوده، وکیل سینا پایمرد، نوجوانی که قرار است سحرگاه فردا اعدام شود


***
توضیح واضحات: قبلا هم بحث این شده بود. اعدام باید به نظر من و خیلی ها لغو شه کلا و به نظر خیلی ها نه. ولی موردهایی مثل سینا و مریم عابدی موردهایی هست که ولی دم حاضره ببخشه و فقط طرف به خاطر نداشتن پول داره جونش رو از دست می ده. یعنی عملا یه موقعیتی می شه که با پول می شه جلوی اعدام طرف رو گرفت، و اونوقت به نظرم دیگه فارغ از اینکه چه تفکری داریم و اینکه چند نفر دیگه هم دارن اعدام می شن، واقعا جلوی این یکی رو باید بگیریم! آخه خودتون تصور کنین یکی چون پول نداره اعدام شه! در ضمن مانعی به اسم حکم قصاص هم که از ارکان این نظامه می تونه تو این جور موردا با پول از بین بره. در ضمن به نظرم موردهای اینطوری بهانه خوبی هستن برای اینکه گفتمان ضد اعدام یه مدتی در جریان باشه، با توجه به اینکه نمی شه تو مطبوعات ایران در مورد لغو اعدام نوشت.



July 16, 2007


بیمه صاحب زمان! یا اینکه چطوری می شه هرکسی یه خیریه باشه


یک زن چادری مومن سالمنده که سال هاست برای این و اون پول جمع می کنه. این زن تو دسته بندی خانوم جلسه ای ها قرار می گیره. منتهی یه چند تا خصوصیت داره. دختر خان بوده در زمان های دور و ظاهرا این خان، خان خیلی بدی نبوده و "رعیت" هاش خیلی دوسش داشتن. این زن هم از بچگی با "بچه رعیت" ها همبازی می شه و بچه ها که بزرگ می شن و بساط خان و خان بازی هم که ور می افته اینا همه دوستای هم می شن، به شکلی که بچه های این زن به همه همبازی های بچگی زن الان می گه خاله و دایی وبا خیلی هاشون رفت و آمد خانوادگی دارن.


اما خیلی از این رعیت های سابق لزوما به وضع مالی خوبی نرسیدن و خیلی هاشون در شهرک های اقماری دور تهران زندگی می کنن الان. اون هایی که هنوز رابطه اشون رو با زن حفظ کردن آدم های فقیر زیادی می شناسن دور و برشون. بعضی از این آدم های فقیر زنانی هستن که برای امرار معاش باید تو خونه های مردم کار کنن. یکی از هم دهی های زن حاجی حیدریه که ماشالا همیشه یک لیست داره از هم دهی های سابق که در بدترین شرایط با بچه های قد و نیم قد روز و شب می گذرونن. و البته حاجی حیدری هر موقع در کمک به یک هم ولایتی سابق در می مونه می یاد سراغ زن.


این زن رو بنا به دلایل مختلف در محل زندگی اش و محل کار سابقش و فامیل های خودش و همسرش خیلی قبول دارن. همسرش به شوخی یه بار گفته بود چند وقت دیگه ملت دنبالش می افتن ازش دخیل آویزون می کنن! حالا این زن که هزار و یک مشکل داشته تو زندگی اش و اعتقاد عجیب و غریبش به خدا فقط کمکش کرده که از پس بدبختیاش پس بیاد و وضع مالی خودش هم چندان خوب نیست، یک سیستم خیریه برای خودش اختراع کرده و اسمش رو گذاشته بیمه صاحب زمان!


سیستم این بیمه به این شکله که اگه تو هر ماه یه چیزی به عنوان حق بیمه بدی ایشالا امام زمان سلامتی ات رو حفظ می کنه! خانواده های زیادی در ماه به تعداد اعضای خانواده اشون حق بیمه می دن. این حق بیمه می تونه هر چقدری که خودشون تعیین می کنن باشه، نفری صد تومن، دویست تومن، هزار تومن، هر چی که خودشون بخوان. ولی باید مبلغ ثابتی باشه که هر ماه داده می شه.


زن می شینه عینک گنده اش رو می زنه و خط کش و خودکار دستش و هر سال یه دفتر رو جدول کشی می کنه و اسم اعضای هر خونواده ای رو می نویسه و جلوش برای دوازده ماه جا می ذاره و مرتب حواسش هست که ملت پولشون رو بدن. خیلی ها چند ماه یه بار پولشون رو می دن، خیلی ها ماه به ماه، بعضی ها هم که الان خارج هستن سالی یه بار.


کیسه های پارچه ای داره که پول ها رو توش می ریزه. پولی که هر خانواده ای می ده خیلی کمه در ماه، ولی وقتی که همسایه هاش و دوستاش و همکاراش و فامیل های خودش و همسرش همه حق بیمه اشون رو می دن، یه پول مورد توجهی می شه. با این پول به چند تا خونواده تا حالا کمک های اساسی شده. با این پول زنی که هشت تا بچه داشت و شوهرش فوت کرده بود صاحب خونه شد با یک اتاق (البته یادمه پول برای در خونه کم اومده بود و خونه اشون دو سه ماهی در نداشت!) یکی از دخترهای خونواده لال بود. آخرین بچه ای بود که آخرش ازدواج کرد و بعد از تامین جهیزیه اون دیگه اون خونواده احتیاج به پول نداشت و برزگترین کادویی که به زن داده شده تو عمرش فکر کنم نامه تشکری بود که این دختر بعد از سال ها برای این زن نوشت. خرج جهیزیه دخترهای زیادی از این پول اومده، خرج پول پیش خونه خیلی ها، خرج عمل خیلی ها و و و...


این زن بشریت رو نجات نداده، مشکل فقر رو تو جامعه اش حل نکرده، مشکل حقوق بشر رو هم حل نکرده، ولی تونسته با استفاده از اعتباری که داره و اعتمادی که بهش دارن، و با استفاده از احساسات مذهبی آدم هایی که می شناسه (بماند که خیلی هایی که به این بیمه امام زمان پول می دن اصلا بی دین هستن!) به چند تا آدم و خونواده در سال های زیادی کمک کنه. این زن که خودش اصلا وضع مالی جالب توجهی نداره، تونسته یه سیستم خیلی خیلی محلی درست کنه برای کمک به چهار تا آدم فقیری که می شناسه. این زن تونسته از دور هم جمع شدن زن ها برای سبزی پاک کردن، جلسه های قرآن و ختم انعام و سفره های ابولفضل پارتی، یک کمکی هم برای آدمای مستمند دور رو بر خودش جمع کنه.


(البته بماند که اعجوبه ایه واسه خودش و علاوه بر این سیستم کارای دیگه هم می کنه و یه زمانی به معلولین ذهنی کهریزک هاشمی نژاد هم کمک می کرد، به پرورشگاه وردآورد کرج که کودکان معلول ذهنی بیشتر اونجا هستن به همچنین، پرورشگاه های رفیده و ازگل و غیره و در کنار اون ها کمک به کارمندای این جاها که بعضی هاشون خودشون واقعا وضع مالی بدی داشتن. علاوه بر جمع کردن لباس های دست دوم مردم و فرستادنشون به آدم هایی که نیاز دارن، و علاوه بر کمک به نیازمندانی که تو فامیل خودش هستن و مثلا آبرو دارن. یا خرید مواد غذایی و فرستادن به چند تا خونواده نیازمند به بهانه ماه رمضون و غیره.)


حالا قصدم از نوشتن این چیزها در مورد زنی که بیست و نه ساله می شناسمش چیه (و احتمالا خود شما هم مشابه این زن رو زیاد می شناسین)؟ قصدم اینه که این زن که خودش وضع مالی خوبی نداره، بدون اینکه بدونه اصلا ان جی او چی هست، تونسته در سطح محلی لااقل به مستمندانی که دور و بر خودش می شناسه کمک کنه، با استفاده از پتانسیلی که تو آشناهای دور و بر خودش وجود داره. سنگ بزرگ نخواسته بزنه. نا امید نشده که حالا گیرم به ده تا خونواده کمک شد و خرج تحصیل چهار تا بچه در اومد و بقیه پس چی. نخواسته انقلاب ساختاری تو سیستم رفاه اجتماعی کشورش هم به وجود بیاره چون اصلا در جایگاهی نیست که این کار رو بکنه. مذهبی و خرافاتی هم هست تا حدودی. فقط در حد توان خودش، در حد جامعه خیلی کوچیک خودش، یه کمکی کرده و یه تغییری به وجود آورده. اتفاقا همین مذهبی که ما سکولارها و ایتیست ها اینقدر ازش شاکی هستیم هم کمک بزرگی بهش بوده. دور و بر خودش رو نگاه کرده و دیده چی جواب می ده.


هر کدوم ما هم می تونیم تو سطح اینقدر محلی و کوچیک کمک کنیم و تغییر ایجاد کنیم. با گروه های مختلف دوستامون که کافه نشینی می کنیم و پارتی می ریم و مسافرت می ریم می تونیم یه خیریه کوچیک داشته باشیم و ماهی یه پولی بذاریم کنار و به مستمندانی که دور رو بر خودمون می شناسیم کمک کنیم.


شاید خیلی کارا نتونیم بکنیم، شاید گاهی نا امیدی از درون همه وجودمون رو می خوره، شاید فکر می کنیم وضع خیلی خراب تر از اونیه که هست، ولی این دلیل نمی شه که حداقل زندگی چهار پنج تا آدم رو نتونیم بهتر کنیم. هر کدوممون با چند تا وبلاگ نویس دیگه دوستیم؟ فکر کنین مثلا هر ده تا وبلاگ نویس با مجموعه خونواده هاشون و همسایه هاشون کلی آدم می شن که با گذاشتن مبلغ خیلی کمی در ماه می تونن یه پول قابل توجه جمع کنن و مثلا به زندگی دو سه نفر برسن (اصلا پیشنهاد نمی دم که بشیم یه سازمان گنده و دفتر دستک راه بندازیم. هر کس با کسایی که آشنا هست می تونه یه جمع خیریه راه بندازه). یه ضرب المثل قدیمی هست که می گه کوچیک زیباست. می دونین چقدر جمع های کوچیک وبلاگی هست که می تونن کارای کوچیک زیبا بکنن؟


پ.ن.1- این نوشته شهرزاد عالم فتحی، اولین وبلاگ نویس زن ایرانی، که از همین کارای کوچیک زیبا می کنه (که اثرای بزرگی دارن) بهانه نوشتن این پست شد. (با توضیح اینکه شهرزاد پولی که لازم داشت برای اون موضوع رو جمع کرد، اما مستمندان زیاد دیگه ای می شناسه که می تونین کمک کنین.)


پ.ن. 2- حالا شما که به امام زمان اعتقاد ندارین بیمه حضرت شیطان یا حضرت ریدیوهد یا شاهزاده نیم پهلوی یا حسین درخشان راه بندازین اصلا! اسمش مهم نیست. رسمش مهمه!



July 15, 2007


بازم کولی شدم. بازم یه خونه جدید. انگار این کولی بودن تمومی نداره. چهار ساله که کولی ام، بیقرارم. هنوزم می ترسم، ولی ایندفعه جنس ترس فرق می کنه. ایندفعه از ناتوانی نیست، از ضعف نیست. از ناشناخته هاست. از تجربه یه چیزی که نمی دونم قراره چه شکلی باشه. باید بپرسم از اون "زنان ساده کامل" که چطوره روز ها و سال هایی که قراره بیان. روزا و سال هایی که آدم باید با خودش روبرو بشه، روزا و سال هایی که نمی شه دیگه به بهانه "سبکی تحمل ناپذیر هستی" خودت رو از خودت قایم کنی و باید خودت رو به دوش بکشی و ادامه بدی. روزا و سال هایی که دیگه نمی شه کودک بودن رو بهانه کنی.


اتفاق می افته، بدون اینکه حواست باشه، یهویی یه روزی می بینی که تا گردن فرو رفتی تو بازی آدم بزرگا. اینش از همه بیشتر درد داره. دیشب وقتی آخرین حباب هم ترکید بالاخره باور کردم که خیلی وقته تا گردن فرو رفتم تو این بازی. بالاخره انکار رو گذاشتم کنار و باور کردم. دیشب صدای شکستن چیزی رو نشنیدین؟ من شنیدم. ثبت می کنم شکستنش رو به تاریخ دیشب وقتی حتی ستاره ها هم خواب بودن...



July 12, 2007


فرسنگ ها برای صلح


میون اینهمه خبرای بد که حتی آدم نمی رسه به نصفشون حتی لینک بده، چه برسه به اینکه بشینه فکر کنه چقدر ناتوانه که کاری در موردشون بکنه، اتفاقای خوبی هم هست که مثل یه نسیمی می مونه که می یاد و یه لحظه خنکت می کنه. دیشب تو یه رستوران و کتاب فروشی باحال تو واشنگتن (که یه سالن جدا داشت برای برنامه های کوچیک و روی دیوارش عکس شخصیت های تاریخی فعال صلح و تغییر اجتماعی از جمله شیرین عبادی بود!) برنامه ملاقات با بچه های فرسنگ ها برای صلح بود. یه عده دختر و پسر باحال ایرانی که از ایران پاشدن رفتن اروپا و آمریکا (به شکل سمبلیک خیلی از مسیرهایی که ممکن بوده براشون رو با دوچرخه رفتن) برای اینکه پیغام صلح و دوستی ایرانی ها رو برای مردم جاهایی که سفر کردن ببرن و یه کاری باشه دربرابر تبلیغات جنگی که علیه ایران می شه این چندوقته. یه وب سایت خیلی خوب هم دارن که یک عالمه هم عکس های جالب داره از سفرشون.(من باید از خیلی وقت پیش به اینا لینک می دادم و از دوستی که ازم خواسته بود عذر می خوام که تازه آخر سفر اینها دارم اینکار رو می کنم. آلزایمر دارم دیگه، کلا یادم رفته بود.)


جمع دیروز از یه عده ایرانی و آمریکائی و اسپانیایی و عراقی و احتمالا ملیت های دیگه! تشکیل شده بود. موسیقی ایرانی پخش می کردن و همه با هم گپ می زدن و حرفای خوب می زدن. بچه های دوچرخه سوار خیلی ماه و خونگرم بودن. یه سخنرانی کوچیک هم کردن و یحیی یکی از اعضاشون خیلی حرفای خوبی زد در محکومیت هر نوع جنگی و از همه بیشتر این حرفش رو دوست داشتم که گفت باید کاری کنیم کشته شده های جنگ فقط اعداد یه آمار نباشن. اتفاق جالب شخصی ای که برای من افتاد این بود که راضیه یکی از این بچه ها من رو شناخت و فهمیدم شاگردم بوده تو موسسه زبانی که درس می دادم! حتی شیکمویی من رو هم یادش بود که وقتی فارسی حرف می زدن باید شیرینی می آوردن سر کلاس! به شکل کاملا بچه گانه ای احساس غرور کردم که یک میلیمتر شاید کمک کرده باشم به اینکه راضیه پیغام صلح رو بتونه با آدمای غیرایرانی در میون بذاره. (می دونم خیلی ضایعم! ولی میون اینهمه احساس ناامیدی که می کنم بذارین دلم خوش باشه!)


راضیه صفری پور


اینا یه مجسمه صلح درست کردن که به تعداد شهرهایی که رفتن هم ازش لوح درست کردن که یک ورش هم پیغام صلح و دوستی نوشته شده و تو بقچه های ترمه گذاشتن و به شهردار شهرهایی که رفتن هدیه دادن.


Peace Trophy


گروه Code Pink هم بودن. این گروه یه گروه زنان برای صلح هستن که لباسای صورتی می پوشن و طرفدار صلح هستن و خیلی هم برای پیشگیری از حمله به ایران تلاش می کنن. بعضی از اعضاشون ایران سفر کردن و از مردم ایران مخصوصا بچه ها عکس گرفتن و ازشون کارت درست کردن بین مردم پخش می کنن تو آمریکا که نشون بدن جمعیت ایران هم جوونه و هم زیبا.


لزلی یکی از این زن هاست که دیروز روز بیست و سوم اعتصاب غذاش بود در اعتراض به حرف های لیبرمن که گفته بود باید به ایران حمله هوایی بشه و برای گرفتن وقت ملاقات از لیبرمن. یه زن خیلی لاغر بود که پیرهن صورتی پوشیده بود با یه جوراب شلواری صورتی که قلب های گنده صورتی و سرخابی داشت و یه تاج صورتی هم سرش گذاشته بود که روش نوشته بود صلح. (کلا همه اشون زیادی صورتی بودن!) فکر نمی کردم جوون باشه ولی میون حرفاش گفت که پسرش بیست و هفت سالشه. ایران هم سفر کرده و عاشق ایران و مردمش شده و گفت مهربون ترین آدم هایی بودن که تو عمرش دیده و موقع گفتن این حرف گریه اش گرفت (صداش هم کلا خیلی می لرزید، فکر کنم دیگه جونی براش نمونده بود، ولی همه اش لبخند می زد). در طول این بیست و سه روز لزلی رو چندبار دستگیر کردن چون هی دنبال لیبرمن بوده و می رفته دفترش و بیرون نمی رفته. اما پریروز که می گیرنش تو دفتر لیبرمن یکی ازش عکس می گیره و دیروز عکسش رو روی جلد مجله ای که تو همه دفترای کنگره می ره چاپ کرده بودن و لزلی این خبر خوش! رو داد که بالاخره برای امروز به مدت پنج دقیقه(!) وقت ملاقات گرفته از لیبرمن. امیدوارم دیگه امروز اعتصاب غذاش رو بشکنه! (نه، بهتره نگم که این فکر اومد تو سرم که آیا ما اصلا ارزشش رو داریم؟!)


خلاصه این صورتی ها رفتن بالای سن و یه سری آواز خنده دار ضد جنگ و بوش خوندن که شجاعتشون در احساس خوش صدایی قابل تحسین بود! بعدش دو تا از پسرای دوچرخه سوار آواز خوندن که صداهاشون فوق العاده بود (یکیشون تو مایه های اپرا یه آهنگ محلی ایرانی رو خوند و یکیشون هم سنتی خوند) و بعد همه ایرانی ها سرود ای ایران رو خوندن و خیلی از بچه های ایرانی رفتن روی سن باهاشون (من روم نشد برم چون سرود رو کامل بلد نیستم!). احساس تور کاشان بهم دست داده بود که تو یه آتشکده همه سرود می خوندیم! خیلی حس نوستالژیک شاد کننده ای بود.


راستی این بچه ها دیروز رفته بودن کنگره آمریکا و با یه عده از نماینده ها هم حرف زده بودن. بعضی ها خیلی تحویلشون گرفتن، بعضی ها اصلا یک کلمه هم باهاشون حرف نزدن، یکی شون هم به اینا گفته شماها دارین با جلوگیری از جنگ جلوی جنبش دموکراسی خواهانه ای که تو ایران به وجود اومده رو می گیرین! اینا هم که اومدن باهاش بحث کنن فوری گفته خیل خب براتون آروزی موفقیت می کنم و فوری راهش رو گرفته رفته!


از اتفاقات جالب(؟) هم اینکه دو تا از دوچرخه هاشون رو تو لندن دزدیدن، دوتاش رو هم تو نیویورک! بعضی شبا هم تو ایستگاه قطار و تو ماشین و غیره خوابیدن. ویزای آمریکاشون رو هم سه ساعته دادن و تازه کنسول بهشون شماره برادرش تو نیویورک رو داده گفته اون هتل ارزون تو نیویورک می شناسه. فکر کنم بچه های ویزا دانشجویی (از جمله خودم) دیشب کلی بهشون حسودیشون شد!


این بچه ها عضو یه سازمان خیریه به اسم رحمت بودن تو ایران که به بیش از دو هزار بچه یتیم تو ایران کمک می کنه. یکی از اعضای خیریه یه بار می گه که اگه جنگ بشه تمام کارای ما هدر می ره و دیگه اصلا سنگی رو سنگ بند نمی مونه که بشه از بچه ها مواظبت کرد و باید کمک کنیم به صلح و خلاصه ایده این کار به ذهنشون می رسه و هرکسی یه ایده ای می ده و راه می افتن می یان فرسنگ ها اونور ایران.


این هم بدون شرح که دخترها روسری سرشون بود و خیلی ها با تعجب از من می پرسیدن چرا اینا روسری سرشونه!


راستی برین تو سایتشون بیانیه اشون رو امضا کنین که حمایتتون رو ازشون نشون بدین. خوشحال می شن حتما.


(عکس ها از سایت فرسنگ ها برای صلح برداشته شده. رو عکسا کلیک کنین بزرگشون رو می بینین.)



July 10, 2007


ریشه ها


"گيريم يكي دو نفري اين وسط به وساطت افكار عمومي و دفاع برخي از وكلا‌ نجات يابند اما اينها تنها مسكن است و درمان نيست، شنيدن اين حرف از دهان سخنگوي قوه قضاييه كه <بايد قانون عوض شود> مي‌تواند نشانه گشايشي در اين دور باطل باشد اما اين وسط گفتن يك نكته لا‌زم است. اگر مي‌خواهيد قانون سنگسار را عوض كنيد، يادتان نرود قوانيني كه ريشه اين داستان هستند را نيز بايد عوض كنيد؛ قوانيني كه بستر ازدواج اجباري را فراهم مي‌كنند، قوانيني كه زني را كه تا حد مرگ، هر روز تحت خشونت قرار دارد بي‌هيچ چتر حمايتي به سر خانه و زندگي‌اش برمي‌گردانند، قوانيني را كه زني را به اكراه و ناخواسته در چارچوب زندگي زناشويي نگه مي‌دارد و با وجود طلا‌ق ذهني و عاطفي، طلا‌ق حقوقي را از او دريغ مي‌كنند و... لطفا نگاهي به ريشه‌ها بيندازيد"



ریشه ها- شادی صدر


پ.ن. این ریشه ها دلیل اصلی توجه من و جذب شدن به کمپینی مثل کمپین سنگساره. بعدا در موردش بیشتر می نویسم. نظر شما چیه؟


پ.ن 2- بابا جون عمه تون کامنت مرتبط بذارین!




حسین درخشان، خائن به جنبش زنان ایران


این نظر کاملا شخصی منه در وبلاگ شخصی ام. این نوشته به نمایندگی از جنبش زنان ایران و یا حتی کمپین سنگسار نیست! برای بستن این وبلاگ می تونین روی ضربدری که گوشه سمت راست صفحه است کلیک کنید!

***


آقای درخشان،


بهتره قبل از اینکه تهمت بزنی و توهین کنی، اول از همه به قول خودت ارتباطات سازمانی و مالی ات رو برای ما روشن کنی که بدونیم به کجا وابسته ای که به شکل خستگی ناپذیری گیر دادی به اعضای جنبش زنان از گروه ها و دسته های مختلف و بهشون تهمت می زنی در وضعیتی که حکومت ایران هم گیرهای مشابه رو داده. در ضمن بسیار لازمه که بگی منابع مالی ات چی هست. من نمی تونم آدمی رو که هم از هلندی ها پول گرفته، هم از رادیو فردا و رادیو آمریکا، هم رفته اسرائیل (و البته که گروهی از کسانی که به استاد محترمی که خرج سفر اسرائیل شما رو داده پول می دن اتفاقا از طرفداران بوش هستن!) هم سایت میانه رو کار کرده، هم ارتباطات خانوادگی با گروه موئتلفه داره، کار ثابت و خونه ثابت هم نداره، و تازه از آمریکا هم دیپورت شده به بهانه اینکه وبلاگش رو تو گوگل پیدا کردن و غیره بپذیرم که مستقله و به جایی وصل نیست. شما به هر جایی که وصل هستی، داری منافع همون جا رو تامین می کنی و به همین دلیل حرف هات صادقانه نیست.


اما من به حرف های صد من یه غازت جواب می دم به دو دلیل. یک، من هم عضوی از کمپین قانون بدون سنگسار هستم که چپ و راست داری چرت و پرت می گی در موردش. این کمپین شادی صدر نیست. این کمپین همه آدم هایی است که عضوش هستن. یک سری وکیل داوطلب و مشاور و عضو هماهنگ کننده داخلی و خارجی و غیره. وقتی به یک کمپین گیر می دی، همه اعضای اون کمپین حق دارن جواب بدن. و دو، وقتی که اعضای این کمپین یا کمپین های دیگه دارن تو ایران از دل و جون زحمت می کشن، آدم هایی مثل من که درگیری های اون ها رو ندارن وظیفه داریم در برابر بی عدالتی هایی که در حقشون می شه ازشون دفاع کنیم.


گفته بودی رابطه سازمانی و مالی ام رو با "کمپین شادی صدر" آشکار کنم. خب بهتره اول یه خورده عین کلاس اول آموزش زبان بدیم. کمپین سازمان نیست. ارتباطات سازمانی نداره یه کمپین! کمپین قانون بی سنگسار، مثل تمام کمپین های حقوق زنان از هر دار و دسته ای تو ایران، منبع مالی نداره. اگر احتیاج به خرجی باشه، که در مورد ما خرج سفر و هاست و دومین هست، از جیب خودمون می دیم یا از دوستامون پول جمع می کنیم. به عنوان مثال در سفر سه ماه قبل من به سازمان ملل برای شرکت در کنفرانس وضعیت زنان، تمام شرکت کننده ها خرج سفرشون رو خودشون دادن و اومدن. من ناقابل 600 دلار خرج کردم از جیب خودم با همون حقوق چندغاز دانشجویی ام که البته شب تو یه اتاق هتل با خانوم کار خوابیدم. من عضو این کمپین هستم، همونطوری که عضو بیشتر کمپین های زنان در ایران هستم، از جمله یک میلیون امضا و غیره به خاطر اعتقاداتم. وقتی عضو یک کمپین حقوق زنان در ایرانی، از جایی پول نمی گیری. داوطلبانه ساعت ها وقت می ذاری تا جایی که بتونی در کنارش خرج زندگی ات رو هم دربیاری. اگه مثل سهیلا کار ثابت داری جای دیگه، لازم باشه مرخصی می گیری، اگه مثل من دانشجویی کلاس هات رو نمی ری، اگه مثل شادی و آسیه مادری بچه هات رو می دی یکی دیگه ازشون مراقبت کنه و کارت رو می کنی. ساعت های طولانی ای بوده که من و بچه های تهران همزمان آن لاین بودیم، یعنی یا اونها از خوابشون زده بودن برای یه کاری در زمینه کمپین ها، یا من. البته تعجبی نداره که تو ذهن پول محور تو این چیزا قابل تصور نباشه. تو که بابت "نگهداری" ماهیانه از وبلاگ دو آقا که ساکن کالیفرنیای شمالی هستن پول های قلمبه می خواستی بگیری (توجه کنید، لابد حسین وبلاگ ها رو روی کولش قرار بوده بگیره)، یعنی وبلاگی که وقتی پول هاست و دومین و طراحی اش داده شه دیگه خرجی نداره تا پول هاست و دومین سال بعدش و بعد با این حال شما صورت حساب های شیشصد دلاری برای اینها می فرستادی بابت "نگهداری وبلاگ" و این دو تا باورشون نمی شد وقتی چند سال پیش بهشون گفتیم که هزینه نگهداری یه وبلاگ برای شش ماه صفر دلاره اگه قبلا پول طراحی و هاست و دومین دادین!، البته که شما نمی تونی تصور کار داوطلبانه بدون پول بکنی. شمایی که گفتی حاضری کار فنی برای هر جایی بکنی، انگار کار فنی حلاله و فقط کارای غیر فنی است که مشکل داره (جالبه خودش هم معیار تعیین می کنه!) نمی تونی خارج از پول چیزی رو تصور کنی. آقا جان، بساطی که بابت پول همه جا به راه انداختی رو دیگه حتی طرفدارهای خودت هم می دونن و هیچی هم نگن همه می گن که حسین درخشان پولکی است و چترباز (دیگه مسخره تر از اینکه مسافرت هم می ره خیلی موقع ها یک قرون خرج نمی کنه و خرج شام و ناهارش رو دیگرون می دن و بعد میان پشت سرش حرف می زنن که این چه بی تربیت بود، یا دخترایی که قبل از مسافرت ها باهاشون دوست می شه که تو سفر چتربازی کنه و و و)، عکس من رو می ذاری تو وبلاگت، بعدش روش اسم می زنی سلبریتی ایرانی که آگهی گوگل واسه خودت دست و پا کنی، از عکس چپندر قیچی من هم نمی گذری تو دیگه! همه این سایت هایی که درست کردی رو خواستی از توشون پول درآری به نوعی. سایت Stop Censoring Us رو درست کردی و از کمک های ترجمه داوطلبانه من و بقیه استفاده کردی (کسی ازت پول خواست واسه این کارها؟!) و اعتبارش هم برای تو بود تا از طریقش به عنوان مخالف سانسور و کارشناس و غیره شناخته بشی و بتونی بیشتر کاسبی کنی، (راستی چرا اون سایته به انگلیسی است؟ استکبار جهانی نبینه یه موقع؟!!) خلاصه تو یکی که کون خودت گهی هست خواهش می کنم واسه ما ادعای کار داوطلبی بدون پول نکن! خیلی مونده که بخوای در برابر همه این فعالان زنی که سال هاست دارن بی مزد و مواجب کار دواطلبی می کنن و هزاران ایرانی هستن که شهادت بدن در موردش ادعای کار داوطلبی پولکی بکنی.


در مورد پول گرفتن از هیوس برای موسسه راهی، که من در تمام مراحل خرج های مالی اش بودم چون به تنظیم گزارش ها به انگلیسی گاهی کمک می کردم، پولی که گرفته شده از هیوس خرج کار خدماتی شده. وکیل، مشاور، دفتر، تلفن، آب و برق، اینترنت، و غیره. مدلی هم که این سازمان ها کار می کنن اینه که علاوه بر اینکه یک حسابدار داخلی باید هر ماه حساب ها رو داشته باشه و تمام خرج ها مدرکشون باشه، یک ممیز خارج از سازمان هم باید بیاد و حساب کتاب ها رو چک کنه تا از اختلاس جلوگیری بشه (و البته حسابدار و ممیز هم باید حقوق بگیره)، عین همه جای دنیا، و این کار کاملا انجام شده در مورد راهی و اگر ایرادی بود خود هیوس شاکی اش می شد و احتیاجی به حسین درخشان نداشت. شما می تونی چند ساعت در هفته کار داوطلبانه بکنی، اما نمی تونی بیست و چهار ساعت در روز کار داوطلبانه بکنی، (مگر اینکه احتمالا بابای پولدار بازاری داشته باشی!!) این کارها شده که از مراجعین که اکثرا از قشر کم درآمد بودن پولی گرفته نشه. این کار اتفاقا در همه جای دنیا که تو داری ازش مثال می یاری اتفاق می افته و تو هیچ ان جی او "خدماتی" در دنیا پیدا نمی کنی که منبع مالی نداشته باشه پس بهتره اینقدر مزخرف نبافی. تمام پول های هیوس فقط برای راهی خرج شده و نه کمپین قانون بی سنگسار یا سایت زنان یا سایت میدان یا هر کمپین دیگه ای، چون اصلا پروژه راهی بدون پول امکان پذیر نبود اما بقیه کارها بدون پول امکان پذیر بود. و کاملا هم این کار مجوزهای لازمه رو داشت. اصلا چی شد که تو یهو با هیوس بد شدی؟ تو که خودت کلی از پول هیوس استفاده کردی و بخشی ازوجودت محصول مواد غذایی یا فکری است که با پول هیوس خریده شده!


شادی و محبوبه و آسیه قرار بود برن دفعه پیش تاکستان. حتی سهیلا گفت می تونه از دوستاش پول جمع کنه برای خرج سفرشون که بچه ها مخالفت کردن و محبوبه گفت خودش می بره بچه ها رو با ماشین و حتی قرار بود من هم تو وبلاگم تبلیغ کنم که وبلاگی های نزدیک به قزوین هم برن. اما وقتی سنگسار متوقف شد دیگه دلیلی برای رفتن نبود. فقط سعید اقبالی وکیل داوطلب مکرمه که از اعضای کمپین هست با خرج خودش و بنزین سهمیه ای رفت قزوین که اجازه مطالعه پرونده هم بهش داده نشده. (احساس بدی دارم که این چیزا رو می نویسم شاید اصلا آقای اقبالی نخواد کسی بدونه چقدر هزینه می ذاره ولی گاهی باید اعاده حیثیت کرد.) سنگسار جدید بدون اطلاع همه و در خفا انجام گرفت. اگر می دونستیم کی قراره اتفاق بیفته مطمئنا بچه ها می رفتن. ولی دولت محبوب شما در خفا اینکار رو انجام داد. الان هم آسیه فوری رفته تاکستان و روستای آقچه کند و البته که با خرج شخصی خودش. می دونم تصورش برای تو که هرجا می ری پولش رو یکی می ده سخته. ولی خب آدم های متفاوت از تو هم وجود دارن!


کمپین بدون سنگسار به اندازه کافی اعتبار و ارتباطات داره که خبری که می ده معتبر باشه و به عنوان یک منبع خبری شناخته شه. حالا گیرم که جنابعالی چون خودت ماشالا خیلی روزنامه نگاری شادی و آسیه و روزنامه اعتماد رو به عنوان منبع خبر قبول نداشته باشی، اشکالی نداره. جمشیدی سخنگوی قوه قضائیه رو که قبول داری؟ خبرگزاری جمهوری اسلامی رو که قبول داری؟ اگر اسم منابع خبری ما نمی اومد دلیلش این بود که منبع خبر ما مردم خود قزوین بودن که کار داوطلبانه می کنن و ما نمی تونیم اسمشون رو بیاریم و آشنایی نزدیک به نماینده قزوین که فهمیده بوده ولی گفته بود اسمی نیارین. بهتره بری دو تا کلاس خبرنگاری بگذرونی آقا جان بفهمی خبر چطوری تهیه می شه که شدیدا لازم داری.


حالا که خزعبلاتی که گفتی در همه موارد اشتباه از آب در اومده، فقط گیر دادی به یک موضوع و اون هم اینکه چرا خبر رو انگلیسی کردیم و قاضی محلی اینترنت نمی خونه. جناب نابغه، اول از همه اینکه شما حق نداری کسی رو تفتیش عقیده کنی و بهش بگی حق نداره به فلان زبان در مورد یه چیزی اطلاع رسانی کنه. این حق انسانی آدم هاست که به هر زبانی که می خوان خبر رسانی کنن. دوم اینکه خود جمشیدی سخنگوی قوه قضائیه گفته واکنش های بین الملل برای ما مهمه. خب وقتی که سنگسار از قانون ما حذف نمی شه، ما هم باید از جامعه بین المللی کمک بگیریم. خود شاهرودی اعتقاد داره سنگسار مایه وهن نظامه. پس باید نشون بدیم که سنگسار چقدر می تونه موهون باشه و هزینه هاش رو نشون بدیم وقتی که در حذف این قانون تعلل می کنن. این حق ماست که این کار رو بکنیم و یک کار استراتژیک. به قول خودت خبری که به انگلیسی نباشه اصلا انگار وجود نداره. این همه سازمان های زنان کشورهای مسلمان هستن که با سنگسار و قتل ناموسی سر و کار دارن و ما باید باهاشون در ارتباط باشیم و زبانی که ما باهاشون ارتباط داریم انگلیسی است و باید برای اون ها به انگلیسی خبرها رو بفرستیم. جالبه که اگه خامنه ای و شاهرودی بگن تغییری باید ایجاد شه، تو فوری به به و چه چه می کنی و اصلا فکر نمی کنی که این تغییرات بر اثر کمپین ها و فعالیت های مردم وکنشگران و رسانه های داخلی و فشارهای خارجی بوده، وگرنه چرا تو بیست سی سال گذشته حرفی از تغییر این چیزا نبود؟ جنابعالی می فرمایید که ما کار رسانه ای نباید بکنیم، تجمع هم نباید بکنیم. خب ببخشید به نظر شما چطوری می شه تغییر اجتماعی ایجاد داد وقتی تجمع نکرد و کار رسانه ای هم نکرد؟!! ارتباطات چطوری بین انسان ها باید صورت بگیره؟!! باید وایسیم از آسمون یا از استکبار تغییر اجتماعی برامون ایجاد شه؟ شما که چند تا واحد جامعه شناسی خوندی یعنی اندازه بز هم راجع به جنبش های اجتماعی بلد نیستی؟ (بماند که اصلا تو چه حقی داری برای فعال اجتماعی داخل ایران تعیین تکلیف کنی وقتی خودت داری تو دل امپریالیسم علفت رو می کشی؟)


و مهمتر از همه اینکه، چطور می شه که قاضی محلی می تونه حکم سنگسار رو بده؟ غیر از اینه که به خاطر امکان صدور این حکم تو قانونه؟ وقتی این حکم از قانون حذف شه دیگه قاضی محلی که اینترنت نمی خونه هم نمی تونه حکم رو صادر کنه. خطاب واکنش های بین المللی هم که تو قانون می یاد قانون گذاری است که اتفاقا اینرنت رو خوب می خونه نه قاضی محلی نابغه جان.


در ضمن، در مورد قرار سنگسار قبلی، تنها کار انجام شده پخش خبر به انگلیسی نبود. یک عالمه کار انجام شد، این هم یکی اش بود که بخش بین المللی کمپین انجام داد و لازم بود و اتفاقا سنگسار جعفر نشون می ده که چقدر هم لازمه.


آقای درخشان، از همه این حرفا که بگذریم، من شما رو خائن به جنبش زنان ایران می دونم. حالا من یک آدم هستم که نظرم رو می گم و به قول خودت خواننده ها می تونن قضاوت کنن در این مورد. این نظر منه که خیلی از گیرهای حکومت به جنبش زنان ایران و خصوصا مزخرفاتی که در کیهان نوشته شده رو تو خوراک دادی از طریق نوشته های وبلاگت. احتمالا الان غرق در شادی می شی که چقدر تو رو تاثیر گذار دونستم. خب اهمیتی نداره این شادی کودکانه تو برای من. واقعیت اینه که امثال روزنامه کیهان کارشونه که از کوتوله هایی مثل تو خوراک بگیرن حالا چه خودت خواسته باشی اینکار انجام بشه چه بدون خواست خودت وبلاگت همچین منبعی شده باشه. اساسا سیستم دیکتاتوری بر اساس کار کوتوله های زورگو بنا می شه. گیرهایی که تو دادی، دروغ هایی که پخش کردی مخصوصا در مورد کمپین یک میلیون امضا، چیزهای کوچیکی که تو به ناگهان بزرگشون کردی و تو بوغ و کرنا کردی که به ناگهان شکل امنیتی بگیرن، چرت و پرت هایی که گفتی وقتی بچه ها زندان بودن، برای خودت تو قلب دنیای غرب نشستن و بعد داد سخن دادن که فلان پروژه تو تهران اورگانیکه و فلان پروژه نیست (بدون اینکه حتی خودت از موقعیتت خنده ات بگیره که سر تا پات محصول امپریالیسم و غربه بعدش داری نظر می دی کدوم کار اکتیویستی داخل ایران ارگانیکه یا نه!)، تکرار کلمه به کلمه حرف های بازجوهای فعالان حقوق زنان در وبلاگت، دسته بندی های فعالان زنان به مسلمون و سکولار و غیره بدون اینکه اصلا این آدم ها رو بشناسی و حالی ات باشه اصلا داری از چی و درباره کی حرف می زنی و اثر اظهار نظر های غیر مسئولانه ات چیه، همه و همه اینها تو ذهن من تو رو خیانت کار به جنبش زنان ایران و درنتیجه حقوق بشر نشون می ده... نه توصیه ای بهت دارم نه اظهار تاسفی و نه چیز دیگه ای. به من مربوط نیست که تو یهو تبدیل به بازوی قدرت و سرکوبگری شدی در عین حال که ژست مسخره چپی به خودت می گیری! به من مربوط نیست که ژست مسخره ای که هفته پیش تو نوشته هات خطاب به شادی و من بود پکید و دولت قانونی مورد علاقه ات برخلاف نظریات مشعشعانه تو عامل اجرای سنگسار شد! و اصلا به من مربوط نیست در وضعیتی که یک انسان فقط به خاطر رابطه جنسی با زنی که همسر قانونی اش نبوده، بعد از 11 سال زندان کشته شده، اون هم از طریق ضربه های سنگی که پشت سر هم خورده تو سر و بدنش و مغزش رو شکافته و زجر کش شده، به جای اینکه عاملان این جنایت رو زیر سوال ببری به معترضین به این عمل حمله می کنی.


من فقط از آزادی بیانم استفاده کردم و اون چیزی که فکر می کنم رو تو وبلاگ شخصی ام نوشتم. اگر کسی یک کلمه از حرف های این آدم رو باور کنه هم در شعور اون آدم شک می کنم. همین!




حرفی برای گفتن نیست...


سخنگوی قوه قضائیه:
" وي همچنين درخصوص اجراي حكم سنگساريك متهم به زنا در يكي از روستاهاي تاكستان در استان قزوين ، اجراي اين حكم را تاييد كرد و گفت : حكم رجم در قوانين مجازات اسلامي جمهوري اسلامي ايران وجود دارد، اما طريق اثبات آن ساده نيست و يكي از مواردي كه قضات احكام اين چنيني صادر مي‌كنند، استناد به قوانين است.
سخنگوي قوه قضاييه، گفت: بنا بر اين نبوده است كه در قوه قضاييه چنين احكامي اجرا شود، اما به پرونده اين متهم با دقت ويژه رسيدگي شده و براي متهم مرد اين پرونده حكم سنگسار اجراشده، ولي در خصوص متهم زن اين پرونده حكم اجرا نشده است.
برخي رسانه‌هاي خارجي در چند روز گذشته اخباري در خصوص سنگسار اين دو متهم منتشر كردند.
جمشيدي گفت: در شرع اسلام در خصوص حكم سنگسار مواردي آمده‌است كه اثبات آن به سادگي امكان پذير نيست.
وي ازجمله اين موارد را"شهادت چهار شاهد عادل"، "چهار بار اقرار متهم" و مسائل ديگر ذكر كرد و گفت: حكم سنگسار پديده نادري است و قوه‌قضاييه نيز در خصوص احكام اين چنيني به شرع مقدس اسلام توجه دارد كه چنين احكامي اجرا نشود.
سخنگوي قوه قضاييه گفت: البته مواردي ازحكم سنگسار بوده كه متوقف شده ولي در موارد ديگري اين حكم اجرا شده است.
"جمشيدي" افزود: در خصوص رسيدگي به پرونده سنگسار در منطقه تاكستان قزوين، حكم قطعي بوده و اجراي آن از نظر قانوني بدون اشكال است. "


و آسیه که رفته تاکستان:


"خونهای خشکیده بر گودال جعفر هنوز تازه اند و دستکشهای خونی مجریان و سیگارهای افرادی که معلوم است چقدر عصبی بوده اند... و ...."


بقیه اش رو تو وبلاگ آسیه بخونین...



July 9, 2007


بازداشت اعضاي شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت در مقابل درب دانشگاه اميركبيردر سالروز ۱۸ تيرماه


حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن


اظهارات ضد و نقيض فرماندهان نيروي انتظامي در خصوص بازداشت اعضاي شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت


***


بیانیه شورای تهران دفتر تحکیم وحدت در اعتراض به دستگیری های روز ۱۸ تیرماه:


بسمه تعالی


من از مردن نمی ترسم
هراسم از نمردن زیر بار یوغ شیطان است
نه از جامانده های نسل بوسفیان
نه از بوجهل های حافظ قرآن
نه از افعی ضحاکان
من از تردیدهای کاوه می ترسم
من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه می ترسم


جایی می رسد که سخن گفتن هم جرم می شود. جایی می رسد که اعتراض های مدنی هم سرکوب می شود. سحرگاه امروز بار دیگر پستوی زندان ها ستاره باران شد و ستارگان ستاره دار در چشمان زندانبانان نوری نو افکندند تا بار دیگر شاهد زیر پا گذاشتن حق و عدالت از سوی حاکمیت اقتدارگرا باشیم.
موج جدید فشارها دانشجویان را به آستانه فریاد رسانده است. آنان که گوش هایشان فریاد اعتراض به اقدامات نامعقول دولت مهرورز را نمی شنود شامشان در درون دانشگاه فساد حس می کند. در طول یک روز ۶ نفر از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در روز ۱۸ تیرماه به جرم تحصن آرام جلوی درب دانشگاه امیرکبیر برای بزرگداشت وافعه ۱۸ تیر دستگیر می شوند و ساعتی نمی گذرد که نیروهای امنیتی به دفتر سازمان دانش آموختگان یورش می آورند و در اقدامی خودسرانه و خلاف حقوق شهروندی ۹ نفر از دوستانمان را می ربایند.
اما این همه برای چیست؟! دانشجویان تاوان چه چیز را پس می دهند؟
همسنگرانمان در دانشگاه پلی تکنیک به کدام دلیل قریب به ۲ ماه است که در بازداشتگاه های امنیتی تحت شکنجه قرار گرفته اند؟
آیا جز اینست که امروز دانشجویان تاوان مقاومت جانانه شان در مقابل اقدامات خانمان براندازانه حاکمیت یکدست شده اصول گرا را پس می دهند؟ بر چه کسی پنهان است که طی سه سال گذشته بر دانشجویان چه گذشته است و اقتدارگرایان در قالب اقداماتی چون ستاره دار کردن دانشجویان؛ بازنشسته کردن اساتید_ بخوانید اخراج آنها _ انحلال انجمن های اسلامی و کانون های فرهنگی چه سودایی را در سر می پرورانند؟
کیست که نداند که اصولگرایان مستاصل از انبوه مطالبات جامعه ایرانی اکنون کمر همت به خاموش کردن چراغ نقد و اعتراض دانشجویان بسته اند تا دانشگاه را که مهمترین کانون اعتراض به عملکرد نا معقولشان است به انفعال بکشانند و در مرداب ترس از اقدامات امنیتی فرو برند.
شورای تهران دفتر تحکیم وحدت ضمن هشدار نسبت به رویه شدن اقدامات تاریکخانه ای محافل امنیتی در سرکوب جامعه مدنی و جنبش دانشجویی اعلام می دارد که جنبش دانشجویی همچنان به رسالت خویش در دفاع از آزادی بیان و اعتراض شجاعانه وفادار خواهد بود و در مطالبه حقوق از دست رفته اش دچار لکنت زبان نخواهد شد.
اعضای شورای تهران دفتر تحکیم وحدت بدین وسیله خواستار آزادی بی قید و شرط و هرچه سریعتر اعضای شورای مرکزی و تمامی دانشجویان دربند شده و اعلام می دارد
که به هیچ رویی در برابر اقداماتی از این دست سکوت نخواهد کرد.


شورای تهران اتحادیه انجمن های اسلامی سراسر کشور
(دفتر تحکیم وحدت)



July 8, 2007


بر علیه سکوت


اگر دهه شصتی اتفاق افتاد، سکوت بود، جنگ بود، نبود رسانه بود، و باز هم سکوت بود.


اگر محبوبه و عباس سنگسار شدن تو مشهد، سکوت بود، و بازی قدرت درون حاکمیت، و باز هم سکوت بود.


ظاهرا شاهرودی با خیلی از کارهایی که می شه مخالفه. ظاهرا شاهرودی ابراز ناخرسندی می کنه از فشارها برای حجاب، می گه سنگسار نمی شه، نامه می نویسه رو احکام سنگسار و خیلی احکام اعدام. ظاهرا شاهرودی با برخورد با دانشجوها هم مخالفه. ظاهرا ها رو اصلا گیرم که باور کنیم. اما جناحی که درون حاکمیت با شاهرودی مخالفه رو چه کنیم؟ وقتی نامه های شاهرودی تو کمیسیون عفو نادیده گرفته می شه. وقتی شاهرودی می گه سنگسار نمی کنیم و سنگسار می شه؟ بازی قدرت رو چه کنیم؟ سکوت کنیم؟


جعفر کیانی مرده. چند وقت پیش سر و صدا کردیم که گودالی کنده شده تا جعفر و مکرمه سنگسار شن. نامه شاهرودی در راه بود. خبر سنگسار تکذیب شد از طرف بعضی مقامات. بعضی دیگه ناراحت بودن از سنگسار تو تاکستان، چون اعتقاد داشتن این آدم های نجس باید جای دیگه ای سنگسار شن! تلفن زدیم. لابی کردیم. سازمان های بین المللی بیانیه دادن. سنگسار متوقف شد. خوشحال شدیم. جعفر کیانی مرد چون چند سال پیش با مکرمه عشق بازی کرده، خارج از قوانینی که روی کاغذها نوشته شده. جعفر و مکرمه یازده سال زندانی کشیدن در انتظار له شدن زیر سنگ ها. محبوبه و عباس که سنگسار می شن، شاهد عینی می گه سرشون می شکافه، خون می زنه بیرون، انگار بخار می زده از سرشون بیرون. فاصله قانونی! هم رعایت نشده بود و ملت می رفتم جلو و سنگ می کوبیدن. سکوت بود بعدش، سکوت. بچه های محبوبه محل زندگی اشون رو عوض کردن. داغ ننگ رو پیشونی اشونه چون مادرشون با مردی غیر از شوهرش عشق بازی کرده بود. حالا جعفر مرده، مکرمه کجاست؟ آرزوی مرگ می کنه؟ بچه هاش کجان؟ تو زندانن؟ روی کدوم خاک جعفر مرده؟


زنگ بزنین، به خاطر مکرمه ها، جعفر ها، محبوبه ها و عباس ها، به خاطر خودتون. سکوت نکنین. امروز دلارام علی و عالیه اقدام دوست به جرم دادخواهی برای حقوق برابر "بزهکار" شناخته می شن و به زندان و شلاق محکوم می شن. دیروز زهرا کاظمی تو تو زندان مرد. اکبر محمدی مرد. دهه شصت هزاران نفر مردن. دست هاله اسفندیاری تو زندان شکسته شده. انسان هایی به خاطر چند گالن بنزین کشته شدن! عزت ابراهیم نژاد ها کشته شدن. دانشجوها زندانی می شن. کرد و بهایی زندانی می شه، کشته می شه، پناهنده می شه، افغان رونده می شه، و و و ... سکوت کردیم. سکوت نکنیم.


دنیا رو نمی تونیم نجات بدیم. نجات دهنده ای هم از آسمون نخواهد اومد. امپریالیسم به تخم چپش نیست که جعفر سنگسار شده و زنان و مردانی به خاطر بنزین کشته شدن! مگه امپریالیسم به تخم راستش بود بمب های شیمیایی رو که به صدام فروخت؟ امپریالیسم به من و شما و رنج انسان ها کاری نداره. بخواد به جایی حمله کنه می کنه، نخواد هم نمی کنه. به "سیاه نمایی" های ما کاری نداره. حکومتمون هم دلش به حال ما نسوخته. فقط خودمون. سکوت نکنیم!


گوشی تلفن رو بردارین و زنگ بزنین و بپرسین جعفر چرا مرد. محبوبه و عباس چرا سنگسار شدن، مکرمه الان کجاست، چرا تقاضای عفو کبری نجار سه بار رد می شه تو کمیسیون عفو با وجود نامه شاهرودی روی پرونده اش؟ سکوت نکنیم. حداقل بخشی از بدنه قوه قضائیه با زبان بی زبانی گفته که واکنش های بین المللی براشون مهمه. حداقل بخشی از حکومت از وهن نظام و اسلام پرهیز می کنه. پس موهون بودن کشته شدن جعفر و حکم مکرمه و کبری رو اعلام کنین. بالاخره اونایی که تو گوششون پنبه گذاشتن می شنون صداها رو یه روزی، مجبور می شن بشنون. هیچ کس دلش به حال ما نسوخته که از این گند و کثافت خلاصمون کنه. فقط وجدان بیدا خودمون شاید به دادمون برسه. تلفن بزنین به هرجایی که دستتون می رسه و اعتراض کنین و ابراز نگرانی کنین. نه فقط برای جعفر و مکرمه. که برای دانشجوهای پلی تکنیک هم، برای هاله اسفندیاری هم، برای محبوبه و عباس هم، برای دلارام و عالیه هم، برای خودتون...


شماره تلفن ها برای اعتراض به حکم سنگسار جعفر و نگرانی درباره مکرمه اینجا تو این پرس ریلیس به انگلیسی هست. لطفا پرس ریلیس رو برای هر سازمان حقوق بشری که می شناسین و هر رسانه ای که می شناسین بفرستین. هر آدمی می تونه خودش یه کمپین باشه بر علیه سکوت.


Urgent Press Release: Jafar Kiani Stoned on July 5, Mokarrameh Ebrahimi in Eminent Danger




July 1, 2007


گزارش وبلاگی از هیجدهمین کنفرانس بنیاد مطالعات زنان ایران – قسمت دوم


خب بلاگیدن این کنفرانس به اون آسونی که فکر می کردم نبود، مخصوصا که روز آخر اونقدر خسته بودم که رسما کم آوردم و نتونستم همه جلسه ها رو شرکت کنم (هر روز از 9 صبح تا 9-10 شب بود). فکر می کردم می تونم متن بعضی سخنرانی ها رو بگیرم و بذارم، اما فهمیدم که حق انتشارشون مال خود بنیاد پژوهش های زنانه که سخنرانی های هر سال رو تو کتاب کنفرانس منتشر می کن و البته تو کنفرانس سال بعدش می فروشن که به نظر من خیلی دیره! برای همین باید همون یادداشت هایی که برداشتم رو که بقیه اشون اصلا به کاملی قبلی ها نیست رو بذارم.


به هر حال، یکی از سخنرانی ها رو عقلم رسید تو لپ تاپ تایپ کردم، برای همین اون رو تونستم زود ادیت کنم که می ذارمش این پایین. دارم از خواب می میرم، بقیه اش رو سعی می کنم کم کم بذارم اینجا. بعدش آخر سر تحلیل خودم رو از این کنفرانس و دلیل اینکه چرا اصلا توش شرکت کردم و چرا دارم می بلاگمش رو هم می نویسم شاید به درد یکی خورد، مخصوصا برگزار کننده های سال آینده.


سخنرانی خانوم رکسانا بهرامی تاش، که دکتری جامعه شناسی از دانشگاه مک گیل داره و با دفتر توسعه بین الملل کانادا کار کرده، در مورد "کار زنان در اقتصاد غیر رسمی: نگاهی به تفاوت نسل ها" بود که روز دوم کنفرانس ارائه شئ. این چکیده ای از تحقیقشونه در واقع که اصل تحقیق مفصل قراره تو کتاب کنفرانس چاپ شه بعدا. این چیزهایی هست که من یادداشت کردم:

***


یکی از محصنات نسل نمی دونم بگم چندم، نسل گذشته، بزرگتر بودن، اینه که خاطره داره آدم. تو کانادا تدریس می کردم، مطالعات زنان درس می دادم. جلسه اول کلاس گفتم ایرانی هستم. سکوت گرفت کلاس رو یهو. دچار وحشت شدم یکی از شاگردا که تجربه بیشتر داشت گفت که حتما تو خیلی ساله کانادایی. گفتم یه ساله اومدم. سکوت دوباره اومد. تعجب کردم یعنی چی. دوباره اون دانشجو گفت پس تو یه زن استثنایی هستی و فکر کرد کمپلیمان گفته. اما گفتم اینطور نیست. مثل من زن زیاده تو ایران.


اولین چیزی که می خوام در موردش حرف بزنم کلیشه های منفی درباره زنان ایرانی هستش. "وظیفه علوم اجتماعی: شکستن کلیشه ها"


آمار رسمی در دهه 80 (میلادی، اصولا فکر کنم سال ها میلادی بود اما من کمی قاطی کردم) نشون داد که اشتغال رسمی پایین اومده. پایین اومدن اشتغال با تصویر زن قربانی ایرانی منطبق هتش. من کارم روی کار زنانه، کار پنهانه، مثلا تمام کسایی که تو این کنفرانس ساعت ها داوطلبی کار کردن پنهانه. این کارها دیده نمی شه در محاسبات آماری و برنامه ریزی و خود ما.


مستند سازی کار پنهان و داوطلبی زنان: کار زنان مهمه وقتی دهه 80 آمارهای ملی و بین المللی نشون می ده که اشتغال رفته پایین. خانوم مارشال می گه هدف این کنفرانس اینه که تاریخ رو زنانه بازنویسی کنن و یکی اش دیده شدن کار زنان هستش. تو دهه هشتاد خیل عظیمی از زنان داوطلب برای سواد اموزی زنان بی سواد وارد کار شدن.


آمار بانک جهانی: دهه 70 پنجاه درصد سواد، 2000 تقریبا صد در صد (98 درصد)، یعنی سرعت سواد اموزی زنان بیشتر بوده.


چون کنفرانس آغاز شد با نقد لولیتا، بگم اینو که این کلیشه های منفی در مورد زنان با واقعیت های علمی همخونی نداره.


سال 66 متوسط ازدواج 15 سال بوده، تو 2000 متوسط ازدواج می رسه به 23 سال، حتی تو روستا ها و تفاوت شهر و روستا کم شده. سال 76 فقط 20 درصد زنای بیست تا بیست و چهار ساله ازدواج نکردن، الان این رقم رسیده به پنجاه درصد. کسایی که مسافرت می کنن ایران می بینن دخترای ازدواج نکرده می رسن به پنجاه درصد. مفهوم دختر ترشیده که جایی بهش اشاره شد تو کنفرانس داره از بین می ره وقتی دخترا بالای 24 سال ازدواج می کنن به خاطر اتفاقات ملموسی که تو جامعه می افته.


شاخص های اساسی توسعه انسانی تغییر کرده. مرگ و میر کودکان تو سال 70 از هر هزار تا 133 تا بود. الان این رقم رسیده به 33 تا. کسایی که با علوم اجتماعی و جنسیت و توسعه آشنایی دارن می دونن مرگ و میر کودکان با سواد رابطه مستقیم داره به خاطر اینه که زنا داوطلبانه روی سواد کار کردن.

این شاخص ها بر اساس شاخص بهداشت و سلامت های بانک جهانی هست که استانداردایزد تر کار می کنه. امید به زندگی در سال 70 زیر 55 سال بوده در حال حاضر رسیده به 70 و برای زنان بالاتر رفته. زنها بیشتر از مردها عمر می کنن. 72 سال زنا و 70 سال مردا.


زنان داوطلب ستون فقرات کاهش نرخ باروری: سال گذشته سازمان ملل ایران رو به عنوان گردجویتینگ کاونتری در زمینه موالید اعلام کرد و این مدیون زنای معمولی و چادری و غیره بوده که تو کیفاشون کاندوم و دستور عمل بوده. اینا خونه به خونه رفتن. چرا برنامه های سازمان مللی موفق نمی شه؟ چون زن شیک و پیک سازمان ملل می ره بهشون می گه شما نباید بچه دار شین و اونا گوش نمی دن اما اگه کسی که شکل خودشونه بره باور می کنن. اسم این زنا هست بهیار. زنایی که وارد کمپین کنترل جمعیت شدن اکثریت زنای پنهان ما که نمی بینمیشون هستن. من اسمشون رو می ذارم invisible other. به خاطر فعالیت های اینا بوده که شاخص های توسعه اساسی ایران تغییر کرده. تا سال 70 هر زن ایرانی حدود 6 تا بچه به دنیا می اورد. الان ایرن رقم رسیده دو ممیز هفت. ایران از چین موفق تره و مدیون این زنا بوده که باید اینا رو ببینیم.


تغییرات کیفی: (عکس پرستو و فاطمه و ساناز که تو استادیوم آزادی دارن علامت پیروزی رو نشون می دن تو اسلایدش بود اینجا.)


دانشگاه محیط زنانه – دانشگاه آزاد و مهاجرت زنان جوان. دانشگاه آزاد تحول عظیم در مورد دختران جوان ایجاد کرده. دخترایی که تو شهر بزرگ می یان تو شهرای کوچیک و دختران شهرای کوچیک می یان شهر بزرگ. این یه اثری داره. وقتی از شهر بزرگ می رن دارن با خودش فرهنگ شهری رو با خودشون می برن و اونی که می یاد شهر هم باورهاش عوض می شه. وقتی یه دختری می ره 4 سال تنها زندگی می کنه دیگه اون دختر سابق نیست و تغییرات عظیمی به وجود می یاره این مهاجرت کوتاه مدت که مثلا به تغییرات در خانواده، پایین آوردن قدرت پدر. تحقیقات نشون می ده که چقدر قدرت پدر در خانه کم شده. یکی از اینا پایین رفتن قدرت پدر در انتخاب همسر بوده.


حالا می خوام بعد از این حرفایی که زدم می خوام یه تیپ ارائه بدم:
تصویر زنان جوان ایرانی و فرصت ها و چالش ها:
- نوزاد دختر شانس بالای حیات
- - امید به زندگی بالا
- در شهر زندگی می کند
- تحصیلات ابتدایی متوسطه و دانشگاهی دارد
- در سن بالاتر ازدواج می کنه
- قدرت انتخاب شوهرش از مادرش بیشتره
- به جای 6 فرزند احتمالا 2 تا فرزند داره
- احتمال طلاقش هم بالاتره!


تیپ از زنان بالای چهل سال:
- عمرشون بالا رفته
- شوهرشون رو از دست می دن احتمال بیوگی بالاتر رفته
- خونواده هاشون شهرستانی هستن و حمایتش رو ندارن
- قدرتشون از نظر مادر شوهری و مادری کمتر
- آزادی بیشتری برای ازدواج دارد


حالا می خوام از اقتصاد حمایتی یا Care Work که بر اساس کتاب Who’s Counting هستش حرف بزنم.


تحقیقم تو مشهد و تهران بوده ایران بیشتر. رو زنای دستفروش کار کردم جزو کارهام. و دور و بر حرم جای امنی هست برای زنان تنها. رفتم یه زنی دیدم روسری گوچی می فروخت دو دلار و رفتم پرسیدم پول رو صرف چی می کنی؟ گفت این پول رو خرج دخترام می کنم. گفتم خرج دانشگاه می دی؟ گفت نه خرج اصلی اشون می کنم. گفتم مثلا چی می خری؟ گفت موبایل مثلا!


اقتصاد حمایتی: کار بدون مزد برای خدمت به فرزندان و نوه ها


بافته های تحقیقاتی: زنان بسیاری از نسل میان سال نقش عظیمی در اقتصاد حمایتی دارند. این تغییراتی که شده کی پشت این کار هست؟ کار اون زنا هست. کار عظیمی پشتش هست. کاری که تو آمارهای ملی و بین المللی به حساب نمی آد. چون روش ارزش پولی نیست به حساب نمی اد.


زنای بالای 40 سال که اقتصاد حمایتی می دن از حمایت خانواده اشون برخوردار نیستن. چون خانواده ها از گسترده داره می ره می شه هسته ای از اون حمایت پدر مادر برخوردار نیستن.


باز یه دستفروش دیگه دیدم و پرسیدم چرا شوهرت نمی یاد کمک کنه؟ گفت ترجیح می دم اون بچه ها رو نگه داره خونه. سنش کمتره می یاد بیرون ممکنه اخلاقش عوض بشه!


آینده زنان جوان ایرانی
خیلی از زن هایی که تو اقتصاد حمایتی هستن از روی تصمیم این کار رو می کنن. اینا رو ببینین.


اما این چی می گه راجع به آینده زن ایرانی؟
تحصیلات بالا- اشتغال بالا- قدرت انتخاب شغلی- مسئولیت خانوادگی کمتر- اعتماد به نفس بیشتر


آیا این تغییرات مثبته؟ آیا باعث می شه احساس کنن تو شرایط بهتری هستن به نسبت نسل ما؟


می دونیم که قوانین هنوز تبعیض آمیز هست و بر ضد اینهاست.


یه خانومی رو مصاحبه کردم که اونقدر کلکسیون جواهراتش بالا بود قیمت نمی ذاشتن روشون و بیمه نمی کردنشون. باغ داشت اجاره می داد برای عروسی ها.(یکی تو جمعیت تیکه انداخت که دختر رفسنجانی بوده لابد.) ازش پرسیدم علت اینکه این کار ها رو می کنین چیه؟ گفت مشکلات اقتصادی! – باید یه تعریف جدید ارائه کنیم از این. مشکل اقتصادی تعریفش مبهمه.


سقف شیشه ای: از قدرت کار زن ها حرف زدیم ولی تو قسمت های مدیریتی به مشکل بر می خورن و سقف شیشه ای تو همه جای دنیا وجود داره و حالا که زنا پیشرفت کردن تو دانشگاه ها این سقف شیشه ای بیشتر احساس می شه.


کلیشه های متفی و مطالعات زنان ایران: یکی از هدف های این کنفرانس اینه که ببینیم این داده ها و مفروضات چقدر بر اساس آمار و واقعیته. هدفم این بود چون تصویر زن ایرانی عقب افتاده است و می خواستم نشون بدم که چقدر این کلیشه ها واقعیت داره یا نداره. ام باید کار این زن ها رو ببینیم و کردیت بدیم بهشون.


مطالعه زنان ایرانی باید بر مبنای یافته های علمی و دانشگاهی باشد نه مفروضات، توهمات و تعصبات. یه مقدار اون باورهای عام رو به آزمون تحقیقات علمی باید گذاشت.


سوال ها:
خودم پرسیدم اولی رو. تشکر کردم از کلیشه شکنی اش. فقط در مورد متدولوژی پرسیدم که چطور تو کنفرانس مطالعات زنان اینقدر رو روش های علمی تحقیق می کنن و چقدر برام عجیبه که با وجود اینکه فمینیست ها روش تحقیق های پوزیتویستی رو به چالش می کشن چطور پیشنهاد ایشون تحقیق "علمی" هستش.
جواب: من تلفیق می کنم پازیتویست متودولوژی رو با فمینیست متدولوژی، برای اینکه بیننده داشته باشه کارم، و علم بر اساس پازیتویسم هست، ضمن اینکه به فمیسنیت متدولوژی هم کمک می کنه این مساله.


هپی اندینگ:
سوال: کار غیر رسمی بخشی از گلوبالیزاسیونه و کار زنان رو وحشیانه به کار می برن و شما خیلی تصویر هپی اندینگی دارین نشون می دین و از استثناها به قاعده نمی تونیم برسیم. شما می گین سقف شیشه ای، ما می گیم دیوار آهنین. به یاد نمی آریم زنی که کار بیرون می کنه کار خونه اش کم نمی شه.
جواب: ما همه اش تصویر این رو داریم که آخی زن بدبخت بیچاره. ای زن بدبخت بیچاره ایرانی. من سعی می کنم این تصویر رو جور دیگه اش رو نشون بدم. حتی موقع نوشتن موزیک شاد گوش می دم. در مورد کار مضاعف من مجبورم از آمارهای بانک جهانی استفاده کنم.

یک نفر نظر داد که مفهومش این بود که مرسی که نشون دادین کارهایی انجام شده و سعی در کلیشه شکنی کردین.


سوال: از برلین اومدم. کسانی که اونجا هستن نوع دیگه ای راسیسم رو تجربه می کنن. اون دانشجوهاتون که تعجب کردن و گفتن شما استثنایی هستین. شما یه طرف رو می بینین و یه طرف دیگه رو نمی بینین. نگاه اون جامعه به زن مهاجر چیه؟ می بینیم قتل ناموسی وجود داره تو (فکر کنم منظورش این بود جمعیت مسلمان تو مثلا آلمان). این جامعه (منظورش میزبان مثلا آلمان بود) چکار باید بکنه، توجه نکنه آلمان، می گیم بی توجه، اگه قانون برای زنای مسلمون بذاره می گیم از بالا نگاه می کنیم.
جواب: من مدافع حقوق مردان هستم و طرفدارعدالت اجتماعی. مسلمونای امریکا وضعشون از مسلمونای اروپا بهتره. وضع تو اروپا بدتر. مسلمونا گتوآیز شدن. باعث شده اون ها هم کلیشه های منفی رو درونی کردن. قتل های ناموسی: بالاترین آمار کشتن اینجا تو آمریکا هم زنایی هستن که مردای عاشقشون کشتنشون، فقط اسمش چیزی دیگه است اینجا و نمی گن قتل ناموسی. وقتی با قانون گذار حرف می زنین باید بهشون بگین جامعه رو از هم جدا نکنین.


سوال: شما کارتون تصویر رو متعادل می کنه و کارتون ارزشمنده. موانعی که پیش روی زنان هست رو نگفتین. آیا خود حاکم بر زنان مانع اصلی است، یا مردسالاری، یا مشکلات اقتصادی، یا جمهوری اسلامی؟
جواب: همه اینا با هم هست. شما خودتون جوابتون رو دادین.


سوال: من در تهران شاهد کارتون بودم و شما دنبال زن هایی که دنبال درامد مخفیانه هستن بودین. بهتون تبریک می گم که سقف آهنی رو شکستین و دارین می رسین به سقف شیشه ای. توضیح بدین در مورد این کار مخفی زنان.
جواب: شما خبر ندارین چه دنیایی هست اونجا. شو می ذارن، کنسرت زیر زمینی می ذارن، ....


سوال: متاسفانه ما ایرانی ها یا همه چیز رو سفید سفید می بینین یا سیاه و سیاه. شما این رو رعایت نکردین. کارهای علمی باید بر اساس متدولوژی علمی باشد. کار شما علمی نبوده. من به شما پیشنهاد می کنم شما نویسنده خوبی می تونین باشین چون هر چی دلتون بخواین اونوقت می تونین بنویسین و مجبور نیستین کار علمی کنین. آمار بیسوادی، آمار شما درست نیست. امکان نداره که 98 درصد زنا تو ایران باسواد باشن تو ایران. من گشتم پیدا نکردم. باز به شیوه خودتون همه چی رو نایس می بینین. یکی اینکه پسرا باید برن سربازی. می رن سر کار. دختر دانشگاه می مونه خونه مجبور می شه بره دانشگاه، چشم و هم چشمی می کنن با هم دخترا. من پیشنهاد می کنم کار تحقیقی اتون رو دقیق کنین.


-از اینجا سوال ها پشت سر هم شد و جواب ها یه جا.
زن آمریکائی: مرسی که کلیشه ها رو عوض کردین. آمار شما رو من سی و سه روزی که ایران بودم با چشمام دیدم. این هیستری اینترنتی که دور و بر زن ایرانی تو غرب هست و فقط دور و بر یه جور زن ایرانیه، یه گروه و یه کلاس نیستن زنا. صداهای مختلف هستن. آیا راهی هست که نشون بده طبقه کارگر چطوره و غیره...


سوال: ممنون. نگاهتون منصفانه هستش. حکومت آمریکا این آمار رو تایید می کنه در صورتی که لازم نیست که دولت آمریکا این آمار رو تایید کنه. شما از واژه کردیت استفاده کردین. این سن ازدواج و متوسط بچه ها چقدر ناشی از اراده های خود زنانه و کردیت اونها و تا چه حد نتیجه برنامه های توسعه ملی و غیره هست. چون اگه خارج از کار زنان بوده و نتیجه برنامه های توسعه باشه، می تونه قابل برگشت باشه. مثلا همون عکسی که از استادیوم نشون دادین، الان زنا دیگه نمی تونن وارد استادیوم بشه. اگه سیاست های درخشان دست دولت باشه، اونوقت ممکنه دوباره برگشت پذیر باشه به وضع قبلی.


سوال: آمار و ارقام تو علوم اجتماعی معنی نداره. باید تحلیل اجتماعی باشه پشتش. مثلا چقدر زن ها به فاحشگی پرداختن. چرا یه ارقامی با هم نا همخونی دارن. اگه مردا به دانشگاه می رن، شاید چون می رن دنبال کار، چون زنا دنبال کار نمی رن. اگه زن ها تو جامعه آزاد بودن الان این آمار چطور سیر صعودی پیدا می کرد؟


سوال. آمار شاخص توسعه جنسیتی. شاخص آموزش و پرورش: چقدر آماری که می دیم از دخترایی که وارد دانشگاه می شن بعدا جذب بازار کار می شن؟ شاخص بهداشت: مرگ و میر کودکان و غیره: اینا پیشرفت کردن. ولی کامل نیست اگه از بهداشت جسمی حرف بزنیم و از بهداشت روانی حرف نزنیم. مثلا خودکشی بالارفته و مثلا خودسوزی به شدت بالا رفته. نمی شه وقتی از شاخص توسعه بهداشتی صحبت می کنیم بهداشت روان رو جدا کنیم... عدم وجود دولت رفاه.
جواب: من از بهداشت روان حرف نمی زنم اون می شه یه سخنرانی دیگه.
نمی شه که این دو تا رو جدا ببینین.


سوال: شما گفتین که آمار اشتغال اومده بالا. اما آماری ندادین. چون مقاله هایی که من خوندم دیدم آمار اشتغال به نظر من پایین تر از اشتغال هست. اگه نگاه مثبت می دین اینها رو هم ببینین.


- مرد: شما گفتین سن طلاق رفته بالا به عنوان عامل توسعه اقتصادی ایران. آیا این نشانه توسعه است یا عقب افتادگی. در مورد قتل ناموسی یه زن و یه مرد رو کشتن تو ایران. آقاهه با یه زنه رابطه داشته و زن آقاهه می فهمه و به خانواده زنه خبر می دن و خانواده ها با هم متحد می شن اینا رو می کشن. باید فرق گذاشت بین قتل ناموسی تو ایران و قتل هایی که جاهای دیگه می شه.

جواب: آمارهای ایران از همه جا بدتره رو قبول ندارم. تو اندونزی دیدم که خیلی بدتره. آمار ها همه جا تو جهان سوم بده. اما بانک جهانی تلاش می کنه استانداردایز کنه. فقط از آمار نیاوردم و تجربه های شخصی زن ها رو هم آوردم. آمار نشون می ده اشتغال اومده پایین. اما کار داوطلبی زیاد شده، و کار غیر رسمی. من هیچ ادعایی ندارم و خیلی سعی می کنم فروتن باشم. دارم یاد می گیرم و حتما کار من هم نقص هایی داره.


(اینجا وقت کم میاد و به بقیه جواب ها و سوال ها نمی رسه. بعدش فقط خانوم بهرامی تاش توضیحی می ده که چرا خانوم خوشنویس که قرار بود سخنران بعدی باشه نیومده و ویزا بهش ندادن)


من با خانوم خوشنویس بودم سفارت، از سفارت اومد بیرون رنگش پریده و ناراحت که چرا اینقدر بهش توهین کرده سفارت. هنوز هم بهش ویزا ندادن. الان به این احتیاج داریم که به هم انرژی بدین و بیلد آپ کنیم نه اینکه هی بگیم چقدر بدبخت و بیچاره ایم.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage