خورشید خانوم



« July 2007 | Main | September 2007 »


August 23, 2007


گاهی وقتا سکوت بهترین کاره، مخصوصا وقتی کلمه ها فرار کنن از مغزت. کلمه ها هی می یان و می رن. هی تکرار می شن، هی فرار می کنن، هی درد میارن، هی بازی می کنن تو کله ات. احساس می کنم دارم سقوط آزاد می کنم. هیچ چی هم نیست که دستم رو بگیرم بهش آویزون شم این وسط. فقط موندم این چاهه چقدر عمیقه. هرچی فروتر می رم بازم به تهش نمی رسم. فقط سقوط و سقوط و سقوط...


می شه یعنی تموم شه این روزا؟ می شه چشمام رو ببندم بخوابم بیدار شم و ببینم همه اش خواب بوده؟ همه این روزها و سال ها؟ می شه برگردم به بیست و پنج سالگی؟



August 17, 2007


خونه ام. فلوریدا. دوباره روی صندلی بیرون خونه ام نشسته ام میون صدای جیرجیرکا و سایر جک و جونورهای صدادار نصفه شبی وبلاگ می نویسم و سیگار می کشم. به طرز عجیب غریبی رانندگی از واشنگتن تا اینجا بد بود و سخت گذشت. هر چند که وسطش رفتم شهر چارلستون ایالت کارولاینای جنوبی رو دیدم و بعدش هم دریا و غیره. آتلانتا و ساوانا رو که دیده بودم. اینم لازم بود ببینم تا در وضعیت الانم که شدیدا هجوی مضحک و دردناک از بربادرفته است مکان های رمان مارگارت میچل رو دیگه کامل دیده باشم.


در رو اومدم یواشکی تو تاریکی باز کنم که همخونه ام که تو هال می خوابه بیدار نشه، انگشت شصتم گیر کرد لای در و عین خر داره خون میاد ازش! پشه های بدجنس هم دست از سرم بر نمی دارن و یه سوسک کوچیک طفلکی هم هی دلش می خواد کوهنوردی کنه رو پستی بلندی های من، ولی کیف می ده اینجا نشستن.


همه چی به طرز دراماتیکی متفاوته اینجا. خودم، زندگی ام، خونه ام. حس های متضادی اومد سراغم وقتی وارد حومه شهر شدم. از یه طرف خاطره های بد، تنهایی وحشتناکی که یه مدتی کشیدم اینجا و همه مدتی که واشنگتن بودم فکر می کردم تموم شده اما به محض اینکه رسیدم فهمیدم بدتر هم می شه... تصادف کوفتی پارسال که به طرز مضحکی دیروز سالگردش بود... دو تا تزی که باید تو چندماه بنویسم امسال معلوم نیست با کدوم اعصاب و حس و حال و انرژی... اما در عین حال، خوشحالی از دیدن شهر آروم و قشنگ و سرسبزم که هیچ شبیه واشنگتن بی رحم نیست. واشنگتن رو همیشه دوست داشتم چون من رو یاد تهران می ندازه و مهم تر از اون یاد خودم تو تهران. خودم تو تهران رو خیلی دوست داشتم. هزار تا بلا بدبختی بود اما هیچوقت حس استیصال بهم دست نداده بود تهران. خودم بودم تو شهر خودم، زندگی ام رو داشتم، سرم شولوغ بود، یک عالمه رویا و امید داشتم. تو واشنگتن با وجود اینکه هیچ کدوم اون چیزا نیست اما فقط به خاطر پایتخت بودن و مدل شهری اش همه اش یاد تهران و خودم می افتادم و دوستش داشتم. اما حالا که اومدم گینزویل می بینم که انگاری داشتم تو اون شهر خفه می شدم.


برای اینکه برسم خونه باید از وسط دانشگاه رد می شدم و دیدن ساختمونای قشنگ و مرتب دانشگاه حس خوبی بهم داد. دیدن دریاچه آلیس زیبا که محرم گریه ها و درد و دلا و حتی عربده کشی هام بوده نصفه شب ها آرامش داد بهم.


هیچی مثل قبل نیست. هیچی. اما حداقل می دونم تو همین شهر کوچیک که اینقدر غرش رو می زدم همیشه باز دوباره می تونم خودم باشم اگه اسیر افسردگی نشم. حداقلش اینه که دیگه تو این شهر گم نمی شم و وقتی دلم می گیره تا سر حد خفگی می تونم پیاده راه بیفتم برم کنار دریاچه آلیس هر ساعتی از شب. دریاچه آلیس چهار صبح هم امنه.


هیچ نمی دونم تو دنیا و وبلاگ ها و غیره چی داره می گذره. همینکه تونستم همه چی رو جمع کنم بریزم تو ماشین و از واشنگتن تا فلوریدا بکشونم خودم رو خودش هنرمندی عظیمی بود. فردا شونصد تا کار دارم. به بقیه چیزا هم فردا فکر می کنم. اومدم خونه دیگه. حتما همه چی درست می شه فردا...



August 13, 2007


صیغه محرمیت برای موجودات مریخی و ونوسی غیر دگرباش ادبیات ایران


از ساقی قهرمان و بسته شدن شرق ننوشتم، هر چند که یک عالمه حرف داشتم در این مورد. ترجیح دادم نظرات اون هایی رو که به نظرم نزدیک تر هستن فقط لینک کنم، چون دچار بحران هویت هستم و نمی دونم چقدر درسته یا احمقانه است که وقتی تو آمریکا نشستم و خیلی از نظرهام عوض شده نسبت به جنسیت و سکسوالیته بر اثر کلاس هایی که اینجا گذروندم و کتاب هایی که اینجا خوندم (و یا تجربه های شخصی خودم و ارتباط با انسان هایی که لزوما در چهارچوب های عرفی زمان حال ایران نمی گنجن) ، بشینم به دوستان هموفوب و/یا روشنفکری که آزادی رو فقط در چهارچوب عرفی مورد قبول خودشون می پذیرن حکم کنم که برخوردشون در مورد ساقی قهرمان چقدر زشت بوده. حساسیت های سانسور در ایران رو می دونم، خودم حتی همینجا خیلی چیزها رو نمی نویسم از ترس، برای همین خیلی برخوردها تعجب برانگیز نبود برام، اما خب، خیلی نظرهای شخصی دوستان دردناک بود برام و از چشمم انداختشون یه خورده، خصوصا دوستانی که فوکو رو روی تخم چشمشون می ذارن و با چاپ شدن آرا و نظرات فوکو و یا نقد و تحلیل در باره این فیلسوف همجنس گرا مشکلی ندارن! اما خب گفتم که تصمیم گرفتم ننویسم در این مورد! (چقدر هم که ننوشتم.)


اما در مورد یعقوب یادعلی*، تعجب می کنم از سکوت خیلی از دوستان "اخلاقی" و "غیر اخلاقی". رابطه جنسی ای که تلویحا در کتاب یاد علی بهش اشاره شده که دیگه در مورد یک زن و یک مرده! حالا این زن تو کتاب جغرافیایی داره. شما ببخشین بر یادعلی که نخواسته از عالم هپروت بنویسه و یک مکان جغرافیایی هم داده به کتابش. اما سکوت برای چی؟ این یکی از مسخره ترین اتهاماتی هست که تو عمرم دیده ام، هر چند که اتهاماتی که به ادبیات ایران زده می شه کلا همه اشون مسخره ان. اگر الان هیچ چی نگین و سکوت کنین، اونوقت احتمالا چاره ای ندارین جز اینکه در کتاب های بعدی اتون اول یک صیغه محرمیت بین شخصیت های داستانتون بخونین تا بعد داستانتون رو روایت کنین! و البته شخصیت های کتابتون رو هم از مریخ و ونوس و ماداگاسکار بیارین. اتهامی که به یعقوب یادعلی زده شده می تونه بدعت خطرناکی باشه که بدجوری تیشه به ریشه همین باقی مونده های ادبیات بزنه. فکر کنم جامعه ادبی ایران باید کاری بیش از وبلاگ نوشتن در مورد یعقوب یادعلی بکنه. حداقل بخشی از مخاطبان این جامعه ادبی، یعنی آدمایی مثل من، دارن کاملا مایوس می شن از برخورد این جامعه با اعضای دگر باش و غیر دگرباش خودش!


*یعقوب یادعلی به خاطر اینکه شخصیت زن دار رمانش "آداب بیقراری" معاشقه ای با یک زن از اهالی یکی از شهرستان های ایران که یکی از مکان های اصلی داستان هم هست داشته، احتمالا به جرم توهین به قومیت مردم اون شهر و هر چیز دیگه ای که این روزها در چهارچوب «نشر اکاذیب، توهین و افترا به قصد تشویش اذهان عمومی» می گنجه قبلا چهل روز زندانی بود و حالا محاکمه اش باز به جریان افتاده. رمان رو به غیر از بخش پایانی اش خیلی دوست داشتم. قلم خوبی داره یادعلی. امیدوارم بعد از این ماجراهای مسخره خلاقیتش بیشتر گل کنه و رمان های مالیخولیایی بنویسه که مالیخولیا بهترین توصیف کننده وضعیت این روزهاست!



August 11, 2007


I did it my way


امروز تو کنسرت جیپسی کینگز یه عمر خاطره رو دوره کردم. پایان قشنگی بود برای یه دوره...






August 7, 2007


در وبلاگ آزاد نویس حتما بخونین:


با قسم روزنامه را تعطيل کرديد با دم خروس چه کار مي‌کنيد


...


سال گذشته دولت آقای هوگو چاوز برای اولين بار در تاريخ ونزوئلا از راهپيمايي روز جهاني‌ همجنسگرايان در کاراکاس حمايت کرده و اين در حالي بود که کليسای کاتوليک ونزوئلا عليه اقدام دولت بيانيه داده بود. ضمن اين که همين جناب چاوز دو بار پيشنهاد تغييرات در قانون اساسي برای گنجاندن حق ازدواج همجنسگراها را داده بوده که هر دو بار با مخالفت کليسا روبرو شده و هر بار هم ايشان از عقايد اهل کليسا با تأسف ياد کرده. اما اين بار برای برگزاری رفراندوم اطلاعيه داده.


...


حالا درست است که مي‌خواهيد روزنامه‌ها را به هر قيمتي ببنديد اما اگر بنا بر اين مدل تعطيل کردن‌ها باشد همين الان بايد در سفارت ونزوئلا را هم تخته کنيد. چطور جناب هوگو چاوز مي‌تواند راه به راه بيايد ايران و شما هم نپرسيد چطور است که مي‌خواهد رفراندوم برگزار کند اما يک مصاحبه با يک آدمي که عقيده‌اش هيچ ربطي به روزنامه و خبرنگارش نداشته تاوانش مي‌شود تعطيلي؟


...


ادامه در وبلاگ آزاد نویس


--


این ها رو هم بخونین اگه هنوز نخوندین:


این زباله های انسانی - کلنگ
گل بگیرن این روزنامه رو - امشاسپندان (لینک ثابت کار نمی کنه. ستون وسطی)
داستان محشر - سایه
آقا نفت داريد؟ - سیبیل طلا
توضیح شرم آور روزنامه - زن نوشت
توضیح ساقی قهرمان - رادیو فردا (در سایت میدان)
سبب خیر - نسرین
موارد سخت - زندگی دو گانه اینانا
مرا توقیف نکنید. من همیشه با مردان خوابیده ام. - بلوط



August 4, 2007


۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند


دانشجویان دربند را آزاد کنید


از وبلاگ چهارده مرداد:


14 مرداد، روز همبستگی با دانشجویان در بند


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود


اما


هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند. ۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.


به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.


دانشجویان در بند را آزاد کنید!



August 3, 2007


تماشاچی بازی مرگ نباشیم


عکس ها از زاویه های مختلف گرفته شده، عکس ها هنریه، از پایین، از بالا، قبل، حین عمل، بعد. فیلم هم هست از کل ماجرا تو یوتیوب. ما هم نگاه می کنیم، هیت عکس ها کلی بالاست. ما هم تماشاچی هستیم. فرقمون چیه با اونایی که می رن حضوری می بینن؟ همه امون تماشاچی تئاتر مرگ شدیم. وقتی عکس سی تا آدم رو که گردنشون شیکسته و مردن بالای دار ببینی، سی و یکمی واست عادی می شه دیگه. عادت می کنی. فکر می کنی همینطوریه دیگه. فرهنگه اینجوریه و بنابر نسبی بودن فرهنگ درنتیجه نباید دیگه زیاد ایراد گرفت. تماشاچی بازی مرگ نباشیم. آدمکش اصلی، یعنی اونی که حکم رو صادر می کنه، می خواد واسمون عادی بشه. می خواد به مرگ بگیره که به تب راضی بشیم. وقتی فکر کنیم حالا که اینهمه می کشن، تلاش کنیم کمتر بکشن، و اصل کشتن رو ول کنیم، این کشت و کشتار ادامه پیدا می کنه، بیشتر می شه. و اونی که تند و تند حکم کشتن صادر می کنه همین رو می خواد اتفاقا، می خواد که اصل کشتن یادمون بره و گیر بدیم به کمتر کشتن. می خواد به تب راضی بشیم و وقتی تو تب می سوزیم جیکمون در نیاد. نگاه نکنیم دیگه، شرکت نکنیم تو این بازی. نگاه نکنیم تحقیر انسانیت رو بالای چوبه دار. به جای اینکه عکسا رو نگاه کنیم و بگیم ای وای و اه اه و غیره، عکسا رو نگاه نکنیم و به جاش به اطرافیانمون، همکارامون، دوستامون، فامیلمون، مردم کوچه و خیابون، به هرکی دستمون می رسه بگیم اصل کشتن غلطه، اعدام غلطه، هیچ کسی حق گرفتن حیات رو از کس دیگه نداره.


از ایرانی بودن شرمم می یاد...


--
اپیدمی خشونت: یکی به من بگوید این بچه اینجا چکار می کند.


--


ساز مخالف:
"گیرم دهها نفر را هم اعدام کردید با بیماری که در تاکسی خودش را به تن زنی می مالاند که کنارش نشسته، چه میکنید؟ با موتورسواری که تا یک زن چادری می بیند با حواله انگشتی از پشت عقده گشائی می کند چه میکنید؟ با مردان همسر داری که به دختران دبیرستانی شماره تلفن میدهند چه میکنید؟ درون چهار دیواری خانه ها و ... را چه؟ این نا امنی که تک تک مان هر لحظه احساسش می کنیم محصول فعل اعدام شوندگان این روزها نیست بلکه ناشی از اندیشه و شرایطی است که اعدام کنندگان را در صدر نشانده است."


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage