خورشید خانوم



« August 2007 | Main | October 2007 »


September 30, 2007


این روز ها - دو


(احمدی نژاد رو گذاشتم واسه پست بعد. شاید هم اصلا زدم پاکش کردم. حوصله دردسر ندارم!)


این ترم هم خوبه هم بده. خوبی اش اینه که کلی دارم عکاسی می کنم برای پروژه های یکی از کلاس هام. سوژه اولم زندگی تو خونه های دانشگاهیه و روی یه خانواده ترک تمرکز کردم که یه دختر کوچولوی خیلی مامانی دارن. یه روز رفتم از شام خوردنشون عکس بگیرم و به زور به منم از غذاشون دادن که معرکه بود. یه جور پیتزا بود که نمی دونم دقیقا چی توش بود. سوسیس و گوشت و گردو(!) رو البته توش تشخیص دادم. فوق العاده بود. اگه دستور درست کردنش رو گرفتم ازشون میام اینجا می نویسم! امروز هم از بازی کردن بچه اشون عکس می گرفتم. بعد از مدت ها تونستم یه بچه ای رو بغل کنم بوس کنم اینجا. آخه آدم جرات نداره طرف بچه ها بشه اینجا. اصلا رسم نیست که بچه غریبه رو بغل کنی یا بوس کنی. حالا بعدا باید باهاشون مصاحبه کنم و از عکس ها و مصاحبه یه اسلاید شو درست کنم.


تو این کلاس یاد می گیریم که چطوری ابزاری مثل عکس و صدا و ویدیو و یا فلش رو با هم قاطی کنیم و بسته های چند رسانه ای (Multimedia Packages) تولید کنیم که یه قصه رو روایت می کنن. الان بیشتر سایت های خبری و سایت های روزنامه های آمریکا از اینجور بسته ها تولید می کنن در مورد اخبار روز یا خبرهای نرم. بیشتر ماها که تو این کلاس هستیم عکاسی بلد نیستیم. یه کتاب عالی در مورد فوتوژورنالیسم می خونیم که عکس های خیلی خوبی هم توش هست و کلا به عکاسای خبری توصیه می کنم یه جوری گیرش بیارن. یه سری هم توضیح استادمون می ده. ما تو این کلاس عکاس نمی شیم. ولی قراره یاد بگیریم که چطوری می شه با این جور ابزارها روی وب یه روایتی رو گفت. کلی ادیت صدا هم یاد می گیریم. دونستن این چیزا برای هرکی که بخواد تو اتاق های خبر کار کنه بعدا لازمه (حداقل با وضعیت فعلی و آینده خبرنگاری تو آمریکا.) چند تا نمونه از این بسته های چند رسانه ای رو اگه خواستین می تونین نگاه کنین. یکی اش مثلا اسلاید شو سی ان ان هست در مورد تغییر وضعیت مهموندارها تو صنعت هواپیمایی آمریکا در طول سال های گذشته. این یکی اسلاید شو در مورد خروس جنگی هاست تو پورتوریکو. این یکی که یه جور اینفوگرافیک هست در مورد فاجعه دانشگاه ویرجینیا تک که با فلش درست شده و این هم صفحه یادبود کشته شده ها با یک سری اطلاعات در موردشون باز با فلش (فلش رو ترم پیش یاد گرفتیم.) این هم یه نمونه ایرانی اش که کار جدید آن لاین هست در مورد الهه خواننده ایرانی که تازگی درگذشته (اینو تو ایمیل گرفته بودم و تو خود سایتشون نیست. نمی دونم تست بوده یا نه). جدید آن لاین یه سری آموزش به فارسی داره در این مورد که ترجمه ای از آموزش های دانشگاه برکلی هستش. کلا که ساونداسلاید کار فنی درست کردن اسلایدشوهای با صدا رو راحت کرده و لازم نیست آدم فلش بلد باشه برای اسلاید شو. کافیه عکس ها و فایل ام پی تری صدا رو بهش بدین و خودش بقیه کارها رو می کنه. (می تونین مجانی دانلودش کنین، فقط اگه مدل مجانی رو استفاده کنین اولش می نویسه که با دمو درست شده اسلاید شو.)


***


ترم دیگه این کلاس بیشتر رو ویدیو متمرکز هستش که البته من دیگه نمی تونم بگیرمش و برای پروژه فوق لیسانس خبرنگاری باید چند جلسه خصوصی از استاد خودم کار با ویدیو رو یاد بگیرم. پروژه ام خیلی هیجان انگیزه. حالا بعدا در موردش می نویسم چون به همفکری شما هم احتیاج دارم.


اما قسمت بد این ترم همانا تز نوشتنه برای مطالعات زنانه که خیلی کم روش کار کردم و اصلا حال و حوصله و انرژی اش رو ندارم. وقتی هم ندارم چون من فقط تا آخر سال تحصیلی امسال بورس دارم از دانشگاه و باید هرطور شده کار رو تموم کنم. به مشکل تئوریک برخوردم و برای همین عین خر گیر کردم تو گل. همیشه از تئوری بدم میومده. اما به هر حال باید حتما باید کار تئوریک هم بکنم تو پروژه ام. اون تئوری هایی که من دوست دارم استفاده کنم مورد علاقه استادم نیست. اون تئوری هایی که استادم دوست داره یا مورد علاقه من نیست یا اینکه اصلا نمی فهممشون. وقت هم ندارم که بشینم ده تا کتاب خیلی سخت رو بخورم(!) تا دستم بیاد چی به چیه. خلاصه فعلا قایم شدم از دست استاد راهنمام و البته دارم وقت از دست می دم چون باید زودتر مصاحبه هام رو شروع کنم که خودش کلی وقت می بره.


***


از اونور هم بار اینکه بعدش می خوام چیکار کنم روی دوشمه. تا چندماه پیش مطمئن بودم که بعد از فارغ التحصیلی برمی گردم ایران. کار و پروژه داشتم ایران که خیلی هم براش شوق و ذوق داشتم. اما از وقتی که اون پرید و اوضاع کاری که من می خواستم بکنم خراب شده، دیگه ایران رفتنم معنی نداره حداقل الان، چون برگردم دوباره فوقش باید برم معلم زبان بشم که خب یه جوری می شه انگار این سه چهار سال بدبختی اینجا هدر رفته. برای دکترا کمی وسوسه شدم. با دکترا برگردم ایران شاید بتونم درس بدم. تازه دارم به شهر و خونه و زندگی ام هم اینجا عادت می کنم و علاقمند می شم و اگه از همین دانشگاه پذیرش بگیرم کلی کارم راحت تر می شه. برنامه دکتری اینجا هم یکی از بهترین هاست تو دانشگاه های خبرنگاری آمریکا. اما برای اقدام کردن برای پذیرش کلی کار باید انجام بدم که بعید می دونم وسط این همه کاری که دارم به موقع بتونم انجام بدم. از اونور هم خیلی کار پیدا کردن سخته. دلم می خواد تو ان جی اوهای حقوق بشری کار بگیرم. اما هم کار گرفتن تو این جور چیزها مشکله، و هم اینکه اونقد این نئوکان ها تو بعضی از این سازمان ها ریشه دووندن که سخته یه جای درست حسابی پیدا کرد که زیر ماسک حقوق بشر چیزای دیگه نخوابیده باشه. حالا باید یواش یواش به فکر این چیزا هم باشم در کنار بار زیاد تز و پروژه. نمی دونم اصلا بازار کار تو این چیزا تو اروپا چطوره. هیچ بدم نمی آد اون طرفا کار بگیرم. تا چند ماه پیش از این نظر دیگه خیالم راحت بود. حالا اینم بهش اضافه شده!


***


خلاصه اوضاعم بعد از مدت ها افسردگی و غیره خوبه. فقط دوری از مامان اینا خیلی اذیتم می کنه تازگی ها، مخصوصا که مامان خیلی مریضه، و همین بار تز نوشتن و اینکه بعدش می خوام چیکار کنم. فکر کردم یه مدتی دیگه کارهای داوطلبانه و غیره رو کمی محدود کنم که بتونم حسابی وقت و تمرکز بذارم سر این تز و پروژه تا تموم بشن برن پی کارشون. یه خورده هم باید روی اعصاب و روانم کار کنم و به خودم برسم که حسابی درب و داغون شدم چندماه گذشته. در اولین اقدام هم رفتم موهام رو کوتاه کردم و از شر اون جنگل وزوزی روی کله ام خلاص شدم! (سیگار هم به لطف همخونه عزیز تقریبا یک سوم شده! همینطوری پیش بره تا سه سال دیگه ترک می شه!)


آخیش! دلم تنگ شده بود واسه این وبلاگ و صد البته خواننده های این وبلاگ هم! فکر کنم دارم دیگه فراموش می شم یواش یواش :)




این روز ها - یک


این حناق گرفتن من در نوشتن داره برام دردسر می شه دیگه. هر از چندگاهی یه جوری می شم که اصلا هیچ جوری نمی تونم هیچ چی بنویسم، از ایمیل و وبلاگ گرفته تا مقاله و گزارش و تز. حالا بدبختی اش اینه که این ترم جزو یکی از کارهای یکی از کلاس هام اینه که مرتب تو یه وبلاگ بنویسم و همه هم فکر می کنن چون خیلی وقته وبلاگ دارم حسابی تو اون وبلاگم می نویسم. هیچ جوری هم نمی شه به استاده توضیح داد که من اصلا حس و حال نوشتن هیچی ندارم الان. خلاصه الان به سرم زد شروع کنم تو همه وبلاگ ها بنویسم. هرچی شد شد. شاید راه افتادم!


***


هفته پیش رفته بودم کلرادو پیش عمه ام. دو تا عمه دیگه ام هم اونجا بودن و کلی حال داد دیدن همه اشون. عجیب در عرض سه سال گذشته پیر شدن. البته مریضن. یکیشون سرطان داره، یکیشون پارکینسون داره، یکی هم ناراحتی قلبی. به خاطر همین خیلی اینور اونور نرفتیم. ولی همین بودن پیش خانواده خودش حس خوبی داشت. کلی برام غذاهای خوشمزه درست کردن. مخصوصا آلو اسفناج که من عاشقشم. عمه ام خودش سبزی می کاره و کلی تره و نعنا و ریحون و ترخون خوردم! یه خورده دونه تره هم ازش گرفتم که خودم بکارم.


برای اولین بار کازینو هم رفتم باهاشون. 50 دلار اولش بردم بعدش هم همه اش رو باختم. فضای عجیب غریبی بود. یک عالمه ملت پشت ماشینا نشسته بودن هی پول می ریختن تو این ماشینا. کلی هم کیف می ده، واسه همین خیلی خطرناکه! بعید می دونم دیگه هیچوقت پام رو تو کازینو بذارم. با این شخصیت معتادی که من دارم فکر کنم زندگی ام رو برباد بدم. کلی البته از خودم راضی بودم که بعد از اینکه بردهام رو باختم دیگه ادامه ندادم و از نوشیدنی های مجانی اونجا لذت بردم فقط! آخه واسه اینکه ملت برن اونجا هی پول بریزن پای ماشین ها کل بار مجانیه و هرچی آدم بخواد می تونه بگیره. خوب بلدن چطوری ملت رو سرکیسه کنن!


***


کلرادو که بودم سمینار یه روزه ایرانیان در اینترنت هم در سان فرانسیسکو برگزار شد و قرار بود من هم از طریق اسکایپ ویدیو کنفرانس بدم. یک بساطی داشتم چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد و کامپیتور عمه ام هم حالش بد بود و وقتی که داشتم درایور وب کم رو روش نصب می کردم رسما مرد. شب قبلش تا چهار صبح ور رفتم با کامپیتورها و نشد. فرداش هم همینطور. آخر سر دقیقه نود لپ تاپ خودم وصل شد به اینترنت. اصلا نمی دونستم اونجا چه خبره. نرسیده بودیم تست درست حسابی هم بکنیم و خلاصه نمی دونم چیکار کردم و اصلا درست حرف زدم یا به وب کم نگاه می کردم یا نه. وقت هم کمتر از اونی شد که فکر می کردم و خیلی خوب نتونستم حرفم رو بزنم.


قرار بود راجع به زنان وبلاگ نویس حرف بزنم. اصل حرفم این بود که اونقدر زن های وبلاگ نویس مختلف داریم و اونقدر نوشته ها و طرز فکرها متنوعه که نمی شه همینجوری یه دسته بندی زن های وبلاگ نویس درست کرد و یا از جانب گروه های مختلف حرف زد. بعدش می خواستم از کارهای وبلاگ ها و سایت های فمینیستی ای که خودم می شناسم بگم. و بعد بگم در کنار اینکه این وبلاگ ها کارهای ارزشمندی کردن، اما دسترسی به اینترنت کمه و مخاطبای ما گاهی خودمون هستیم فقط و خیلی کار انقلابی نمی شه کرد با این رسانه و نباید خیلی رومانتیک فکر کرد در موردش. به نظرم بیش از هر چیز باید اول به فکر پروژه هایی بود که بشه دسترسی به اینترنت و آموزش استفاده از اینترنت و تولید محتوا رو رواج داد. حالا نمی دونم چقدر تونستم منظور خودم رو برسونم.


به هر حال مثل اینکه برنامه با زحمت های اعلیحضرت حاج آقا و بلوط و نازی خانوم و سایر دوستان خیلی خوب برگزار شده بود. جهانشاه جاوید هم از طرف شورای شهر سانفرانسیسکو لوح تقدیر گرفت به خاطر خدماتش به ایرانی های آمریکا از طریق سایت ایرانیان که واقعا حقش بود و من هم بهش تبریک می گم به خاطر زحمت هاش.


این دو تا ویدیو در باره برنامه کار شبکه تلویزیونی ایرانیکن که یه مشت جوون باحال اداره می کننش. یک عالمه عکس هم تو سایت ایرانیان هست. یه سری هم گزارش لحظه به لحظه این سایت نوشته بود. این هم گزارش رادیو زمانه. تو وبلاگ های حاج آقا و نازی خانوم و بایرامعلی هم در این مورد می تونین بخونین. در راستای اینکه هیچ جا در مورد حرفای من چیزی ننوشته من نتیجه می گیرم احتمالا خیلی گند زدم!


***


خب تا همین جاش هم خیلی ور زدم! سه برابر این نوشتم ولی عمرا کسی بخونه، مخصوصا که قسمت بعدی اش در مورد شو احمدی نژاده. بقیه اش رو فردا پست می کنم.



September 20, 2007


Tea and Procrastination


من و همخونه ام در یک اقدام انقلابی رفتیم یک عالمه چایی خریدیم از اینجا.


stashtea.jpg


اصلا یکی از تفریحات ما اینه که بشینیم چایی بخوریم و اون جکای بیمزه خنده دار بگه و یا تو یوتیوب چرت و پرت نگاه کنیم. حالا 520 تا دونه چایی کیسه ای داریم با انواع و اقسام طعم ها و بوها. چایی سیاه، سبز، سفید! نعنایی، یاس، پرتقالی، دارچینی، و یک عالمه چیز دیگه که اسمای خیلی هاشون کلی عجق وجقه. از هر طعمی 10 تا دونه هست. تازه یه قوری هم خریدیم که چایی معمولی احمد رو هم که هیچی جاش رو نمی گیره بتونیم دم کنیم هر از چند گاهی. یه دماسنج هم گرفتیم که مطمئن شیم آب از یه درجه ای بالاتر نره واسه چایی سبز که تلخ نشه. مدتها بود واسه چیزی اینقدر ذوق و شوق نداشتم!


گاهی فکر می کنم چی می شد هیچ کاری نداشتم، هیچ بدبختی ای هم تو دنیا اتفاق نمی افتاد، فقط می تونستم بشینم با همخونه ام تا دلم می خواست چایی بخوریم و بگیم و بخندیم.


و البته واضح و مبرهنه که چون من شونصد تا پروژه باید تحویل بدم و دارم از بیخوابی مزمن رو به قبله می شم و اونم به همچنین، باید دنبال یه کارایی بگردیم که کارهای اصلیمون رو به تعویق بندازیم دیگه. هر دومون وحشتناک آدم های وقت تلف کنی هستیم و کارمون رو دقیقه نود می کنیم. چند روز گذشته کاملا شب و روز تو خونه ما برعکس شده بود. حالا هم احتمالا دارم در مورد چایی ها تو این وبلاگ می نویسم که نرم سراغ 50 صفحه ای که باید تا صبح بخونم! این ویدیو رو هم در همین راستا دیدم خیلی به ما می خورد. مواظب باشین شما مثل ما نشین!





September 18, 2007


دیروز تو دانشگاه ما اتفاق افتاد:



(جان کری دیروز اومده بود دانشگاه ما سخنرانی. تو بخش پرسش و پاسخ یه دانشجوی دانشکده ما یه خورده شولوغش کرد با سوال هاش. میکروفونش رو قطع کردن. بعد پلیس اومد سراغش. داد و بیداد راه انداخت. اون ها هم بهش شک برقی وارد کردن. تو فیلم همه چی خیلی بهتر معلومه. من خودم نبودم اونجا دیروز چون از کری خوشم نمی آد اصلا!)


روزنامه دانشگاهمون سه تا خبر در این مورد کار کرده که ملت عصبانی رفتن کامنت گذاشتن درباره ماجرا(خبر فوری - خبر مفصل تر - خبر آزادی اش ). یه سری هم عکس اینجا. این هم خبر سی ان ان.


این هم کنفرانس خبری امروز رئیس دانشگاهمون.


یه بحثی که همیشه اینجور موقع ها در می گیره و سر قضیه دانشجوی ایرانی تو دانشگاه یو سی ال ای هم در گرفته بود اینه که طبق قانون نباید مقاومت کنی در برابر پلیس. اما اینکه چرا اصلا پلیس به خودش اجازه می ده واسه یه همچین موردایی بریزه رو سر یه آدم، و بعد هم چرا در موقعیتی که شیش تا پلیس رو سر و کله یه آدم هستن باز باید به طرف شک وارد شه خودش یه موضوع مهمیه که آخرش زیر سیبیلی رد می شه و البته دیگه تازگی ها هیچ تعجب هم نداره. مثل موضوع اون دانشجوی ایرانی دانشگاه یو سی ال ای که تحقیقات پلیس آخر به این نتیجه رسید که کار غیر قانونی انجام نشده (البته تحقیق های دانشگاه به این نتیجه رسیده بود که پلیس زیادی فشار وارد کرده بود)، دستگیر کردن 160 نفر تو تظاهرات ضد جنگ سه روز پیش واشنگتن و ...


(بله بله، کاملا متوجهم تو آمریکا آزادی ها از ایران بیشتره. بنده غلط بکنم انتقاد کنم از آمریکا وگرنه باید پاشم برگردم برم ایران و از این جور حرفا!)


* این هم خبر تظاهرات بچه ها امروز در اعتراض به قضیه. این رئیس دانشگاه و نماینده دانشجوها (Student Government's President) گندش رو درآوردن با محافظه کاری اشون.




نظر سنجی درباره لایحه حمایت از خانواده


لطفا در این نظر سنجی سایت میدان زنان درباره لایحه حمایت خانواده که دولت پیشنهاد داده شرکت کنین.


متن کامل لایحه پیشنهادی رو می تونین تو سایت میدان بخونین. یک سری هم مقاله و یادداشت و مصاحبه در این رابطه در سایت میدان می تونین بخونین.


در باره این نظر سنجی سایت میدان نوشته:


"لايحه حمايت خانواده (پيشنهادي دولت) به زودي براي تصويب در صحن مجلس مطرح مي شود در همين راستا سايت "ميدان زنان" اقدام به يك نظرسنجي اينترنتي كرده است. هدف از طرح نظرسنجي زير، جمع بندي نظرات مردم درباره ميزان مقبوليت اين لايحه در سطح جامعه و انعکاس نتايج آن است. شما از سه راه مي توانيد به ما در اين حرکت کمک کنيد تا قانوني که مربوط به زندگي همه ما مي شود، در مسيري درست به جريان بيفتد:


1. با اختصاص چند دقيقه وقت و پر کردن پرسشنامه نظرسنجي. براي پاسخ به سئوالات نظرسنجي اينجا را کليک کنيد.


2. با ارسال لينک پرسشنامه براي دوستان و آشنايانتان و دعوت آنان به پاسخ دادن به سئوالات:
لينک پرسشنامه


3. با گذاشتن کد فلش لوگوي پرسشنامه در سايتها و وبلاگهايتان براي دعوت از مخاطبان عمومي براي شرکت در اين نظرسنجي.


(کد برای من که فعلا کار نمی کنه!)


نتايج نظرسنجي و نمودارهاي مربوط به آن تا يک هفته پس از شروع نظرسنجي در سايت ميدان اعلام خواهد شد."



September 17, 2007


اگه جی میل و گوگل براتون فیلتر شده، این کارها رو می تونین بکنین:


واسه جی میل بعد از اچ تی تی پی یه دونه اس بذارین
https://gmail.com


واسه گوگل هم برین اینجا:
http://google.co.uk/


از طریق جادی


پ.ن. 1- قابل توجه بازی کننده های بازی "وطن"!


پ.ن. 2- من زنده ام. حالم هم خیلی خوبه. فقط شدیدا سرم شولوغه و درس و کار دارم.


پ.ن. 3- خاک بر سر هر چی فیلتر کننده بی شعوره که فرق گاو رو با اینترنت نمی دونن.



September 3, 2007


اگر جیمز جویس با وایبریتور آشنایی داشت


لحظه های کشدار و کشنده رو با نوشتن می شه گذروند. مشکل اینجاست که کلمه ها فرار می کنن و مشکل شاید بزرگ تر هم اینه که چیزی که قابل خوندن باشه یا نوشته نمی شه که نوشته ای که خونده نشه به درد لای جرز نمی خوره، و یا نوشته می شه اما حتما واجد شرایط سوزانده شدن خودش و نویسنده اش هست و خب نویسنده هم توان یخ زدگی و سوختن رو در کنار هم اصلا نداره.


من هیچ موقع ویرجینیا ولف نمی شم. چون من نمی خوام اتاقی از آن خودم داشته باشم. چون می خوام همیشه تقسیم کنم اتاق خوابم رو و تنهایی هام رو. چون ترجیح می دم همه نوشته های سرشار از نبوغم رو، همه اون رمان های نانوشته ای که یه روزی می تونن برای خودشون بربادرفته ای باشن رو(!)، برباد بدم به قیمت چند صباحی تنها نبودن، یخ زده نبودن، درخت نبودن، عاشق بودن.


شاید باید روسپی بشم. اینطوری زمان سوگواری و غمگساری برای از دست دادن مردی که با من می خوابه زیاد نخواهد بود، فقط تا همخوابگی با مرد بعدی طول می کشه. اینطوری زمان زیادی نمی مونه برای یخ زدن. اشتباه نکنین، من از ازدست دادن وحشت ندارم، من از اون یخ زدگی بعدش وحشت دارم.


شاید از نشانه های افسردگی یه زن این باشه که برای یک ماه حتی به وایبریتورش دست نزنه. خود وایبریتور داشتن هم به روایتی نشانه افسردگی است و به روایتی نشانه مقاومت و زنده بودن. مثل قضیه خودکشی می مونه که بعضی ها نشان ترس می دوننش و بعضی ها نشانه شجاعت، مقاومت، معترض بودن، تن ندادن به شرایط فلج کننده. مثل داستان خانوم سینیکو تو داستان "یک پرونده دردناک" تو کتاب دوبلینی های جویس. (خلاصه داستانی که تو ویکیپیدیا نوشته به درد لای جرز هم نمی خوره! کل کتاب رو اینجا می تونین داونلود کنین.) آیا خانوم سینیکو که خودش رو انداخت زیر قطار جزو همون زن هایی بود تو دوبلینی ها که من اسمشون رو گذاشته بودم زن های افلیج، یا جزو اونایی بود که اسمشون رو گذاشته بودم اقتدار گرا، یا اونایی که اسمشون رو گذاشته بودم قوی؟* بحث های شدیدی می کردم با آدمایی که اصلا هیچ بویی نبردن از اون حس فلج کننده ای که از درون همه وجودت رو می خوره. آخرش حرفم رو به کرسی نشوندم. خانوم سینیکو افلیج نبود. اون می خواست با آقای دافی بخوابه چون نمی خواست تن بده به شرایط فلج کننده ای که زندگی با کاپیتان سینیکو (شوهرش) براش ساخته بود. کار خانوم سینیکو "فساد اخلاقی" (به روایت "اخلاقیون") نبود. خانوم سینیکو مقاومت کرد، خانوم سینیکو نخواست قربانی باشه. خانوم سینیکو نخواست درخت باشه و روی احساساتش سرپوش بذاره. اما اشتباهش شاید این بود که دل به آقای دافی بست. آقای دافی می تونه به روایتی ضد زن باشه اصلا چون به نیچه ارادت خاصی داره (والا من همچین جسارتی نمی کنم. اینطوری تحلیل می کنن شخصیت دافی رو تو نقدا!) می تونه همجنسگرا باشه و علاقه ای به همخابگی با زن ها نداشت باشه. می تونه اصلا خنثی باشه و بنابه هر دلیلی از موهبت داشتن تمایلات جنسی بی بهره باشه. می تونه هم اصلا از تعلق و وابستگی وحشت داشته باشه. به هر دلیلی آقای دافی وحشت زده می شه از حجم علاقه خانوم سینیکو. شاید اصلا دچار اختلال هویت می شه. آقای دافی عادت نداره کسی بهش احساسی از این جنس داشته باشه. آقای دافی خانوم سینیکو رو پس می زنه. خانوم سینیکو می مونه با شوهری که که تو تصوراتش فقط زن های افلیج می گنجن، و آقای دافی که از جنس علاقه خانوم سینیکو وحشت داره، شاید هم اصلا نمی شناسه این نوع علاقه رو. شاید دافی می شینه نیچه و سایر برو بکس رو می ریزه تو همزن مغزش و حسابی مخلوطشون می کنه و یه معجون عجیب غریبی می سازه که فقط خودش ازش سر در میاره و بدبختی اینجاست که فکر می کنه دقیقا هم این معجون همونیه که باید باشه. خانوم سینیکو وسط این اتفاقا و حس های فلج کننده، به جای اینکه تن بده به فلجی و یخ زدگی و درخت شدن و البته بعد از دو سال قرص اعصاب خوردن و خوابگردی، خودش رو می ندازه زیر چرخای قطار. خانوم سینیکو قبول نمی کنه که فلج بمونه. بزرگترین شجاعت عمرش رو به خرج می ده و با فلج شدن مبارزه می کنه از طریق خودکشی. مرگ خانوم سینیکو یه هپی اندینگه واسه داستان، البته یه هپی اندینگ که فقط از جویس برمیاد خلقش. گاهی افسوس می خورم که چرا زمان جویس وایبریتور اختراع نشده بود. حتما جویس یه داستان شاهکار می نوشت درباره زنای افلیج و اقتدارگرا و قوی اگه با این وسیله آشنایی داشت و کلی به من احساس "روانپاکسازی" می داد. و البته که شباهت کلی این خزعبلاتی که اینجا نوشته شد با زندگی نویسنده این خرعبلات که من باشم تا حدود زیادی تکذیب می شه چون مردهای قصه جویس شباهت زیادی به مردای قصه خورشید خانوم ندارن و اگه داشته باشن هم حداقل جاهاشون خیلی قاطی پاتیه و شبیه مردای دوبلینی نیستن. و مگه اصلا هیچ دو تا قصه ای تو این دنیا پیدا می شن که شبیه هم باشن؟ از خود قصه ها بگیر تا تعبیرهایی که ازشون می شه، همه با هم فرق دارن، و به تعداد آدم ها راه های رسیدن به تعبیرها زیاده.


حالا فکر کنم متوجه شده باشین چرا چند وقتی بود نمی نوشتم. نمی خواستم خودکشی وبلاگی کنم! :)


*این دسته بندی زنای دوبلینی ها رو و تحلیل تخمی داستان ذکر شده رو واسه تز فوق لیسانسم تو ایران کرده بودم، البته بدون ذکر بخش وایبریتور. (به خانوم آذر نفیسی نگین که ما تو دانشکده ادبیات انگلیسی امون تو تهران از این غلطا جرات داشتیم بکنیم!)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage