خورشید خانوم



« October 2007 | Main | December 2007 »


November 29, 2007


از یادداشت های شهر دور


یه چند روزی رو با بی خانمان ها سر کردم. باخیلی هاشون دوست شدم. در عین تعجب تونستم هشت تا مصاحبه بگیرم و از خیلی هاشون عکس. عکس ها خیلی خوب نشده چون اکثرا تو شبه و من عکاس خوبی نیستم تو شب و سه پایه هم ندارم (داشتم هم فکر کنم کمی از اعتمادشون کم می شد خیلی دیگه مجهز می رفتم.)


ریک و کلوین دوستام شدن. هر دو بالای پنجاه سال دارن. ریک سفیده و کلوین سیاه. کلوین هر روز واسم بیسکوییت می یاره از جیره روزانه اش. روز دوم دیدم ریک اومده اونجایی که قرار بود برم، در صورتی که گفته بود نمی خواد مصاحبه کنه. گفتش احساس کردم اینجا واست امن نیست، اومدم مواظبت باشم، تازه با من باشی بهت بیشتر اعتماد می کنن. و قبول هم کرد مصاحبه کنه. بهم گفت دوست پسر فوتبالیست هیکلی نداری با خودت بیاری؟! می گه خودش دوربین داشته و وقتی بی خانمان شده ازش دزدیدن. خیلی سر از کار دوربینای دیجیتال در نمی آره البته. بهم گفت ایزو رو بذار رو هشتصد تو شب و عکسا یه خورده بهتر شد، یه جایی هم که خودم روم نمی شد از صف بی خانمان ها که منتظر غذا بودن برام عکس گرفت.


دچار کمردرد می شه، نمی تونه دیگه کار کنه، بهش بیمه بیکاری نمی دن، خونه اش رو از دست می ده. افسردگی می گیره، الکلی می شه. ترک می کنه. کار پیدا می کنه، بعد ماشین می زنه بهش، الان با عصا راه می ره و وکیل تسخیری گرفته که بتونه خرج دوا درمونش رو بگیره. اما می گه دیگه نمی تونه کار کنه. از سیاست و اینا هم خوب سرش می شه. رفتیم با هم قهوه خوردیم. هیچ جوری باورم نمی شه که بی خانمان باشه اونقدر خوب حرف می زنه. قراره منو ببره تو جنگل جایی که خیلی از بی خانمان ها چادر می زنن. ترس برم داشته. روم نشد بهش بگم دیگه اینجاش رو بهش اعتماد نمی کنم. یکی رو با خودم می برم که تنها نباشم. خود ریک بهم گفت فکر نکن همه مثل این کسایی که این چند روزه دیدی خوبن. تجاوز و خشونت هم هست بین بی خانمان ها. دیشب با کلوین تا دم ماشینم اومدن. گفتن امن نیست ما باهات می یایم.


سرد بود، کلوین گفت ژاکتت نازکه، ریک گفت امشب هوا می شه پنجاه درجه فارنهایت. زود برو خونه. رفتم تو ماشین بخاری رو تا ته روشن کردم. بعد یهویی فکر کردم خوب حالا امشب کلوین و ریک کجا می خوابن؟



November 28, 2007


یک وبلاگ نویس دیگه به خاطر نوشته ای در وبلاگش بازداشت شد، چیکار باید کرد با این جور خبرها؟


اگه آدم بخواد خبر همه کسایی که بازداشت می شن رو بنویسه، فکر کنم باید کار و زندگی اش رو تعطیل کنه، وبلاگ رو هم تعطیل کنه و فقط این خبرها رو پشت سرهم کار کنه از بس که تعدادشون زیاده این روزا. البته اونوقت خواننده های وبلاگش میان پایین چون حوصله اشون سر می ره و دیگه خبررسانی تو وبلاگ هم تاثیرش رو از دست می ده. یه راهش هم اینه که اصلا در مورد هیچ کدوم از بازداشت ها ننویسی و خلاص. یه راه دیگه اش هم اینه که هرکسی در مورد بازداشت آدم هایی که به نوعی می شناخته یا به کارش مربوط می شدن بنویسه. شاید اینجوری آدم بتونه روال طبیعی وبلاگش رو حفظ کنه که خواننده هایی داشته باشه که بعدا خبر بازداشت ها رو هم بخونن!


به هرحال اینا در واقع یه جور بلند بلند فکر کردن بود بعد از اینکه یه خبری رو خوندم. خبر تکراری است! یه وبلاگ نویس دیگه بازداشت شده. بازتاب خبر خیلی نبوده تا جایی که من دیدم. البته چند نفر از کسایی که رضا ولی زاده (مدیر سایت بازنگار) رو می شناختن در موردش نوشتن (اینجا لینک یک سری از وبلاگ ها رو می تونین ببینین) و البته بعضی ها هم از اینکه خبر تو وبلاگ های دیگه که در مورد بازداشت دیگران می نویسن منتشر نشده ناراحت هستن. کاری اش نمی شه کرد. نمی شه از همه انتظار داشت همه این خبرها رو منتشر کنن، از بس که زیادن. در مورد تاثیر انتشار این خبرها تو وبلاگ ها هم نمی شه خیلی مطمئن بود.


Reza Valizadeh


اما به هر حال، فکر می کنم این یه مورد خاص، یعنی بازداشت رضا ولی زاده، به همه ما یه جورایی ربط داشته باشه، چون ظاهرا ولی زاده به خاطر نوشته ای در وبلاگش (در مورد سگ های 150 میلیون تومنی احمدی نژاد) و در پی شکایت نهاد ریاست جمهوری بازداشت شده. طبق معمول بدون اینکه دادگاه و محکمه عادلانه ای برگزار شه و متهم بتونه دفاعی از خودش بکنه یه چیزی که به مذاق آقایون خوش نیومده شکل امنیتی به خودش گرفته. از دو حال قضیه خارج نیست، یا ولی زاده در مورد قیمت سگ ها دروغ نوشته، که باید در دادگاه ثابت شه قضیه اول، یا اینکه راست گفته و نباید به خاطر نوشته ای که راسته دربند بشه. اما طبق معمول، آزادی بیان و عدالت و اینا کشک و پشم شده. طرف امکانات رسانه ای یکی مثل حسین درخشان رو هم نداره که شونصدتا مقاله تو رسانه های غربی در مورد شکایتی که برعلیهش شده منتشر بشه. می مونه ما و وجدانمون. حالا باز این به انتخاب شخصی آدما برمی گرده که خبر بازداشت رضا ولی زاده به خاطر انتشار خبری در مورد سگ های گرون قیمت رئیس جمهور رو منتشر کنن یا نکنن...


شمایی که وبلاگ دارین با خبر بازداشت ها چطور برخورد می کنین؟ به نظرتون بهترین برخورد چی می تونه باشه؟


*عکس از وبلاگ تادانه



November 27, 2007


هیچ شانسی نیست


هزار نفر، حداقل هزار نفر. شهر صد هزار نفری من حداقل هزار تا بی خانمان داره. خیلی هاشون الکلی ان یا معتاد به مواد مخدر. اما بیشترشون یا مشکل این رو دارن که براشون شغلی وجود نداره، یا اینکه ناتوانی جسمی پیدا کردن و امکان کار ازشون گرفته شده و به نوعی شامل بیمه بیکاری نشدن و یا دچار بیماری روانی هستن. بر خلاف تصور خیلی ها بیشترشون هم سفید هستن. اونهایی که من باهاشون حرف زدم نمی دونستن اکثرا ایران کجاست، اما اسم عراق رو خوب شنیدن، و ناراحت بودن از اینکه پول مملکتشون باید به جای اینکه خرج مردمش شه داره خرج جنگ تو یه کشوری می شه که اصلا نمی دونن کجاست. یکی از زن هایی که باهاش حرف زدم یه زمانی تو ارتش بوده. دچار خشونت خانگی می شه، معتاد می شه، زندگی اش بر باد می ره. ولی الان حداقل خوشحاله که با شوهر فعلی اش هست و فعلا تو خوابگاه می خوابه و مجبور نیستن تو جنگل بخوابن. یکی از بی خانمان ها هی می گفت که شانسی نداره، برای آدمی مثل اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی...


نیمکت های شهر رو یه جوری میله کشیدن که نشه روشون خوابید. چند وقتی هم هست که گدایی رو ممنوع کردن. خوابگاه ها کفاف یک پنجم بی خانمان ها رو هم نمی ده. یکی از بی خانمان ها می گفت دلم یه جای امن می خواد، یه جای تمییز، یه جایی که مال خودم باشه، بتونم هرروز حموم کنم. یکی اشون خوشحال بود که گشنه نمی مونه تو گینزویل، اما آرزوش این بود که یکی بهش کار بده. مسئول کلینیک کلیسا می گفت بعضی از بی خانمان ها واقعا تنبلن، اما خیلی هاشون کاری ان، اگه بهشون کار داده بشه، اگه بتونن از پس بیمه بربیان که خرج بیماری اشون رو بدن، از بی خانمانی هم نجات پیدا می کنن. اون مرده که اسمش رو هم نگفت و گفت به جاش بگو "تلاش، تلاش کردن، به جایی نرسیدن، نا امیدی، استیصال" گفت هیچ شانسی نداره، برای اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی...



November 25, 2007


این "کارشناسان" خنگ و تهمت زن


هزینه فعال حقوق زنان بودن تو بیشتر جاهای دنیا بالا بوده. مثلا در مورد جنبش حق رای زنان تو آمریکا که تلفات هم حتی داشته مدارک زیادی هست. اما چیزی که بی سابقه نباشه حداقل کم سابقه است این امنیتی کردن قضیه تا حدی هست که تهمت تروریست بودن به یه فعال فمینیست بزنن. خبرگزاری ایرنا، تو یه خبری که معلوم نیست از کدوم اصول رسانه ای پیروی می کنه می گه: "در برخي محافل رسانه‌اي كشور از وابستگي حسين خواه به گروهك تروريستي پژاك صحبت مي‌شود. اين گمانه‌زني زماني به حقيقت نزديك مي‌شود كه سايت‌هاي وابسته به گروههاي چپ و كمونيست به صورت ويژه رخدادهاي خبري مربوط به حسين خواه را پوشش مي‌دهند."


من نمی دونم اون کسی که این خبر رو تنظیم کرده چیزی به اسم وجدان داره یا نه، و آیا اصلا هیچ موقع سر یک کلاس خبرنگاری نشسته یا نه. به هر حال همه جای دنیا می شه یه خبرگزاری رو به خاطر همین دو تا جمله (مخصوصا تیکه ای که می گه گمانی زنی به حقیقت نزدیک می شود) که بدون ذکر منبع موثق تهمت می زنه به دادگاه کشوند، ولی مسلما تو ایران آنچه به جایی نرسد فریاد است.


به اعضای کمپین یک میلیون امضا در کردستان مثل روناک و هانا هم همین جور تهمت ها رو دارن می زنن. کاملا مشخصه که حکومت ایران از جنبش زنان وحشت کرده، اما چیزی که عجیبه اینه که چرا با این وضع خفت آور دارن تهمت می زنن به اعضای جنبش و سرکوب می کنن جنبش رو. مسلما رادیکال شدن جنبش زنان اول از همه دودش به چشم همین حکومت می ره، و جنبش زنان ایران هم نشون داده که اگه اجازه فعالیت عمومی داشته باشه دلیلی نمی بینه اصلا فعالیت رادیکال داشته باشه. حکومت به جای اینکه با این جنبش تعامل کنه تا خیالش هم راحت شه، داره دستی دستی این جنبش رو رادیکال می کنه و در واقع به ضرر خودش عمل می کنه.


واسه همینه که من فکر می کنم این حکومت فعلی شدیدا دچار ضعف نیروهای هوشمنده. به احتمال زیاد یک مشت آدم خنگ که هیچی از جنبش های اجتماعی و فمینیسم نمی دونن و هیچ آشنایی هم با اعضای جنبش ندارن فقط دارن به ضرر خود حکومت کار می کنن.


فقط این آدم های خنگ باید بدونن که وصله هایی مثل تروریست بودن با هیچ چسبی به پرونده درخشان و شفاف کاری مریم حسین خواه نمی چسبه. شاید این کارشناس های حکومت خنگ باشن، ولی ملت دیگه اینقدر خنگ نیستن!


مرتبط:
زندانی آزکابان - میرا
حد بی‌شرافتی تا کجاست؟؟؟ - بوی خاک
تکذیبیه وکیل مریم حسین خواه (پایین صفحه)
حسین خواه مذهبی و پژاک - امید معماریان




از سایت تغییر برای برابری:


"همه ما مثل مریم گزارشگر درد و رنج زنان هستیم


روز 26 آبان ماه مریم حسین خواه، یکی از صدها فعال کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و یکی از بی شمار روزنامه نگاران و نویسندگان مدافع حقوق زنان را در پی احضاریه ای کتبی در دادگاه انقلاب بازجویی کردند و به خاطر نوشته ها و فعالیت هایش در سایت «تغییر برای برابری» (سایت کمپین یک میلیون امضاء) و سایت «زنستان» (ارگان مرکز فرهنگی زنان) به تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب متهم کردند و پس از تعیین قرار وثیقه ای 100 میلیون تومانی، به خاطر نداشتن وثیقه به بند عمومی زندان اوین منتقل کردند. این درحالی است که سایت تغییر برای برابری یکی از سایت های کمپین گسترده و پرتنوع یک میلیون امضاء و متعلق به همه اعضا و هواداران آن است و بسیاری از معترضان به قوانین تبعیض آمیز موجود علیه زنان، در آن قلم می زنند، گزارش تهیه می کنند و در مجموع آن را اداره می کنند. ما فعالان حقوق برابر همگی با برداشتن گام هایی هرچند کوچک در جهت آگاهی رسانی به مردم و هموطنان خود در مورد نظام حقوقی تبعیض آمیز کنونی سعی کرده ایم تجربه ها و گزارش ها و دردهای جامعه زنان را هر جا امکان پذیر بوده مکتوب سازیم، چه در سایت های خود همچون تغییر برای برابری، زنستان، کانون زنان ایرانی، میدان و... چه در وبلاگ های خود و چه در روزنامه های رسمی کشور و چه به صورت شفاهی و چهره به چهره.


از این رو اگر مسئولیت و گزندی از فعالیت های قانونی و خبررسانی شفاف و انتشار مکتوبات و مقالات در سایت «تغییر برای برابری» یا سایت «زنستان» متوجه هر یک از کنشگران این جنبش باشد قطعا بر دوش تک تک ما امضاء کنندگان این نامه که خود را متعلق به جنبش حقوق برابر و مدافع آن می دانیم، قرار دارد. همه ما مدافعان و فعالان جنبش حقوق برابر، همچون مریم حسین خواه، گزارشگر درد و رنج زنان کشورمان هستیم، همه ما می نویسیم و به نظام حقوقی ناعادلانه کنونی، معترض ایم. ما نیز با انعکاس رنج و درد جامعه زنان و مکتوب نمودن روند فعالیت های مسالمت آمیز و مصلحانه خود در سایت ها، وبلاگ ها و روزنامه های مختلف از جمله تغییر برای برابری و زنستان، با مریم حسین خواه شریک ایم از این رو همه سایت هایی که از حقوق برابر می نویسند را متعلق به خود می دانیم و بی شک این سایت ها نه از آن یک فرد (مریم حسین خواه) و نه از آن هیچ یک از فعالان جنبش حقوق برابر (به تنهایی) نیست بلکه متعلق به همگی کسانی است که در آن قلم می زنند و اعتراض خود را نسبت به قوانین تبعیض آمیز فریاد می کنند. بنابراین، همگی ما مسئول همه آنچه در این سایت ها و در دفاع از حقوق زنان انتشار می یابد، هستیم. ما امضاء کنندگان این بیانیه در جهت انعکاس درد و رنج زنان و به منظور اصلاح قوانین تبعیض آمیزی همچون تعدد زوجات، دیه نابرابر، افزایش سن مسئولیت کیفری دختران و... مانند مریم حسین خواه در راه احقاق حقوق زنان و بهبود زندگی آنان سعی می کنیم آموزه های خود را از زنانی که دچار معضلات ناشی از وجود این قوانین تبعیض آمیز شده اند در سایت های زنانه و روزنامه ها و مجلات مکتوب و منعکس سازیم. بی شک اگر «مریم حسین خواه» مسئول نوشته ها و فعالیت های خود در سایت های زنانه، از جمله سایت های زنستان و تغییر برای برابری و فعالیت در کمپین یک میلیون امضاء است ما نیز کمتر یا بیشتر، قبل یا بعد از او، در این راه قدم برداشته ایم و حال اگر قرار است او در زندان باشد برای همان کاری که همه ما نیز کرده ایم، پس هزاران فعال و مدافع حقوق برابر در ایران باید راهی زندان ها شوند. از این رو ما امضاء کنندگان این نامه با صدای بلند اعلام می کنیم که: همه ما همچون مریم حسین خواه در مقابل احقاق حقوق شهروندی زنان هموطن مان، خود را مسئول می دانیم و از این رو دست به قلم می بریم و مشکلات را منعکس می سازیم و آن که اکنون در زندان بسر می برد خواهر ماست که بی گناه و به جرمی به زندان برده شده که همه ما هر روز و هر ساعت انجام می دهیم. ما مسئولیم و مانند مریم حسین خواه نگران شرایط دردناک و اسف بار زنان کشورمان هستیم از این رو می نویسیم، گزارش می دهیم و برای حساس کردن افکار عمومی جامعه مان به معضلات زنان، اخبار تهیه می کنیم و اگر ظلمی به دختری در هر جای سرزمین مان روا شود به آن اعتراض خواهیم کرد. چون ما خود را مسئول و دلسوز شهر و کشوری می دانیم که در آن زندگی می کنیم حتا اگر زن باشیم و نظام حقوقی کشورمان حقوق زنان را نیمی از حقوق شهروندان مرد به حساب آورد."


امضاهای بیش از یک هزار تن از مدافعان حقوق برابر در اعتراض به بازداشت «مریم حسین خواه» رو اینجا ببینین.



November 20, 2007


سی و پنج درجه


خب فکر کنم دیگه سر و صداهای مسابقه دویچه وله خوابیده. چون حرف و حدیث زیاده در این مورد چیزی ننوشتم. خیلی سخته انتخاب بهترین وبلاگ. اصلا یعنی چی بهترین وبلاگ؟ اگر موضوعی باشه و برای اون موضوع معیارهایی وجود داشته باشه خیلی راحت تر می شه انتخاب کرد. مثلا بهترین وبلاگ آی تی، بهترین وبلاگ سینمایی، و یا حتی وبلاگ منتخب گزارشگران بدون مرز. اما انتخاب بهترین وبلاگ ایرانی کار واقعا سختیه. به نظرم داور در حد اختیاراتش و ساختار مشکل دار مسابقه کار خوبی انجام داد. اینکه نظر خواهی کنه از یه عده آدم و اینکه به معیارهای دویچه وله توجه کنه و بعد هم تلاشش رو بکنه تا جایی که می تونه در مورد ده وبلاگی که انتخاب شدن توضیح بده به بقیه اعضای هیات داوران. منکه حتی نمی تونستم از این ده تا یه دونه رو انتخاب کنم و رای بدم! حداقل چهار تا از وبلاگ ها از وبلاگ هایی هستن که مرتب می خونم و مشترک فیدشون هستم و دوسشون دارم.


بگذریم. اینا رو گفتم فقط برای اینکه انتخاب کیوان سی و پنج درجه یه بهونه ای داد بهم که از علاقه ام به وبلاگش حرف بزنم. سی و پنج درجه یکی از وبلاگ های مورد علاقه منه، چون میون این زندگی عجیب غریب و شلوغ و گاهی کشداری که دارم، یادم می ندازه که یه لحظه وایسم، به چیزای به ظاهر پیش پا افتاده اما مهم تو روابط انسانی ام توجه کنم و یه خورده در موردشون فکر کنم. گاهی اونقدر غرق می شیم تو زندگی که فقط می گذرونیم روزا رو، و اون چیزای ریز و ظریف رو که تاثیر عمیقی دارن تو روابطمون فراموش می کنیم. خیلی خوبه که گراد سی و پنج درجه ایستگاهیه برای من برای توقف و تنفس هوای تازه تو فضایی که پر از خبرهای بد و غمگین و مایوس کننده است. کیوان احتیاج به تبریک و اینا نداره. ولی خب، گاهی بد نیست از اونایی که دوست داریم و یا ازشون چیزی یاد گرفتیم به خاطر بودنشون تشکر کنیم. مرسی کیوان که هستی!



November 19, 2007


سی سالگی!


خوب بود که دیروز بچه ها برام تولد گرفته بودن. اصلا انگاری به جای امروز دیروز تولدم بود. خوش گذشت خیلی. اما امروز که پاشدم ایمیل لعنتی رو باز کردم خبر دستگیری مریم حسین خواه رو گرفتم دیگه سی سالگی کاملا برام بی معنا شد.


مریم حسین خواه


می ترسم برای مریم. ندیدمش، اما همیشه متوجه نقش موثرش تو فعالیت های زنان بودم. می ترسم برای مریم و همه فعالین حقوق برابر که این روزها بدجوری داره بهشون فشار می یاد، چون گیر آدم های بی درایتی افتادن. انگار دولت ایران خطر جنگ و درد فقر رو فراموش کرده و فقط فکر می کنه این جنبش زنان ایرانه که خطره برای حکومت. من موندم این چه نابغه هایی هستن که این مملکت رو می چرخونن، که یک ذره عقل تو سرشون نیست که آزادی مدنی اول از همه سودش به خودشون می رسه. انگار هیچ حالی اشون نیست که چقدر فعالین زنان با احتیاط و با شعور و وجدان کار می کنن و دلشون برای تمامیت ارضی ایران و امنیتش می تپه. انگار هیچ حالی اشون نیست که فعالین زن دلشون برای هموطناشون می تپه که بخش بزرگی از زندگی اشون رو گذاشتن برای فعالیت داوطلبانه اجتماعی. به قول فرناز، اینا سوراخ دعا رو گم کردن. حالیشون نیست کی دشمنشونه و کی واقعا برای این مملکت دلش می سوزه.


از طرفی هم این ترس حکومت از جنبش زنان ایران مضحکه. خواهی نخواهی دارن نشون می دن که زنا رو نه تنها ضعیفه نمی دونن، بلکه خیلی قوی تر از خودشون می دونن! وگرنه با سلاح بازداشت و زندان و بازجویی و وثیقه و شلاق به جنگ کسایی که ابزار کارشون کلمه و شور و شعور و وجدانه نمی رفتن. و البته، برای اقرار به اینکه این جنبش رو به رسمیت می شناسن و قوی می دوننش، مسلما خیلی کارهای بهتری می تونستن بکنن تا بگیر و ببند. اما چه کنیم که تصمیم گرفتن فقط ضعف و بی درایتی خودشون رو نشون بدن.


روی تاریخ رسانه های زنان ایران کار می کنم این روزها، و خوشحالم که تاریخ نشون داده صدای زن ها رو نمی تونن خفه کنن. شاید بتونن یه مدتی یه نشریه رو ببندن، شاید بتونن موقتا صدای وجدان زنان رو خفه کنن تو عرصه عمومی، اما همیشه این کلمه هست که می مونه، و وجدان تاریخ که قضاوت می کنه.


بگیرین، ببندین، اما این موجی که راه افتاده رو نمی تونین متوقف کنین. فقط با این کارا خودتون رو خراب تر می کنین و به حقانیت این حرکت اجتماعی بیشتر صحه می ذارین.


سی سالم شد و احساس بی وطنی می کنم، اما خوشحالم که احساس بی هویتی نمی کنم. خوشحالم که بخشی کوچیک (و موقتا به دردنخور) یه جنبش پویا، با وجدان، و برابری خواه اجتماعی هستم که بهم هویت می ده. خوشحالم که خواهران معنوی ام این زنان قوی و بزرگ هستن.


** عکس از کسوف



November 11, 2007


خواهش از دوستان


می شه منو ببخشین اگه ایمیل جواب نمی دم یا سراغتون رو نمی گیرم؟ می شه ازم دلخور نشین اگه به قول هایی که دادم عمل نکردم؟ حالم زیاد خوب نیست به خدا. می دونم دوباره بعضی ها می گن باز این دختره زنجه بوره هاش شروع شد. ولی خب یه جورایی یه حالی دارم که چندان جالب نیست. اصلا هیچ کاری نمی تونم بکنم. یه مقدار زمان می خواد و اینا. به خدا نه می خوام بی توجهی کنم و نه هیچ چیز دیگه. امروز یه دوستی که تا حدی هم می دونه چم هست ناراحت شده بود از جواب ندادن ایمیل و نمی دونم چه فکری کرده بود پیش خودش و جدا دلم شکست. از غریبه ها انتظاری ندارم. ولی خب از دوستام انتظار دارم فقط درک کنن.


آهان راستی، می شه زیاد سوال هم نپرسین؟ می دونین که من خودم وراج عالمم و درست از شیش سال پیش چنین روزی (!) پرده های خونه شیشه ایم رو کشیدم کنار و هرچی که توش بود رو نشون دادم. حالا اگه یه مدتی دوباره پرده ها رو کشیدم حتما دلیلی داره. وقتش برسه باز پرده ها می ره کنار و خودم میام اینجا هر چقدر بخواین می نویسم. کمی فوضولی ها رو کنترل کنین. جای دوری نمی ره!


خواهش از دشمنان


می شه یه مدت دست از سر کچل من بردارین؟ من که فعلا شدیدا دارم یه گوشه ای ماست خودم رو می خورم. شما هم برین یه مدت زندگی کنین حالش رو ببرین که من دارم ماستم رو می خورم! بعدش حالم سر جاش اومد برمی گردیم خرخره هم رو می جویم. قبوله؟



November 7, 2007


درمان غیر داروئی بی خوابی؟


** حرفایی که دکترم امروز زد رو پایین این نوشته اضافه کردم. کامنت ها رو هم بخونین توصیه های خوبی دارن، از ورزش و چایی و مدیتیشن گرفته تا "چیز" استوار و صلوات و تمرین نفس کشیدن و غیره...


من مشکل خوابیدن دارم. آرزو به دلم مونده که یه شب از چهار پنج صبح زودتر خوابم ببره. اصلا هم مهم نیست صبح چقدر زود یا دیر پاشم. به هر حال معمولش اینه که بعد از چهار صبح می خوابم. کلی هم زندگی ام به هم ریخته سر این قضیه. امروز دکتر بهم میون قرصایی که داد پنج تا دونه هم قرص خواب داد، گفت یکی دو بار بخور ببین چطوره. گفت اون یکی قرصا رو بخوری کلا اوضاعت بهتر می شه، این هم واسه وقتی که مثلا یه روز باید حتما زود پاشی و می خوای شبش زود بخوابی. بعد از یکی دو تا از دوستام راجع به این قرصه پرسیدم، چیزای خنده دار تعریف کردن از خوابگردی! خود دکتره هم گفت ممکنه عوارض خوابگردی داشته باشه. مثلا یکی از دوستام تو خواب چهار تا تلفن زده اینور اونور. اون یکی مثل خر هی خورده تو خواب. دکترم گفت حتی بوده یه زنی رفته سوار ماشینش بشه معلوم نیست کجا بره که شوهرش فهمیده. خلاصه حالا من چندان خیالی ندارم این قرصه رو بخورم. ولی الان که در اثر همون بی خوابی به جای اینکه بخوابم ساعت پنج و نیم صبح داشتم فیدهای خبرهای مختلف رو می خوندم، دیدم نیویورک تایمز یه مطلب کوتاه نوشته راجع به اینکه امیدی هست بدون دوا هم آدم خوابش رو درست کنه. (خلاصه ای هست از یه تحقیق.) منم یه ترجمه تخماتیک فوری کردم اون تیکه اش رو، شاید به درد یکی مثل خودم خورد! (بعضی از کامنت هاش هم خیلی خوبن.)


کل مطلب رو اینجا می تونین بخونین. اینم ترجمه خلاصه من:


کارایی که تحریک آمیز* هستن انجام ندین، یعنی اینکه مثلا تلویزیون نگاه نکنین و تو تخت چیزی نخورین یا کتاب نخونین. نرین تو تختتون تا خواب آلو نشدین. هر روز یه ساعت مشخص از خواب بیدار شین و در طول روز چرت نزنین. اگه نتونستین بخوابین، بعد از یه ربع بیاین از تخت بیرون و یه کار آرامش بخش بکنین، اما کارای محرک (مثل همون تلویزیون نگاه کردن) نکنین و به چیزای تحریک کننده فکر نکنین.


بهداشت خواب هم مهمه. یعنی ورزش مرتب، پرده هایی که جلوی نور رو خوب بگیره که اتاق خوابتون رو تاریک نگه داره. دمای اتاق و تختتون هم مناسب باشه. مرتب غذا بخورین یا غذاهای عادی بخورین (مخم کار نمی کنه الان ببینم منظور متن کدومه!)، گشنه نرین تو تخت، و میزان نوشیدنی که قبل خواب می خورین رو محدود کنین، مخصوصا نوشیدنی های الکلی و کافئین دار.


اگه هم این کارا رو کردین خوب نشدین، برین روان-درمانی پیش روانشناسی که متخصص خواب هست. اونا یه تکنیکایی به آدم یاد می دن (بدون نیاز به استفاده از قرص) که بتونه عادت های مربوط به خواب رو تصحیح کنه. (البته مقاله نمی گه اگه روانشناس منگل آدم بخواد شما رو از سرش وا کنه فوری بفرستتون سراغ روانپزشک واسه دوا اونوقت باید چیکار کنین!)


*(ببخشید خیلی از کلمه تحریک استفاده کردم در صورتی که منظور متن خیلی اون کارای خوب خوب تحریک آمیز نیست به گمونم. می گه stimulus control. یعنی کارایی که تمرکز و آرامش آدم رو برهم می زنن. مثلا فکر کنم بهترین مثالش این اینترنت کوفتی باشه که باعث و بانی همه بدبختی های منه!)


حالا شما هم اگه تجربه ای دارین بگین، شاید به درد بقیه هم خورد.


**روانپزشکم یه سری کارا گفته بکنم و اکیدا توصیه کرد قرص خواب نخورم. گفت باید بدنت رو شرطی کنی، یعنی یه مدت مرتب یه کارایی رو قبل از خواب بکنی، که وقتی این کارا رو می کنی بدنت فکر کنه موقع خواب شده. مثلا هر شب قبل از خواب دوش بگیری، یا چایی غیر کافئین دار بخوری (فکر کنم گل گاوزبون مثلا خوب چیزی باشه) و به موسیقی آروم گوش بدی. هرشب سر یک ساعت مشخص بری تو تخت، و هر روز سر یک ساعت مشخص مثل روزهای دیگه بیدار شی، جدای از اینکه چه ساعتی شب خوابت برده. وقتی می ری تو تخت، شروع کنی از ماهیچه های انگشت پات تا صورتت، به ترتیب، دونه دونه رو سفت کنی، بعد ول کنی (چند بار برای هر قسمت) و این کار رو با دم و بازدم نفست هماهنگ کنی. (یعنی موقع دم سفت کنی، موقع بازدم شل کنی.) گفت می تونی این کار رو همراه با شنیدن موسیقی ملایم بکنی. بعدش هم اگه خوابت نبرد بعد از یک ساعت که تو تختی، بیا بیرون، یه کار آرامش بخش بکن، تو نور کم، مثلا موسیقی گوش بده دوباره تا خسته بشی خوابت ببره. بعدش هم گفت با وضعی که من دارم، باید یه شیش ماهی رو این سیستم قاطی پاتی ساعت بیولوژیکی بدنم کار کنم تا درست شه. در ضمن گفت داروی ضد افسردگی ام هم کمک می کنه به قضیه. از هفت هشت ساعت قبل از خواب هم دیگه نوشیدنی کافئین دار نباید بخورم. همین دیگه! یعنی کلا یه آدم دیگه باید بشم!!!


*** اینجا لیستی از غذاهایی که به خواب خوب داشتن کمک می کن هست که یه دوست عزیز برام فرستاد.


****مرتبط: شش راه گند زدن به خواب شبانه!



November 5, 2007


بند حق دلارام نیست






November 4, 2007


ده ضربه شلاق بر پیکر ایرانی بودن ما


دلارام علی


زیاد نمی نویسم به هزار دلیلی که اصلا اهمیتی نداره. مدت هاست که به این نتیجه رسیدم خیلی چیزا فایده ای نداره. چون انگاری تو یه فضای خالی خالی حرف می زنیم. یه فضایی که حرفا حتی به دیوار نمی خوره که به خودمون برگرده. حرف ها، کلمه ها، ول می شن توی خلا، هیچ می شن، نیست می شن، نابود می شن.


از زهراها و دانشجوها و اسانلو و انسان هایی که اعدام می شن به خاطر عملی که در کودکی انجام دادن و اعدام هایی که در کمتر از یک ماه از دستگیری "مجرمان" اتفاق می افتن و خانواده ها و وکلای زندانی که خودشون زندانی می شن و دانشجوهایی که شکنجه می شن و خبرنگارایی که اخراج می شن و و و ... نوشتن فایده ای نداره. اعلامیه های عفو بین الملل و دیده بان حقوق بشر فایده ای نداره. سر و صداهای حکومت های از ما بهتران فایده ای نداره جز اینکه فقط بهانه ای باشه برای حمله آدما به هم و ارتش ها به هم و غیره.


نوشتن از دو سال و شیش ماه زندان و ده ضربه شلاق دلارام علی هم فایده ای نداره. حتما کسی وجود داره که صدها ضربه شلاق خورده باشه و بگه ده تا که چیزی نیست. یادم نمی ره وقتی که سینا مطلبی انفرادی بود و رفیقی از فعالان سیاسی سابق گفت که دو هفته انفرادی که چیزی نیست، بزرگ می شه! و من مونده بودم که انگار حتی آزادی هم تقدسی نداره تو دنیای "پست مدرن" امروز ما. حالا هم انگار باید بگیم ده ضربه شلاق که چیزی نیست. دو سه تا ایمیل فوروارد می کنیم و دو دقیقه اخم می کنیم و شاید یه چیزی هم می نویسیم و می ره پی کارش. اصلا چه اهمیتی داره که قراره ده ضربه شلاق به پیکر برابری خواهانه یه انسان وارد شه. یه انسانی که به جای خیلی از جوون های مثل خودش دنبال دو تا موبایل گرفتن و سی دست مانتو از فلان مزون و فلان برند لباس و فلان نوع قهوه نبوده. انسانی که به جای حال و حول رفته جنوب شهر به کودکان کار درس داده، رفته بم سراغ بچه های سرگردان، رفته وسط یه میدون شهر که بگه زن ها هم آدمن و باید، باید، حقوق برابری اندازه مردا دادشته باشن.


اصلا معلوم نیست این مملکت من دیگه کجاست! یکی دو تا از دوستام که تازه از ایران برگشتن چیزایی تعریف می کنن که کف می کنم. از مارک ساعت هم کلاسی های سابقم، از ماشین هاشون، از آیفون هاشون! از اینکه استارباکس که مزه شاش مورچه می ده برند قهوه خوب و با کلاس شده و وسایل خونه آی کیا که فلسفه تولیدشون فراهم آوردن وسایل زندگی ساده و ارزون در عین حال زیباست گرون و موند بالا شده و فست فود شده مدینه فاضله برای غذا و از مدل زندگی ای که توش اصلا اینکه یه عده دانشجو تو زندان شکنجه شدن یا روناک دختر سننندجی رو تو ناکجاآباد به دلایل واهی زندانی کردن و دکتر داوطلب مملکت رو "خودکشی اش کردن" و تازه خانواده اش رو تهدید کردن (که چی بشه دیگه؟!) و تبعیض مثبت برای مرداش وضع می کنن چون خدا به دور تعداد قبولی ضعیفه ها تو دانشگاه ها بیشتر شده و راننده اتوبوسش رو به جرم شکایت از فقر و بی عدالتی کتک می زنن و کور می کنن و زندانی می کنن و فعال حقوق بشر ضد اعدام رو می کنن تو زندان که دیگه "بزرگ تر از دهنش" حرف نزنه و زن و مرد فعال برای حقوق برابر بین زن و مرد رو زندانی می کنن و کتک می زنن و شلاق می زنن هیچ خبری نیست. از اینکه خانواده هایی وجود دارن که ماه هاست نمی تونن گوشت بخرن خبری نیست. از اینکه یه عده خونواده هستن که سال به سال محل زندگی اشون رو به جاهای کم کیفیت تری منتقل می کنن چون از پس اجاره ها بر نمی آن، از اینکه آدمایی هستن که نمی دونن اصلا زارا و استارباکس و پرادا و آی کیا چی چی ان.


امروز روزم با خبرهای دلارام شروع شد و با توصیف دوستم از ایرانی که ماه گذشته دیده ادامه پیدا کرد و با متوجه شدن وضعیت مضحک و حال به هم زن خودم متوقف شد. دیگه ذهنم کار نمی کنه، فقط این رو می دونم که اگه مملکت من جایی باشه که شهرونداش اجازه بدن، ده ضربه، حتی یه ضربه، به پیکر یه انسانی بخوره که فقط تو میدون یه شهر از حقوق قانونی اش استفاده کرده تا به حقوقی که نداره اعتراض کنه، دلم نمی خواد دیگه شهروند اون مملکت باشم. دوست ندارم دیگه بگم ایرانی ام. حداقل دیگه نباید شرمسار این یکی باشم. شرمسار خواهران خودم که تو راحتی جایی که نشستم براشون کاری نمی تونم بکنم که همیشه هستم. شرمنده دلارام، روناک، بهاره، آسیه، نوشین، پروین، شادی، سوسن، عالیه، جلوه، زهرا، مریم و و و ....


حکم دلارام علی به دایره اجرای احکام فرستاده شد


برادر، من می خواهم تصور کنم ( تبرئه نیروی انتظامی و احکام سنگین برای خشونت دیدگان: چرا؟) / دلارام علی


شیرین عبادی : من از همین تریبون به مردم جهان اعلام می کنم، احکام محکومیت زنان صرفا به خاطر حمایت از حقوق زن است


دلارام علی خود را به زندان معرفی می کند


شیرین عبادی: حقوق زن و دموکراسی دو کفه یک ترازو هستند


جای دلارام علی در زندان است؟/ ستاره سجاد


برای شما یاران کمپین: برای روناک و دلارام و مازیار و همه شما که عشقتان زندگی است



برای دلارام که به دو سال و شش ماه زندان محکوم شد؟!!


دلارام را به زندان نبريد


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage