خورشید خانوم



« December 2007 | Main | February 2008 »


January 31, 2008


همبستگی با دانشجویان دربند


دارم درس می خونم. برای همینه که نیستم زیاد این دور و برها و روز همبستگی وبلاگ نویس ها با دانشجوهای دربند رو هم از دست دادم. خیلی خیلی معذرت می خوام از دوستای دانشجوهای دربند. اصلا معلوم نیست هیچکدومشون وبلاگ من رو بخونن یا نه، بعید هم می دونم این همبستگی های وبلاگی ما فایده ای به حال زندانی ها داشته باشه، ولی می دونم به حال اطرافیان زندانی ها حتما فایده داره و کمی دلگرم می شن. وقتی دوستای خودم در بند بودن، مخصوصا اون مدتی که شادی تو انفرادی بود، واقعا دلگرمی آدم ها کمک بود که آدم به خبررسانی و پیگیری رسانه ای کار بهتر ادامه بده.







خلاصه که، اگه از دوستان و نزدیکان دانشجوهای دربند کسی اینجا رو می خونه، بدونین که بهتون فکر می کنم و نگرانم و تو خبررسانی تا حدی که دستم بربیاد کمک می کنم. گاهی اینور و اونور ترجمه ای و فرستادن ایمیلی به جایی و غیره. فقط با این وبلاگ که دیگه خیلی هم سوت و کوره کمی بیگانه شدم و اونم به خاطر درس زیاده.


امیدوارم ناامید نشین که ناامیدی از همه چی بدتره و دردها رو دوبرابر می کن...



January 19, 2008


از سیبستان - "روز شرمندگی":


"عاشورای امسال روز شرمندگی بود. آن زیارتنامه خوانی به چه کار می آیدت که لعنت می خوانی بر هر که حسین را کشت و یا شنید که کشته شده و راضی بود وقتی خودت یا چنانی که از دنیا بی خبری و نمی دانی جوان کشی راه انداخته اند و یا می شنوی که جوانی کشته شد به جور و ساکت و راضی می مانی؟ تو چه می دانی شام غریبان چیست اگر شام غریبانه خانه ابراهیم را ندانی؟ خانه زهرا را ندانی؟ یا اصلا قصه را ندانی؟"


کل مطلب رو اینجا بخونین.



January 18, 2008


تولدت مبارک...


Sun Dance


Sun Dance by Alfred Gockel



January 16, 2008


همینجوری!


نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن فمینیسم با "زنانگی"* مشکل داره. به نظر من که فمینیسم یعنی اهمیت دادن به زنانگی، اهمیت به زن بودن. یعنی یه جورایی "زن بودن"** خودت رو جشن بگیری.


*مشکل اونجایی پیش می یاد که یک سری کلیشه ها تو ذهنمون درست می کنیم از اینکه زنانگی یعنی چی، و هرچی که اونطوری باشه رو پذیرفتنی می دونیم و هر چی غیر اون باشه رو غیر عادی و مشکل دار. فمینیسم با اون کلیشه ها مشکل داره.


**مشکل این هم از اونجا پیش می یاد که فکر می کنیم زن بودن یه معنی واحد داره و همه زن ها یه جورن. انگار که داشتن عضو جنسی زنانه یه ماهیت واحد می ده به همه زن ها.


***


از زن بودن خودم خوشحالم. بدن زنانه خودم رو دوست دارم. از اینکه در طول زمان با تجربه های مختلف یاد گرفتم ذهنم رو رها کنم از کلیشه ها و لذت ببرم از زن بودن خودم، اونطوری که خودم دوست دارم، خوشحالم.


اتفاقا آموخته های فمینیستی بهم کمک کرد که رها تر بشم، و از همه مهمتر با خودم و خواسته هام راحت تر باشم. فمینیسم بهم کمک کرد که "زن" تر باشم از دید خودم.


یه روزی باید از این رهایی بیشتر بنویسم. از لذت، بیشتر بنویسم. از زنانگی، اونطوری که دوست دارم تجربه اش کنم. از درد، از همخوابگی، از محبت، از عاشق بودن و عشق ورزی، از حس مادری...


پ.ن. محض رفع سوءتفاهم، اینکه از حس مادری نوشتم معنی اش این نیست که حامله شدم! شاید اصلا هیچوقت حامله نشم که شجاعت بچه دار شدن رو ندارم با وجود اینکه عاشق مادر شدنم. فقط دلم خواست احساس این روزام رو ثبت کنم که یادم نره...




January 12, 2008


Dan in Real Life + فیلم چی دیدین تازگیا؟


بازی استیو کرل رو خیلی دوست دارم. تو همه فیلمایی که ازش دیدم، (باکره چهل ساله، لیتل میس سان شاین، دن در زندگی واقعی) و سریال آفیس، در عین اینکه خیلی بامزه است، خیلی خوب اون بدبختی و شکست خوردگی و تنهایی بیشتر آدمای واقعی رو هم نشون می ده. (به نظرم به درد فیلمای وودی آلن می خوره حسابی!) برای همینه که گاهی اوقات، در عین اینکه غش غش می خندم سر فیلم هاش، اشکم هم سرازیر می شه. (بله من از اونام که خیلی راحت گریه می کنم وقتی فیلم می بینم!)


این دن در زندگی واقعی رو امشب دیدم. یه فیلم آروم کمدی رمانتیک. از وسطش یه خورده زیادی همه چی خوب و رویایی می شه، ولی نیمه اول فیلم خیلی قویه به نظر من. همه چیش، هم داستان، هم بازی ها، و هم فیلمبرداری (مخصوصا فیلمبرداری اش چون تو یه صحنه هایی تنهایی دن رو خیلی خوب نشون می ده). بعدش هم خب اصلا باید فیلم کمدی رمانتیک اینطوری باشه دیگه. آدم رو بخندونه حسابی، و آخرش هم یه حس خوبی به آدم بده. خلاصه دیدنش شدیدا توصیه می شه. حال من رو کمی خوب کرد. هم خوب خندیدم هم خوب گریه کردم (اصلا گریه دار نیست فیلم البته، اشکال از گیرنده بوده!) حال شما رو هم احتمالا خوب می کنه. ممنون از "دوستی" که منو به زور برد سینما امشب...


*راستی، شما چی فیلم دیدین تازگیا که خوب بوده؟ من خیلی وقته درست حسابی فیلم ندیدم نمی دونم چی به چیه اوضاع.


** این ویدیوهای اینترنتی onBeing واشنگتن پست رو هم اگه ندیدین یه نگاهی بندازین. هم نمونه های خوبی از آن لاین ژورنالیسم هستن (تولید ویدیو برای وب)، هم کلا جالبن. :)



January 11, 2008




Don't get any big ideas
they're not gonna happen
You paint yourself white
and feel up with noise
but there'll be something missing


Now that you've found it, it's gone
Now that you feel it, you don't
You've gone off the rails


So don't get any big ideas
they're not going to happen
You'll go to hell for what your dirty mind is thinking

متنش از اینجا



January 10, 2008


باید باور کرد یه چیزایی رو. بیشتر مشکلا از اون باور نکردنه به وجود می یاد. باید باور کرد که باید عادت کرد. باید عادت کرد به نبودن ها. وقتی می بینی دور شده، خودت رو گول نزن. مگه می شه دور شد و بعد نزدیک شد. مگه بازیه؟ وقتی دور می شه، یعنی رفته، یعنی شاید اصلا هیچوقت نبوده.


بازی... خسته ام از بازی. کی گفت من می خوام بازی کنم؟ اصلا ریختم شبیه کسی بود که می خواست بازی کنه؟ آخه مگه آدم تو سی سالگی اش هم بازی می کنه؟ تازه سی سالگی ای که مثل هزار سالگیه؟


باور نمی کنه وقتی می گم نبودی برام. قهر می کنه، بهش زور می یاد، احساس می کنه توهین شده بهش، احساس می کنه نادیده گرفته شده همه کارهایی که کرده، گذشت ها، خوبی ها. و من نمی تونم بهش بگم بودن یعنی چی. کلمه ها رو گم کردم. انگاری دیگه خودم هم نیستم که بخوام تعریف کنم بودن یعنی چی. بودن فرای بازیه. وقتی هستی، همیشه هستی، کافیه نشنوی حرفام و بفهمی که چی می گذره، کافیه ببینی یه مدتیه حناق گرفتم و بفهمی چه مرگمه، کافیه ببینی خشک شدم و بفهمی که حتما اوضاع خیلی خرابه، کافیه ببینی باز دوباره غمبرک زدم یه گوشه ای چسبیدم به زمین و انگار سال هاست که مردم و بفهمی که فقط باید بیای نگاهم کنی، لمسم کنی، نازم کنی، و بهم بگی آروم باشم. کافیه باشی تا بدونی که فقط تو این موقع ها آرامش الان رو می خوام. نه غصه ها و خاطره های بد دیروز، نه سرگردونی ها و ترسای فردا. فقط همین الان الان، همین الان که خیلی سرده، همین الان که دوباره چسبدیم یه گوشه ای و نمی تونم تکون بخورم، همین الان که حناق گرفتم و فلج شدم.


نیستی دیگه. هیچوقت نبودی. من نفهمیدم باز دوباره دارم بازی می کنم، باورم شد که هستی. آخ...



January 8, 2008


نمی دونم چرا یهویی احساس شجاعت کردم و اینجا سفره دلم رو باز کردم. شاید چون مدتهاست این وبلاگ پینگ نمی شه و خواننده هاش کلی کم شده فکر کردم دیگه اینجا رو کسی نمی خونه و یهویی مثل قدیم ها از حس هام نوشتم. ولی فکر کنم کار اشتباهی بود.


مدتهاست که نمی تونم از خودم راحت بنویسم و مدتهاست که دیگه این وبلاگ جای مناسبی برای از خود نوشتن نیست. از اینها گذشته، دیگه ضرورتی هم نداره خیلی از خود نوشت. حداقل تو اینترنت این تابوی از خود نوشتن زن ها شکسته شده و وبلاگ های زیادی هستن که از اون نیمه پنهان می نویسن. یه زمانی جدا اعتقاد داشتم که از اون نیمه پنهان نوشتن یه کار اکتیویستیه. هنوز هم شاید برای هر کسی یک کار اکتیویستی شخصی باشه. اما برای من دیگه یه کار اکتیویستی تو حوزه عمومی نیست. تو حوزه شخصی هم که مدتهاست به اون خودآگاهی که لازم بوده رسیدم و دیگه نیازی نیست که از اون نیمه پنهانم بنویسم.


حالا بعد از شیش سال و خورده ای وبلاگ نوشتن به این نتیجه رسیدم که خوبه هر زنی یه دفترچه ممنوعه داشته باشه که فقط مخاطبش خودش باشه، خودش رو برهنه کنه روی کاغذ و بعد احساس رها شدن کنه. حالا بعد از مدتها که خودم رو رها کرده بودم در برابر چشم هایی که تو رو می پان و نگاه هایی که خیره می شن بهت، احساس می کنم که دوست دارم پنهان بشم. فکر می کنم خودم رو گم کردم. یه جورایی اون آرامش درونی رو از دست دادم و احتیاج دارم که برم یه نقبی بزنم به اون درون عجیب غریبی که خیلی وقته باهاش غریبه شدم.


می دونم این حرفا زیاد معنی نداره و شاید بیشتر شبیه یه مشت کلمه خسته کننده باشه که بدون هیچ معنی خاصی دنبال هم اومدن. ولی خب برای خودم نوشتنشون و ثبت کردنشون و شجاعت عمومی کردنشون لازمه.


البته این حرفا به معنی این نیست که می خوام برای بار شونصدم وبلاگم رو ببیندم! اتفاقا باید بنویسم. بیشتر از قبل هم بنویسم چون بزرگترین مشکلم اینه که توان نوشتنم کم شده و وبلاگ می تونه بهانه ای باشه برای اینکه آدم راه بیفته دوباره بنویسه. فقط شاید دیگه اونقدر شخصی ننویسم، و شاید توجیه اینه که چرا خیلی چیزا در مورد زندگی این چند وقته ام رو ننوشتم دیگه تو این وبلاگ.



January 5, 2008


خیلی راحته خراب کردن. خیلی خیلی راحته. بدترین قسمتش اینه که آدم به شک می افته که وقتی اینقدر خراب کردن و قضاوت کردن براش راحته، نکنه همه چیزهای دیگه اش هم دروغی بوده، نکنه فقط اقتضای زمان بوده، نکنه فقط خودخواهی بوده، نکنه... و بعد مرور کردن گذشته دردناک ترین قسمتش می شه. انگاری همه چی می ره زیر سوال.


حسرت خیلی چیزها رو می خورم. از همه بیشتر حسرت آدم هایی که زندگی معمولی معمولی دارن، خیلی معمولی. دلم یه زندگی معمولی می خواد، ساده، خطی، همه چیش رو. دلم صمیمیت اون خونوادهه تو شب یلدای چند سال پیش رو می خواد. یادمه همون شب فکر کردم آخه مگه چه چیز پیچیده ای داره این صمیمیت ساده که همیشه ازم دریغ شده، و هیچوقت به جوابی نرسیدم. از همون بچگی همه چی عجیب غریب و پیچیده بود و با بقیه فرق می کرد. انگار محکومم که تا آخرش هم همه چی عجیب غریب و پیچیده باقی بمونه. دلم یه زندگی معمولی می خواد، معمولی معمولی...


برای اولین بار تو زندگی ام احساس می کنم باخته ام. احساس loser بودن می کنم. فکر نمی کردم هیچوقت این یکی احساس سراغم بیاد. آرامش درونی ام اونقدر قوی بود که هرچی هم می شد باز می رفتم تو خودم و از خودم نیرو می گرفتم و ادامه می دادم. اما الان خالی خالی ام. هیچ انرژی ندارم. دلم می خواست یه خدایی بود که بغلم می کرد و بهم یه خورده انرژی می داد. یا یه شارژری داشتم که می زدم به برق و یه خورده انرژی می گرفتم. الان از اون حسا دارم که حتی بغل مامانم هم درستش نمی کنه. کم آوردم...




January 4, 2008


سرده پدرسگ. یخ کردم چند روزیه. دلم همش شور می زنه. منتظرم یه اتفاقی بیفته. دلم شور می زنه که هیچ اتفاقی نیفته. سرده پدرسگ...



January 1, 2008


شعری تصادفی...


دوست داشتم چیزی براش بنویسم. اما ناخودآگاه کشیده شدم به سمت شعرهای خودش و باز این شعرهای خودش بود که بهم امید داد. همون "شعری تصادفی" که سال ها پیش "پس از حادثه ای که می توانست پایان باشد" برای اون زن مهربون و صبور - که باید ازش عاشق بودن رو یاد گرفت - نوشته.


حالا هم، بعد از حادثه ای که می تونست پایان باشه، عجیب خوندن این شعر حس خوبی می ده، عجیب امید می ده به بودنش. خوشحالم که این مرد بزرگ که در حقم پدری کرده و با افتخار بابا صداش می کنم حادثه رو پشت سر گذاشته و هست. خوشحالم که می شه دوباره صداش رو شنید و با بودنش احساس آرامش کرد. و عجیبه که این شعر به حال و هوای خودم هم می خوره این روزها و خوب بود دوباره خوندنش. و باز گریستن های پای تلفن. و باز این فاصله های ناگزیر که رو قلبم سنگینی می کنن...


شعری تصادفی


برای نسرین


پی هول
جرقه ای بی زمان
بارش رعد.
پی آن سکوت تپنده
آفتاب
از پس آن حجاب خاکی
باز پر می کند
حفره های زنگارین خاک را
پی حادثه
تهی یی نارنجی
بر رگ های حافظه می دود
می تند گلیمی
نقش هاش
زندگی هایی عتیق
فرداهایی آینه بندان
با تار و پودی
زمان
بی زمانگی


ثانیه هایی
سده گون
و تکرار حجله هایی مظلوم
در خاطره ی آهو.


احمد محیط
تهران 1369 - از دفتر شعر "جهان به گشت هزاره"، انتشارات روزبهان
(پس از حادثه ای که می توانست پایان باشد)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage