خورشید خانوم



« March 2008 | Main | May 2008 »


April 30, 2008


کلیله و دمنه رو آتیش بزنین


کیهان نوشته روزنامه اعتماد ملی باز به ملت توهین کرده چون کاریکاتوری بر اساس داستان زاغ و روباه کشیده و ملت رو به روباه گرسنه تشبیه کرده.


خب با توجه به این اوضاعی که دیگه هر کسی از تمثیل حیوونی چیزی استفاده کنه فوری متهم به توهین و هتک حرمت ملت همیشه در صحنه می شه، به نظرم باید ژانر استفاده از حیوانات برای گفتن حکایت و غیره رو کلا از ادبیات و گفتار و نوشتار این مملکت حذف کرد. برای جلوگیری از بدآموزی هم اول از همه باید کلیه نسخه های کلیله و دمنه (و سریالش) و بقیه کتاب های قدیمی که تو مایه های اون از تمثیل حیوانات استفاده کردن رو آتیش زد.


برای عبرت همگان هم باید یه رفراندوم ملی راه انداخت تا ملت انتخاب کنن از بین مسیح و مانا و کاریکاتوریست اعتماد ملی و نیکاهنگ کدوم رو باید همراه با نسخه های کلیه و دمنه آتیش زد.


فقط بی زحمت یه کپی از اون سریال کلیله و دمنه رو آپلود کنین تو پرشین هاب تا همه کپی های اون رو هم نسوزوندین. من عاشق اون شتره بودم.



April 29, 2008


از خاله خدیجه بپرس
این قسمت: binary oppositions


اگر زیر هیجده سال هستید قبل از خوندن این پست با مامان باباتون مشورت کنید.



آدما دو دسته ان. یا دوست دارن حرفای شدیدا جنسی و پورنوگرافیک بزنن موقع سکس، یا بدشون میاد. تو هر دسته ای هستین از اون یکی دسته پرهیز کنین که راحت بتونین حالش رو ببرین.


با عرض پوزش از محضر حضرت دریدا و مریدان حضرتش، این یکی اصلا حد وسط نداره.


پ.ن.1- پروژه: ‌پاستوریزاسیون زدایی،‌ منم بازی، تن نویسی، "آموزش"، کِرم،‌ مرض، حرص دادن، "اسمش رو بذار خاله خدیجه".
پ.ن.2- هر جوری هستین و حال می کنین همون درسته. بقیه اش کشکه. (از جمله های قصار خاله خدیجه.)



April 27, 2008


ترک سیگار - قسمت دو


خب نزدیک دو ماه می شه که سیگار نمی کشم،‌ برای همین روم می شه بیام بگم ترک کردم. به طرز عجیبی خوب پیش رفت قضیه. واسه همین می نویسم اینجا شاید به درد کسی خورد.


اولش خب با سرماخوردگی بد شروع شد. یعنی چند روز اول سرماخوردگی که من خیال ترک نداشتم اصلا. ولی اونقدر حالم بد بود که اصلا هیچی از گلوم پایین نمی رفت حتی دود. واسه همین یه خورده کار من راحت تر شد. وقتی به طور طبیعی سه چهار روز آدم نکشه، خب خیلی راحت تر می شه براش. بعد از اون چند روز بود، که من شروع کردم از آدامس نیکوتین استفاده کردم. به نظرم همینطوری یهویی آدم شروع کنه آدامس بخوره سخت باشه و بعد از چند روز دوباره روز از نو می شه. اصلا من فکر کنم آدم باید دلش بخواد ترک کنه تا بعد بتونه بره سراغ کمک.


من خودم هیچ موقع نمی خواستم ترک کنم. یعنی خب از شما چه پنهون من عاشق سیگار کشیدنم! یعنی همین الان هم دلم پر می کشه واسه سیگار از نظر روحی. یه جوری خب زندگی من گره خورده بود باهاش. من ساعت ها در روز لپ تاپ به روی پام و سیگار گوشه لب بیرون می شستم روی این صندلی پیک نیکی هایی که داریم. این منظره جلوی خونه ما هم خیلی قشنگه. بعدش خب یه معنی داده به زندگی ام دیگه. وگرنه که من نمی رفتم هی مرتب بیرون بشینم! بعدش هم کلا سیگار اسباب معاشرت من با یک عالمه آدم باحال شده بود در طول زندگی. بعد همه خاطره های کافی شاپی و عشقی و مشقی با سیگار یه ربطی داشت! (نگاه کن تو رو خدا اومدم از ترک سیگار بنویسم برعکس شد!) خلاصه، وقتی دوست داری سیگار رو و خیال ترکش رو هم واقعا نداری، همه ادا اطوارهای ترک و مرک الکیه دیگه. وقتی آدم به یه جایی برسه به هر دلیلی، که واقعا بخواد ترک کنه، اونوقت همه چی می تونه کمک کنه. (مثل من که مثلا بی ربط دزد زد بدبختم کرد دیدیم خیلی بدبیاری دارم میارم،‌ فقط واسه اینکه حس کنم رو زندگیم کنترل دارم ترک کردم).


این آدامسای نیکورت،‌ یه مدلش اومده شیرین نعنایی. عین آدامس نعنایی می مونه. خیلی مزه اش بهتره از آدامسای بی مزه قبلی. واسه همین خب حال می ده جویدنش. جویدنش هم راه داره. اینطوری نیست که زرپ بذارین قرچ قرچ بجوین. باید اول چند تا گاز آروم بزنین. بعد که یهو احساس کردین زبونتون یا دهنتون داره ذوق ذوق می کنه، آدامسه رو یه گوشه فکتون "پارک کنین"،‌ یعنی بذارین یه گوشه بمونه واسه خودش تا آرومش بگیره. این همون موقعیه که داره نیکوتین وارد بدنتون می کنه. بعد دوباره آروم که شد ذوق ذوق ها باز آروم بجوین یه خورده. باز پارک کنین. خلاصه این بساط رو حداقل نیم ساعت با یه تیکه آدامس باید داشته باشین. اونوقت تازه ممکنه به اندازه یه سیگار بهتون نیکوتین برسونه.


بروشور می گه روزی ۹ تا ۱۲ تا آدامس باید بخورین و قضیه ۱۲ هفته هم طول می کشه (هفته های آخر تعداد آدامسا کمتر می شه). من با ۴-۵ تا شروع کردم و به هیچی رسوندم. خلاصه بستگی داره آدم به آدم. ولی به محض اینکه حس می کنین نیاز دارین به سیگار، و حتی توصیه من اینه که قبل از اینکه حس کنین نیاز دارین، یه دونه آدامس بندازین بالا.


یه نکته مهمی هم که تو بروشور این آدامسا اومده بود و به من کمک کرد این بود که آثار سیگاری بودن رو از بین ببرین از دور و اطراف. یه فندک مونده بود روی این صندلی بیرون خونه، من هی اینو می دیدیم اصلا دلم پر می کشید واسه سیگار! بعدش کارایی که با سیگار کشیدن همراه بوده رو هم باید تا می تونین کم کنین. مثلا من دیگه اصلا بیرون نمی شینم، چون همیشه اونجا سیگار می کشیدم. با دوستای سیگاری اتون هم یه مدت قهر کنین خوبه. چون خب سخته واقعا وقتی دور و برتون سیگاری هست شما ترک کنین. دوست پسر غیر سیگاری که از سیگار بدش میاد هم خیلی موثره. ذغال خوب هم همینطور.


بعدش هله هوله های مختلف بگیرین. من یه مقادیری چاق شدم دیگه از بس آتاشغال خوردم. انواع و اقسام آدامس های مختلف رو گرفتم. بعد از یه مدت دیدم خیلی برام فرقی نمی کنه آدامس نیکوتین بجوم یا آدامس معمولی. خلاصه آدامس نیکوتین رو هم ترک کردم. روزی شونصد تا آدامس های متفاوت معمولی می جوم. آدامس بادکنکی، نعنایی، میوه ای و غیره. خوراکی های دیگه هم تا جایی که اینجا گیر بیاد می خورم. فکر کنم مثلا یه چیزایی مثل ذغال اخته، آلوچه، تمبر هندی، و تخمه آفتابگردون شور، خلاصه چیزایی که مزه دهن آدم رو تغییر بده که بعدش کلا سیگار روش نچسبه موثر باشه.


خلاصه یه خورده تلاش کنین، اگه دیدین نمی شه، معنی اش اینه که هنوز واقعا دلتون نمی خواد یا آماده نیستین ترک کنین. به نظرم در اون حالت خودتون رو اذیت نکنین و برین سیگارتون رو بکشین حالش رو ببرین. فقط وقتی بیاین سراغ این سوسول بازی های ترک سیگار که واقعا دلتون بخواد.


اینم بگم برم دیگه تا همه رو سیگاری نکردم با این نصیحت های خاله خرسه ایم. مثل اینکه یه قرصایی هست واسه ترک سیگار. منتها، باید این قرصا رو، وقتی که هنوز ترک نکردین شروع کنین. یعنی من دو هفته بعد از ترک رفتم دکتر، گفت دیگه من نباید از اون قرصا بخورم و لازم هم ندارم. اون قرصا رو آدم می خوره که شروع کنه ترک کنه ظاهرا. حالا دکتر و اینترنت رو نگرفتن ازتون. برین سرچ کنین بیاین اینجا کامنت بذارین. من دو روزه نخوابیدم هی کار کردم مقاله آخر ترم نوشتم اصلا دیگه حال و مال هیچ ندارم.


همین دیگه. فکر کنم لوبیا پلوم هم سوخت. بعد از مدتی اومدم یه غذای حسابی درست کنم بخورم در راه ترک سیگار شماها حروم شد. لابد انتظار دارین یه دور هم از روی این پست بخونم درست کنم غلط هاش رو؟!!


مرتبط، قسمت اول:
ترک سیگار، بهترین عیدی به خودم!


هاله گل هم یه پست در حمایت من نوشته!‌:) البته منظورم اینه که لینک داده به یه پست قدیمی اش که اطلاعات خوبی داره در مورد ترک سیگار، و این سایت که درباره ترک سیگار اطلاعات خوبی داره.




همینجوری محض خنده می خواستم بگم من واسه هیچ کوروش مشنگی کامنت نمی ذارم، مگه اینکه کامنتم تو مایه های این باشه که "بخواب بابا حال نداری" :) گفتم که جمیع مشنگ ها در جریان باشن. چون غیر مشنگا که فورا قضیه رو می گیرن احتیاجی نیست بهشون چیزی بگم :)



April 25, 2008


پرسپولیس


باید مثل امشب مست می بودم که این رو اینجا بذارم. خیلی از عقده ها و تلخی های زندگیم دوباره بالا اومد با دیدن پرسپولیس. نذاشته بودمش اینجا چون درد داشت. اما امشب دلم می خواد بذارمش.


پرسپولیس


پرسپولیس قصه من نبود. مادر چادری من و پدر کارمند به شدت محافظه کار من که در جوونی تمام تنش سوخته بود سراینکه اعلامیه های عمه ام رو آتیش بزنه که نگیرن عمه ام رو، توی فیلم پرسپولیس جایی نداشتن. حتی دختر عموی ساکن پایین شهر من که دو سال زندان رفت چون روی نیمکت خالی همکلاسش که اعدام شده بود گل گذاشته بود و هیچ ارج و قرب خاصی هم نداشت تو فامیل به خاطر زندان رفتنش هم توی این فیلم جایی نداشت. فقری که خانواده من مثل خیلی خانواده های کارمند و متوسط رو به پایین زمان جنگ باهاش روبرو بودن و تلاش مامان برای اینکه خورش غذاش برای هر کدوم از اعضای خانواده یه تیکه گوشت داشته باشه تو پرسپولیس جایی نداشت. افشین ناظم خوش قد و بالای دانشجوی برق شریف که تو جنگ کشته شد تو پرسپولیس جایی نداشت. کاوه هفده ساله که بعد از دوازده سال مفقودالاثری استخون هاش رو برای مادر پدرش آوردن تو پرسپولیس جایی نداشت. تو پارتی های "باحالی" که دخترپسرها توش شرکت می کردن و کمیته می ریخت می گرفتشون هم تا سال ها من جایی نداشتم و برام این جور چیزا مال از ما بهترون بود. عموی کنفدراسیونی من هم که هم پیش از انقلاب و هم بعد از انقلاب ممنوع الورود بود و سال ها بعد وقتی دوره "اصلاحات" برگشت ما رو ببینه احتمالا چیزی از اون آرمان ها براش نمونده بود که یه خورده از اون سال ها بگه و شاید کمی هم بحث "روشنفکری" بکنه که من هم با درگیری های اون دوران آشنا بشم. دهه شصت واسه من دوره کتونی پاره کفش ملی ای بود که ازش متنفر بودم و صف های طولانی شیر و گوشت و پنیر کوپنی و دعواهای بیشمار مامان بابا سر پول یا به عبارتی بی پولی و بزن برقص ها توی راهروهای "پناهگاه" ساختمونای شهرک اکباتان وقتی بمباران ها و موشک بارون ها بود و آوازخوندن هایی که بلند و بلندتر می شد که صدای ضد هوایی های فرودگاه و بمبا و موشک ها رو ما بچه ها نشنویم و حتی نفهمیم کی وضعیت سفید شده، و لباس های سرهمی پلاستیکی و ماسک هایی که با پوشک و نواربهداشتی مامان هامون درست کرده بودن که اگه بمب شیمیایی زدن بچه ها آلوده نشن و ما باهاشون آدم فضایی بازی می کردیم. همون دورانی که دیدن فیلم هندی توی ویدیوی بتاماکس همسایه ی به نظر ما پولدار یه اتفاق هیجان انگیز به شمار می اومد و دیدن بربادرفته و اشک ها و لبخندها اتفاقای فراموش نشدنی بود. همون دورانی که عمه هام اونور آب بودن و هر کدوم به دلیلی نمی اومدن ایران تا کمی از اون ریشه های خانوادگی برام بگن که همیشه کمشون داشتم. همون دورانی که زندگی دخترعمه پولدار و خیلی مهربونم و دختر دوست داشتنی اش که همسن من بود یه دنیای ناشناخته ای برام بود که فقط تو ذهن کودکانه من احساس کمبود عجیبی بهم می داد. احساس دیگری بودن.


اما پرسپولیس قصه من بود. قصه دختر بچه ای که گیجه و نمی دونه چرا باید تنش شبا بلرزه واسه اتفاقایی که تو دنیای بزرگترا داره اتفاق می افته. قصه مقنعه و ناظم های هیولا و فاطی کماندوهای دانشگاه. قصه بلوغ و گنده شدن سینه ها و دماغ و زشت شدن و حس سرخوردگی و تنهایی و عشقای شکست خورده و کله ای که بوی قرمه سبزی می داد و با قاضی دادگاهی که باید برای بد حجابی اش حکم صادر می کرد کل کل کرده بود و به کتاب حجاب مطهری استناد کرده بود سر اینکه یه تیکه موی سر بیرون اومدن به هیچ وجه شایسته مجازات و عذاب الهی نیست و امنیت خانواده رو بهم نمی زنه و نزدیک بود به جای جریمه مالی سر از زندان دربیاره. قصه دختری که یواش یواش تو سیستم ریاکارانه یادگرفت زبل باشه و دروغ بگه و وقتی چند سال بعد تو یه تجمعی در اعتراض به سریالی که ترویج چندهمسری می کرد گرفتنش خودش رو زده بود به مشنگی و به مسئول کلانتری گفت از ترس اینکه "آقاشون" سرش هوو بیاره اومده بود تو تجمع شرکت کرده بود. قصه یه بخشی از تاریخ کشورم که به کمک سیستم آموزشی مزخرف و محافظه کاری و ترس شدید خانواده ام از دونستنش محروم شده بودم. قصه دختری که راه و چاه رو یادگرفته بود و خط قرمز ها رو تو ویرایش مطالب سایت ها رعایت می کرد و مدت ها با اسم مستعار می نوشت و دم در دانشگاه آرایشش رو پاک می کرد و بعد از عبور از نگهبانی می رفت تو توالت آرایش می کرد. قصه دختری که تو "اندرونی" حجابی نداشت و تو "بیرونی" باید حجاب می ذاشت تا به نظام دورویی قانونی کشورش عمل کرده باشه. قصه ایرانی ای که مثل خیلی ایرانی های دیگه یهویی احساس کرد تو مملکت خودش جایی نداره و برای اینکه درجا نزنه باید بره افق های جدیدی رو تجربه کنه و بعد یهویی وقتی از مرزهای پرگهر مملکتش خارج شد تنهایی عین یه پتکی رو سرش فرود اومد و دید انگاری هیچ جایی جا نداره و هیچ جایی وطنش نیست و همه جا "دیگریه"؛ نه اونجایی که توش به دنیا اومده و نه اونجایی که بهش کوچ کرده به امید دنیای بهتر. قصه دختری که تو پروسه مهاجرت کلیشه های نژادپرستانه و امیال خود بهتر بینی "غربی" ها رو با پوست و گوشتش حس کرده و خوب می دونه حتی اگه پوست تنش رنگی نباشه و از تبار "با شکوه" آریایی هم باشه باز "سفید" نیست.


پرسپولیس قصه ای بود که باید می شنیدم تا بدونم چرا بعضی از هموطن هام که تو تبعید هستن اینقدر کینه دارن و اینقدر همه چیز رو توی دوگانه اسلام و سکولاریسم می بینن و به جای حکومت می گن رژیم و به جای جمهوری اسلامی می گن جانی ها و به جای آخوند می گن ملا. پرسپولیس قصه یه نسلی بود که من، مثل خیلی از بچه های هم سن و سال و هم طبقه خودم، مدتها بود باهاش بیگانه بودم. پرسپولیس داستان صادقانه یه زنی از مملکت من بود که به خلاقانه ترین شکل ممکن بخشی از تاریخ آدم های طبقه خودش رو برعلیه فراموشی جاودانه کرد.


شاید از دیدن فضای سیاه فیلم ناراحت بشیم. شاید اصلا دغدغه های مرجان دغدغه های ما نبوده باشه. شاید حرصمون درآد که چرا طبقه اجتماعی و اقتصادی ما تو این فیلم جایی نداشته. اما قصه مرجان واقعی واقعی بود. مرجان ساتراپی مثل هر آدم دیگه ای حق داره قصه خودش رو بگه. ادعایی هم نداره که این قصه قصه همه آدمای ایران بوده. ساتراپی از شخصی ترین چیزهای زندگی اش به صادقانه ترین شکل ممکن تو کتاب و فیلمش حرف می زنه و تقصیر اون نیست که روایت شخصی اش از مملکتی که به خاطرش رگ گردنمون قلمبه می شه تیره و تاره. مرجان تقصیری نداره که دوره خواب و خیال های "اصلاح طلبانه" ما رو تجربه نکرده و فرصت این رو نداشته که سر قله دیزین بی حجاب اسکی کنه و مشروبی که تو شیشه آب میوه ریخته شده بنوشه و دوست پسرش رو وسط خیابون با خیال راحت ببوسه و با دوست پسراش تو کافی شاپ ها دل بده قلوه بگیره و سر کلاس طراحی هاش از مدل برهنه استفاده کنه. مرجان تقصیری نداره که چند سالی که یه خورده دست ها کمتر رو گلوها فشار می اومد رو تجربه نکرده و تصویرهای کارتونش سیاه سفیده. مرجان، مثل خیلی آدم های معمولی معمولی مملکتمونه، که تو همون دوره ای که به سیاهی رنگ پرسپولیس بود مجبور شدن دل بکنن و برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن و هزارتا بدبختی بکشن و دلتنگی ها و نوستالژی های دوران غربت رو همراه با آرزوهای ایده آلیستی اشون دفن کنن.


پرسپولیس شاید همه ی قصه ما نباشه، اما قطعا بخشی از قصه ی همه ی ماست. پرسپولیس قصه ایه که باید برعلیه فراموشی خوندش و دیدش، و فکر کرد که چرا اینقدر فکر اینکه "غربی ها" و از ما بهترون ها ببیننش به ما حس بدی می ده. باید فکر کرد چه زخم هایی روی "غرور ملی باشکوه آریایی" ما وارد اومده که از دیدن آینه ای که بخشی از واقعیت های زندگیمون رو بهمون نشون می ده آزرده می شیم و ساتراپی رو متهم می کنیم به تیره و تار نشون دادن فضای ایران.



April 24, 2008


پذیرش، بانک اطلاعاتی تحصیلات تکمیلی خارج از ایران


واقعا دم انار و مهدی و سایر دوستان گرم. سایت پذیرش که قبلا راه افتاده بود، حالا به شکل ویکی کارش رو دوباره شروع کرده.



این سایت برای این درست شده که بچه هایی که خارج از ایران درس می خونن درباره تحصیل خارج از ایران و راه و چاه پذیرش و بورس گرفتن یه خورده توضیح بدن. فکر کنم یه همچین چیزی خیلی به بچه های داخل ایران که می خوان پذیرش بگیرن کمک کنه.


برید این پست انار رو بخونید که توضیح کامل داده چی به چیه.


اگه می خواین در ویکی مشارکت کنین، یعنی مطلب تولید کنین و تجربه هایی که دارین رو در اختیار بقیه بذارین، یه ایمیل بزنین به اینجا: volunteer@paziresh.info
براتون یوزرنیم پسورد می دن که شما هم مشارکت کنین. فکر کنم این قالب ویکی بهترین فرم بود برای اینکار. آدم یه موقع یه نکته کوچیک داره می خواد در اختیار بقیه قرار بده حالا اینطوری راحت می تونه.


واقعا دست همه این بچه ها درد نکنه.



April 22, 2008


گند هیلاری هم در اومد!


خب به سلامتی گند هیلاری در مورد ایران رسما دراومد. (برای تنبل ها خلاصه بگم گفته اگه ایران به اسرائیل حمله کنه ما به ایران حمله می کنیم. این هم خلاصه خبر به فارسی. یکی نیست بهش حتی محض خنده بگه شما رو سننه!)



حالا هی باز بگین این دموکراته، زنه، فلانه، بیساره. آخه آدمی که تو هیات مدیره وال مارت بوده درست حسابی می شه؟! حالا زن هست که باشه. کاندولیزا رایس هم زنه. لابد اون هم کاندید می شد می گفتن به اون باید رای داد. اصلا حرف که می زنه، اون خنده های مصنوعی اش، این عوض کردن مدل لباس پوشیدنش که مثلا بگه خیلی مرده، این عمل چین و چروک صورتش که باعث شده قیافه اش عین جن بوداده شه و لبخندهاش مصنوعی تر از قبل بشه (مگه رئیس جمهورهای مرد صورتاشون صاف و صوف بوده که این رفته خودش رو عین جن کرده؟)، اینکه به روی خودش نمی یاره چرا برنامه بیمه درمانی اش دوره بیل کلینتون شکست خورد و ربطش به پول لابی هایی که گرفته بوده... خلاصه اصلا یه جورایی همه وجود این زن عدم صداقت رو به من القا می کنه.


می دونم به خیلی از زن ها، مخصوصا زن های آمریکایی، رئیس جمهوری هیلاری یه جور حس قدرتمند بودن می ده و اینکه می تونن تصور کنن هر کاری با وجود زن بودن امکان پذیره، ولی به نظرم هیلاری رفتارش در بدنه قدرت چیزی از مردها کم نخواهد داشت در زمینه عوضی بودن، و برای همین فکر نمی کنم همچین افتخاری هم باشه برای زن ها.


اینم بگم کاندیدای مورد علاقه من اوباما هست. برای اینکه من طرفدار ایجاد رابطه بین ایران و آمریکام و به نظرم خیلی احتمالش بیشتره که ایران با آمریکا رابطه برقرار کنه اگه اوباما رئیس جمهور شه. اوباما یه شخصیت و طرز فکری هم داره که تو بدنه قدرت آمریکا خیلی کمه. تو یکی از مناظره ها با هیلاری، هیلاری گفتت بدون قید و شرط با ایران مذاکره می کنه، اما برای دیدار با احمدی نژاد اول ایران باید یه سری تغییرات انجام بده. اوباما برگشت گفت فکر کنم اونقدر ما گند زدیم در دنیا که اصلا در موقعیتی نیستیم که بخوایم شرط تعیین کنیم و یک جوری رفتار کنیم انگار بالاتر از بقیه ایم و یه جوری برخورد کنیم انگار دیدار در سطح رئیس جمهوری یه لطفی است که ما داریم به رئیس جمهور ایران می کنیم و گفت بدون هیچ شرطی حاضره با احمدی نژاد مذاکره کنه. به نظر من این دقیقا اون طرز تفکری است که آمریکا تو سطح رهبری اش لازم داره. حالا لزوما نه اینکه یکی بیاد که روز دوم کارش بپره بغل احمدی نژاد. اصلا نبینه احمدی نژاد تحفه رو هم. ولی مهمه که یکی بیاد که حالیش باشه آمریکا گند زده حسابی با این حس قلدر بودن و برتر و بالاتر بودنش تو دنیا. یکی بیاد که بفهمه آمریکا با بقیه کشورها مساویه و لزوما از دماغ فیل نیفتاده. شاید این سیاست اونوقت بتونه به خود آمریکا هم کمک کنه اینقدر منفور نباشه تو دنیا و بعد اصلا این بساط ترور و تروریسم هم که واسه آمریکا دکون شده و دنیا رو فلج کرده برچیده شه. در ضمن این وضع اونوقت به داد خود مردم آمریکا هم می رسه. اقتصاد این مملکت فلج شده از بس پول پای جنگ رفته. فقر و بلا بدبختی هم زیاده تو قشر کم درامد و اقلبت هایی مثل سیاه ها اینجا. آمریکا الان شدیدا به یکی احتیاج داره که به جای اینکه انگشت تو کون کشورای دیگه بکنه یه فکری به حال مردم خودش بکنه.


(نمی دونم چرا یهویی هیجان زده شدم اینا رو نوشتم. فکر کنم حرصم از دست حرفای این هیلاری خیلی در اومده. به هر حال من نه سر پیازم نه ته پیاز چون اصلا نمی تونم رای بدم. ولی اگه شما می تونین رای بدین جون عمه اتون به این هیلاری رای ندین.)



April 15, 2008


پشمالو بودن یا نبودن، مساله این نیست!


این بحث بامزه ای که که سر پشمالو بودن یا نبودن موقع سکس پیش اومد و دعواهای ادامه اش دیگه با این نوشته زهرا به اوج خودش رسیده! کاش یه نمایشنامه نویس خوب پیدا شه در مورد کل ماجرا یه نمایشنامه تو ژانر تئاتر پوچی بنویسه (absurd drama)!


نمی دونم چند نفرتون تئاتر "زائر" حمید امجد رو دیدین. تو اون تئاتر پربازیگر، یه پیرمرد چپ و چوله با مزه بود جزو سیاهی لشگرها که ساز خودش رو می زد و در حاشیه نمایش یه سری ادا اطوارها در می آور که من و شیده اصلا از یه جای تئاتر اصل قضیه رو ول کرده بودیم رفته بودیم فقط تو نخ این غش غش می خندیدم. حالا این لینک دادن شیخ درخشان به زهرا هم شده تو مایه های اون پیرمرد چپ و چوله هه! من فعلا قضیه رو ول کردم دارم به لینکی که حسین به زهرا داده و متن لینکش می خندم! فکر کنم حسین طفلی از اینکه "پارتنرش" موقع سکس پشمالو باشه خوشش نمی یاد، برای همین به ناگهان ناراحت شده که چرا چند نفر تو وبلاگاشون در ستایش پشمالو بودن نوشتن! ولی خودمونیم جدا هنرمندی می خواد پشم رو به NED ربط دادن ها!



April 9, 2008


معذرت خواهی درخشان از کمپین یک میلیون امضا!


هاها، به نظر شما درخشان و دار و دسته به خاطر تهمت هایی که به کمپین یک میلیون امضا زدن معذرت خواهی خواهند کرد، حالا که معلوم شده مزخرفاتی که گفتن اشتباه بوده و بر اساس یه مطلب غیر رسمی غیر موثق بوده؟ خودتون نگاه کنین ببینین حرکت جهانی برای دموکراسی به کیا داره جایزه می ده (آخر صفحه است) و ببینین اسمی از کمپین یک میلیون امضا می بینین؟ تازه یکی نیست به اینها بگه گیرم که جایزه به اینها داده می شد. سو وات! اولا که اینها کنترلی روی این مساله نداشتن. دوما هم مهم اینکه کی جایزه می ده و پول از کجا میاد نیست. مهم اینه که آدم چیکار می کنه. و کارنامه اعمال جنبش زنان ایران پاک تر از خیلی از گروه ها و آدم هایی هست که ادعاشون همه جا رو برداشته، از جمله دار و دسته درخشان.

--
بی ربط:
همسر خدیجه مقدم:به جای دستبند باید به دستهای همسرم بوسه بزنند


پ.ن.1. خب ماشاللا این بشر اونقدر وقیحه که نه تنها معذرت خواهی نمی کنه، بلکه مزخرفات بیشتری هم می گه بدون اینکه به روی خودش بیاره که اصلا از جایزه خبری نیست و اشاره کنه به اینکه اشتباه کرده بوده. یه نفر به این آدم حالی کنه که کمپین یک میلیون امضا، و اصولا جنبش زنان ایران، اصلا رهبر ندارن که بخواد حالا رهبران اصلی اش برن جایی یا با جایی رابطه داشته باشن. نه مهرانگیز کار، نه مهناز افخمی (که اگه یه خورده انصاف داشته باشیم و بریم تاریخ بخونیم هر دوشون کلی کار کردن و زحمت کشیدن برای این مملکت و کلی حق دارن به گردن زن های این مملکت حالا هر چقدر هم که از نظر ایدئولوژی و متدولوژی مشکل داشته باشیم باهاشون) و نه فریبا داوودی ادعای رهبری این کمپین رو دارن و نه کسی به رهبری می شناستشون. این رابطه رهبری و رعیتی و مرید و مرادی خیلی جاها وجود داره، اما حداقل توی جنبش زنان ایران به طور کلی وجود نداره و هرجا هم که به سمت این چیزها می ره سعی می شه جلوش گرفته بشه. تمام مدت سعی هست که این ساختار مردانه قدرت شکسته بشه و یک رابطه خطی به وجود بیاد. خب بعضی وقتا یه کمبودهایی هست و اشتباه هایی می شه، اما هدف اینجور رابطه است.


خلاصه، دوستان مردسالار ما، که جالبه زمانی ادعای فمینیست بودن هم می کردن و گاهی هم به خودشون اجازه می دن در بی سوادی مطلق در نقش کارشناس فمینیسم و مطالعات زنان ظاهر بشن، اول که نمی تونن باور کنن این کمپین روی پای خودش باشه و اونقدر کار این کمپین خوب بوده که فکر می کنن حتما این ضعیفه ها باید پشتشون به جایی گرم می بوده! حالا هم که همه چی رو در چارچوب همون ساختار رئیس و مرئوسی و مرید و مرادی می بینن و می خوان به جنبش زنان ایران رهبر تحمیل کنن! یک نفر یک درس جنبش زنان ایران 101 به این دوستان بده! خب اگر شما یه روز رهبرتون خمینی بزرگ هست که عکسش رو کاغذ دیواری می کنین و یه روز هم مصدق، و لابد در راستای ورژن عوض کردن دفعه دیگه هم رهبرتون بن لادن یا استالین یا سعید امامی می شه، نمی تونین تصور کنین که ماها عکس هیچکدوم از این آدم ها رو کاغذ دیواری نمی کنیم چون رهبرمون هستن! (البته دختران جوانی رو می شناسم که عکس مهرانگیز کار یا شیرین عبادی رو در قاب گرفتن جایی گذاشتن به خاطر اینکه وجود این آدم ها بهشون امید می ده و چراغ راهشون هست. اما رهبری؟ نه! این روابط فقط مال چاکرم نوکرم گوهای مردسالار است!)


راستی یکی نیست به این حسین بگه تو که اینقدر فوضول مسافرت کردن مردم هستی، خودت توی اسپن چه می کردی؟ یا توی کنفرانس کالج نظامی کانادا؟ واسه چی رفتی کالج نظامی کانادا به رهبران نظامی کانادا در مورد وبلاگستان فارسی آمار دادی، بدون اینکه حرفی از خمینی و احمدی نژاد به عنوان رهبران بزرگت بزنی؟ یکی هم نیست به دوستان دلسوز حسین بگه اونا کجا بودن افشاگری اش کنن که از راه راست یه موقع منحرف نشه؟ آخه مگه شماها اصولا مسئول به راه راست هدایت کردن مظلومان نیستین؟


پ.ن. 2- راستی اگه این کمپین پشتش ند بود، فکر می کنین الان خدیجه مقدم مونده بود تهران به دستاش دستبند زده بودن و برده بودنش سلول انفرادی؟ نه والله! الان خدیجه مقدم هم واسه خودش داشت اوکراین حالش رو می برد!


بی ربط:
خجالت کشیدند خدیجه مقدم را به اوین ببرند


***


در همین رابطه از نازلی بخونین. من کلا با این فرهنگ افشاگری حال نمی کنم حالا در مورد هر کسی باشه، ولی یه نکته خوبی گفته نازلی، اونم اینه که تو فضای امنیتی ای که به وجود اومده، اصلا نمی شه راحت نقد و یا گفتگو کرد. همه چی تبدیل شده به پچ پچ و حرفای پنهانی از ترس آدم های وحشی بی وجدان.



April 1, 2008


امکان تغییر زمان در جی میل


باید برم یه کنفرانسی تو واشنگتن هفت ساعت دیگه پروازمه هنوز کارهام تموم نشده بخوابم که بخوام بیدار بشم. کنفرانسه هم مال گوگل هست و این محصول جدیدی که من هم عضوی از تیم تولیدش بودم رو باید برای اولین بار ارائه کنیم و برای ایده اش به من جایزه می دن، واسه همین نمی شه نرفت، و گرنه بیخیال می شدم از بس خسته ام.


دیگه می شه تو جی میل زمان ایمیل هاتون رو تغییر بدین. بعد از عمری که دیر کردم و مهلت های کارهای مختلف رو از دست دادم و هی مجبور شدم الکی دروغ بگم و بهانه بیارم، فکر کردم چی می شد راحت ساعت ایمیل رو عوض کرد که بعدا بشه به طرف گفت من به موقع فلان چیز رو فرستاده بودم تو ندیدی! چند ماه پیش که گوگل یه مسابقه گذاشته بود واسه دانشجوهای خبرنگاری که ایده بدن من ایده این ایمیل رو دادم و برنده شد طرحم. این مدت کار می کردیم روش ولی به خاطر قوانین شرکت اجازه نداشتیم تا قبل از اعلام رسمی محصول جایی ازش حرف بزنیم.


خلاصه چهارشنبه شب محصول رو رسما ارائه می دیم و من هم جایزه خلاقیت می گیرم که البته به درد عمه ام می خوره. ولی کنفرانس از فردا عصری شروع می شه.


اهالی محترم واشنگتن و حومه، من پنجشنبه عصر و شب رو وقت دارم فقط برای ولگردی چون جمعه برمی گردم. زنگ بزنین. ترجیحا بریم یک چلوکبابی به جز موبی دیک.


در همین رابطه دو سال پیش هم اینجا نوشته بودم.


پ.ن. شما هم خلاقیت داشته باشین.


**


خب جدا از دروغ سیزده من واقعا تو یه کنفرانسی تو واشنگتن هستم که البته به گوگل ربطی نداره! خلاصه ببخشید اگه کامنتا رو دیگه جواب نمی دم. ولی لذت بردم جدا از این درک و خلاقیتتون. جایزه خلاقیت رو هم با ذکر تقدیر از همه کامنت گذاران به سولوژن تقدیم می کنم :)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage