خورشید خانوم



« June 2008 | Main | August 2008 »


July 29, 2008


نقد درونی بچه های کمپین یه میلیون امضا رو خوندم، حس کردم که چقدر جنبش زنان بالغ شده. جالبه که این بچه ها از همون جایی ضربه خوردن که ما هم خورده بودیم (حالا با کمی تفاوت). اما اون موقع واکنش ما این بود که سکوت کنیم و خودمون رو بخوریم. من حتی وبلاگم رو بستم که چیزی ننویسم و نگرانی ام بروز نکنه تا گزک به دست بیگانه داده نشه. و البته باعث شد نسبت به خیلی چیزها ناامید شم و متاسفانه دیگه فکر نکنم لزوما رعایت «اخلاق فمینیستی» جز اصلی و غیرقابل خدشه کنش فمینیستی است. اما ماجرا همیشه مثل یک بغض نترکیده موند توی دلم و فقط گذشت زمان باعث شده تصویرش تو ذهنم کمرنگ تر شه.


حالا می بینم چقدر خوبه که فعال های جوان زنان مغلوب اسم ها و رسم ها نمی شن و روی آرمانشون متمرکز هستن و از ابراز عقیده و تجربه و نقدشون ابایی ندارن. گاهی فکر می کنم شاید ما هم نباید سکوت می کردیم و باید نقد درون جنبشی می کردیم تا تجربه های تلخ تکرار نشن. به هر حال این نقدهای بچه ها می تونه سندهای ارزشمندی بشه برای آینده جنبش زنان. کلی می شه از این تجربه ها درس گرفت، و کلا خوشحالم از بلوغ بخش بزرگی از جنبش زنان.


دوستی دارم که وقتی حرف و حدیث پیش میاد همه چیز رو می ذاره کنار و فقط روی کار متمرکز می شه. خوبی اش اینه که حداقل اینطوری کار انجام می شه (حتی اگه بعضی چیزهاش و کارهاش رو نپسندم این وسط.) حالا امیدوارم بچه های کمپین یه میلیون امضا هم بگذرن از این مرحله و متمرکز بشن روی انجام کار اصلی، یعنی گسترش آگاهی میون مردم.


یک چیز هم بگم که واقعا از روی بدجنسی ام و بی احترامی و نادیده گرفتن کارهای ارزشمند نسل های قبلی نیست. اما واقعا حال می کنم با نسل جدید و جوون فمینیست های ایرانی که دارن یواش یواش کارهای بد و مزخرف نسل های قبلی رو کنار می ذارن و هویتی جدید برای خودشون تعریف می کنن و براشون فمینیسم و هویت فمینیستی دغدغده اصلی است نه باندبازی و محفل بازی و قدرت. جدا فکر کنم موقع اش باشه که دست بکشیم از اخلاق های بد و غیر دموکراتیک و «خاله زنکانه و عمو مردکانه»مان. فکر کنم وقتش باشه که حرف و فقط حرف درباره ساختار افقی و دموکراتیک و غیرسلسله مراتبی رو کنار بذاریم و واقعا به این چیزها عمل کنیم.



July 24, 2008


واقعا وسط این همه اوضاع شلم شوربا، سنگ کلیه دیگه چه معنی ای داشت؟ تا صبح کله پا رفتم و یه تیکه رد کردم اما به گمونم بازم مونده چون هنوز یه کم درد دارم و هی جیش می کنم.


یادش به خیر(به خیر؟!) دفعه قبل دانشگاه آزاد باعث شد من سنگم بیفته. هرکاری می کردیم نمی افتاد. هی مامانم اینا بهم از این دواها و جوشانده های عجق وجق می دادن و به زور ماءالشعیر به خوردم می خواستن بدن (که من می ریختم تو دستشویی) و این نمی افتاد. بعد جوابای کنکور فوق اومد و چون من و شیده تابستونش تو یه واحد دیگه دانشگاه آزاد به عنوان مهمان هم کلاس گرفته بودیم، می گفتن کلی کار فارغ التحصیلی تون طول می کشه و ممکنه به فوق نرسین!


ما دانشجوی تهران شمال بودیم، تهران جنوب مهمان شده بودیم برای اون کلاسه، بعد تهران مرکز برای فوق قبول شده بودیم. یه هفته هم وقت داشتیم! خلاصه هر سه تا ساختمون رو باید طواف می کردیم. هی این پله های ساختمون اسکندری و ایرانشهر و هروی دانشگاه آزاد رو بالا می رفتیم و پایین می رفتیم. بدتر از همه ایرانشهریه بود که گاهی باید شیش طبقه می رفتی. (حالا بماند که چقدر هم حرصمون می دادن و زور به فشارمون میومد.) خلاصه فردای روزی که رکورد پله رفتن رو زده بودیم بیدار شدم سنگه افتاد. حالا هی باز بگین دانشگاه آزاد و بوروکراسی بده‌!


امیدوارم ایندفعه دیگه به پله رفتن نیازی نباشه، که همینطوری اش کلی بارکشی و اسباب کشی و تمیز کاری و اعصاب خورد دارم و واقعا برای سنگ کلیه وقت ندارم!‌ خروس بی محل احمق!




وقتی دیدی بدبینی خیلی هم آزار نمی ده، وقتی دیدی کلا گند زده شده به خیلی چیزا ولی دنیا به آخر نرسیده، وقتی دیدی نمی ترسی، خب یعنی بزرگ شدی دیگه. یعنی آماده ای یه دوره جدید رو شروع کنی. فقط تنها حالگیری ماجرا این هست که مهم نیست تو چی فکر می کنی چون یه سری چیزا خارج از فکرهای تو و حساب کتابای تو اتفاق می افته.


***


خیلی سعی کردم یه نامه ای رو جواب بدم. هی نوشتم و نوشتم. بعد دیدم هیچ چیزی حق مطلب رو ادا نمی کنه جز اینکه رودررو یه آدمی رو ببینم و مشت بکوبم تو دهنش! تا حالا این حس رو نداشتم. همیشه نوشتن حالم رو خوب می کرد. ولی ایندفعه دیدم فقط مشت کوبوندن تو صورت طرف حالم رو خوب می کنه. حیف! ولی جون عمه اتون شما ها حواستون باشه، وقتی می رینید، یا مسئولیت قبول کنین، یا خفه شین! هیچی به اندازه یه معذرت خواهی بی روح و خالی از مسئولیت آدم رو آزار نمی ده.


***


دارم سبک می شم واسه اسباب کشی. کلی چیز ریختم دور. بعد وسط وسائلم یه کیسه پیدا کردم که توش یه چیزای خیلی خصوصی مربوط به گذشته رو جمع کردم (و البته کیسه بوی گند سیگار می داد!) مثلا بلیطی که باهاش اومدم، نوار کاست راز نو، دفترچه فروغ که توش پره از یادداشت های احمقانه ام وقتی می رفتم تو یه کافی شاپ فقط برای اینکه سیگار بکشم و الکی ادای نوشتن و انتلکتوال بودن در می آوردم که کسی نفهمه فقط اومدم یه سیگار بکشم برم، بعد یه کارت بود توش، پرستو و احسان موقع اومدن بهم داده بودن. توش نوشتن:
«موطن آدمی را بر هیچ نقشه ئی تشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش می دارند.»


بعد همچین هم دلم گرفت و اشکم در اومد، هم حالم یه خورده بهتر شد. ممکنه یهویی چشم باز کردم و دیدم دستی دستی خودم رو بی خانمان کردم، ولی خب، هنوز فکر کنم یه جاهایی جا دارم. اونقدرا هم اوضاع بد نیست. یعنی همچین خودم هم متعجبم که چقدر با وجود همه گندهایی که زده شده من اینقدر امید دارم! مرسی پرستو و احسان عزیزم. یهویی بعد از چهار سال، این دو خط شما کلی به دردم خورد :)‌



July 22, 2008


اون سال بعد از همه ماجراهای تصادف فکر کردم اگه بمونم تو خونه و از خونه بیرون نرم هیچ اتفاق آزار دهنده ای دیگه نمی افته. ولی فهمیدم حتی توی خونه آدم هم امن نیست. نمی دونم کجا باید برم ایندفعه. یه چاهی باشه سرم رو بکنم توش هیچکس منو نبینه و هیچکس رو نبینم. شاید اینطوری راحت تر باشه. شاید باید ایندفعه یه غار پیدا کنم.



July 13, 2008


داریم می ریم آستین دنبال خونه. پنجشنبه برمی گردیم. ماشین سبزه رو هم دارم پس می دم. دلم براش کلی تنگ می شه. اینهمه به من آرامش و امنیت داد. مرسی بابک جونم. مرسی برای همه چی. خودت می دونی چقدر کمکم کردی و لازم نیست بنویسم. مواظب ماشین سبزه باش.



July 11, 2008


بعد می گن چرا نوستالژیک می شی. خب چیکار کنم، واقعا قرار وبلاگی هم قرار وبلاگی های قدیم. انگاری هیچ چی عین قدیم نمی شه! شاید هم فرحزادش کمه. چقدر دلم برای تک تک بچه ها کم شد وقتی که برای بار چندم دیدم جاشون رو هیچ چی پر نمی کنه. حمیدرضا، پرستو، شیده، آرش ها، نیماها، سامان ها، احسان ها و یک ایل و تبار دیگه... یادش بخیر...



July 7, 2008


کنفرانس خوب برگزار شد. سخنرانی ام با توجه به حال خرابم خیلی هم خوب شد. فقط من موندم در تعجب از بی اخلاقی افسانه پایدار خبرنگار شهرزاد نیوز. البته از کسی که همچین گزارشی از کنفرانس بنویسه خیلی نمی شه انتظار داشت که از اخلاق رسانه چیزی سرش بشه!


موقع سوال-جواب بعد از سخنرانی ام،‌ اون هم یکی از سوال کننده ها بود. خودش رو که معرفی کرد گفت که از شهرزاد نیوزه. یعنی در جایگاه خبرنگار یک رسانه خودش رو معرفی کرد. این خودش برای من ناراحت کننده بود چون وقتی تو خبرنگاری و به نماینده از یک رسانه حرف می زنی، باید حتما اولش اجازه بگیری از شخص مصاحبه شونده که آیا اصلا مایل هست با تو مصاحبه کنه یا نه. و خب من بنا به دلایلی دلم نمی خواست با شهرزاد نیوز حرف بزنم. همونطوری که به خبرنگار صدای آمریکا هم گفتم باهاشون حرف نمی زنم. ولی وقتی در جایگاه سوال کننده های بعد از سخنرانی ام میاد، من عملا نمی تونم بهش نه بگم. یعنی من رو گذاشت در یک موقعیتی که نه دلم می خواست جواب سوالش رو بدم (چون خبرنگاری بود که از من اجازه نگرفته بود ازم سوال کنه و در جایگاه خبرنگار شهرزاد نیوز هم ازم داشت سوال می کرد) و هم نمی تونستم جواب سوالش رو ندم (چون من سخنرانی کرده بودم و قبول کرده بودم بعدش در جلسه پرسش و پاسخ درباره تحقیقم به سوال ها جواب بدم.) ولی ظاهرا خانوم پایدار فرق بین کنفرانس مطبوعاتی و سخنرانی تحقیقی رو نمی دونه.


بعد فکر می کنین سوالش چی بود؟‌ این تیکه از وبلاگم رو خوند:


«حالا کنفرانس هفته دیگه رو چه کنم؟ صفحه های نوشته نشده رو چه کنم؟ سخنرانی ای که قراره در باره نقش فناوری های اطلاعاتی ارتباطی تو جنبش زنان ایران باشه رو چه کنم؟ برم اون بالا بگم آهای ملت همه اینا کشکه؟ برم بگم اینترنت اصلا سمه. زهره. برم بگم توهم بود همه چی؟ برم بگم غلط کردم توهم زده بودم اونقدر هیجان زده شده بودم؟ برم بگم چهار سال تحقیقم می گه چه خوب که اینترنت هست و حس شخصی ام می گه اینترنت باعث شده دکون های جنبش زنان هم زرق و برق و مشتری اشون بیشتر شه؟»


و گفت در موردش توضیح بده منظورت چی بوده! من نمی دونم منظورش چی بود که در جلسه پرسش و پاسخ عمومی همچین سوالی رو پرسید. می دونم که جدا از اینکه به اسم شهرزاد نیوز این سوال رو پرسید، کار غیر اخلاقی دیگه ای نکرد و حق داشت اون سوال رو بپرسه. ولی خب این چیزی از بدجنسی اش کم نمی کنه. یعنی برای من کسی که همچین کاری بکنه احترامش رو از دست می ده. البته من جوابش رو دادم،‌ و من عادت دارم به این چیزها. انتخاب خودم بوده که مرز بین حوزه عمومی و خصوصی رو بر هم بزنم. وقتی از شخصی ترین و خصوصی ترین حس هام در فضای عمومی می نویسم، آماده همچین رفتارهای زشتی هم هستم. اصولا این یک عمل‌ آگاهانه است که من می کنم و برام مهمه که اینطوری این فضای عمومی پر از دورویی و ریا رو یه خورده قلقلک بدم. به هیچ عنوان هم این رفتارها باعث نمی شه که من خودم رو سانسور کنم. ولی خب این چیزی از این حسم کم نمی کنه که به نظرم این خانوم چیزی از اخلاق رسانه سرش نمی شه، خبرنگار بدیه، و بدجنس هم هست.


خیلی خوشحالم که وبلاگی دارم که هم می تونم توش از تردید هام نسبت به کارم و تحقیقم و حتی هویتم بنویسم (یعنی همون حس هایی که بیشتر آدما تو زندگی اشون گاهی بهشون دست می ده) و هم اینکه وقتی از کار یکی حالت تهوع بهم دست می ده بتونم در موردش بنویسم.


راستی اگر براتون مهمه بدونین چی جوابش رو دادم، بهش گفتم نقل به مضمون که این حس هایی بود که بهم دست داد و خیلی های دیگه هم حس های متضاد و مختلف بهشون دست می ده مثلا وقتی سخنرانی ای چیزی دارن و بازتابش در مورد تحقیقم این بود که کمی متن سخنرانی ام رو اصلا تغییر دادم و تو کنفرانس تاکید اصلی سخنرانی ام رو روی این گذاشتم که حواسمون به تاثیرهای منفی ای که استفاده از اینترنت و سایت های اینترنتی برای جنبش زنان داره هم باشه و یادمون نره که چیزی که ما در اینترنت می بینم به هیچ عنوان نمایانگر واقعیت زندگی همه زن های ایرانی نیست و فقط نمایانگر یک درصد خیلی کمی هست.


راستی این خانوم افسانه پایدار نه تنها اخلاق رسانه سرش نمی شه، که اصلا با اخلاق وبلاگ نویسی هم آشنایی نداره. خیلی کار زشت و مسخره ای است اگه از یه وبلاگ نویس بپرسی منظورش در مورد فلان نوشته اش چیه. دیگه ما وبلاگ نویسا یاد گرفتیم که از این بچه بازیا در نیاریم و حتی در محیط خصوصی از هم از این سوالا نکنیم،‌ چه برسه به محیط عمومی. فکر کنم خانوم پایدار، خبرنگار شهرزاد نیوز، حالا حالا ها باید مشق خبرنگاری بکنه :)


پ.ن. ۱: لوا هم یک چیزی در مورد شیرین کاری های این خانوم دم میز کمپین نوشته.
پ.ن.۲:‌ روجا از بچه های گل کمپین در کالیفرنیا هم کامنتی گذاشته برام در مورد کاری که این خانوم با سخنرانی روجا و بچه های کمپین کرده که خوندنیه (یعنی مایه تاسفه).
پ.ن. ۳: این هم یک نمونه شاهکار دیگه اش که توش البته گزارش شاهکارش در مورد وبلاگ من رو هم نوشته. آهای شهرزاد نیوز من به شما اجازه مصاحبه نداده بودم که بی اجازه من مصاحبه «خبرنگارتون» با من رو منتشر می کنین. (البته یه دوستی می گفت تو رو خدا به آدمی که این جور گزارش ها رو نوشته نگو خبرنگار.)
پ.ن. ۴: از کامنت ها و ایمیل ها و پیغام های حمایت آمیزتون ممنونم.



July 5, 2008


گزارش من از اولین روز نوزدهمین دوره کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان رو اینجا می تونین بخونین و بشنوین. اولین برنامه رادیویی ام بود نصفه شب تا صبح ساختم طولانی هم بود مقادیری حذف شد ولی به گمونم بدک هم نشد!


کنفرانس امثال مخصوصا روز دوم به مراتب از سال های گذشته بهتر بود. (فقط پارسال رو بودم ولی کتاب های همه سال های گذشته رو گرفتم خیلی از سخنرانی ها رو خوندم) حیف که اینقدر سرم شولوغ بود به اندازه کافی استفاده نکردم. بعید می دونم دیگه بتونم روزهای دیگه رو هم گزارش کنم.


خب فعلا همین. برکلی هم خوبه، دوست دارم، غذا خوشمزه است، اینجا با کلی آدم باحال هم آشنا شدم مخصوصا این بچه های کمپین یه میلیون امضا تو کالیفرنیا حرف ندارن. با این لوا هم کلی حال می کنیم. دیروز کراوات زده بود دو تا از این زنای کنفرانس پج پچ کنان انگار وتو وتو دیدن گفتن این لزبینه. خلاصه من هم بهش دارم نظر پیدا می کنم. گفته باشم!‌


بقیه آدمای باحال رو هم ذکر نمی کنم شاید نخوان آبروشون بره :) ولی کلا آب و هوای اینجا حال گند قبل از سفرم رو خوب کرد.



July 1, 2008


از یادداشت های شهر دور


اول دیروز یه تصادف دیدیم یه چهارراه پایین تر از خونمون. سه تا ماشین زده بودن به هم، یکی از ماشین ها جلوش کاملا از بین رفته بود. نزدیک بود سکته کنم. حالم بد شد به روم نیاوردم ولی. بعدش امروز پشت فرمون اول سینه ام تیر کشید، بعد یه ماشینه بد پیچید از فرعی به اصلی تو لاین کناری من، که هر دوی اینها باعث شد یاد دیروز بیفتم و حواسم رو حسابی جمع کنم و دقیقا چهارراه بعدی یه یارویی باز از اصلی اومد تو فرعی و به جای اینکه بیاد تو لاین اول اومد یهویی یه جوری بد پیچید که نصف بیشتر ماشینش اومد تو لاین دوم که من بودم و خب من فوری یه نگاه کردم دیدم از اونور ماشین نمی یاد فرمون رو گرفتم رفتم اونطرف خیابون و میلیمتری رد شدیم و بعد همه تنم می لرزید. یعنی فکر کردم به همین سادگی، اگه دیروز تصادفه رو ندیده بودم و امروز سینه ام تیر نکشیده بود و چهارراه قبلش یکی بد نپیچیده بود من اینقدر چار چشمی نگاه نمی کردم و خب آخه آدم تصور هم نمی کنه یه الاغی اینطور ملنگ باشه بپیچه به قصد اینکه تو و ماشینت رو له کنه. و مهمتر از همه اینکه کسی که کنار دستم نشسته بود عزیزم بود. اگه یه مو از سرش کم می شد، اگه کنار در می رفت تو می رفت تو کمرش، مثل دو سال پیش که واسه من شد و هنوز انگاری روحم رو تسخیر کرده...


مریضم. دست و پنجه نرم می کنم با ذهن بیمار و روحیه قاطی پاتی ام. گذشته دست از سرم بر نمی داره. بعد از مدت ها به آرامش رسیدم. به آدمی که دوسش دارم و از بودن کنارش خوشحالم. یعنی واقعا به معنای واقعی کلمه از اینکه ساعت ها تو خونه بچپم هیچ جا نرم فقط بغلش باشم چرت و پرت بگیم بخندیم و فیلم نگاه کنیم و بلمبونیم خوشحالم. «نان و مهر و چاردیواری». ولی واقعیتش اینه که یه کوله باری پشتمه که هی خواستم به روی خودم نیارم وجود داره، ولی وجود داره و هر از چندگاهی خودش رو نشون می ده. خاطره ها، کابوسا، چین و چروک زیر چشم، دستایی که گاهی می لرزه، بدنی که گاهی دست خودش نیست و خشک خشک می شه...


این شهر رو دوست دارم. خیابوناش از ولیعصر خوشگل ترن. درختای بلندش که ازشون خزه های اسپانیایی آویزونه و از دو طرف خیابون رسیدن به هم حالی به حالی ام می کنن. عاشق دریاچه آلیسم، دریاچه خودم، که انعکاس پنجره های رنگی عبادتخونه کنارش می افته تو آبش و رنگین کمون می سازه تو آب. تمساح هاش و لاک پشتاش و نیلوفراش رو دوست دارم. اینکه یه روزی تنها همدمم بود و تنهام نذاشت رو دوست دارم. مارمولکایی که رو صندلی بیرون خونم با خیال راحت جفت گیری می کنن رو دوست دارم. هی نگاه می کنم و فکر می کنم حیف که هیچ جای دیگه مث اینجا نمی شه. ولی انگاری طلسم شدم تو این شهر. انگاری ارواح خبیثه تو همه سوراخ سنبه هاش قایم شدن که از هر فرصتی استفاده کنن و سرک بکشن و بترسونن من رو. گیر کردم. متوقف شدم. ترسو شدم. قلمم خشک شده. احساس فلجی می کنم. و هی غصه می خورم. اسفند دود کنم؟ چشمم زدن که حالا که بالاخره در کنار یه نفر به آرامش رسیدم هی حالم بد می شه؟ بگم مامان تخم مرغ برام بشکونه؟ بگم اِمِل از آنکارا برام چشم زخم بیاره؟ یا اینکه برم از اینجا همه چی درست می شه؟ صفحه های نوشته نشده چی؟ کار ناتموم چی؟ برم بدون اینکه کار رو تموم کنم؟ یعنی تو شهر جدید حالم خوب می شه و راه می افتم و کار رو تموم می کنم؟ یعنی شهر جدید ارواح خبیثه نداره؟


حالا کنفرانس هفته دیگه رو چه کنم؟ صفحه های نوشته نشده رو چه کنم؟ سخنرانی ای که قراره در باره نقش فناوری های اطلاعاتی ارتباطی تو جنبش زنان ایران باشه رو چه کنم؟ برم اون بالا بگم آهای ملت همه اینا کشکه؟ برم بگم اینترنت اصلا سمه. زهره. برم بگم توهم بود همه چی؟ برم بگم غلط کردم توهم زده بودم اونقدر هیجان زده شده بودم؟ برم بگم چهار سال تحقیقم می گه چه خوب که اینترنت هست و حس شخصی ام می گه اینترنت باعث شده دکون های جنبش زنان هم زرق و برق و مشتری اشون بیشتر شه؟


چم شده؟ ارواح شهر مجازی هم اومدن سراغم. خیلی وقته اومدن سراغم. یهویی اعتقادم رو از دست دادم به خیلی چیزا. به کار خودم هم. بعد خب خنده داره. یه خورده دیر نیست؟ سی سالته زن. سی سالته تازه فهمیدی راه رو اشتباه اومدی. تا کی می خوای اجتناب کنی از رویارویی با واقعیت. اعتراف کن پادشاه لباس تنش نیست و سر کار بودی. اعتراف کن تنها چیزی که دستت رو گرفته حالا دو خط مهربونی هایی هست که به اون شوهای هویتی هیچ ربطی ندارن. اعتراف کن که حالا نمی دونی چطوری رفتار کنی و برخورد کنی با این گیجی و سرخوردگی. اعتراف کن که درست همون چیزی که بهت هویت می داد حالا از هویت خالی ات کرده. همینه که احساس می کنم گم شدم. بهش می گفتم می خوام بمونم. نمی خوام دیگه برگردم. دیگه روزشماری نمی کنم که برگردم. که احساس می کنم اون خاک بهم خیانت کرده و دیگه بهش تعلق ندارم. بعد فکر می کنم مامان رو چه کنم؟ صندلی چرخدارش رو چه کنم؟ چطوری از راه دور وادارش کنم صندلی چرخدار رو ول کنه و با واکر راه بره و گاهی یه چند قدمی بره. چطوری وادارش کنم نچسبه به تخت و صندلی که تنش خشک شه؟ چطوری بغلش کنم، نازش کنم، ببوسمش، بوش کنم، بشورمش، براش غذا درست کنم، باهاش شوخی کنم، بهش بگم هیچ جا دیگه نمی رم؟


باید برم از این شهر. شاید ارواح شهر جدید مهربون تر بودن. شاید واسه یه زن سی ساله گیج که می خواد دوباره همه چی رو از صفر شروع کنه یه جایی تو اون شهر باشه. شاید دوباره ریشه دووندم و جوونه زدم. سمت نورمون ایندفعه یکیه. شاید ایندفعه همه چی درست شه. شاید...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage