خورشید خانوم



« September 2008 | Main | November 2008 »


October 30, 2008


«احساساتی نشید»


همه اش می گن احساساتی نشید. این دو گانه عقل و احساس شده یه پتکی توی سر همه. کاش یکی که سوادش از ما بیشتره بیاد یه خورده پنبه این عقلانیت و rationality رو بزنه که اینقدر شده ابزار سرکوب و سکوت. تاریخ رو نگاه کنین همیشه این بحث عقلانیت یه پتکی بوده جنبش های اجتماعی رو باهاش خفه کنن بگن اینا یه مشت آدم احساساتی بودن که شور گرفتتشون. اصلا احساساتی بودن چه اشکالی داره؟ چرا در مورد یه وضعیتی که دقیقا با احساس و روح و زندگی آدم سر و کار داره نباید احساساتی شد و احساساتی شدن بد شمرده می شه؟


من الان همه وجودم احساساتی است در مورد قضایایی که رخ داده. من برام اون پسر ۲۳ ساله ای که تمام قد نشسته زار زار گریه کرده و حاصل زحمت های شبانه روزی اش رو در خطر می بینه احساس دارم. برای آدم هایی که امید و آرزو داشتن تو یه کاری و حالا اون امیدها رو نقش بر آب می بینن احساسات دارم. برای همه آدم های دراز و کوتاهی که اعتراض داشتن و مخالفت کردن و احساساتی بودند اما قانون و قدرت نظر و احساسشون رو به هیچ جایی اش نگرفت احساسات دارم. برای همه ساعت ها و روزهایی که نشستم خط به خط مشکلات پیشنهاد گروه قدرت رو نقد کردم و ایراد ازش گرفتم و گروه قدرت هیچ توجهی نکرد و پاسخی نداد احساسات دارم. برای اینکه نظر یک گروه بزرگ از آدما نادیده گرفته شده و انتظار هست که همه گوسفندوار حرف گروهی رو که قانونی قدرت دستش هست بپذیریم احساسات تندی دارم. برای حفظ نهال جوانی که باغبونش رو خیلی راحت گذاشتن کنار هم البته احساسات دارم. هیچ دلم نمی خواد این نهال جوون که خیلی خیلی راه داشت تا یه درخت پر بار شه اما کلی هم بهش امید بود از بین بره. از ریشه کندن این نهال همه امون رو بی ریشه می کنه. ولی چیکار باید کرد؟ بشینیم عاقلانه دست روی دست بذاریم و هرچی بهمون گفتن گوسفندوار اطاعت کنیم؟ آیا این استقلال ما رو در آینده تضمین می کنه یا اینکه دقیقا نشون می ده که استقلالی که فکر می کردیم داشتیم یک افسانه است وقتی پای مسائل خیلی مهم پیش میاد؟ آیا با این سیستم قدرت و کنترل می شه امیدی به استقلال داشت؟ به نظر من نمی شه. به نظر من اگه همین الان به احساسمون گوش ندیم و جلوی کنترل رو نگیریم از استقلالمون چیزی نخواهد موند و اون نهال جوون هم بدون استقلال به اندازه چوب خشکی هم ارزش نخواهد داشت. من یکی احساساتی خواهم موند. شما رو نمی دونم.


خدا رو صد هزار مرتبه شکر که یک وبلاگی دارم که برای نوشتن توش از هیچکس مجبور نیستم اجازه بگیرم و هیچکس هم حق نداره وکیل وصی وبلاگم شه.



October 29, 2008


سی مرغ زمانه


این رو نیک آهنگ نوشته بود در نامه خصوصی ای در مورد مهدی جامی. با اجازه اش، اینجا منتشرش می کنم:


"آن روزی که مثل هدهد بلند شدی این طرف و آن طرف که مرغ ها را جمع کنی که به کوه قاف برویم، امیدوار بودم با تو به آن نقطه برسیم. تبدیل شدن به "سیمرغ" آنقدرها که همه خیال می کنند ساده نیست. سی مرغ پراکنده در اینجا و آنجای عالم که می خواهند زمانه "سیمرغ" بماند. حالا هدهد رفته."


توضیحات معصومه رو در وبلاگ زمانه بخونین و توضیحات خود مهدی رو در سیبستان بخونین. به همین راحتی، هیات نظارت، با وجود مخالفت شدید اکثر همکاران زمانه، بنیان گذار زمانه رو کنار گذاشت. به این می گن دموکراسی!



October 26, 2008


دقت کردین هر وقت جاکش شهرمون یه سری دروغ و تهمت جدید در مورد جنبش زنان ایران می نویسه یه سری بگیر و ببند و فشار جدید روی فعالان زن شروع می شه؟ دقت کردین بعد از اینکه جاکش شهرمون به دروغ و بدون هیچ سند و مدرکی خواست کمپین یک میلیون امضا رو آمریکایی جلوه بده به دو نفر فعال زنی که سیتزین آمریکا هستن گیر داده می شه و یکیشون می ره زندان و اون یکی ممنوع الخروج می شه و خونه اش رو می گردن و احضار می شه و غیره؟


جاکش ما خوب بلده پادویی و آدم فروشی کنه. ولی خب طفلک نمی دونه که کارکردش در حد همون پادوییه و بیشتر از این جدی اش نمی گیرن و وقتش هم بشه عین تفاله می ندازنش بیرون. (نمی دونم متوجه شدین بعضی از این وبلاگ های حکومتی مذهبی چطوری مسخره اش می کنن یا نه؟!) بعد حالا تو این وضعیت تصور کنین می خواد نماینده مجلس هم بشه! کمدی موقعیتی هست این طفلک برای خودش. یه خورده هم البته آدم رو یاد جعفر خان از فرنگ برگشته می ندازه که اون هم یک جور کمدی است برای خودش!



October 24, 2008


وقتی کنارمه، احساس آرامشی دارم که با هیچ چی دلم نمی خواد عوض کنم. اومد، اومدش وسط همه کارها و بدبختی هاش. اومد کنارم که هم دلشوره ام کم شه بتونم بنویسم این تز لعنتی رو به موقع تحویل بدم، هم تشویقم کرد که تصمیم سخت رو بگیرم. اما یه قرار مدارایی گذاشتیم که دلم رو گرم می کنه. یه خورده امیدوارم می کنه...


می ترسم، عین سگ می ترسم. دلم می خواد قورتش بدم بره تو شیکمم بمونه پیشم برای همیشه. می ترسم از چیزی که معلوم نیست چیه. می ترسم از دنیایی که اون قرار نیست توش کنارم باشه. برای من کون آسمون پاره شده و همین یه نفر افتاده پایین. واسه اونم خورشید از کون من طلوع می کنه. به همین غلظت دقیقا! می ترسم یادم بره. می ترسم یادش بره. می ترسم یادم بره که چقدر وقتی کنار همیم و به هیچ چی دیگه فکر نمی کنیم احساس خوشبختی می کنم (به همین غلظت دقیقا). می ترسم بعدش یه روزی به عقب برگردم و ببینم عین احمقا گند زدم.


می رم، ولی برای اینکه برگردم. تا موقعی که برم فقط باید لحظه لحظه ها رو ثبت کنم، لمس کنم، قورت بدم. می ترسم، خیلی می ترسم...



October 22, 2008


درد روح که کم می شه تازه درد جسم نشون می ده خودش رو. ولی واقعا، درد روح سخت تره. من دیشب مردم و زنده شدم. هیچوقت دلم نمی خواد اون حس دیشب تکرار شه، هیچوقت. حاضرم همه کاری بکنم که این حس تکرار نشه. درد جسم الان بیشتر یه همراه دلنشینه در مقایسه با دردهای پاره کننده دیروز.


راستی، چرا بین ما عشق مرده؟ چرا برامون مهم نیست اصلا؟ چرا جکه؟ یا یه چیز فرعی، اون گوشه موشه ها؟ چی شد اینطوری شدیم؟


حواسمون نیست باد داره می برتمون. من یه لحظه وایسادم، دیدم هیچ حالی ام نبوده کجای کارم. یه مشت جزیره تنهایی شدیم که اونقدر در معرض خشونت یا اعمال قدرت بودیم که اصلا عشق از یادمون رفته، یا از معنی تهی شده برامون.


من وایسادم. توقف کردم. نمی خوام بذارم باد منو ببره. دو دستی زمین زیر پام رو چسبیدم.




انقلاب


در عصر پایان انقلاب ها
صبح، انقلابی رخ می دهد
در دموکراسی دو نفره
من اگر ما نشود، نمی شود دیگر
در انقلابی تک نفره
موج موج گریه می ریزد
توی خيابان ها
مرگ بر شاه
مرگ بر صدام
مرگ بر پينوشه
یعنی می شه؟
از من با من نگویيد
تا اطلاع ثانوی
حکومت نظامی
نه اشک، نه رنج، نه تو
دموکراسی بهانه است
پدرسگ
تنها دیکتاتوری تمام دوران هاست
در عصر پایان انقلاب ها
تنهایی


مجتبی پورمحسن، تانگوی تک نفره



October 21, 2008


کاشکی عشا زودتر آزاد شه...


یک نگاهی به بیوگرافی عشا مومنی دانشجوی ارتباطات و هنر دانشگاه ایالتی نورتریج کالیفرنیا بندازین و بعد کف کنید از نبوغ جمهوری اسلامی در شناسایی "دشمنان"!


عشا برای پروژه فوق لیسانسش اومده ایران از فعالیت های جنبش زنان ایران فیلم بگیره. یعنی به جای اینکه یکی از این خبرنگارهای بی سواد بیان ایران از بدبختی ها و زنان پشت پرده تصاویر کلیشه ای یا ابزاری بگیرن، یک نفر اومده از توانمندی های زنان تصویری ارائه کنه. برای اینکار دو ماه وقت گذاشته. قرار هم بوده همون هفته برگرده آمریکا بره پروژه اش رو تموم کنه و فوق لیسانسش رو بگیره.


عشا مومنی


حالا عشا دستگیر شده، اول به خانواده اش گفتن به کسی نگید، بعد هم که گفتن اصلا دنبال عشا نیاید!


به نظر میاد یک روند سیستماتیک ایجا شده برای اینکه دانشجوهای ایرانی که خارج از کشور هستن و دلشون می خواد بیان ایران تحقیق کنن و یا کار کنن دیگه طرف های ایران هم پیداشون نشه. یعنی دستی دستی ایران رو دارن ایزوله می کنن. با این بساطی که هر روز برای یکی از دانشجوهای خارج از کشور در میارن، دیگه کی جرات می کنه باید ایران کار و تحقیق کنه؟ دیگه تا چه حد ایزوله بشیم؟‌


از اونطرف، اونقدر سابقه اینجور دستگیری ها بده، که ناخودآگاه آدم دلش کلی شور می زنه. زبونم لال، ولی خب، قضیه زهرا کاظی و زهرا بنی یعقوب افسانه نیستن، واقعیت هستن. جون آدما خیلی ارزشی نداره تو ایران.


بگذریم. بیوگرافی عشا رو بخونید. من عشا رو سه روز بیشتر ندیدم توی یک کنفرانس، ولی از سواد و بینش و شعور این دختر لذت بردم. جدای از اینکه یک فعال اجتماعی بوده و یک هنرمند و عکاس خیلی خوب، از نظر شخصی هم فوق العاده ازش خوشم اومد و نگرانشم. بیوگرافی اش رو که خوندم شخصیتش برام جالب تر هم شد. کاشکی عشا زودتر آزاد شه و بیاد بره سر درس و کار و زندگی اش. کاشکی خیلی اذیتش نکنن و فیلماش رو خراب نکنن :(


وبلاگ برای آزادی عشا
خبرهای مربوط به دستگیری عشا



October 20, 2008


انگار دارن تنم رو از دو طرف می کشن. انگار دارم تیکه تیکه می شم، یه تیکه ام اینجا، یه تیکه ام هزارجای دیگه. بعد فکر می کنم، حداقلش، تنها فایده ای که داره این تیکه تیکه شدن اینه که سال دیگه می تونم مامانم رو ببینم و مجبور نیستم چهار سال دیگه هم صبر کنم. وقتی که می اومدم سر و مر گنده بود. حالا تکون نمی خوره و روی صندلی چرخ داره. همیشه بهش می گم سال دیگه، سال دیگه. حالا شاید ایندفعه جدی بتونم بهش بگم سال دیگه. نمی دونم، شاید هم گفتم حداقل چهار سال دیگه. اگه خیلی دیر باشه اون موقع چی؟ نمی دونم. دارم تیکه تیکه می شم...


پ.ن. این آهنگ وبلاگ حسین و بانو دیوانه می کنه آدم رو. انگاری اصلا واسه الان منه...




من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...



October 19, 2008


از صبح تا شب زیر مشت. از این، از اون. کیسه بوکس شدم دوباره انگار. همه مشت ها هم ظاهرا به خاطر خودمه. خسته شدم. می شه بسه؟ می شه صلاح من رو فراموش کنید؟ خسته ام :(



October 18, 2008


دل من هم گرفته. هیچ نمی دونم دل تو چرا گرفته. هیچ هم نمی خوام فکر کنم که به من ربط داره، آخه یادته، یکی از ناراحتی هات این بود که من فکر می کردم همه چی دور سر من می چرخه و در مورد منه. نمی خوام ایندفعه فکر کنم باز مربوط به منه. ولی دلت چرا گرفته؟ چی شد که دیگه حتی به من نمی گی؟


دل من هم گرفته و نگاه می کنم می بینم چقدر خودخواه بودم و چقدر این خودخواه بودن حس خوبی بهم داده همیشه ولی حالا چقدر حالم بده و دلم می خواد زمان برگرده عقب و همه اون خودخواهی ها رو بذارم کنار فقط برای اینکه ساعت های با تو بودن اضافه بشه، ساعت های با تو خندیدن، با تو فقط بودن. آخه احساس می کنم دیگه دارم زمان کم میارم برای همه این کارا.


هیچوقت نگفتم، هیچوقت ننوشتم، ولی حالا که دور و برم رو نگاه می کنم، بهترین روزای زندگی ام، بهترین ساعت ها، بهترین لحظه ها وقتایی بود که با تو بودم، مشغول لمبوندن و Family Guy نگاه کردن و شر و ور گفتن و غش غش خندیدن و خیلی لحظه های معمولی در عین حال غیر معمولی. سادگی، ساده ساده. معادله پیچیده نباید حل می کردم، بازی نباید می کردم. به قول سهراب، «آب بی فلسفه می خوردم، توت بی دانش می چیدم.»


من با تو تازه خودم رو پیدا کردم. برای اینکه تو عینک قضاوت نداشتی روی چشمات، من رو لخت و عور می دیدی همونطوری که هستم، اصلا بی فایده بود چیزی رو می پوشوندم، با تو خود خود خودم بودم، از روز اولی که قرار بود بریم شام بیرون که به جاش اومدی خونه قیافه آشفته ام رو دیدی توی پیژامه چارخونه ام، تا روزی که کلی می ترسیدم برم جلوی اون جمع کوچیک حرف بزنم ولی هیچکس رو تو اون شهر نداشتم که بیاد بهم اعتماد به نفس بده و یهویی حس کردم می تونم ازت کمک بگیرم و وقتی اومدی با نگاهت بهم گفتی نگران نباش، تو می تونی. تا روزی که درخت خشک و بی برگ و بار وجودم رو برهنه کردم برات و آروم آروم به این درخت رسیدی تا دوباره باز جوونه زد، قد کشید، برگ داد، زن شد، تا روزی که پررو بازی درآوردی برای بودن با من، شجاعت به خرج دادی برای بودن با هم، خیلی خیلی بیشتر از من ترسوی محافظه کار، تا روزی که از همه رویاهای عجیب و غریبم گفتم برات. از فلزهای سرد، از زن، تا همه وقت هایی که هرچی دلم خواسته گفتم، هرجوری که دوست داشتم گفتم...


می ترسم. از اینکه باید کاری کنم، تصمیمی بگیرم. می ترسم. از اینکه برم، ازاینکه از دست بدم تو رو. می ترسم که تنها شانس بودن با آدمی که من رو برای خودم می خواد، همونطوری که هستم، از دست بدم. می ترسم برای اینکه خودخواهم. برای اینکه می دونم هیچ انسانی تو زندگی من اون حسای خوب عجیب و غریبی که تو بهم دادی رو نداده و نخواهد داد، برای اینکه می دونم، هیچ کس دیگه مثل تو ضد بازی نیست، هیچ کس دیگه مثل تو به من اون حس خوشبختی رو نمی ده وقتی بغلت می کنم و می بوسیم هم رو و ناز می کنیم هم رو و میچلونیم هم رو و حرف از cheesy بودن و خیارشور بودن و گوسفند بودن می زنیم. می ترسم از اینکه منطقی فکر کنم و بازی آدم بزرگا رو ترجیح بدم به این چیز کوچیک و در عین حال بزرگی که باهات دارم.


اصلا چرا باز پیچیده اش می کنم؟ راحت بگم، می ترسم از اینکه ممکنه مجبور شم دور شم ازت، نه نشد، درست تر بگم، می ترسم از اینکه دوست دارم برم سراغ اون چیزی که در انتظارمه و اون چیزی که دوست دارم برم سراغش از تو دوره و در عین حال عاشقت شدم...



October 15, 2008


این زمانه هم بازی ای در آورده، وقت پیدا کرده برای مرگ!




هیچ وقت خودت رو در گند زدن دست کم تگیر. حتی تو هم ممکنه هول شی. الان دارم فکر می کنم اصلا اون اعتماد به نفس گنده از کجا اومده بود! گاهی اعتماد به نفس زیادی خوب نیست اصلا چون اگه یهو گند بزنی دیگه از دستت خارج می شه بقیه اش. خوب هل شدم امروز و خوب گند زدم! کله سحر هم بود البته من هنوز نصف سلول های مغزم خواب بود. نمی تونستم ببینمشون و میمیک صورتشون رو ببینم و حس می کردم آقاهه خیلی عصبانی شده می خواد یهو گوشی رو بکوبونه قطع کنه اصلا. حتی نمی فهمیدم یه جاهایی چی می گه از بس لهجه اش غلیظ بود!


بعد داشتم فکر می کردم که چقدر از این کار (مصاحبه کاری) بدم میاد مخصوصا وقتی تلفنی باشه، و این تازه اولی اش بود. حداقل 4 تا مصاحبه دیگه جاهای مختلف دارم که دو تای اونا هم تلفنیه. بعد خب سه تا هم جلسه دفاعیه دارم. یعنی حداقل تو 7 تا جلسه در دو ماه آینده من باید هی خودم رو برای یه عده آدم ثابت کنم و هول نشم و...


دلم می خواست الان می تونستم قرص خواب بخورم بخوابم به هیچی دیگه فکر نکنم. ولی حالا پای مرگ و زندگی یه چیزی دیگه هم در میونه باید برم یه جبهه دیگه هم بجنگم. خسته شدم. خیلی خسته...




دلم شور می زنه...



October 11, 2008


مجموعه دروغ ها، یک اکشن سرگرم کننده خوب


خب ما در عین جوادی امشب گله ای پاشدیم رفتیم سینما فیلم مجموعه دروغ ها رو ببینیم. کلی قبلش مسخره بازی درآوردیم که گلشیفته اومد سوت بلبلی بزنیم و دست بزنیم و کلا جواد بازی درآریم و اینا، ولی فیلم که شروع شد یه جورایی حناق گرفتیم از بس اکشنش و خشانتش زیاد بود!


گلشیفته اش که ده دقیقه بود. خوب هم بود. خوشگل و شیطون. محض اطلاع دوستانی که می گن گلشیفته با حجابش قشنگه به نظرم توی این فیلم بدون حجاب هم فوق العاده زیبا بود. به نظرم مشکل بیشتر از لباس و مدل موش توی پریمیر فیلم بوده که به نظر بعضی ها زشت تر از قیافه با روسری اش اومده.


body of lies


از بازی اش تو سنتوری خیلی بهتر بود و بیشتر از جنس بازی اش تو درخت گلابی بود. البته یک بار از اون خنده های مزخرفش کرد ولی خب یه بار بود الحمدلله و احتمالا تماشاگران ناآگاه آمریکایی هنوز دستشون نیومده. لهجه اش هم خوب و طبیعی بود، لهجه یه دختر ایرانی که انگلیسی خوب بلده. نقشش همون چیزی است که تو یه فیلم اینطوری باید باشه دیگه! پرستار شرقی دلبر عاشق کش که مامور سی آی ای عاشقش می شه. (ولی آدم دلش قیلی ویلی می رفت وقتی دی کاپریو بهش نگاهای عاشقانه می کرد!) امیدوارم واقعا یه چندتایی پیشنهاد کار توی بساطش داشته باشه وگرنه بعید می دونم با این ده دقیقه خیلی آینده درخشانی داشته باشه و با این بساطی هم که کیهان و ملت با جنبه درآوردن احتمالا برگشتنش هم سخت خواهد بود.


و اما فیلم. من به این فیلم میگم یه فیلم خوب، چون فیلم خوب به نظر من در درجه اول باید سرگرم کننده باشه. یعنی من از اون آدم هایی هستم که عاشق جیمز باند هم هستم مثلا با همه چاخان هاش یا از فیلم های کمدی رمانتیک هم خوشم میاد. به نظر من سینما اول سرگرمیه، بعدش هنر. این فیلم هم فیلم خوبی بود چون اکشن خوش ساختی بود و فوق العاده سرگرم کننده. نفس آدم حبس می شد تو سینه یه جاهایی. حسابی هیجان داشت. از جیمز باند بهتر بود به نظر من!


اما ایدئولوژی. شوخی می کنید حتما؟!‌ ایدئولوژی رو بذارید کنار برید فیلم رو نگاه کنید تا بتونین لذت ببرین!


لحظه ای که دیگه فکر می کنی الان یا دی کاپریو رو می کشن یا یه جایی اش رو می برن، با شیخ شروع می کنه بحث فلسفی کردن، که آره مثلا کجای قرآن اومده باید بکش بکش راه بندازی، طرف هم مثال میاره از قران، بعد بحث قرائت های مختلف از قران می کنن. باید فیلم رو ببینین تا متوجه شین چقدر مسخره است صحنه اش. یا بعدش دی کاپریو می گه آره کاپیتالیسم خشتک همه امون رو پرچم می کنه. صحنه ای هست که دوربین هست و قراره مثلا سرش رو ببرن ها!‌


فیلم مثلا یک نقد آبگوشتی از سیاست های آمریکا در خاورمیانه می خواد بکنه، اما فقط در این حد که آمریکایی ها استراتژی درستی برای ریشه کن کردن تروریسم در خاورمیانه ندارن، وگرنه در دیو نشون دادن خاورمیانه ای ها و بازتولید فضای ترور و کلیشه های تروریستی هیچ کم نمیاره.


خلاصه که به ما خوش گذشت، بازی گلشیفته آبرومندانه بود، و این دی کاپریو هم سنش رفته بالا از جوادیت تایتانیک عبور کرده و به نظرم بسیار سکسی بود در بعضی جاهای فیلم.


*عکس از اینجا



October 7, 2008


شوهران زنهاشون رو بیش از حد واننمایند


بخشی از بروشور آگاه رسانی نیروی انتظامی برای پیشگیری از فقدان و آدم‌ربایی:


«در مورد بانوان شوهردار توصیه می‌شود قبلا‌ به خواسته‌های معقول آنان ترتیب اثر داده شود و از وانمودن بیش از حد خودداری شده و همچنین آزادی غیرمعقول به آنان داده نشود، همچنین سعی شود كه در تنگناهای مالی قرار نگیرند.»


از این پلیس بهتر می خواین؟!


منبع: ‌روزنا



October 6, 2008


ابراهیم نبوی مریضه. دلم گرفت. من هم مثل خیلی های دیگه شاید به داور انتقادهایی دارم، اما به داور مدیونم. مدیون اینکه وقتی یک تازه ژورنالیست گوز بودم بهم کلی اعتماد به نفس داد، کلی کمکم کرد، کلی تحویلم گرفت. این بشر خیلی باهوشه. مدتی که با هم کار می کردیم همیشه حواسش به همه چی بود. اگه کار خوبی می کردم یا زحمتی می کشیدم می فهمید و نشون می داد که می فهمه و این خودش خیلی ارزش داشت برای من. اگه ناراحت بودم می شست به بد و بیراه های من گوش می داد و یه حرف خنده دار می زد تا حال من بهتر شه. با وجود اینکه رئیسم بود می ذاشت نق بزنم، فحش بدم، غیبت کنم تا دلم وا شه!‌ من هیچوقت یادم نمی ره که چقدر با احترام من رو تحویل گرفت و کمکم کرد که جا بیفتم و ترسم بریزه.


حالا که مریضه دلم می خواد بهش بگم که چقدر همه این کارهای به ظاهر کوچیک که شاید اصلا خودش متوجه نبوده برای من ارزش داشته و چقدر به خاطر رفتاری که کرد من متشکرش هستم و چقدر آرزو می کنم که حالش خوب خوب شه.


مسلما من به بعضی کارها یا نوشته های داور نقد هم دارم. اما الان جاش نیست. امیدوارم حالش خوب خوب شه، بعدش می شه هرچقدر دلمون خواست نقد کنیم و کل کل کنیم و ... الان وقت اینه که از خوبی ها بگیم، قبل از اینکه دیر بشه.


داور جانم، امیدوارم حالت اونقدر خوب شه که بتونی همه کتابایی که می خوای رو بنویسی، همه برنامه هایی که می خوای رو بسازی، و باز هم از روی تاریک ماه برامون بگی.



October 4, 2008


فکر خیانت


من فکر کنم فکر خیانت یه واقعیته تو زندگی آدما و به نظرم نوشتن ازش مهمه.


در طول زندگی ام با خیلی خیلی از آدم ها حرف زدم که حس های دوگانه دارن، که شریکشون رو دوست دارن یا ندارن، اما به هر حال گاهی دچار خارش هفت ساله می شن، گاهی دوست دارن مثلا با کس دیگه لاس بزنن یا بخوابن، گاهی دوست دارن برای کس دیگه ای هم جذاب باشن، گاهی تو ذهن و دلشون یادی از عشق های قدیمی می کنن، گاهی دنبال تنوع هستن، گاهی موقتا تنها هستن و نیاز به یک همراه دارن، گاهی خواب های خیانت آلود می بینن و و و


این فکرا گاهی حس گناه به آدم می ده گاهی نمی ده. گاهی به عمل تبدیل می شه گاهی نمی شه. ولی به نظرم انکار این حس ها و فکرها هیچ کمکی نخواهد کرد بهمون و بیشتر کمک می کنه خیلی آرزوها توی دلمون بمونه، تصورات عجیب غریب کنیم، اصلا در مورد یک چیزهایی عقده ای بشیم و ...


نمی خوام هیچ نتیجه ای بگیرم از حرفم یا موعظه کنم. فقط دوست دارم تویی که با من دردل کردی یا نکردی، بدونی که این حس ها لزوما تو رو آدم بدی نمی کنه، بدونی که اصلا عجیب و غریب نیست اگه گاهی خسته شی از شریکت، یا گاهی معمولی شه رابطه. اصلا عجیب غریب نیست اگه گاهی به فکر یه تجربه جدید باشی.


حالا اینکه هر کسی با این حس هاش چه می کنه، این تصمیم شخصی آدم هاست. اینکه این حس ها رو به عمل خاصی نزدیک می کنه یا نه، خیلی شخصیه. البته شخصی از این نظر که به اون آدم و طرفین رابطه اش ربط داره و البته مهمه که کسی آسیب نبینه. ولی به نظرم پنهان کردن و انکار کردن و جانماز آب کشیدن هم لزوما فضیلت نیست. اصلا کی گفته عدم صداقت چیز بهتری از خیانته یا فرق می کنه با خیانت؟ چرا ما دوست داریم گول بخوریم و از رویاها و افکار و فانتزی های پارتنرمون خبر نداشته باشیم؟


حرفم این نیست که همه بریم خیانت کنیم و بعد هم تازه بریم به پارتنرمون با افتخار بگیم چه کردیم و دهنش رو صاف کنیم. حرفم اینه که با خودمون و اطرافیانمون در مورد حس هامون روراست باشیم. برای من تجربه همیشه این بود که روراست بودن با خودت و صادق بودن با طرفت و پذیرش داشتن حس و میل به خیانت به عنوان یه خصیصه انسانی خیلی به واقعی تر بودن رابطه کمک می کنه.


پ.ن. من باز هم از خیانت می نویسم در آینده. صحبت از این موضوع رو دوست دارم و به نظرم مهمه. شنیدن درد و دل های چند دوست در گذشته و خوندن نوشته ای از دوستی که حتما یه روزی سر و صداش رو می شنوید هم بیشتر من رو به این فکر انداخت که در موردش بنویسم. دوست دارم بدونم با این طبیعت تنوع طلب (شاید هم چند همسر خواه؟) انسان چیکار می شه کرد وقتی که در عین حال انحصار طلب و حسود هم هست. چطوری می شه بین وفاداری و داشتن یه همراه خوب و عشق و همه این چیزای خوب و ایده آل و حس های تنوع طلب یک پلی زد و از زندگی لذت برد و در عین حال گند نزد.


اگر این نوشته ها حریم شما رو نقض می کنه و باعث می شه حس کنید حریم و اخلاقیاتتون مورد تجاوز قرار گرفته خواهش می کنم یه چند وقتی سراغ این وبلاگ نیاید.


کامنت دونی هم بازه و البته شدیدا مدیریت می شه.


در همین رابطه:
خواب خیانت



October 3, 2008


خواب خیانت


خواب می دیدم که انگار خیانت می کنم. خواب میدیدم که دست می کشید روی بدنم، روی جاهایی که «او» دست می کشید، لذت می بردم اما هشیار بودم که من یک راز مشترک با «او» دارم. دست می کشید روی بدنم، اما هشیار بودم که این دست کشیدن مثل دست کشیدن «او» نیست، که «او» اون جای بخصوص رو جور دیگری نوازش می کنه. خواب می دیدم که خیانت می کنم اما «او» توی همه ذهنم بود. لذت و درد و تصویر او قاطی شده بود. خواب و بیداری و ترس و رهایی قاطی شده بود. هی می خواستم به «او» فکر نکنم، اما همه جا بود، انگاری یه بخشی از من شده بود. خواب و بیداری و «او» و خیانت.


وقتی بیدار شدم، فکر کردم چقدر حضور «او» سنگینه که حتی تو اون رویای شیرین هم نتونستم خیانت کنم، چون آخرش «او» برنده شد. ترسیدم از سنگینی حضورش. ترسیدم از شیفتگی دیوانه وار خودم. ترسیدم از اینکه اینقدر همه جا حضور داره، ته ناخودآگاهم، روی همه انحناها و پستی بلندی های تنم، گوشه همه رویاهای مرطوبم. غلت زدم برم توی بغلش. یکهو متوجه شدم که خیلی وقته که دوریم و کنارم نیست. تنم داغ داغ بود و له له می زد. چشمام رو دوباره بستم و آرزو کردم کاش باز دوباره خواب خیانت ببینم.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage