خورشید خانوم



« October 2008 | Main | December 2008 »


November 24, 2008


چطور می شه یه آدمی رو که می تونی هر روز باهاش به خودتون و دنیا غش غش بخندین بذاری بری؟ آدم با دستای خودش خنده رو می گیره از خودش و با یه خنده قاب شده جایگزین می کنه؟ دلم آشوبه. عین زنای حامله هی بالا می یارم صبحا.


پ.ن. بیشعور می گه بالا آوردی چون از اون مرغا خوردی.



November 21, 2008


باز هم درباره وضعیت حسین درخشان


من از دو تا آدم مختلف تو ایران شنیدم که حسین دست مرتضویه و عشرت آباد هم هست. یعنی غیرقانونی گرفتنش. برای همین هم برخلاف پروتکل به سفارت کانادا اطلاع ندادن که گرفتنش. البته خب مثل خیلی شایعه های دیگه می تونه این هم شایعه باشه. ولی من یه بار شنیدمش توی وبلاگم هم نوشتم بهم گفتن پاکش کن من هم برداشتمش، ولی حالا دوباره شنیدم از یه آدم دیگه و برای همین گفتم بنویسمش به عنوان یه احتمال.


در جواب اعتراض اونایی که گفتن حسین گفته چیزی ننویسیم چرا من نوشتم هم بگم که حسین گفته رسانه های انگلیسی و خارج از ایران. چیزی ننوشته بود که تو وبلاگ های فارسی چیزی ننویسیم. من با هیچ رسانه خارجی که خواسته در این مورد چیزی بنویسه حرف نزدم و گفتم هم تا وقتی خبر رسمی منتشر نشه حرف نمی زنم و تو پست قبلی ام هم نوشتم که باید به خواسته اش احترام بذاریم. ولی بالاخره شبکه به این گندگی وبلاگ های فارسی و این همه وبلاگ نویس ایرانی نباید بتونیم سر دربیاریم این آدم کجاست و چی شده؟


مرتبط:
درباره وضعیت حسین درخشان


پ.ن. من این چیزی که نوشتم گفتم که در حد شایعه شنیدم از دو نفر که ایران هستن. تنها دلیلی که نوشتم این بود که از دو نفر بی ربط به هم شنیدم و فکر کردم ممکنه یه چیزایی اش راست باشه. من 4 سال و نیمه ایران نبودم اصلا از سیستم اطلاعاتی و غیره ایران خبر ندارم ممکنه کاملا مزخرف باشه همه چیزایی که نوشتم همینطوری که تو نوشته قبلی ام هم نوشتم. یک آدمی که خیلی بیشتر از من سرش می شه هم الان نوشت برام که قاعدتا نمی تونه عشرت آباد باشه و اگر دستگیری ای در کار باشه اوین باید باشه و به مرتضوی ربط چندانی نداره قضیه.



November 18, 2008


درباره وضعیت حسین درخشان


1- مامان حسین درخشان می گه که حسین خوبه و نگرفتنش و اگر زنگ بزنین می گه خونه نیست رفته بیرون.


2- یک نفر دیگه از آشنایان حسین که خارج از ایران زندگی می کنه می گه گرفتنش و خانواده اش هم نمی خوان که خبرش پخش شه.


3- جدای از اینکه حسین رو گرفتن یا نه، سایتی مثل جهان نیوز فوق العاده سایت بی اعتباری است. نه برای خبر زندانی شدن حسین باید بهش اعتماد کرد، و نه باید با دادن مشروعیت به این رسانه به خبری که این رسانه در مورد جاسوس اسرائیل بودن حسین هم نوشته مشروعیت داد. امیدوارم خبرنگارای ایرنا و فارس نیوز یک بار هم شده به خاطر برادر حسین وظیفه حرفه ای شون رو انجام بدن و برن سراغ مقامات قضایی و درباره وضعیت حسین یه خبری از یک منبع رسمی بزنن.


4- حسین وقتی آزاد بود و تحت فشار نبود رسما از مردم خواست که در مورد دستگیری اش در رسانه های خارجی و رسانه های فارسی زبان خارج از ایران چیزی نوشته نشه و خبررسانی به عهده خبرگزاری های رسمی و قانونی ایران گذاشته شه. خانواده حسین هم فعلا در این لحظه تصمیمشون این هست که سکوت کنن و خبر پخش نشه. با وجود اینکه سکوت در مورد دستگیری ها اشتباه ترین کار ممکنه است، اما اخلاقا ما باید به خواسته خونواده حسین احترام بذاریم. همونطوری که وقتی عشا هم زندان بود با وجود اینکه همه می دونستن باید خبرش پخش شه به خواست خوانواده اش یک هفته اول دستگیری اش
کامل سکوت کرده بودن و جایی خبرش پخش نشده بود.


5- من از حسین حالم به هم می خوره و وضعیت حسین حس همدلی من رو بر نمی انگیزه، اما به نظرم این هم نهایت بی انصافی است که هی بریم روی طبل اسرائیل رفتن حسین بکوبیم و شایعه پخش کنیم که جاسوس اسرائیل بوده. فکر کنم یه خورده عقل و شعور توی کله امون باشه اینقدر بفهمیم که این بشر هرآشغالی ممکنه بوده باشه، ولی جاسوس اسرائیل نبوده.

.
6- پیش بینی من اینه که دستگیری حسین آخر سر به ضرر جامعه مدنی ایران و مدافعان حقوق بشر و فعالان حقوق بشر می شه. جدای از اینکه این دستگیری یک بازی و نمایش باشه یا نباشه، آخرش از توش یک پرونده در میاد علیه فعالان اجتماعی، یک سری دروغ و افترای جدید پخش می شه، ممکنه یک سری دستگیری دیگه به دنبالش انجام بشه و یک برگ سیاه به پرونده جاکش های شهرمون اضافه شه.


7- تعجب نکنین اگه آخرش حسین حال همه اتون رو گرفت و معلوم شد این نمایش یک بامبول جدید بوده. حتی تعجب نکنین اگه آخرش دربیاد که این بشر اصلا ایران نیست و داره از جنوب فرانسه بغل دوست دخترش این نمایش رو اداره می کنه. در عین حال، تعجب نکنین اگه یهویی مرتضوی جنازه اش رو تحویل خانواده اش داد. در حکومت جاکش ها، متاسفانه، هرچیزی ممکنه.


پ.ن. این هم خبر سایت ایرنا در باره بخشی از اعترافات حسین :))))



November 14, 2008


به بعضی آدما نباید نزدیک شد. بعضی آدما باید دور بمونن، تا خاطره اشون خراب نشه، تا بتونی از وجودشون، از نوشته هاشون، از آثارشون لذت ببری.


یه چند تا آدم هستن که تو ذهن من بزرگن. رمان نویس محبوبم، فمینیست محبوم، طنز نویس محبوبم، کاریکاتوریست محبوبم، روزنامه نگار محبوبم. دلم می خواد این آدم ها رو تو ذهن خودم کامل نگه دارم. فقط به اثرهایی که تولید می کنن و کارهای تخصصی ای که می کنن توجه کنم و فراموش کنم که اون ها هم آدمن، با همه ضعف ها و بالا و پایین هایی که هر آدمی داره.


به بعضی آدما نباید نزدیک شد.



November 10, 2008


مثل اینکه عشا آزاد شده


روجا بندری از کمپین یک میلیون امضا کالیفرنیا به رادیو زمانه گفته عشا آزاد شده و دوستای نزدیکش هم الان استتوس جی تاکشون اینه که عشا آزاد شده. گروه کمپین توی فیس بوک هم پیغام داده که عشا ساعت 5 عصر امروز به وقت تهران با وثیقه سند خونه باباش آزاد شده. این هم خبر وبلاگی که برای عشا درست شده بود.


کاش سایت کمپین یه میلیون امضا هم خبرش رو بزنه و عکس بعد از آزادی اش رو بذاره آدم خیالش راحت شه. هرچند که به زودی باید منتظر فیلم اعترافاتش باشیم در باره اینکه کمپین یه میلیون امضا یک توطئه آمریکایی بوده برای برباددادن حکومت مردانه ایران :)


خدا نکنه این مردای حکومت، قدرتشون رو در خطر ببینن، چه ها که نمی کنن!


شاید احمقانه باشه ولی یک جورهایی خیلی می ترسیدم که عشا سالم از زندان نیاد بیرون. همین ترسی که برای کامیار و آرش علایی هم دارم که دیگه خیلی در بند موندنشون طول کشیده :(


پ.ن. خب این هم خبرش تو سایت کمپین. کاشکی از آزادی اش عکس هم می ذاشتن آدم خیالش راحت می شد!



November 7, 2008


Show must go on...





من از سردبیری سایت رادیو زمانه (جمعه ها و شنبه ها) استعفا دادم تا زیر بار این تحقیر نرم. استعفا دادم تا زیر بار سانسور و محدودیت آزادی بیانم نرم. به اندازه کافی سهم سانسورم رو از جمهوری اسلامی گرفتم و کافی هست برام.


باقی اش باشه برای یه روزی که اینقدر تلخ نباشم و یه فکری به حال این دو ماهی که بیکار خواهم بود کرده باشم. ولی امشب حداقل با وجدانی آروم خواهم خوابید.



November 3, 2008


1- تهوع


2- پرنسیپ/principle


3- اخلاق رسانه


4- I'm not for sale.


5- اگر بزرگ شدن به اینه، کاش ماها همیشه بچه بمونیم. کاش هیچ موقع بزرگ نشیم.


6- دوستان عزیز، احساساتی شدن من به شما چه؟ لطفا نگران من نباشین و به من درس زندگی ندید. من خوشحالم همینطوری که هستم.


6- باز هم تهوع...



November 2, 2008


خوابم نمی بره. وحشت دارم از اینکه برم اون در رو که بسته است باز کنم و برم تو.


هی از من می پرسن چرا خوشحال نیستی؟ چرا ذوق زده نیستی؟ و من دارم فکر می کنم که چرا باز دوباره من از چیزی که هستم شرم زده ام. چی شد دوباره اعتماد به نفسه رفت گم شد؟ چرا این دور باطل دوباره تو زندگی من پیش میاد؟


می ترسم. مثل خر می ترسم. بیشتر از هر چیز از تنهایی عجیبی که توش افتادم می ترسم. من از تنهایی به طرز بیمارگونه ای وحشت دارم. و حالا چه زود تنها شدم. دنیا به نظرم خیلی گنده میاد. انگار دنیا منبسط شده و من هم آب رفتم. دلم می خواد برم تو یه سوراخ خیلی کوچیک قایم شم. دلم تیر می کشه...


چقدر همه چی در عرض یه ماه عوض شد. چقدر دنیای من اینقدر زود زیر و رو شد. چقدر زود تنها شدم...



November 1, 2008


تهوع و درد؛ این دو تا حس باید جدا بیان سراغ آدم.


تهوع وقتی داری، یکی با عشق می تونه بیاد کمکت کنه بالا بیاری همه اون چیزایی که روی دلت سنگینی می کنه. همه اون سیاهی ها، کثافت بازی ها، نامردی ها... یا حداقل بشینی یه دل سیر درددل کنی، بد و بیراه بگی، گریه کنی.


درد عشق وقتی هست، لااقل باید بری یه گوشه کز کنی غصه بخوری و درد بکشی و ...


ولی این دو تا حس وقتی با هم میان، فقط باید سرت رو بذاری بمیری یا هر کار دیگه ای که کمک کنه فکر نکنی، این مغزت از کار بیفته، نباشی اصلا.


مگه این دل از فولاده؟ نه دیگه، این واسه ما دل نمی شه... آقا موشه می گه!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage