خورشید خانوم



« November 2008 | Main | January 2009 »


December 31, 2008


باز هم سنگسار...


سارا مقدم - روز آنلاین:


"سه مرد روز پنج شنبه گذشته، 5 دي ماه 1387 در شهرستان مشهد سنگسار شدند که از ميان اين سه نفر، يک نفر توانست ‏زنده بماند. یک منبع آگاه در مشهد به سايت روز در اين باره گفته است که روز پنج شنبه، حکم اجراي سه فرد در قبرستان بهشت ‏رضاي مشهد به اجرا در آمد. که يک نفر از اين سه تن، به نام محمود م.غ. که تابعيت افغاني دارد، توانست خود را از ‏گودال سنگسار بيرون بکشد و زنده بماند. اما دو تن ديگر در حين اجراي حکم به قتل رسيدند."


خبرنگارا سعی کنن با شعبه 5 دادگستری مشهد تماس بگیرن، یا شاید هم با خدا، اگه خدایی هست. هست؟



December 29, 2008


از دوست به یادگار دردی دارم، کین درد به صد هزار درمان ندهم...



December 28, 2008


"One-two-three-four / Occupation no more"


London protest - dec 28, 2008


هیچ کاریش نمی شه کرد. یعنی از دست من و شما بر نمی یاد. وجدان بیدار کم نیست ولی اونقدره که مثلا یه خیابونو بند بیاره. حتی به دو تا خیابون نمی رسه. یه روزه. دو ساعت. فوقش می شه چار ساعت. تازه باید دو ردیف تو اون سرما سه ساعت نماز می خوندن تا حداقل یه حریمی حفظ بشه برای مردمی که می خواستن اعتراض کنن. تازه از اون محدوده تکون می خوردن کتک می خوردن. بعدش هم فوقش اینور و اونور روی اینترنت. چهار تا کتاب و مقاله. جم بخوری تو دانشگاه های آمریکا که دهنت رو سرویس می کنن و اخراجت می کنن به جرم کمک به تروریسم. مردم آمریکا هم که بیغ بیغن و هیچ حالیشون نیست بیشترین کمک مالی رو دارن می کنن به پایداری آپارتاید. شاید هم نسل کشی. جاکش ها زورشون خیلی بیشتره. همونایی که مردم امروز می گفتن تروریستای واقعی هستن. صحرای کربلا شاید دیروز بود. نجات دهنده ای هم نیست...



December 27, 2008


از یادداشت های شهر شولوغ


Big Ben


این سرعت دیوانه ام می کنه. قطارها با سرعت سرسام آور می یان. صدای آدم خفه می شه تو سر و صدای قطار مترو. مردم می دوان. وسط روز هم می دو ان. عصر هم می دو ان. مترو هر سه دقیقه یه بار می یاد و من نمی دونم آدما برای چی می دو ان. همه اش می ترسم یکی هلم بده رو ریل ها و تو فاصله سه دقیقه ای بین قطارها نتونم خودم رو بکشم بالا. صدای زنی که تو قطارها ایستگاه های بعدی رو می گه می ره رو اعصابم. هر روز که یه نوار تکرار می شه یواش یواش می بینی نا خودآگاه تو هم داری باهاش می گی. بعد وقتی بیرون مترو هستی هم می گی. خیلی ها چفیه دارن، چفیه های سبز، زرد، قرمز، قرمز، قرمز.. چقدر خون ریخته شد تو غزه امروز؟ چفیه پوش های شهر می دونن چقدر خون ریخته شد امروز؟ دوست داشتم بپرسم ازشون اما باد می اومد تو راهرو متر و کلاهم رو سفت گرفتم که باد نبردش. آلو اسفناج و تاس کباب دیشب بوی خونه می داد. بوی مامان. آلوها رو زیر زبونم گذاشته بودم و دلم نمی خواست تموم بشن. تازه فهمیدم که هرچقدر هم آشپزی آدم خوب باشه بعضی چیزا هست که فقط مامانا می تونن بپزن. آی پاد رو می ذارم تو گوشم. بالاخره بعد از مدت ها مقاومت در برابر استفاده از آی پاد و ام پی تری پلیر، صدای گوشخراش مترو و تکرار بی روح صدای زنی که ایستگاه های مترو رو می گه وادارم کرد که هدفون به گوشم بذارم و "مدرن" بشم. انگاری یه حفره گنده تو زندگی امه. یه حفره ای که با هیچ چی پرش نمی شه کرد. الکی به در و دیوار می زنم اما پر نمی شه. سینه چپم دیروز تیر می کشید. یه تیری که می رفت تا مغز استخونم. وحشت قدیمی از دست دادن سینه هام هم دوباره اومده سراغم. با آدم ها که حرف می زنم احساس می کنم صدام رو نمی شنون. یا اینکه گوش نمی دن. مثل توی خواب شده که آدم هی جیغ می زنه اما صدا از گلوش در نمی یاد و کسی نمی شنوه. یا وقتی آدم می خواد بدواه اما نمی تونه قدم از قدم برداره. یه چیزی این وسط کمه. یه چیزی برای وصل کردن. وصل شدن. انگاری گم شدم. انگاری تو این شهر بزرگ شولوغ که من رو یاد تهران می ندازه و خیلی خیلی با خونه آفتابی دومم فرق داره گم شدم و نمی تونم راهم رو پیدا کنم. اصلا انگاری دوباره وسط خیابونای تهران گم شدم.




December 25, 2008


دلم برای خونه ام تنگ شده.



December 22, 2008


اعترافات یلدایی


جا موندم از یلدا بازی امسال سلمان به خاطر اینکه وضعیت دسترسی به اینترنتم واقعا افتضاحه و کلی هم تازه گیج و منگم چون یک هفته است که از آمریکا اومدم لندن برای کار. ولی خب نمی شه فرصت به این خوبی برای از خود گفتن و حال و احوال کردن با دوستای قدیمی رو از دست داد!


بازی یلدای امسال که سلمان گفته اینه که هرکی بگه کجاست و چیکار داره می کنه تو زندگی اش و چی بهش گذشته. من خیلی گفتنی ها دارم که از این وبلاگ جا موندن. باید اسم این پست رو بذارم اعترافات شب یلدا!


الان دیگه حدود دوسال و پنج ماهه که من و آقای همسر از هم جدا شدیم (separated) و فارغ از قید و بندهای رسمی رفیق هستیم با هم دیگه. هفته ای نبوده تو این مدت که از حال هم بی خبر باشیم و هر موقع شده هم رو دیدیم و چند ماه پیش هم پهلوش بودم. دلیل جدایی بیش از هرچیزی این بود که ما بیشتر دوستای خوبی بودیم برای هم تا جفت های خوبی. از بعد از اینکه به اصطلاح اینجایی ها سپریتد شدیم خیلی کیفیت رابطه بهتری داشتیم و خب کسی مجبورمون نکرده بود که تو یک شکل مشخص رابطه باشیم با همدیگه و رابطه رو به اون شکلی تبدیل کردیم که برای هردومون خوشایند تر بود. یه جورایی عضو یه خونواده موندیم. آقای همسر (سابق!!) الان داره دانشگاه جانز هاپکینز دکترای بهداشت می خونه و مایه افتخار خانواده است :D


حدود دو ساله با رضا دوستم. بیشتر از یک سال و نیمه که باهاش زندگی می کنم. بهترین روزای زندگی ام و بهترین رابطه زندگی ام رو با رضا داشتم چون با رضا خود خود خودم بودم، آزاد و رها و کوئیر و خوشحال. تو این مدت یک دوره کامل افسردگی ماژور رو طی کردم که یک جورهایی نتیجه بلاهایی بود که به سرم اومده بود در چند سال گذشته، مخصوصا تاثیر بدی که تنهایی اولیه بعد از رفتن بابک و اون تصادفه روی روح و روانم گذاشت. رضا در تمام این مدت کنارم بود و حسابی بهم حال داد.


درس من که فلوریدا تموم شد و فقط تزهام مونده بود رضا پی اچی دی دانشگاه آستین قبول شد و از فلوریدا اسباب کشی کردیم رفتیم تگزاس تو ماه آگوست. امیدوار بودم که تو آستین کار پیدا کنم و بتونم بمونم پیش رضا. یکی دوبار رفتم فلوریدا برای تزم. هفته اول دسامبر تز فوق لیسانس مطالعات زنانم رو دفاع کردم و قبول شدم. پروپوزال پروژه/تز فوق لیسانس ژورنالیسمم رو هم دفاع کردم و فقط مونده دفاع پروژه نهایی.


یک سال گذشته در کنار درس و دستیار تحقیق بودن تو دانشگاه، سردبیر آخر هفته های سایت رادیو زمانه بودم. ماه پیش یک کار رسانه ای تو لندن بهم پیشنهاد شد که به نظرم خیلی جالب بود. اوضاع اقتصادی آمریکا هم الان خیلی داغونه و کلی خبرنگارا بیکار شدن و برای یه خبرنگاری که فارسی زبان اولش هم هست کار شرافتمندانه خیلی زیاد نیست. (کارهای حقوق بشری هست برای من تو آمریکا اما من احساس کردم هنوز به اون درجه از بلوغ و بینش نرسیدم که بتونم تو این زمینه کار رسمی کنم اما تبدیل به بیزنس وومن و دلال حقوق بشر نشم و فکر کردم باید کمی کنار بکشم از این حوزه، با احترام به همه فعالین زحمت کشی که صادقانه تو این حوزه کار می کنن.) خلاصه از دانشگاه مرخصی تحصیلی گرفتم و فعلا یک هفته است که اومدم لندن و برنامه ام این هست که مرتب برم آمریکا و بیام (اگر بتونم ویزا بگیرم) و دوره هشت ماهه آزمایشی این کار رو بگذرونم تا بعدا با رضا تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.


از کار اکتیویستی زنان دور افتادم و از بعد از کمپین سنگسار دیگه فعالیت خاصی نکردم به جز اینکه تو یکی دو تا کنفرانس شرکت کردم. ولی دارم یک چیزهایی می نویسم و در کنار کار اصلی ام فکر کنم نوشتن و ترجمه تو حوزه زنان یه کار فرعی جدی بشه برام. (باید اعتراف کنم وسوسه پی اچ دی یک روز درمیون میاد سراغم اما بعد یاد خستگی دوران تز نوشتن می افتم و فراموش می کنم کل ماجرا رو!)


همین دیگه. حالا بعدا اوضاع اینترنتم درست شه و از گیج و ویجی زندگی جدید در لندن خلاص بشم یک خورده هم درباره اینجا می نویسم.


این هم برو بکسی که دو سال پیش ازشون دعوت کرده بودم بازی کنن. امیدوارم یه خبری از خودشون بدن که از بیشترشون بی خبرم این روزا:
آسیه امینی، صبا بی قرار، کسوف، دنتیست، زیتون، راوی، آذرستان، نازلی دختر آیدین، جادی، دیوونه، کلاغ سیاه...


پ.ن. این رو هم اعلام وضعیت کنم که کماکان در وضعیت ترک سیگار به سر می برم و الان ده ماه شده حدودا که نکشیدم :)



December 18, 2008


In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention


We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.


The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.


Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.


Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.


We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.


ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده
همگی باعث نگرانی ما ست.


جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.


متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.


مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.


بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.


Arash Abadpour
http://kamangir.net/


Niki Akhavan
http://benevis-dige.blogspot.com/


Hossein Bagher Zadeh
http://www.iranian.com/bagherzadeh


Sanam Dolatshahi
http://www.khorshidkhanoom.com/


Mehdi Jami
http://sibestaan.malakut.org/


Jahanshah Javid
http://www.iranian.com/


Abdee Kalantari
http://www.nilgoon.org


Sheema Kalbasi
http://www.zaneirani.blogspot.com/


Nazli Kamvari
http://sibiltala.blogspot.com/


Nazy Kaviani
http://nazykaviani.blogspot.com/


Peyvand Khorsandi
http://soulbean.wordpress.com/


Nikahang Kowsar
http://nikahang.blogspot.com/


Omid Memarian
http://omidmemarian.blogspot.com/


Pedram Moallemian
http://www.eyeranian.net/


Ali Moayedian
http://payvand.com/


Ebrahim Nabavi
http://www.doomdam.com/


Masoome Naseri
http://www.mimnoon.com/


Khodadad Rezakhani
http://www.vishistorica.com/


Leva Zand
http://balootak.com/


شما هم اگه می خواین امضا کنین اسم و آدرس وبلاگتون رو اینجا تو سایت ایرانیان بذارین.



December 13, 2008


هی از این گوشه دنیا به اون گوشه دنیا خودت رو می کشی که چی بشه؟ مگه آدم چند بار باید مهاجرت کنه، چندبار دلش رو بکنه از جاش؟


یه ضرب المثلی دارن این فرنگی ها می گن خونه جاییه که دل آدم باشه. حالا من یه خونه پیدا کرده بودم. وسط شیش میلیارد آدم، یه جایی بالاخره دلم آروم گرفته بود. حالا دوباره دارم می کنم می رم. همین امروز. چند ساعت دیگه. همه بار و بندیلم پخش زمینه. دوباره همه زندگیم رو توی سه تا چمدونم باید بچپونم و برم. نمی دونم چی شد اصلا اینطوری شد. همه چی اونقدر سریع پیش رفت. وضع اقتصادی خراب آمریکا و کار پیدا نکردن تو آمریکا، یه کاری توی لندن که برای شروع به نظر تجربه خیلی خوبی میومد، و شوخی شوخی همه چی جدی شد.


فردا شب همین موقع کنارم نیست، توی بغلم نیست. فردا شب همین موقع وقتی قلبم تیر بکشه براش و دلم بخواد ببوسمش، باهاش عشق بازی کنم، تو بغلش خودم رو بجپونم، نیست. اونقدر دور می شم که هرچی دستم رو دراز کنم بهش نمی رسم. آدم چند بار باید مهاجرت کنه، چندبار دلش رو بکنه از جاش؟



December 8, 2008


حسین درخشان واقعا دستگیر شده


بالاخره نازلی به نقل از خانواده حسین نوشت که حسین واقعا دستگیر شده. قابل درک هست که خانواده حسین دستگیری اون رو رسما اعلام نکنن، چون اصلا دور از ذهن نیست که تحت فشار باشن و از حرف زدن با رسانه ها منع شده باشن. ملت هم حق دارن که تا رسمی اعلام نشده باشه شک کرده باشن. ولی خود من که کلی شک داشتم اولش، بعد از اینکه بیش از یک ماهه وبلاگ حسین آپدیت نشده دیگه بیشتر مطمئن شدم که گرفتنش چون این آدم طاقت نمی آره یک ماه ننویسه و بازی کنه. حالا هم که نازلی به نقل از خواهر حسین نوشته و معلومه که قضیه از این حرفا جدی تره. امیدوارم که خانواده اش به اصرارهای ما گوش بدن و حاضر شن با رسانه ها حرف بزنن.


اما الان فکر کنم دیگه به عهده ما وبلاگ نویس هاست که تصمیم بگیریم درباره یک وبلاگ نویس دیگه که به جرم نوشته های وبلاگش توی زندانه چیکار کنیم. فکر کنم کمتر کسی به اندازه من از حسین بدش بیاد و باهاش دعوا راه انداخته باشه، ولی به نظر من باید پیگیر آزادی اش باشیم، همونطور که پیگیر آزادی هر وبلاگ نویس دیگه ای بودیم. برای من الان مساله اینطوریه که یک وبلاگ نویس به جرم نوشته های وبلاگش توی زندانه. بازی های سیاسی حسین به من مربوط نیست. حسین رو بابت بد و بیراه هاش به خدا و پیغمبر و فاطمه و خامنه ای و اسرائیل رفتنش گرفتن. مطمئن باشین حسین یک محکمه عادلانه همراه با وکیل نخواهد داشت که بابت ظلم هایی که به فعالان حقوق زنان کرده و تهمت هایی که به خیلی ها زده و جون هایی که به خطر انداخته بازخواست بشه. اون تحت فشار بدون حضور وکیل داره بازجویی می شه به خاطر نوشته های معمولی وبلاگش. به نظرم باید در مورد زندان بودنش بنویسیم و خواستار آزادی اش بشیم و سر و صدا کنیم. نمی تونیم که استاندارد دوگانه داشته باشیم در مورد حقوق بشر...


مرتبط: حسين درخشان سی هفت روز است که بازداشت است و دوازده روز است که از او خبری نيست


پ.ن. من خودم هم امروز با خواهر حسین چت کردم و البته خبر جدیدی ندارم جز اینکه نگران برادرش هست.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage