خورشید خانوم



« December 2008 | Main | February 2009 »


January 31, 2009


امید به تغییر


می دونم خیلی کار درستی نیست مقایسه جنبش های اجتماعی کشورا و فرهنگای مختلف که فرقای زیادی با هم دارن، مخصوصا مقایسه جاهایی که نوع سرکوب حکومتی اشون متفاوته از هم، ولی باز آدم مجبوره به خودش دلداری بده که خیلی از این جنبش ها سال های سال کار کردن و هزینه دادن و کشته دادن و اعضاشون زندانی شدن و کتک خوردن و... تا موفق شدن. اصولا نگاه به جنبش های اجتماعی دیگه واسه امید گرفتن خوبه، برای همین من دیدن فیلم "میلک" رو به فعالای اجتماعی ای که از هموفوبیا رنج نمی برن توصیه می کنم.


milk_vigil.jpg


دیدن فیلم میلک از یه جهت دیگه هم خوبه، چون درباره یه جنبشیه که "هویت" مسالشه. یعنی کلا تغییر قانون و مشارکت سیاسی و خیلی کارای دیگه برای جنبش هایی که هویت اعضاش مساله اون جنبشه، ابزارهایی هستن برای اینکه اون هویت به رسمیت شناخته شه و اجازه ابراز وجود کامل داشته باشه. وقتی مساله تو هویتت، بودنت اونطوری که می خوای باشی، و زندگی ات باشه، هزینه ای که حاضری بدی و نوع کاری که می کنی خیلی فرق می کنه با مواقع دیگه.


و حالا این تیکه اش هم بی ربط به فیلم ولی با ربط به بحث های اخیری که در مورد رسانه بود توی وبلاگ ها؛ وقتی که مساله تو هویت باشه، اونوقت "تغییر اجتماعی" معنی اش هم گسترده تر می شه. یعنی تغییر اجتماعی فقط نمی شه عوض کردن قانون. ایجاد خودآگاهی هم خودش می شه یه تغییر اجتماعی و کار اکتیویستی. کار فرهنگی هم می شه کار اکتیویستی. و برای همین هم رسانه های اکتیویستی مستقل هرچقدر هم مخاطبشون محدود باشه باز از نظر ایجاد خودآگاهی و فرهنگ سازی برای ایجاد تغییر اجتماعی اهمیت دارن.


همین دیگه، میلک رو ببینین شاید یه خورده امیدوار شدین تو این روزای ناامیدی.


* عکس تصویر صحنه ای از فیلمه که مردم بعد از مرگ هاروی میلک توی خیابونا میان با شمع راه می رن. ظاهرا هزاران نفر از ساکنین الان سانفرانسیسکو داوطلب می شن موقع فیلمبرداری که توی این مراسم شرکت کنن به خاطر محبوبیتی که میلک داشته و احترامی که مردم براش قائل بودن.



January 29, 2009


هر بلایی سر حسین درخشان بیاد باعث می شه از خیلی از وبلاگ نویس ها و ژورنالیست های آنلاین زهر چشم گرفته شه و بساط خودسانسوری خیلی خیلی بیشتر شه. سکوت ماها به ضرر خودمون تموم می شه آخر سر. هزینه خفه کردن آزادی بیان و نقض حقوق بشر وبلاگ نویس ها رو داریم خیلی کم میکنیم با این سکوتمون.


قرار بود خون کسی هم از خون اون یکی کم رنگ تر نباشه دیگه، درسته؟ جهت گیری بده برای رسانه نه؟ پس چرا دچار جهت گیری از اون ور بوم شدیم و هیچ پیگیری ای در مورد وضعیت یه آدمی که یه چهره عمومی بوده نمی شه از طرف رسانه ها؟ آیا این سکوت با اخلاق رسانه و حفظ بی طرفی همخونی داره؟



January 26, 2009


برای زنای افسرده در غربت که دوسشون دارم


من نمی دونم افسردگی چطوری تموم می شه. نمی دونم برای من چطور تموم شد. فقط می دونم افسردگی یه واقعیت تلخ زندگیه که می تونه تو رو بکشه توی یه سیاه چاله و بندازتت تو یه دور باطل. یه حالت کرخت و کسل و بیهوده بهت بده که انرژی تکون خوردن نداشته باشی و این سکون حالت رو بدتر و بدتر کنه و نذاره فکری به حال وضعیتت بکنی. مهم نیست چرا این اتفاق می افته. اما مسلمه برای ما که از یه زندگی شولوغ و پر از پستی بلندی تو یه کشوری که زبون و چم و خمش رو می شناختیم اومدیم تو یه جای غریب دور خیلی سخت و داغون کننده است.


برای من که نوشتن بزرگ ترین آرامبخش زندگی ام بود افسردگی همراه با توقف نوشتن بود. حتی ایمیل جواب دادن هم برای من کار سختی بود. یک دوره سه ماهه من توی خونه بودم تنها و فقط با اتوبوس می رفتم دانشگاه و می اومدم و یکی دوبار رفتم خرید به اندازه یک ماه چیز خریدم که از خونه بیرون نرم و همه اش تن ماهی و بیفتک خوردم. حتی انرژی تلفن زدن به یه دوست رو نداشتم. و از اونجا بود که دور باطل شروع شد. اومدن یه همراه به زندگی ام کمک کرد که به شکل لحظه ای حالم بهتر شه. اما درست وقتی که خیلی از مشکلات زندگی ام حل شده بود و دیگه موقعش بود که تو آرامش یه زندگی جدید رو شروع کنم اصلا متوقف شدم. حتی راه رفتن برام سخت بود. روزی یه پاکت و نصفی سیگار می کشیدم. میل جنسی ام خیلی کم شده بود و همه اش غصه می خوردم که حالا که رابطه به این خوبی دارم چرا باید اینطور بشم؟ یه روز تو محوطه دانشگاه نامیدانه راه می رفتم و گریه می کردم و به خودم می گفتم چرا اینطوری ام. همون لحظه بود که رفتم درمونگاه دانشگاه و خواستم که یه روانکاو ببینم. بهش گفتم انگار یه کیسه بکس بودم که هی بهش مشت می خورد. حالا که دیگه مشتی نیست و آروم گرفتم، چرا حالا اینطور شدم؟ یه خورده سوال پرسید و بعد از یک ربع گفت افسردگی ماژور دارم. بهم گفت خیلی طبیعیه که وقتی تو کوران حوادث بودم خیلی هم حالیم نبوده تو چه وضعی هستم و همه چی آروم آروم زهرش رو ریخته به وجودم. فرستاد من رو پیش روانپزشک که قرص بده بهم و برام جلسه های روانکاوی گذاشت.


جلسه ها به من کمکی نکرد. با دکتر روانکاوم حال نکردم. به نظرم خودم بهتر از اون می دونستم دردم چیه و اون هم گاهی کف می کرد از حجم بلاهایی که به سر من اومده (اصلا زن ایرانی باشی به اندازه کافی چیز داری تو زندگی ات که اینها کف کنن!) و خب به نظر من خیلی از اون اتفاقات اونقدر هم مهم نبود و انگار من دنبال جوابی بودم که پیش کسی نبود. قرص ها تاثیر چندانی نداشت جز اینکه میگرن های شدید می گرفتم و دیگه کاملا میل جنسی من رو از بین برد. آب بدنم خشک می شد برای همین همیشه لبام خشک بود و اصلا ترشحات لازمه رو نداشتم برای سکس. بهم قبلا گفته بود که عوارض جانبی قرص ها همینطور خواهد بود و خب پارتنر من خیلی همراهی کرد من رو این مدت و همه اش این حس رو بهم می داد که اشکالی نداره و من فکر نکنم مشکلی دارم. اما خود این وضعیت روحیه من رو خراب تر کرده بود. اصلا به استفاده از ژل حساس شده بودم و فکر می کردم انگار این ژال ها می خواد این رو بگه که انگار من یک چیزی کم دارم و یک ایرادی دارم.


سه ماه این وضعیت رو تحمل کردم و بعد رفتم دکتر و گفتم نمی خوام دیگه قرص بخورم. خواست قرصم رو عوض کنه اما گفتم نمی خوام. سعی کردم یواش یواش اراده کنم و زندگی ام رو بگیرم تو دستم. تنها دلیل ترک سیگار این بود که بگم اراده دارم و می تونم کنترل کنم. خوب نشده بودم ولی امید داشتم. رفتن به آستین خیلی حالم رو بهتر کرد. خونه زندگی تشکیل داده بودیم. برای اولین بار چیزایی می خریدم تو خونه امون که سلیقه خودم بود. یه همراه واقعی داشتم که لذت می بردم از اینکه باهاش لحظه ها رو طی کنم. نمی دونم چی شد، ولی یه روزی پاشدم و دیدم حالم خوبه واقعا و انرژی دارم. میل جنسی برگشته، می تونم حرکت کنم، دلم می خواد زندگی کنم. تونستم تزم رو با هر بدبختی ای که بود (و با کمک های رضا) بنویسم. حالا بماند که این نقل مکان به لندن مثل پتکی زد تو سر زندگی امون و یه مدتی ما رو از هم دور انداخت، اما الان به جرات می تونم بگم افسرده نیستم اصلا. حس هام قویه، حس درد و شادی و دلتنگی و امید همه اش قویه تو وجودم. گاهی غصه می خورم اما من رو نمی خوره و زیر دست و پاش له نمی کنه. حتما هنوزم پتانسیلش رو دارم که باز برگردم به اون حالت، مخصوصا که شدیدا تو لندن تنهام. اما هرموقع حالم بد می شه می دونم که باید یه کاری بکنم و جلوش رو بگیرم که نیفتم دوباره تو اون سیاه چاله هه.


دلم می خواست بعد از این تجربه سه چهار ساله افسردگی یه چیزی بود که می تونستم بگم مفیده که شما هم انجامش بدین و شاید کمک کنه. اما چیز خاصی نبوده. خودم هم نمی دونم درست چطور شد. بعد هم فکر می کنم وضعیت خیلی شخصیه چون آدم های زیادی رو می شناسم که مثلا قرص و روانکاوی واقعا بهشون کمک کرده. فقط و فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که فکر می کنم پذیرفتن این واقعیت که افسردگی داشتم کمک بزرگی کرد. همینکه کمی آگاه شدم که یه جور "بیماری" دارم کمک کرد که کمتر از دست خودم عصبانی باشم و هی احساس گناه نکنم بابت اینکه کاری نمی کنم و انرژی ندارم. دونستن اینکه افسردگی دارم باعث شد با خودم مهربون تر باشم. بعد نوستالژی ایران و دوری و فکر برگشتن همیشه دردم می آورد. ولی از لحظه ای که فکر کردم دیگه نمی تونم برگردم انگار یه باری بالاخره از دوشم برداشته شد. انگار یه عضو بدنم رو قطع کردم ولی لااقل دیگه جاش درد نمی کنه و فقط خالیه. خلاصه فقط می تونم بگم وقتی افسرده هستین با خودتون مهربون باشین و انقدر عذاب وجدان نگیرین که چرا هیچکاری نمی کنین. خود این عذاب وجدانه برای آدم افسرده بار سنگینیه و حالش رو بدتر می کنه. حتما با پارتنرتون هم حرف بزنین و بگین در چه وضعیتی هستین. اصلا انصاف نیست به خاطر مشکلات جنسی ناشی از افسردگی خودتون رو سرزنش کنین. اصلا یکی از اولین چیزایی که تحت تاثیر افسردگی قرار می گیره مساله سکسه و این وضعیت نیازمند درک و همراهی مهربونانه پارتنرتونه.




January 25, 2009


بیا شازده کوچولو گوش بدیم باز. گلمون...



January 24, 2009


رسانه و تغییر اجتماعی


یکی از ایدئولوژی های غالبی که بیشتر جاهای دنیا در مورد ژورنالیسم وجود داره (بر اساس تحقیق هایی که در مورد رسانه ها تو جاهای مختلف دنیا انجام شده)* اینه که که ژورنالیست ها "خدمات عمومی" ارائه می دن، یعنی به عنوان دیده بان جامعه و جمع کننده و پخش کننده اطلاعات به مردم خدمت می کنن. حالا من در مورد این بحثی که آزاده مطرح کرده درباره اینکه از رسانه چی می خوایم می تونم به عنوان آدمی که بیشتر کار رسانه ای اکتیویستی کرده و فضای کاری اش هم اکثر اوقات آنلاین بوده حرف بزنم و بگم چقدر این ایدئولوژی خدمت به مردم به عمل نزدیک بوده تو این فضاها. (با فرض اینکه کلا بحث همه ماها زیر این چتر قرار گرفته که آیا کار رسانه ای فایده داره یا نه و این فرض من که خدمت به مردم کار مفیدیه.)


این قضیه خدمت به جامعه تو کار رسانه ای اکتیویستی خیلی پررنگ تر می شه. یعنی وقتی کار ادوکسی می کنی، مشخصا اصلا هدفت تغییر اجتماعیه. (من فرض گرفتم که اطلاع رسانی در مورد تبعیض ها و تلاش برای ایجاد تغییر اجتماعی یه جور خدمت هستش.) رسانه هم اصولا یکی از مهمترین ابزارهای جنبش های اجتماعیه چون یه راه ارتباطی اساسی هست بین یه جنبش اجتماعی و مخاطب هاش. پس برای من وقتی که یه اکتیویست بودم رسانه خیلی مهم بود و به کارم اعتقاد داشتم.


دو جور مدل وجود داره معمولا برای اینکه از طریق رسانه برای تغییر اجتماعی تلاش کنی. یکی اینه که بری رسانه مستقل کوچیک راه بندازی که گیر مشکلات مالکیت های رسانه ها و بازی های قدرت نشی. یه راه دیگه اش هم اینه که بری داخل رسانه های جریان اصلی کار کنی (و پدرت در بیاد) و سعی کنی تلاش کنی از درون تغییر بدی رسانه رو. من چندین سال تو سایت های زنان کار کردم. عضو یه جنبش اجتماعی بودم برای همین تلاشم رو گذاشتم برای کار تو رسانه های مستقل این جنبش. انصافا هم تا حدی این رسانه های مستقل تاثیر گذار بودن. اینکه تاثیرش چقدر بوده رو هیچکس نمی تونه دقیق بگه و لازمه اش اینه که تحقیق میدانی گسترده بشه. اما خب یک تحقیق اولیه خود من انجام دادم برای تزم که مصاحبه بود با پونزده نفر از فعالان زنان که کار رسانه ای کردن تو سایت های فمینیستی و همه اون ها حداقل سر یه موضوع توافق داشتن که سایت های فمینستی تاثیر گذار بودن از این نظر که به جنبش زنان کمک کردن و به پیشبرد اهداف اعضای جنبش تا یه حدی کمک رسوندن. (این کمک وجهه های مختلفی داشته و نکات منفی هم داشته که از حوصله این بحث خارجه.)

وقتی که رفتم دانشگاه و مطالعات زنان و ارتباطات خوندم یک جورهایی تو دو زمینه مختلف متوجه یک سری مسائل ریشه ای شدم که باعث خیلی نابرابری ها می شه و متوجه شدم چقدر نقش رسانه ها پررنگ بوده تو شکل دادن به ذهنیت آدم ها در مورد خیلی پدیده ها. (منظورم البته این نیست که این مسائل ریشه ای رو من کشف کردم. نه قبلا کشف شده بود! منظورم بیشتر این هست که تا وقتی که بیرون بودم از فضای دانشگاهی اصلا متوجه خیلی از این مسائل نبودم.) از اونور هم متوجه شدم چقدر این بحث های مهم که می شه تو دانشگاه از مردم دوره. خیلی موقع ها فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه این بحث ها و تئوری ها و این دانشی که وجود داره و باعث شده حتی ذهنیت خود من کلی تغییر کنه به یه زبون ساده به مردمی که سروکاری با این بحثای تخصصی ندارن منتقل می شد. اونجا بود که بیشتر به مدل دوم اعتقاد پیدا کردم و اینکه باید داخل رسانه های جریان اصلی کار کرد.


رسانه های مستقل اکتیویستی یک حوزه تاثیرگذاری محدودی دارن. بعد هم برای مردم عادی که تعلق خاطر خاصی به فعالیت ها و اهداف یه گروه فعال اجتماعی ندارن تا یه حد کمی جذاب خواهند بود. از یه جایی به بعد به نظر من این رسانه های مستقل اکتیویستی فقط مخاطب همفکر خودشون رو خواهند داشت و انگار که تو فقط داری برای یه عده آدم که موافق تو هستن و با حرف هات آشنایی دارن حرفای تکراری بزنی و همه هم موافقت کنن. (بنا به تجربه های تلخی هم که دارم تو یکی دو تا پروژه فکر می کنم تو فضای فعلی اصلا گسترده کردن فضای مخاطب این رسانه های مستقل اکتیویستی امکان پذیر نیست.)


خلاصه من سعی کردم وارد رسانه جریان اصلی شم. این رو هم بگم الان منظورم از جریان اصلی لزوما رسانه های گنده نیست و فقط منظورم رسانه هایی هست که تخصصی نیستن و در خدمت مثلا هدف اکتیویستی یه جنبش اجتماعی نیستن و فراگیر تر هستن. خب یه کارایی هم تونستم بکنم. دلیلش رو هم مدیون مدیومی بودم که کار توش ارائه می شد که سایت چندرسانه ای اینترنتی بوده. ولی خب تو همون سیستم حس می کردم که هر چند می شه کار زیاد کرد اما تاثیر چندانی نمی شه گذاشت به خاطر اینکه مخاطب محدوده. اگه بخوای تو رسانه جریان اصلی کاری بکنی و از طریق اون تغییر اجتماعی ایجاد کنی، باید مخاطبت حتما زیاد باشه. بعد ولی مشکل اینجا این می شه که تو یه فضای گنده اینطوری، حداقل در مدل ایرانی اش، دیگه دستت برای کار باز نخواهد بود. الان به عینه اصلا دارم تجربه می کنم که چقدر دستم برای انجام یه کارایی بسته تره حالا که تو یه رسانه بزرگتر و یه مدیوم متفاوت کار می کنم به نسبت وقتی که مثلا تو زمانه کار می کردم. اما از اونور خب مخاطب زمانه خیلی خیلی کمتر از رسانه فعلی بود و در نتیجه حوزه تاثیرگذاری اش هم کمتر.

من با وجود اینکه دیگه خودم رو یه فعال اجتماعی نمی دونم هنوز تعلق خاطر دارم به تغییر اجتماعی، و هنوز هم اعتقاد دارم به این ایدئولوژی که ژورنالیسم خدمت به مردمه. در مورد اینکه رسانه ها در ایجاد تغییر اجتماعی تاثیر چندانی ندارن به نظرم نمی شه قطعی نظر داد. با وضع ناامیدکننده ای که مملکتمون داره اصولا هرجور فعالیتی برای ایجاد تغییر اجتماعی به در بسته می خوره یا تاثیر کم و محدودی داره. ولی خب این مشکل یه مشکل کلی هست که به رسانه محدود نمی شه و به نظر من راه حل این مشکل هم ناامیدی و دست کشیدن از حوزه مهم رسانه و رفتن به حوزه های دیگه اصلا نیست. به نظر من هروقت ناامید می شیم که کار رسانه ای فایده ای نداره تو ایجاد تغییر اجتماعی، باید نبودن همین آب باریکه های رسانه ای رو هم تصور کنیم و اونوقت شاید متوجه تاثیر هرچند اندک رسانه ها بشیم. به عنوان یه فرد، یه شاهد، می تونم بگم که به عینه دیدم تاثیر سایت های زنان رو مثلا تو ایجاد خودآگاهی فمینستی میون خیلی از زن ها و همراه کردن خیلی مردها. تبعیض های جنسیتی هیچ از بین نرفته و قانون های بدتر هم حتی گاهی تصویب می شه، اما من تغییر و تاثیر رو فقط توی تغییر قانون نمی بینم و همین خودآگاهی میون خیلی از زن ها به نظر من خودش نشونه تاثیر مهمی هست که رسانه های فمینستی گذاشتن.


خیلی طولانی شد این نوشته ولی بازم حرف دارم مخصوصا در مورد رسانه های آنلاین که بعدا می نویسم. ولی کاشکی این بحث به شکل دو سه تا مونولوگ از طرف ماها نشه و بقیه هم که نظر و تجربه دارن در موردش بنویسن.


مرتبط:
از رسانه چه می‌خواهیم؟ (آزاده)
چرا دیگر در رسانه‌ کار نمی‌کنم؟( حمیدرضا)
ماجرای روزنامه‌نگاری و من( پرستو)
دنیایی که دیده نشود تغییر نمی‌کند( معصومه)


*این مقاله جالبیه در مورد اینکه ژورنالیسم چیه و جه ایدئولوژی هایی در مورد ژورنالیسم وجود داره و اینکه چطوری مسائل چندفرهنگی و رسانه های جدید این ایدئولوژی ها رو تغییر دارن می دن.
Deuze, Mark. 2005. “What is journalism? Professional identity and ideology of journalists reconsidered.” Journalism. 6(4): 442–464.




January 21, 2009


-- بعضی آهنگا رو انگار صاحب می شی. انگار فقط تو باهاشون خاطره داری. خاطره های خاص. بعد وقتی می بینی یکی برای یکی دیگه اون آهنگه رو گذاشته یه جوری می شی. می گی نه. این مال منه. مال خود منه. منم دوست دارم بذارمش. برای خاطره های خاص خودم. بعد می بینی زیادی افتادی تو یه چاله عمومی. همه چی یه طور دیگه برداشت می شه...


-- متنفرم از اینکه جور دیگه ای در موردم برداشت بشه. متنفرم از اینکه وقتی دلیلی وجود نداره، وقتی تو یه رقابتی شرکت نکردم، قضاوت بشم. حتی قضاوته اونقدر اذیتم نمی کنه که اینکه فکر شده باشه در موردم که تو یه رقابتی شرکت کردم. کلی از انرژی و احساسای خوبم کم می کنه و نمی ذاره راحت خودم باشم.


-- دلم برای وبلاگم تنگ می شه. هیچ فضایی رو به اندازه این وبلاگ دوست ندارم. اما ناراحتم از اینکه همه بودن من برای بعضی ها خلاصه است به خورشید خانوم. این تلاش (عمدی؟) بعضی آدم ها برای نادیده گرفتن کارهایی که کردم و تقلیل دادن من فقط به یه وبلاگ گاهی آشفته ام می کنه. این البته یه تجربه کاملا جدیده تو یه محیط جدید. هیچوقت عادت نداشتم به اینکه خودم رو ثابت کنم. همیشه یه درک متقابل وجود داشته و کاری که باید متناسب با اون درک متقابل انجام می شده که نتیجه اش هم همیشه قابل قبول و حتی تحسین برانگیز بوده. هیچ موقع قبلا همچین حسی رو مثل الان تجربه نکرده بودم. و بعد حالا سوالی که هی اذیتم می کنه این چند وقته اینه که خب چرا اینطوریه؟ و اگه قراره اینطوری باشه پس چرا من؟ اینجا اصلا چیکار می کنم؟ یا مثلا خب چرا چهار سال کونم پاره شد و درس خوندم و اونهمه بدبختی سال های اول آمریکا بودن رو تحمل کردم؟ و بعد تجربه هایی که کردم چی؟ و بعد قراره باهمه اینها چه کنم؟ این بود آخرش؟ یا اینکه نه اشتباه کردم و موقتیه و می گذره؟ اگه نگذره چی؟ و اگه نتونم برگردم چی؟


-- گم شدم و این حس همه اش مربوط به اومدن به لندن نیست. اصلا مدت زیادیه گم شدم. نمی دونم می خوام چیکار کنم. می خوام ژورنالیست باشم؟ می خوام اکتیویست باشم؟ می خوام برم باز درس بخونم و محقق بشم؟ می خوام معلم بشم؟ می خوام اصلا همه این کارا رو ول کنم برم یه جای دورافتاده گم و گور بشم برای خودم بخونم و بنویسم و غذا بپزم؟ (و به احتمال زیاد بچه دار شم؟) اصلا نمی دونم می خوام چیکار کنم و برای همین حس خوبی ندارم که این وضع موقتی حداقل یه پشتوانه ای برای آینده ام خواهد بود وقتی اصلا نمی دونم می خوام تو اون آینده ای که معلوم نیست کی می خواد بیاد چیکار کنم. در مورد این نوشته آزاده در مورد اینکه از رسانه چی می خوایم هم باید فکر کنم. از اون سوال سختها پرسیده که جوابش کاملا برای من به هویتم و اینکه می خوام چه گهی با زندگی ام بخورم ربط داره. ولی خوبه که یه خورده ترمز کنم الان و به حرف های آزاده فکر کنم. شاید اگه به جوابی برسم از این ناآرومی هم در بیام.



January 17, 2009


I'm lost in translation...



January 2, 2009


(1)
- "می خوای بری چیکار؟" - "نه مخصوصا حالا دیگه نری بهتره." - "چی مونده، خبری نیست می خوای بری؟" - "سنگسارت(!!) می کنن دختر."


(2)
- "می خوام بیام. دارم دیگه می میرم."
- "حق نداری. تا گرین کارد نگرفتی نباید بیای. رات نمی دم خونه."


(3)
- "تو رو خدا یه کاری بکنین. گذرنامه رو درست کنین. زود بیاین. حالا که دیگه بیرونم از آمریکا"
- "حالا صبر کن. حالا یه خورده وایسا. می یایم حالا. عجله نیست."
- "پنج سال شد. پنج سال. یکیتون می گه اجازه سفر می خواد. اون یکی می گه اجازه اش رو داره نمی ره فرم رو پر کنه. اون یکی می گه می خوام برم کسی نیست منو ببره."
- "حالا تو نگران نباش. درست می شه. یه کاریش می کنیم. صبر کن فعلا. زوده."
- "اگه نمی خواین بیاین، چرا پنج ساله هر هفته زنگ می زنین. چرا می ذارین یادم بمونه. چرا ول نکردین منو پس؟"
- "حالا تو کارت رو بکن. یه خورده بگذره. حالا عجله نیست. حالا کلی وقت هست."


(4)
20 کیلو وزنش کم شده. یا رو صندلی چرخداره یا رو واکر. یه روز شبکیه چشمش "پاره" می شه برای خودش. یه روز دیگه می گن باید پاهاش و کمرش عمل شه حتما. یه روز می گن یه عملیه اگه بکنن نخاعش ممکنه پاره شه. یکی می گه درد داره. یکی می گه دروغه درد نداره. یکی فحش می ده. یکی حرص می ده. یکی می گه هیچی نیست. خیالت راحت. کار خودت رو بکن. یکی می گه خوبه که نیستی. خوبه که نمی بینی و فقط خوبی ها تو ذهنت می مونه.


(5)
ریشه هات رو تا حالا بریدن؟ تا حالا حس کردی هیچی نیستی. هیچی هیچی؟ نقطه صفری که شروع کردی رو یادت میاد؟ تا حالا شده حس کنی صفر صفری؛ بی تاریخ، بی گذشته، بی ریشه؟ تا حالا شده پاهات رو ببرن بعد بهت بگن بیخیال تو که دستات هست باید یاد بگیری رو دستات راه بری؟


(6)
-"چرا اینقدر مست می کنی؟" -"بازم امشب سیاه مستی؟" - "چرا هیچوقت کامل خوشحال نیستی؟" -"همیشه یه چیزی اش هست. مدلش همینه."


(7)
بهم گفت تکلیفت رو زود معین کن. تصمیم بگیر می مونی یا می ری چون اگه می خوای بری خیلی کارا رو دیگه نمی تونی بکنی. گفت اونوقت مثل من بیست سال می گذره و فکر می کنی هنوز برمی گردی و بعد می بینی چه فرصتایی رو از دست دادی. بعد اشک توی چشماش جمع شد. بعد از بیست سال، یه روزی شد که دیگه فهمید برنمی گرده. تازه اون موقع بود که قد راست کرد و شروع کرد زندگی کردن. مثل همه زن های دیگه ای که قصه اشون رو تو کتابش نوشته، یه روزی می شه که باور می کنن دیگه نمی تونن برگردن و تازه اون موقع است که دوباره قد راست می کنن. به من هم می گفت چشمات رو باز کن. واقع بین باش. و من مقاومت کردم. نخواستم باور کنم. هنوزم باور نمی کنم.


(8)
- "می خوای بری چیکار؟" - "نه مخصوصا حالا دیگه نری بهتره." - "چی مونده، خبری نیست می خوای بری؟" - "سنگسارت می کنن دختر."


(0)
ریشه هات رو تا حالا بریدن؟ تا حالا حس کردی هیچی نیستی. هیچی هیچی؟ نقطه صفری که شروع کردی رو یادت میاد؟ تا حالا شده حس کنی صفر صفری؛ بی تاریخ، بی گذشته، بی ریشه؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage