خورشید خانوم



« February 2009 | Main | April 2009 »


March 29, 2009


خودت هم همین گه بودی یه زمانی!


ژانر: اینهایی که یه زمانی خودشون یه کارایی رو می کردن و یه جورایی فکر می کردن. بعد حالا که عوض شدن از بالا به بقیه نگاه می کنن و کسایی که همون کارها رو می کنن مسخره می کنن تا باحال بودن خودشون رو ثابت کنن، بدون اینکه یادشون بیاد یا اشاره کنن به اینکه خودشونم یه زمانی اینطوری بودن. ژانر اصلا اونایی که فکر می کنن خیلی باحالن و توی دلشون ذوقی می کنن از اینکه اینقدر باحالن.



March 28, 2009


Two Mashangs


با رومانس زیادی کهیر می زنم از بس که cheesy و نمایشی و غیرواقعیه. (فتیش رومنس در سکس حسابش جداست ها!) اصلا می ترسم اگه آدمی این مدلی دور و برم یه چیزی بگه و ترجیح می دم فرار کنم. این فیلم Two Lovers هم تو همین مایه ها بود. فیلمفارسی با چاشنی کمی شات های هنری و عشوه خرکی های هالیوودی واسه ببیننده همراه با رومانس اغراق شده. تقریبا از نیمه دوم فیلم بیشتر خندیدیم به فیلم تا هر کار دیگه ای. (خیلی هم خوش گذشت!) از هنرپیشه های بالای چهل سال دوست داشتنی بعید بود نقشی در حد بچه مدرسه ای های منگل عاشق پیشه بازی کنن. از فیلم کریتیک هم که از در دروازه نمی ره بیرون بعید بود که از سر سوزن بره تو و امتیاز بالا بده به فیلم.


اصلا عشق کیلو چنده؟ :)))


***

بی ربط: جمعه برای زندگی همایون رو این هفته از دست ندین. منم یه مطلب دارم در مورد درست کردن موهیتو (یه جور کوکتله که بیشتر مال طرفای آمریکای جنوبیه.)



March 27, 2009


همه چی با دور تند از گوشه چشمت می گذره. آدما، قطارای مترو، ماشینای تو خیابون، خاطره ها. گیج و ویج وسط یه ایستگاه غریبه وایسادی و نمی دونی باید کجا بری. برگردی، سوار قطار بشی، یا یه مدت وایسی همونجا و صبر کنی آدما با دور تند از کنارت عبور کنن.


***


اشتباهای وحشتناک کردی. آدما رو آزار دادی. گاهی حس می کنی همه وجودت اشتباهیه. حتی حس می کنی دست و پاهات زیادی درازن و آرزوی می کردی کاش کوتاه تر بودن که کمتر جا می گرفتی، کمتر دیده می شدی. اصلا گاهی آرزوی می کنی کاش نامرئی بودی.


***


یادته با هم Closer رو دیدیم. بعدش هم Before Sunrise. سرم رو گذاشتم روی پاهای غریبه ات و بعد از سال ها آروم شدم. آروم آروم. شراب قطره قطره تو وجودم اثر می کرد و تو نازم می کردی و آشناتر می شدیم. آروم آروم از خواب سه ساله بیدار شدم. و چه قصه قشنگی شروع شد از اون شب. قصه ای که هیچوقت برای من تموم نمی شه، چون هیچوقت برای من معمولی نشدی. اتفاق عجیب افتاده بود دیگه، که برای من دیوونه دم دمی مزاجی که هیچ جا آرومم نمی گیره هیچوقت معمولی نشی. و چقدر آروم آروم و بدون هیچ فکر و خیالی این اتفاق افتاد. و چقدر بارها و بارها توی دلم ذهن زیبات رو تحسین کردم. اون فکر پیچیده ات رو که گاهی دهن آدم رو سرویس می کنه. حس خوبی داره دوست داشته شدن توسط تو. احساس می کنم قدم بلندتره وقتی که دوستم داری. حس زیادی بودن و اشتباهی بودن نمی کنم وقتی به تو فکر می کنم. حس می کنم آزاد و رهام وقتی به تو فکر می کنم. چون هیچوقت نخواستی من رو تو هیچ چارچوبی نگه داری. همیشه از من با همه دیوونگی هام یه قدم جلوتر بودی. همیشه بودی برای اینکه بغلم کنی و همیشه کنار وایسادی وقتی که من خواستم دیوونگی کنم. ولی تو هم یه طاقتی داری نه؟ تو هم دیگه گاهی تحملت تموم می شه و من هم که آرومم نمی گیره تو یه حالت و یه وضعیت. حتما تو هم خسته شدی دیگه از این همه بالا پایین پریدن های من. حتی تو.


***


درد بزرگیه که نتونی آرامش بدی به آدما. انگار نفرین وجود من هم اینه که قدرت آرامش بخشیدن ندارم، حتی به عزیزترین هام.



March 26, 2009


مامان دوم من بود، از بس که مهربون بود، از بس که دوست داشتنی بود. هرموقع کوفته های مخصوصش رو درست می کرد واسه من حتما یه چند تا می ذاشت. اسم کوفته ها رو گذاشته بودم کوفته فسنجونی. رب انار داشت و گردو و ترش ترش. چقدر من تو اون آشپزخونه دستپخت معرکه اش رو خوردم. ترشه واش قاتق، سیب پلو، خورشت کرفس رب دار، قیمه های با گوشت چرخ کرده و قوره که عشق من بود و همیشه سهم من محفوظ بود، کتلت هاش که تنها کتلت هایی بود که من دوست داشتم تو زندگی ام، چقرتمه. چقدر نگران من بود. چقدر خوشحال بود وقتی من داشتم عروسی می کردم. می رفتم خونه اشون و نگاه می کردم که چطور عاشقانه با هم نشستن روی زمین دارن میوه می خورن و به خودم می گفتم عشق یعنی همین که بعد از چهل سال زندگی با یه نفر باز بتونی عاشقانه بشینی باهاش میوه بخوری روی زمین. رژ قرمز می زد و صورتش می شد مثل ماه. به مامان من سر می زد همیشه از وقتی من رفته بودم. یادش بخیر، چقدر سوتی های من و شیده رو می گرفت و نادیده می گرفت. امروز با شیده خندیدیم به اون روزی که خونه اشون بودیم و تو اتاق شیده در رو بسته بودیم و نشسته بودیم چرت و پرت های فضایی می گفتیم و بعد یهو اومد گفت شیده جان تلفنت بازه و اینور هم روی اسپیکر و صداتون داره میاد. یادته شیده تو بی صحنه ترین فیلم ها هم درست موقعی که یه صحنه کوچیک داشت از شانس ما سر می رسید؟ چقدر مهربون بود. چقدر نگران و جدی در مورد کار شیده. چقدر پیام رو دوست داشت و قربون صدقه اش می رفت. از همه جا بی خبر اومدم و دیدم شیده آپ دیت کرده و نوشته اش رو خوندم. باز دوباره از اول خوندم. باز خوندم. انگار که با دوباره و سه بار خوندن یه چیزی عوض می شه. باورم نمی شه. وحشت کردم. خبر هر مرگی که از ایران می رسه رو می شنوم وحشت می کنم. از اینکه اینقدر راحت مرگ میاد و منتظر هیچکس نمی مونه. منتظر اونایی که دورن نمی مونه. منتظر اینکه شیده بره و کنار مامان و باباش باشه نمی مونه. منتظر اینکه گذرنامه من زودتر بیاد و خودم رو برسونم پیش شیده نمی مونه. منتظر اینکه مامان شیده هشتاد سال و نود سالش بشه نمی مونه.


احساس مزخرفی دارم. می دونم که الان هرجایی باید باشم به جز لندن. تهران، آستین، سن مارکوس. ولی باید برم بالاخره قرص خواب بندازم بالا و بگیرم بخوابم. حتی نمی تونم به تهران زنگ بزنم الان به خاطر اختلاف ساعت. هیچ کاری از دستم بر نمیاد. نه می تونم یه ذره از درد شیده کم کنم، نه می تونم خودم آروم بگیرم، نه می تونم جایی به جز جای مزخرفی که الان هستم باشم. شیده، راست می گی. خیلی زود بود. خیلی خیلی زود بود. منم باورم نمی شه...




March 23, 2009


حالا من یه شعری دارم، یه شعری که تو یه کتابی به من تقدیم شده، خود خودم، و اسم شعر هم اسم منه، و خوندنش آرومم می کنه، و هی هر موقع یادم می ره یادم میاره که "کسی رفتنت را به عهده نمی گیرد"، مخصوصا این روزا، این روزای گه گرفته که از چپ و راست و زمین و زمان برام بارید و هنوز هم می باره. "روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود" یه روزنه کوچیک نور بود واسه من، تو این روزایی که انگار یه کسی دستش رو گذاشته روی گلوم و هی داره فشار می ده.


لازم نیست من از شعرای سارا بگم. سال هاست که خیلی ها مهمون پاگرد سارا هستن و شعرهای فوق العاده اش رو می خونن و دوست دارن. این فقط یه تشکره از این همه مهربونی. و اینکه چه خوشحالم که شعرهاش حالا چاپ شده، با دو تا گوشواره نقره و فیروزه روی جلدش. سارای مهربونم، مبارکه، و مرسی برای خیلی چیزا.



March 22, 2009


یک ماهی خودویرانگری کردم. دیشب دیگه اوجش بود. ولی دیگه بسه. فردا روز دیگه ایه. حتما همه چی درست می شه. تجربه ثابت کرده پوست من خیلی کلفته.




کاش کنار همه درسایی که تو مخمون می کردن تو دانشگاه یه واحد "پروفشنال بودن یعنی چی" هم وجود داشت.


و ما دوره می کنیم سکوت را...



March 19, 2009


هیچکس هیچ جای دنیا منتظرت نیست.



March 14, 2009


همه انحناهای تنم رو می شناسه، همه نقطه های حساس، می دونه کی حالم خوب می شه، چطوری داغ می شم، چطوری ارتفاع می گیرم، می دونه چی دوست ندارم، تنم رو می شناسه، حس هام رو. می دونه چی بگه، چطور بگه، کی بگه.


به فروغ حسودی ام می شه همیشه واسه خاطر شعر "معشوق من" و اینکه چرا من نتونستم هیچوقت مثل فروغ از "خط های بی قرار مورب اندامهای عاصی" "در طرح استوارش" بگم و از "انسان ساده ای" که "در لابلای بوته ی پستانهایم پنهان نموده ام." و حالا چقدر دور. چقدر دیر...


***


برف می اومد و نگاه کردن برف از پشت پنجره چه حس خوبی می داد. ولی فقط همین. فقط گم شدن تو یه لحظه. بدون گذشته و آینده. گاهی خوبه گم شدن تو لحظه ها و فراموشی. ولی مثل افیون می مونه. موقتی، پوچ، برای فراموش کردن لحظه ای.


***


حرف زیاد می زنم. از راز و پرده ها و ماسک ها خوشم نمیاد. انگاری دلم می خواد پوست تنمون رو بکنیم همه و گوشت و رگ و خونمون پیدا باشه. ولی انگاری خوب نیست. آدما دوست دارن رازاشون پنهان بمونه. نگین به من رازاتون رو پس. امانت دار خوبی نیستم. حرف زیاد می زنم. از خودم، از شما. از همه. اعتراف کردن بار "سبکی تحمل ناپذیر هستی" رو کمتر می کنه.




March 3, 2009


دنیا تو کله امه. با همه شولوغی هاش و بدبختی هاش و غم هاش و شادی هاش و بی عدالتی هاش. دنیا تو کله امه و سرم گیج می ره، تیر می کشه. احساس گوز بودن می کنم. یا حتی گوزی هم نبودن. احساس خفه گی هم می کنم. حرف هایی که نمی شه زد چقدر به گلوی آدم فشار می یارن.




یهو از خواب می پری، دستت رو تو تاریکی دراز می کنی کنارت و می بینی کنارت نیست. تو خواب و بیداری زمان و مکان یادت رفته. پنج دقیقه طول می کشه یادت بیاد کجایی. بالش رو چنگ می زنی. همین.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage