خورشید خانوم



« September 2009 | Main | November 2009 »


October 28, 2009


وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا


یه دختر وحشت زده داغون بود که می خواست از خونواده قاطی پاتی اش فرار کنه اما هیچ جوری نمی تونست. واسه همین تو ذهن خودش دنیاهای خیالی درست کرده بود با آدمای خیالی. تا دبیرستان عروسک بازی می کرد و تخیلاتش رو با باربی ها زندگی می کرد، بعد یادگرفت می شه نوشت و پاره کرد و دور ریخت. بعد یهویی اینترنت و وبلاگ رو کشف کرد. دنیای مجازی شد نجات بخشش. اونقدر فرو رفت و قاطی شد با این دنیای مجازی که دیگه یواش یواش خیلی چیزای اون خونواده قاطی پاتی آزارش نمی داد. اونقدر قاطی شد با آدمای مجازی که یواش یواش دنیای مجازی و واقعی اش با هم گره خورد و یه موقع هایی نمی تونست تشخیص بده کدوم به کدومه. هر بساط دیگه ای هم که اومد، اورکات و فیس بوک و فرند فید و توئیتر و گودر و غیره، همه و همه بهش کمک کرد دنیای مجازی اش رو ولنگ و واز تر کنه. یه روز یه رفیقی بهش گفت بکش بیرون از وبلاگ و فیس بوک و گودر. تو فیس بوک با آدما چایی نمی خورن، زندگی اون بیرونه که جریان داره. اون ماسکی هم که گذاشته بود رو صورتش یهویی کنار رفته بود و یواش یواش این دنیا واقعیه داشت پیشروی می کرد تو دنیای مجازی اش. از اون خانواده قاطی پاتی هم دور شده بود و از جای زخم سال های دور فقط چند تا لک و پیس باقی مونده بود. جای زخم های سال های نزدیک رو هم که قایم کرده بود با مرهم هایی که یه دوست روشون گذاشته بود. خلاصه یه جورایی به خودش غره شده بود که آره، دیگه می تونه از اون دنیای خیالی بکشه بیرون و یه خورده زندگی واقعی کنه و با آدما چایی بخوره. از شما چه پنهون همچین زندگی واقعی بدون درد زیاد رو تجربه کردن هم یه خورده زیر زبونش مزه کرده بود. داشت باورش می شد که ممکنه آدم مثل بقیه آدما زندگی کنه. می فهمین چی می گم؟ زندگی معمولی ها، معمولی معمولی.


ولی ای آقا، ای خانوم! بعضی دردا زخمشون کمرنگ می شه ولی همچین با یه نیشتر کوچولو اونچنان باز می شن و عمق خودشون رو نشون می دن و سوزششون نفست رو می بره که فقط دلت می خواد فرار کنی و با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا و بتونی زخمات رو فرو کنی توی یخای اونجا و همونجا بمیری.


خلاصه، جونم براتون بگه، طلا بگیرن دست هرکسی رو که این بساط وبلاگ و گودر و مابقی النگ و دولنگ های "وب دو" رو اختراع کرد. توش نمی شه با آدما چایی خورد. ولی می شه وقتی نمی تونی با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا، حداقل یه جایی واسه خودت داد بزنی بدون اینکه صدای دادت کسی رو از خواب بیدار کنه، یا خیالبافی کنی و هرجوری دلت می خواد با کلمه هات زندگی مجازی بسازی و تو فراموشی همراه با بی حسی موضعی حالش رو ببری. حالا هی بشین فلسفه بافی کن وبلاگ اله و گودر بله. جیگر من که امشب کمتر می سوزه بعد از دو ساعت چریدن اینجا. فلسفه رو فردا بهش فک می کنم.



October 26, 2009


ما آلن دوباتنیم در سیر و سفر. نشسته‌ایم پشت میزمان، دست‌مان را گذاشته‌ایم روی ماوس، اسکرول می‌کنیم و در سفریم. عکس‌ها را نگاه می‌کنیم. نوشته آدم‌ها را می‌خوانیم. با پ توی ترافیک گیر می‌کنیم، صدای نفس‌های لاله را می‌شنویم، کنار فربد نشسته‌ایم و می‌گوییم چه شباهتی،‌ چه حس‌های مشترکی. می‌افتیم وسط دعوای علیبی و پارکبان. صفحات کتابی را که هرمس برای سابینا نوشته ورق می‌زنیم، مزه‌ اناری که آیدا توی ظرف سفالی آبی‌رنگ دانه کرده، می‌پیچد توی دهانمان و همراه ماشین الهه با جرثقیل می‌رویم. از کدام بخش سفر برایتان بگویم؟ از جایمان تکان نمی‌خوریم و هر روز کلی گردش می‌کنیم و توی گودر از سر و کول هم بالا می‌رویم و همه اینها عیش مدامی است که تمامی ندارد. توی یک تحریریه بزرگ پر از آدم، توی یک اداره پر از کارمندهای عبوس و بی‌حرف، توی شرکت، توی ماشین یا کنج خانه، فقط ماییم که چشم دوخته‌ایم به این صفحه و مدام خطوط چهره‌مان تغییر می‌کند و هیچ زمانی را برای عیش هدر نمی‌دهیم. چشم دوخته‌ایم به این صفحه و یک‌دفعه صدای قهقهه‌مان، فضا را هزل‌گونه می‌کند و سرها با تعجب به سمتمان می‌چرخد و همیشه کسی هست که بپرسد به چی می‌خندی؟ بگو ما هم بخندیم. ولی مگر می‌شود برایشان گفت؟ برای آنها از سفری گفت که هیچ روز خدایی نرفته‌اند؟ که به گمان بعضی‌هایشان این سفر نیست، وقت تلف کردن و کار بی‌فایده کردن و جوانی را هدر دادن است. ما لذت را از سوراخ سنبه‌های زندگی داریم بیرون می‌کشیم. ما مثل جویندگان طلایی که سنگ‌ها را می‌شکافند و رگه‌های طلا را بیرون می‌کشند، برای پیدا کردن شادی و خوشگذرانی و لذت همه چیز را حفاری می‌کنیم. همه چیز را، حتا شما را دوست عزیز.

(+)



October 25, 2009


بعد؟ بعد آدم‌هایی هستند که وبلاگ‌نوشتن برای‌شان مثل این می‌ماند که قطاری دارند که با یک سرعتِ مطمئنه‌ای برای خودش در حرکت است. بعد این جوری است که هر وقت هوس کنند، و دقیقن هوس کنند، بلند می‌شوند می‌روند در یک ایستگاهی، پای راست‌شان را بلند می‌کنند، به آرامی می‌گذارند روی پله‌ی ورودیِ قطار. بعد هر ایستگاهی که دل‌شان رضایت بدهد، به همان آرامی، پایِ راست‌شان را می‌گذارند زمین و پیاده می‌شوند. وبلاگ‌هایی هستند که جریانِ نوشتن در آن‌ها به همینِ فِرتی و روان‌ای است. کافی‌ست وبلاگ‌صاحابِ مربوطه اراده کند، صرفن.

آدم‌هایی هم هستند که وبلاگ برای‌شان یعنی چادرکشیدن از روی یک پونتیاکِ 73 که سال‌هاست در پارکینگ خاک می‌خورد. یعنی سرویس‌ِ کاملِ موتور قبل از هر بار حرکت، یعنی روغن‌ عوض‌کردن، یعنی باز و بسته کردنِ کاملِ لنت‌های ترمز، یعنی بازدید فنیِ کامل از موتور، قبل از حرکت. یعنی عرق‌ریزی روحی و جسمی. که چهار متر حرکت کنند، بعد بایستند، کاپوت را بالا بزنند، یک بار دیگر سرشمع‌ها را چک کنند، بعد با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت حرکت کنند. بعد هم که رسیدند، دوباره وایرهای موتور را باز کنند، به دقت تایِ چادرِ مربوطه را بگشایند، بکشند روی پونتیاک. درِ پارکینگ را هم قفل کنند و بروند.

بعد پونتیاک‌سوارانِ ما همان‌هایی هستند که برای چیدنِ تک‌تکِ کلمه‌های‌شان پیشانی‌شان درهم می‌رود. ده بار می‌نویسند و خط می‌زنند. (حواس‌تان هست که سرهرمس دارد الان از کیفیتِ نتیجه‌ی کار حرف نمی‌زند دیگر، ها؟ که داریم دورِ هم از فرق‌داردپروسه‌باپروسه می‌گوییم، صرفن) سرِ خط که می‌خواهند بروند، هی این طرف و آن طرف‌شان را نگاه می‌کنند. سوزنبانانِ قطارهای روان‌مان اما سوار قطار می‌شوند و پیاده می‌شوند، همان‌طور که بستنی‌شان را گرفته‌اند دست‌شان، همان‌طور که سوتِ قطارشان سوتِ کیل‌بیل است، همان‌طور که پیشِ خودشان خیال می‌کنند ذغال‌سنگِ قطارشان ابدی‌ست. ابدی‌ست هم انصافن.

(+)



October 1, 2009


کلِ وبلاگستان‌مان مگر چند کیلوست که این همه اضافه‌بار؟


شده از شغل‌تان/مان بپرسند و سرمان را بالا بگیریم که وبلاگ‌‌نویسیم؟
ای‌برادرتوهمه‌اندیشه‌ای را آقای شاعر خیلی هم بی‌خود نگفته بود وقتی این‌جا در وبلاگستان این‌طوری گوشت و پوست و استخوان‌مان را گذاشته‌ایم پشتِ در، لخت و برهنه‌ و بی‌پروا محتویات سلول‌های خاکستری کله‌مان را خالی می‌کنیم روی کی‌بردها و می‌پاشیم روی خالیِ صفحه‌های روبه‌روی‌مان. می‌خواهم بگویم وام‌دار هیچ احدالناسی نیستیم این‌جا. نه بارِ تاریخ و جغرافیای جبری‌مان را به دوش می‌کشیم، نه نام و نشانی از پدر و مادر و سنت و خانواده و الخ روی پیشانی‌مان چسبیده. کار و دکان و دکه را سوخته‌ایم در اتوپیایِ خودساخته‌مان و شعر و غزل و دوبیتی‌های آموخته‌مان را آویخته‌ایم، به جایش. آدم‌های معمولی که لابد خیلی هم حوصله‌ی این شامورتی‌بازی‌ها را ندارند، آدم‌های جدیِ آن‌طرف که ما را با انگشت نشانِ هم می‌دهند، آدم‌های معمولی که دنیا را با حواسِ پنج‌گانه‌شان شناخته‌اند و می‌شناسند و تجربه می‌کنند، اغلب متهم‌مان کرده‌اند که بی‌خود بزرگ کرده‌ایم این وبلاگستان‌مان را. بهتان‌مان می‌زنند که خودشیفته‌ایم، که اعتمادبه‌نفس‌های اکتسابی از این تکه‌فضایِ بی‌وزن‌ای که معلوم نیست آخرش کجای کار جهان را تنگ کرده است، به دردِ لای جرز هم نمی‌خورد. می‌خواهم یک وبرعکسِ محکم نثارشان کنم این‌جا. می‌خواهم بگویم اعتباری که آدم این‌جا کسب کرده و می‌کند، بدجوری، بدجوری اتفاقن سرمنشاء درستی دارد. از یک جایی از هستیِ ما می‌آید که شخصی‌ست، خیلی هم شخصی‌ست. شما خیال کن که گذاشته‌اندت در یک محیطِ خالیِ ایزوله، جوری که نام و نشان و حساب بانکی و قد و بالا و خانواده و عمارتِ اجدادی‌ات را گرفته‌اند از تو، همان بدوِ ورود. بعد یک لباسِ یک‌دستِ کتانِ سفید تنت کرده‌اند و روانه‌ات کرده‌اند داخل. برای مدتی نامعلوم. می‌خواهم بگویم محبوبیت‌های داشته و نداشته‌تان را محک بگیرید این‌جا. محکِ خوبی هم بگیرید چون تنها ابزار مشترک‌تان این‌جا ده دانه انگشت است و یک صفحه‌کلید و چهل‌پنجاه کیلوبایت جای خالی، حداقل. بعد با همین‌هاست که این‌طوری دلبری کرده‌اید تا حالا، پادشاهی کرده‌اید در جزیره‌ی خودتان. چهارتا و نصفی آدم جمع کرده‌اید دوروبرتان. می‌خواهم بگویم خوش‌حال باشید، خیلی هم خوش‌حال باشید اگر آدمی شدید این‌جا که حرف‌تان چهارجا خریدار دارد. بعد اگر فرداروزی جایی، سرِ پلی خِرتان را گرفتند که در آن دنیا چه می‌کردید، لابد حرف‌ها دارید برای زدن. لابد خواهید گفت که با همین دست‌های سیمانی‌تان چطور ناتوانی را ناتوان کردید بس که مهر ورزیدید و مهر آفریدید و مهر افشاندید این‌جا، در وبلاگستان. دلی هم اگر شکستید، بهانه‌ای ندارید برای جبر روزگار و مقتضیات زمان و مکان و الخ. می‌خواهم بگویم آدم این‌جا تنها جایی‌ست که مسوولیتِ تام و تمام دارد. نه کسی هول‌مان داده، نه کسی دست‌مان را کشیده. که روزِ قضاوتی اگر در کار باشد، درستش این است که بیاید همین سیاهه‌ی اعمالِ مَجازی‌مان را بگیرد جلوی روی‌مان، که بهانه نیاوریم که مجبور بودیم. که گرفتار بودیم، چه‌ می‌دانم، غمِ نان و اعتبار و آب و فیلان و بیسار داشتیم. وبلاگستان، از بختِ بدِ آن‌ها که تنگ‌نظر بودند و ترش‌رو، تنهاییِ و بی‌کسی و خوفِ شبِ اولِ قبر را دارد. خودت هستی و خودت. با تمامِ کارهای کرده و نکرده‌ات. با تمامِ حرف‌های زده و نزده‌ات. با بارِ تمامِ تصمیمات‌ت، Enterهایی که زدی و Deleteهایی که کردی. حیف که آقای یونیورس دیگر حوصله‌ی پیغمبربازی ندارد، وگرنه لابد دینِ جدیدش را این‌جوری از خودش درمی‌آورد که آدم‌ها را بیاورد این‌تو، بعد ول‌شان کند. بعد تماشا کند. بعد یک جور انسانی و منصفانه‌ای قضاوت‌شان کند. نه این‌طور ناقص و پرتوجیه و مغشوش که الان ظاهرن قرارش را گذاشته با آن‌هایی که ایمان‌شان هنوز نم نکشیده. که این‌طوری آدم گرفتار باشد، هی لحاظ کرده باشد، هی لحاظش را کرده باشند، بعد هم مجبور باشد بیاید جواب پس بدهد که بلاه‌بلاه و الخ.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage